جواب دادن منصور شیخ جنید را از حالات
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بدو منصور گفت ای ذات بیچون
۲
اناالحق میزند از ذات بیچون
۳
اناالحق میزند درخون او باز
۴
وگرنه خون کجا این دم زند باز
۵
اناالحق چون نیارد زو تو دریاب
۶
بگویم نکتهٔ دیگر تو دریاب
۷
اناالحق خون کجا آورد ای دوست
۸
اناالحق گفتن اندر دم دم اوست
۹
اناالحق حق تواند زد حقیقت
۱۰
وگرنه خود بود بیشک حقیقت
۱۱
اناالحق حق زند اینجای بنگر
۱۲
اناالحق گفتنش ای شاه بنگر
۱۳
موافق تا نباشد در رگ و پی
۱۴
کجا یارد زدن هر دم وی از وی
۱۵
دمم حق زنده گردانید در خون
۱۶
نمود اینجای رازش بیچه و چون
۱۷
ز سرّ جان جان چون یافت بوئی
۱۸
اناالحق زدوی اندر های و هوئی
۱۹
دم حق هرکجا کاید نمودار
۲۰
اناالحق خیزدش از سنگ و دیوار
۲۱
درخت سبز با موسی در آن شب
۲۲
اناالحق گفت با موسی در آن شب
۲۳
درختی دید موسی صاحب راز
۲۴
اناالله گفت با موسی در آن باز
۲۵
درختی واصل این راه باشد
۲۶
عجب گر خون ما آگاه باشد
۲۷
درختی وصل جانان یافت آن دم
۲۸
اناالحق گفت او اینجا در آن دم
۲۹
عجب باشد اگر در خون چو منصور
۳۰
شود در عشق او القصه مشهور
۳۱
نه چون آید حقیقت کردگارت
۳۲
که خون گشته نهان در زیردارت
۳۳
اناالحق میزند بیدست مانده
۳۴
حقیقت خون ز دست خود فشانده
۳۵
از آن اینجا اناالحق میزند باز
۳۶
که اینجا گشت خواهد ناپدیدار
۳۷
نه دست من که دست خود بریده است
۳۸
طمع اینجا زنیک و بد بریده است
۳۹
طمع ببریده است است ازدست آفاق
۴۰
از آن افتاده جان اندر جهان طاق
۴۱
طمع ببریده است از دست و از پای
۴۲
یکی میبینم اینجا مسکن و جای
۴۳
درین مسکن زخلوت صاف بوده
۴۴
درین معنی بخون رگ را گشوده
۴۵
حیات طیّبه در خون بدیده
۴۶
که تا دانی تو کان را چون بدیده
۴۷
حیات طیّبه آمد پدیدار
۴۸
از آن خون اناالحق زد ابایار
۴۹
حیات طیّبه منصور دارد
۵۰
که سرتا پای خود او نور دارد
۵۱
وجودش جمله جان گشته در اینجا
۵۲
نه همچون دیگران سرگشته اینجا
۵۳
حیاتی یافت جانم اندر این دم
۵۴
که ریزان گشت از دست و دلم دم
۵۵
حیاتی یافت جان اینجا نمانی
۵۶
نمود اسرار صورت در معانی
۵۷
دو دستم بایدالله است بنگر
۵۸
دو دستم دست دلخواهست بنگر
۵۹
دو دستم برد اینجاگه بدستان
۶۰
درون جان و دل صد گونه دستان
۶۱
یقین خواهد نمودن بر سردار
۶۲
دمادم میکند دلها خبردار
۶۳
حقیقت حق بدینجا شیخ اعظم
۶۴
اناالحق باش اندر عشق هر دم
۶۵
دگر بنگر قدم تا می چه گوید
۶۶
چه بیند راز دردستم چه گوید
۶۷
زبان بیزبان چون گویدم راز
۶۸
دگر چون بنگری در عین آواز
۶۹
تو حال دست چون دیدی چه باشد
۷۰
از این معنی که پرسیدی چه باشد
۷۱
تو حال دست را پرسیدی اینست
۷۲
که با ذرات در عین یقین است
۷۳
مرا اینجایگه چه دست و چه سر
۷۴
همه عین الیقین بوده است بنگر
۷۵
ز سر تا پای منصور است واصل
۷۶
همه ذرات در عشقند کامل
۷۷
ز سر تا پای منصور است جانان
۷۸
اناالحق گوی اینجا در یقین دان
۷۹
ز سر تا پای دلدار است منصور
۸۰
اناالحق گوی اینجا بر سر طور
۸۱
ز سر تا پای منصور است دلدار
۸۲
اناالحق گوی اینجا برسردار
۸۳
ز سر تا پای منصور است بیشک
۸۴
گرفتار آمده دربند کل یک
۸۵
یکی ذاتست منصور از حقیقت
۸۶
خداگشته چه جای و چه طبیعت
۸۷
ز سر تا پای منصور است اشیا
۸۸
