در فنا و در یافتن بقای کل فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
فناگرداند زین ره شیخ جان بین
۲
درون جان و دل عین عیان بین
۳
کنون چون دست شد با دست دلدار
۴
چه خواهد نیز یابم در نمودار
۵
چو ما را دستگیری کرد جانان
۶
از آن دستی در اینجا برد جانان
۷
کنون چون دستگیری کرد آن شاه
۸
بنزدیک خودم دادست او راه
۹
کنون دستم گرفت و پایداری
۱۰
نمودم دمبدم درعشق یاری
۱۱
جفای او وفای ماست بنگر
۱۲
رضای او رضای ماست بنگر
۱۳
ز دستم چند گویم سرببازم
۱۴
درین ره چون بدیدم شاهبازم
۱۵
چو راهم داد نزدیکش شتابم
۱۶
که بخشیده است اینجا فتح بابم
۱۷
گشوده راه ما در کل کونین
۱۸
همه دیدار ما در عین مابین
۱۹
چو ذاتم داد اینجا در حقیقت
۲۰
رهم هم داد ما را در شریعت
۲۱
دم من داد جانان پیش جانان
۲۲
که پستم نیز پیش اندیش جانان
۲۳
ز پیش اندیشی خود یاد کردم
۲۴
از آن در عشق خود پرداد کردم
۲۵
ز پیش اندیشی خود رهبرم من
۲۶
توانم کز سر جان بگذرم من
۲۷
ز پیش اندیشی خود آنچه دیدم
۲۸
کنم بیشک که من آن میتوانم
۲۹
ز پیش اندیشی خود ذات دیدم
۳۰
کنون اسرار هر آیات دیدم
۳۱
ز قرآن این زمانم واصل ذات
۳۲
حقیقت دانم اندر جمله ذرات
۳۳
ولی باید که قرآن باز داند
۳۴
ز قرآن بیشکی هر راز داند
۳۵
ز قرآن این زمان منصور پیداست
۳۶
درون او حقیقت نور پیداست
۳۷
به بین این خون که نور ذوالجلالست
۳۸
اناالحق گوی اینجا در وصال است
۳۹
مبین خون شیخ بیشک ذات او بین
۴۰
نمود خویشتن در ذات او بین
۴۱
حقیقت این زمانم سرّ قرآن
۴۲
حقیقت آشکارا هست درجان
۴۳
نه در زندان تو گفتی شیخ با من
۴۴
که باید کردنت اسرار روشن
۴۵
وگرنه دزد راهی تا بدانی
۴۶
زدی این دم تو آن دم در نهانی
۴۷
چو در اینجایگه من دزد راهم
۴۸
کنون بنگر که اندر دار شاهم
۴۹
کنون بردار شاهم دزد عشاق
۵۰
ز شاهم بستده من فرد عشاق
۵۱
کنون بردار شاهم از حقیقت
۵۲
که دزد لایقی دارند حقیقت
۵۳
چنان فرمودهام در سر قرآن
۵۴
حقیقت سر این معنی فرو خوان
۵۵
نه حق گفته است والسارق بقرآن
۵۶
بخوان اینجایگه میدان تو برهان
۵۷
که دزدان دست او با پای اینجا
۵۸
بریدن باید اینجا شیخ دانا
۵۹
حقیقت دزد راه تست منصور
۶۰
اگرچه آگه اندر تست منصور
۶۱
چو من دزد ره مردان دینم
۶۲
ز دزدی این زمان اندر یقینم
۶۳
چو من دزدی کجا باشد بآفاق
۶۴
که دزدی اوفتادستم عجب طاق
۶۵
ندارم همسری از دزدی خود
۶۶
کنون نیکم اگرچه کردهام بد
۶۷
ز من عین بدی شد تا بدانی
۶۸
رضای ما چنین بد تا بدانی
۶۹
رضای ماست اینجا خواری عشق
۷۰
از آن داریم ما غمخواری عشق
۷۱
رضای ماست اینجا سر بریدن
۷۲
ره جانان بود در سر بریدن
۷۳
