عطار · هیلاج نامه

در سؤال کردن از هیلاج و جواب دادن او را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدو گفتم که ای جان چیست نامت؟
۲
که حق داده است اینجا گاه نامت
۳
چه نامی بازگو تا بشنوم باز
۴
چه میگوئی بگویم ای سرافراز؟
۵
جوابم داد من منصور حلاج
۶
مرانام است در آفاق هیلاج
۷
بدو گفتم که ای معنی خدائی
۸
بدانستم که از عین خدائی
۹
جوابم داد کای عطار برگوی
۱۰
مرا بگذار هین اسرار برگوی
۱۱
منم هیلاج ودیگر کدخدایم
۱۲
تو منصوری و من در تو خدایم
۱۳
کنون بنویس مر اسرار ما را
۱۴
نگهدارش تو این گفتار ما را
۱۵
درون جان تو مائیم گویا
۱۶
توی از من شده در عشق جویا
۱۷
بگفت این آنگهی نزدیکم آمد
۱۸
چراغی در دل تاریکم آمد
۱۹
بدادم بوسهٔ بر دست وبر سر
۲۰
نهادم بر سر از اسرار افسر
۲۱
نظر کردم پس آنگه سوی بالا
۲۲
که تا بینم مبارک سوی هیلا
۲۳
ندیدم هیچ صورت در میانه
۲۴
مرا بخشیدش آنگه یک نشانه
۲۵
کلاهی بد نشانه بر سر ما
۲۶
که آن باشد بعالم افسر ما
۲۷
نشان بود آن کلاه از رب دادار
۲۸
که سرافرازی از حق شد پدیدار
۲۹
نشانست آن کلاه از جان جانم
۳۰
رموز آشکار او نهانم
۳۱
تأمل کردم از دم در تأمّل
۳۲
فتادم جان و دل در شور و غلغل
۳۳
بخود گفتم که هان برخیز و خوشباش
۳۴
که بنمودست اینک دید نقاش
۳۵
نمودی بود کاینجاگه نمود او
۳۶
زهر معنی دری دیگر گشود او
۳۷
دری بگشاد از معنی برویت
۳۸
که آرد دیگر اندر گفتگویت
۳۹
حقیقت گفت وهم زو گفت نرگس
۴۰
که او باشد ترا فریاد رس بس
۴۱
کلاه از عیب آمد سر فرازیست
۴۲
ترا اینجایگه عشقی نه بازیست
۴۳
ترا فهمی دگر دادست هیلاج
۴۴
حقیقت رخ نمود اینجای هیلاج
۴۵
نمودم روی سوی آن دو عالم
۴۶
چرا خاموش اینجا در کشی دم
۴۷
دمت بگشای و دمدم جوهر افشان
۴۸
دل و جان جست برخاک در افشان
۴۹
از ایمعنی که بخشیدند از نو
۵۰
از آن حضرت خطاب عشق بشنو
۵۱
ترا وقتی است چون منصور حلاج
۵۲
دگر بنمود رخ در عشق هیلاج
۵۳
همه دیدار جانانست عطار
۵۴
حقیقت درد و درمانست عطار
۵۵
چو دردت این زمان درمانست دریاب
۵۶
چو جانت این زمان جانانست دریاب
۵۷
چو این دم یافتی کام دل خود
۵۸
تو خواهی بود این دم واصل خود
۵۹
کنون وصل است دید شادمانی
۶۰
که میگوئی زهر راز و معانی
۶۱
کنون بگشای دل در عشق و مستی
۶۲
حقیقت دان تو این یک دم که هستی
۶۳
مشو بیرون دمی از سیرهیلاج
۶۴
دمادم یاد میآور ز حلاج
۶۵
فنا خواهی شدن در پایداری
۶۶
چو او این لحظه اندر پایداری
۶۷
کلاه عشق دادندت بسر بر
۶۸
که بینی در خدا این دم سراسر
۶۹
سرافرازی کن ای بیسر در آخر
۷۰
که اینجا نیستت همسر در آخر
۷۱
دمادم مانده از اینجا تو بیرون
۷۲
حقیقت جوهرت باشد دگرگون
۷۳
اساس راه را عطار دارد
۷۴
که اسرارش همه گفتار دارد
۷۵
کتابی دیگر است از سر حلاج
۷۶
که باشد ز آن نهد بر فرق خود تاج
۷۷
کتاب آخر است این تا بدانی
۷۸
اگر تو امزه داری این بخوانی
۷۹
بخوان با خویش و از خود رنج بردار
۸۰
تو داری گنج از خود گنج بردار
۸۱
توی گنج و چنین محروم مانده
۸۲
میان کافری مظلوم مانده
۸۳
در اینجا گنج معنی بیشمار است
۸۴
در آخر دوستان را یادگاراست
۸۵
بخوان تا آخر و بگشای دیده
۸۶
مکن باور سخنهای شنیده
۸۷
همه از دیده خوان و از دیده بشنو
۸۸
اگر مرد رهی از دیده بشنو
۸۹
اباتست آنچه جوئی تا به بینی
۹۰
در این آخر اگر صاحب یقینی
۹۱
چو در عشقی تو عاشق وار میخوان
۹۲
اگر بادردآئی رهبر است هان
۹۳
سخن بادرد خوان و آشنا شو
۹۴
چه خواندی این کتب کلی فدا شو
۹۵
اساس شرع در اینجاست بنگر
۹۶
همه اسرارها پیداست بنگر
۹۷
جواهرنامه گر خوانی در آخر
۹۸
وزو گردد یقین منصور ظاهر
۹۹
جوابم ده در این معنی که این چون
۱۰۰
چگونه دم زد اینجا بیچه و چون
۱۰۱
چگونه گشت واصل در تن تو
۱۰۲
چگونه دید ذات روشن تو
۱۰۳
ز وصل او بگو تا ما بدانیم
۱۰۴
درین پنهانیش پیدا بدانیم
۱۰۵
جنید اینجا چنین از کار رفته
۱۰۶
که همچون نقطه در پرگار رفته
۱۰۷
اگر این سرّ بگوئی در زمانم
۱۰۸
شود مکشوف ای جان و جهانم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.