نمود دوست دروی جمله پیدا
۸۹
ز سر تا پای منصور است خورشید
۹۰
همه ذرات دروی کرده امید
۹۱
ز سر تا پای منصور است کل ذات
۹۲
اناالحق گوی در وی جمله ذرات
۹۳
چنانم این زمان در سر بیچون
۹۴
چه ذاتم چه رگ و چه پوست و چه خون
۹۵
چنانم این زمان در ذات مانده
۹۶
کنون در عین هر ذرات مانده
۹۷
چنانم ده ریئی و در یکی کم
۹۸
منم چون قطره در دریای قلزم
۹۹
چنانم از یدالله آشکار است
۱۰۰
مرا بادست این صورت چکار است
۱۰۱
یدالله است راز ما در این بس
۱۰۲
نمیداند به جز من سیر این کس
۱۰۳
ندیدم واصلی تا راز گویم
۱۰۴
ورا اسرار کلی بازگویم
۱۰۵
تو گرچه واصلی در عشق مانده
۱۰۶
کجاباشی تو دست از جان فشانده
۱۰۷
اگر مردی تودست ازجان فشانی
۱۰۸
مر این اسرار اینجا بازدانی
۱۰۹
اگر تو ترک کردی صورت خویش
۱۱۰
حجاب بیشکی برخیزد از خویش
۱۱۱
حقیقت ای جنید پاک دین تو
۱۱۲
مرو بیرون ازین پس بی یقین تو
۱۱۳
من ازعین یقین و اصل شد ستم
۱۱۴
چنین اسرارها حاصل شدستم
۱۱۵
من از عین الیقین اعیان ذاتم
۱۱۶
اناالحق گوی اینجا در صفاتم
۱۱۷
حقم اندر حق و اینجا تو بنگر
۱۱۸
که میگویم کنون الله اکبر
۱۱۹
صفاتم سر بسر دیدار یار است
۱۲۰
چه غم دارد که جانان آشکار است
۱۲۱
صفاتم در حقیقت حق شد اینجا
۱۲۲
نمود جسم و جان مطلق شد اینجا
۱۲۳
صفاتم حق بود چون راز دیدی
۱۲۴
اناالحق تو ز خونم باز دیدی
۱۲۵
صفاتم این زمان حقست بنگر
۱۲۶
بجان ودل از این معنی تو برخور
۱۲۷
صفاتم این زمان حقست مطلق
۱۲۸
اناالحق گویم اینجا من اناالحق
۱۲۹
مزه چون درین میدان فتادست
۱۳۰
اناالحق مرو را در جان فتاده است
۱۳۱
منزه چون درین راز است اینجا
۱۳۲
از آن بیشک در آواز است اینجا
۱۳۳
منزه چون من عین صفات است
۱۳۴
از آن اینجایگه دیدار ذاتست
۱۳۵
صفاتم ذات بیچونست اینجا
۱۳۶
ویم درخاک و درخونست اینجا
۱۳۷
بجز او نیست اکنون در درونم
۱۳۸
اناالحق زن به بین در خاک و خونم
۱۳۹
ایا اینجا ندیده سر اسرار
۱۴۰
اناالحق چند خواهی گفت با یار
۱۴۱
سخن اینست اکنون سالک پیر
۱۴۲
که باید شست دست از جان چه تدبیر
۱۴۳
دو دست از جان بباید شست ناچار
۱۴۴
که تا بنمایدت این جای اسرار
۱۴۵
دو دست از جان بیابد شست ای دل
۱۴۶
که تا روزی مگر گردی تو واصل
۱۴۷
دو دست از جان بدار و آشنا شو
۱۴۸
اناالحق گوی و آنگاهی جداشو
۱۴۹
تو دستان فلک اینجا چه دانی
۱۵۰
که پنهان نیست این راز نهانی
۱۵۱
تو دستان فلک بنگر یقین باز
۱۵۲
که میبنمایدت مردم چنین راز
۱۵۳
از آن ماندی که دست از خود بداری
۱۵۴
کجا زیبد تو امر پای داری
۱۵۵
تودست ازخود کجا داری بتحقیق
۱۵۶
که تا یارت دهد در عشق توفیق
۱۵۷
تو دست از جان بدار و جان جانشو
۱۵۸
ز دید خویشتن کلی نهان شو
۱۵۹
چو دست از خویش شستی یارگشتی
۱۶۰
حقیقت بیشکی دلدار گشتی
۱۶۱
تو دست از جان بدار ارکاردانی
۱۶۲
که بگشاید درت باز از معانی
۱۶۳
تودست از خود بدار و او شو اینجا
۱۶۴
حقیقت کرد اینجا گاه یکتا
۱۶۵
تو دست از خود بیکباره فرو شوی
۱۶۶
هر آن چیزی که او گوید تو میگوی
۱۶۷
دریغا شیخ دین کاینجا بماندیم
۱۶۸
حقیقت ما کنون بیما بماندیم
۱۶۹
قلم راندیم اندر اصل او
۱۷۰
نمود دست خود کردم معطل
۱۷۱
هر آنکو شد فنا از بود اینجا
۱۷۲
بدید اندر فنا معبود اینجا
۱۷۳
هر آنکو شد فنا اندر دل و جان
۱۷۴
نموداری جانان در دل و جان