رضای ماست اینجا جانفشانی
۷۴
ترا میگویم ای شیخ این معانی
۷۵
حقیقت از در منصور حلاج
۷۶
بود او را یقین در عین آماج
۷۷
نشان او را بیابد این زمان تیر
۷۸
بباید دوخت سر تا پایش از تیر
۷۹
حقیقت این چنینم آرزویست
۸۰
ز بهر این زمان درگفت و گویست
۸۱
گناه دست نبود شیخ جانم
۸۲
بریدن باید اینجا گه زبانم
۸۳
زبان باید برید اینجا نه دستان
۸۴
که باشد این گناه او را یقین دان
۸۵
زبان دارد گنه اینجا بگفتار
۸۶
اناالحق میزند اندر سردار
۸۷
زبان دارد گنه در بیوفائی
۸۸
که دعوی میکند او در خدائی
۸۹
زبان دارد گنه نی دست ای شیخ
۹۰
که اینجا آمده است او مست ای شیخ
۹۱
زبان دارد گنه در حکم احمد
۹۲
که این یک نکته میگوید چنین بد
۹۳
بحکم شرع میباید بریدش
۹۴
که تا پیدا نماید دید دیدش
۹۵
بحکم شرع اگر در خون بگردد
۹۶
اناالحق گفتن اینجا در نوردد
۹۷
بحکم شرع بردار است اینجا
۹۸
اگر بیشک خبردار است اینجا
۹۹
چنان کاینجا دو دست خود بریدم
۱۰۰
ازین معنی زمانی آرمیدم
۱۰۱
چه دستانها که دست اینجا نمودم
۱۰۲
ور اسرار از آن فارغ گشودم
۱۰۳
زبان این لحظه با او یار گردد
۱۰۴
ز سر دست تو برخوردار گردد
۱۰۵
زبان و دست گفتستند مردان
۱۰۶
زبان باید نمود این راز میدان
۱۰۷
توا بشیخ جهان اسرار دانی
۱۰۸
بمعنی برتر از عین معانی
۱۰۹
حقیقت دزد منصور است اینجا
۱۱۰
ز دزدی رفت او بردار اینجا
۱۱۱
یقین آغاز با انجام اینجا
۱۱۲
ز دزدی یافت او چون کام اینجا
۱۱۳
ز دزدی یافت او اسرار اینجا
۱۱۴
ز دزدی گشت او مشهور و پیدا
۱۱۵
ز دزدی یافت اسرار حقیقت
۱۱۶
ز دزدی رفت بردار شریعت
۱۱۷
مرا این لحظه اسرارم عیانست
۱۱۸
که جانانم درین دارم عیانست
۱۱۹
نموده راز با ما از سر دست
۱۲۰
حقیقت راز گفتم تا که پیوست
۱۲۱
ابامن یار در زندان چنین گفت
۱۲۲
رموزی دوش در عین یقین گفت
۱۲۳
که ای منصور گفتی رمز مطلق
۱۲۴
خدایم من تو گفتستی اناالحق
۱۲۵
منم با تو تو با من راست گوئی
۱۲۶
در این معنی دگر اینجا چه جوئی
۱۲۷
منم بنمودهام اسرار اینجا
۱۲۸
حقیقت هم ترا دیدار اینجا
۱۲۹
ز دیدارم نمود راز دیدی
۱۳۰
مرا در پردهٔ جان باز دیدی
۱۳۱
چو من در پردهٔ جانت عیانم
۱۳۲
ولی از چشم صورت بین نهانم
۱۳۳
ابا تو گفتهام در پرده هر راز
۱۳۴
بگفتم با تو کاین پرده برانداز
۱۳۵
حقیقت پرده اکنون بر دریدی
۱۳۶
بجز من هیچ در پرده ندیدی
۱۳۷
بجز من نیست اندر پرده اینجا
۱۳۸
بدیدی عاقبت گم کرده اینجا
۱۳۹
مرا در پرده دیدی ناگهان تو
۱۴۰
نمودی راز با خلق جهان تو
۱۴۱
ترا خود نیست اینجا دوستداری
۱۴۲
اگرچه ماهم اندر پوست داری
۱۴۳
نمودی مغز ذاتم در تن خویش
۱۴۴
حجابت رفته اینجا گاه از پیش
۱۴۵
نمودی مر مرا با خاص و با عام
۱۴۶
که بد مستی نداری طاقت عام
۱۴۷
ترا زین گفتن بیهوده معنی
۱۴۸
که با ما میکنی در عشق دعوی
۱۴۹
تو دعوا میکنی معنیت باید
۱۵۰
در اینجا گر نه این دعویت باید
۱۵۱
اگرچه صورتت در ذات معنی
۱۵۲
بدانسته ز ما آیات معنی
۱۵۳
نبستانند از تو خاص و هم عام
۱۵۴
که بد مستی نداری طاقت جام
۱۵۵
نداری طاقت جامی در اینجا
۱۵۶
کجا یابی تو مر کامی در اینجا
۱۵۷
نداری طاقت جامی فنا شو
۱۵۸
ابا ما در میان جان بقا شو
۱۵۹
نداری طاقت جامی چه گوئی
۱۶۰
کنون در هرزهاند گفت و گوئی
۱۶۱
نداری طاقت جامی ز دلدار
۱۶۲
کنیمت این زمان منصور بردار
۱۶۳
نداری طاقت جامی ز منصور
۱۶۴
فنادستی عجب از نفس و جان دور
۱۶۵
نداری طاقت جام الستم
۱۶۶
کنون پیوندت اینجا گه شکستم
۱۶۷
نداری طاقت جام یقینم
۱۶۸
ترا نزدیک خود مردی نهبینم
۱۶۹
نداری طاقت اینجام اینجا
۱۷۰
بخواهی بودن اندر عشق رسوا
۱۷۱
کنم رسوا ترا فردا حقیقت
۱۷۲
نمایم بر تو مر غوغا حقیقت
۱۷۳
کنم رسوا ترا فردا بر خلق
۱۷۴
بسوزانم ترا زنار با دلق
۱۷۵
کنم رسوا ترا فردا بر خویش
۱۷۶
نیم آنکه برم اندر بر خویش
۱۷۷
کنم رسوا ترا فردا ابردار
۱۷۸
ببرم دست و پایت بین خبردار
۱۷۹
کنم رسوا زبانت را به بیرون
۱۸۰
کنم اندازم اندر خاک و در خون
۱۸۱
نمیدانی چه خواهی دید فردا
۱۸۲
که خواهم کردنت منصور رسوا
۱۸۳
اگر مرد رهی ماهی چنین است
۱۸۴
چنین خواهد بدن فردا یقین است
۱۸۵
که شهرت جمله خواهد دشمنی کرد
۱۸۶
وز آن خواهی تو بودن صاحب درد
۱۸۷
بگفتی راز با منصور غافل
۱۸۸
کجا از دست تو بپذیرد ای دل
۱۸۹
دل و جان را قبول اینجا ندارد
۱۹۰
که گویندت وصول اینجا نداری
۱۹۱
تمامت سالکانت اندر اینجا
۱۹۲
کنند از عشق صد افغان و غوغا
۱۹۳
مگو منصور اگر تو مرد راهی
۱۹۴
وگرنه رخ به بینی زین سیاهی
۱۹۵
اگر رسوائیت آمد یقین خوش
۱۹۶
بسوزانیم فردایت بر آتش
۱۹۷
به آتش مروجودت را بسوزم
۱۹۸
تمامت عین بودت را بسوزم
۱۹۹
در آتش رفت خواهی ز اروسرمست
۲۰۰
ابی پا و زبان منصور بی دست
۲۰۱
در آتش رفت خواهی تا بدانی
۲۰۲
نمایم آنگهی راز نهانی
۲۰۳
ترا در آتش سوزان حقیقت
۲۰۴
نمایم بیشکی دیدار دیدت
۲۰۵
بگفتی راز ما شرمت نداری
۲۰۶
کنون باید که رازم پایداری
۲۰۷
حقیقت پایداری کن بردار
۲۰۸
مشو غافل ز من این دم خبردار
۲۰۹
که خون از دست خود بینی روانه
۲۱۰
ترا من رخ نمایم بی بهانه
۲۱۱
چو دست خویشتن بینی پر از خون
۲۱۲
مشو آن لحظه اینجا گه دگرگون
۲۱۳
نشان ما شناسی عین خونت
۲۱۴
وگر نه گفتن پر از جنونت
۲۱۵
هر آنکو در ره ما غرق خون شد
۲۱۶
ابا ما در تمامت غرق خون شد
۲۱۷
هر آنکو در ره ما یافت بوئی
۲۱۸
کنم گردان سرش مانند گوئی
۲۱۹
اگر خواهی گذشت از جان نمایم
۲۲۰
ترا معنی دمادم مینمایم
۲۲۱
اگر خواهی گذشت از جان و از تن
۲۲۲
ترا دایم کنم اینجای روشن
۲۲۳
اگر خواهی گذشت از سردراینجا
۲۲۴
کنم با ذات خود ذات تو یکتا
۲۲۵
اگر خواهی گذشت از سر حقیقت
۲۲۶
نهم من بر سرت افسر حقیقت
۲۲۷
اگر منصور اینجا مردمائی
۲۲۸
حقیقت مرد صاحبدرد مائی
۲۲۹
چنین راندم قلم ای مرد سالک
۲۳۰
زوصلت میکنم فردای مالک
۲۳۱
فناگر دانمت چون راز گفتی
۲۳۲
ابا خاص و عوامم بازگفتی
۲۳۳
ترا بند زبان اینجایگه نیست
۲۳۴
تن تو لایق دیدار شه نیست
۲۳۵
ترا بند زبان اینجا نبوده است
۲۳۶
زبان کردی و گفتی زین چسود است
۲۳۷
ترا پند زبان چون نیست تحقیق
۲۳۸
کجا یابی درین اسرار توفیق
۲۳۹
مگر آنک ازوجود آئی تو بیرون
۲۴۰
بیابی ذات خود را غرقه در خون
۲۴۱
کنم منصور این قسم فراقت
۲۴۲
کنم اندر نمود اشتیاقت
۲۴۳
کزین سر بر سر خود میکنی تو
۲۴۴
که بود خویشتن کل بشکنی تو
۲۴۵
تو با ما ما بتو هر دو یکیایم
۲۴۶
حقیقت ذات اینجا بیشکیایم
۲۴۷
ترا گردانم اینجا گه یگانه
۲۴۸
نظر کن تا بدانی این بهانه
۲۴۹
بهانه نیست منصور این نمود است
۲۵۰
زما کانجا دل و جانت شنود است
۲۵۱
اناالحق ما زدیم اندر نمودت
۲۵۲
نمودی هستم آید زین نمودت
۲۵۳
نمایم مرترا منصور فردا
۲۵۴
میندیش از فراق و عین غوغا
۲۵۵
چنان با ما یکی شو بر سردار
۲۵۶
که چیزی می نه بینی جز مرا یار
۲۵۷
ز ما گوی وز ما میزن اناالحق
۲۵۸
که من خود مینمایم راز مطلق
۲۵۹
ز ما گوی و دمادم خرّمی کن
۲۶۰
ابا ما یک نفس تو همدمی کن
۲۶۱
تو دم با ما زدی ما با تو همدم
۲۶۲
همی باش ار بریزیمت یقین دم
۲۶۳
کنون منصور میکن عشق بازی
۲۶۴
که اینجا نیست ما را عشقبازی
۲۶۵
ببازی عشق ما مرناکسی را
۲۶۶
نباشد تاشوی آنجا کسی را
۲۶۷
بگردد آنگهی بنمایم اسرار
۲۶۸
ابا او مینمایم از سردار
۲۶۹
تو یکتای منی منصور سرکش
۲۷۰
بسوزانم ترا فردا به آتش
۲۷۱
تو یکتای منی درجان و در دل
۲۷۲
تراام من ترا ای پیر واصل
۲۷۳
ز وصل ما کنون بر خور حقیقت
۲۷۴
گذر کن تو بما بر خور حقیقت
۲۷۵
گذر کن زین وجود و ذات ما بین
۲۷۶
وجود خویشتن محو فنابین
۲۷۷
بقایی نیست صورت را درین جان
۲۷۸
بکن ترکش تو یار خود مرنجان
۲۷۹
چو مردان بگذر از این دام صورت
۲۸۰
که این رفته قلم باشد ضرورت
۲۸۱
کنون منصور فردا راز بینی
۲۸۲
مرا در جمله اشیا بازبینی
۲۸۳
زوال صورتت فرداست دانی
۲۸۴
همه از صورتت پیداست دانی
۲۸۵
زوال صورتت فرداست آخر
۲۸۶
نمایم ذات خود فردات ظاهر
۲۸۷
زوال صورتت گر چه جمالست
۲۸۸
توئی تو شو که از عین وصالست
۲۸۹
وصال آخر کار است فردا
۲۹۰
مرو بیرون دمی منصور از ما