عطار · هیلاج نامه

جواب دادن منصور شبلی را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جوابش داد آنگه شاه عشاق
۲
که پنهان نیست اینجا راه عشاق
۳
همه پیداست راهم تا سوی ذات
۴
دمادم میرسانم جمله ذرات
۵
از اول سر عشقت باز گویم
۶
پس آنگه از فنایت راز گویم
۷
تو سر عشق میخواهی که دانی
۸
ز من بشنو تو ای پیر این معانی
۹
بسی با سالکان بودی درین راه
۱۰
بسی ز ایشان تو بشنودی بسی راه
۱۱
بسی گفتی و دیگر باز گفتی
۱۲
ابا ایشان تو از هر راز گفتی
۱۳
بسی گویند سر عشق اینجا
۱۴
که تا بگشاید این راز معما
۱۵
حقیقت عشق زیبد بر من ای پیر
۱۶
گراندر عشق نبود هیچ تدبیر
۱۷
نه عشق اینجا یکی چیز است بنگر
۱۸
همه عشق است اینجا سر باسر
۱۹
همی ورزند کل عشق مجازی
۲۰
از ایشان میدهد در عشق بازی
۲۱
حقیقت عشق کل عشق من آمد
۲۲
ره تاریک هر کس روشن آمد
۲۳
ز عشق کل ترا بنمایم اسرار
۲۴
مگر راهی شود اینجا پدیدار
۲۵
ترا در عشق من اینجا حقیقت
۲۶
بدانی صاحب شرع و طریقت
۲۷
ترا بخشیدهام من سرفرازی
۲۸
مدان عشق مرا اینجا ببازی
۲۹
طلب از عشق کردی عشق اینست
۳۰
که ما را جان جان اینجا یقین است
۳۱
مرا عشق است اینجا گاه بنگر
۳۲
که خواهم باختن از عشق خود سر
۳۳
مرا عشق است با اینجا ز گوهر
۳۴
رهانم من جهان از گفتن بر
۳۵
مرا عشق است با جان و سر و دل
۳۶
بجو آن ره مگر گردی تو واصل
۳۷
منم در عشق خود در دار دنیا
۳۸
که دیدستم ز خود دیدار مولا
۳۹
بسوزانم وجود خود در اینجا
۴۰
یقین کردم سجود خود در اینجا
۴۱
حقیقت سر عشقم نیست بسیار
۴۲
بتو میگویم اینجا گاه ای یار
۴۳
فدایم من در اینجا گاه بنگر
۴۴
همه ما را غلام و شاه بنگر
۴۵
خدایم شبلی اندر پاکبازی
۴۶
تو چون مائی و چون من پاکبازی
۴۷
ندانم من که در کون و مکانم
۴۸
حقیقت جسمم و هم نور جانم
۴۹
خدایم من که هستم در نمودار
۵۰
ز شوق این یقینم بر سر دار
۵۱
خدایم من که اینجا رهنمایم
۵۲
هر آنکس را که خواهم ره نمایم
۵۳
خدایم من که اینجا گه بدیدم
۵۴
ابا خود گویم و از خود شنیدم
۵۵
خدایم در حقیقت پایدارم
۵۶
ترا من داشته در پایدارم
۵۷
خدایم من درون جان و در دل
۵۸
کنم هر کس که خواهم نیز واصل
۵۹
خدایم من نمودار دو عالم
۶۰
که پیدا کردم آدم را درین دم
۶۱
نه من میگویم این سر راز مطلق
۶۲
حقست اینجا که میگوید اناالحق
۶۳
اناالحق میزنم در بود جمله
۶۴
منم بیشک یقین معبود جمله
۶۵
اناالحق میزنم در من رآنی
۶۶
درون جمله رازم در نهانی
۶۷
درون جمله اسرار نهانم
۶۸
یقین من حاجت هرکس بدانم
۶۹
نه من میگویم این سر را مطلق
۷۰
حقست میدان که میگوید یقین حق
۷۱
درون جمله‌ام در بینیازی
۷۲
کنم با جمله اینجا عشق بازی
۷۳
بصورت میکنم تقریر معنی
۷۴
که صورت دارم اندر دار معنی
۷۵
بمعنی کردم اینجا رازها فاش
۷۶
همه نقشند و من دیدار نقاش
۷۷
منم نقاش اینجا نقش بستم
۷۸
چو بستم هم بدست خود شکستم
۷۹
منم نقاش و اینجا نقش بندم
۸۰
به هر نقشی که خواهم نقش بندم
۸۱
ز دید من همه در شور و افغان
۸۲
منم دانا یقین اندر دل و جان
۸۳
هر آن چیزی که خواهم میکنم من
۸۴
همه ذرات را تابان کنم من
۸۵
به هر کسوت که اینجا رخ نمودم
۸۶
همه در عشق خود پاسخ نمودم
۸۷
بدانستند و با ایشان بگفتم
۸۸
در اسرار با ایشان بسفتم
۸۹
درون جمله گویایم بآواز
۹۰
نمودستم همه انجام و آغاز
۹۱
ز انجام و ز آغازم خبر نه
۹۲
منم بینا ولی سمع و بصر نه
۹۳
درون جمله از من روشن آمد
۹۴
نمود عشقم از این گلشن آمد
۹۵
مرا بد عشق اینجا راز خود باز
۹۶
نمایم تا بداند صاحب راز
۹۷
اگرچه جمله من هستم پدیدار
۹۸
تمام از من کسی خود نیست بیدار
۹۹
منم آگاه کاینجا راز گویم
۱۰۰
نمود خود به هر آواز گویم
۱۰۱
زهر آواز دیگر گونه اسرار
۱۰۲
همی گویم در اینجا گه بگفتار
۱۰۳
منم با جمله و جمله ندانند
۱۰۴
وگردانند زمن حیران بمانند
۱۰۵
منم رخ سوی من آورده اینجا
۱۰۶
بمانده در درون پرده اینجا
۱۰۷
درون پرده اینجا پرده بازم
۱۰۸
ولی آخر کنم این پرده بازم
۱۰۹
چو بگشایم ز رخ این پرده را باز
۱۱۰
نمایم جملگی گم کرده را باز
۱۱۱
نمایم آنچه اینجا گم نمودم
۱۱۲
که تا کلی بیابد بود بودم
۱۱۳
دم آخر رسانم جمله در خاک
۱۱۴
بخون گردانم اینجا جملگی پاک
۱۱۵
بگردانم میان خاک درخون
۱۱۶
تمامت آنکه آرم جمله بیرون
۱۱۷
حقیقت در صفات نقش ذرات
۱۱۸
رسانم جملگی را در سوی ذات
۱۱۹
حقیقت وصل صورت آخرین است
۱۲۰
ولی جان در صفاتم پیش بین است
۱۲۱
چوجان در آخر آید سوی حضرت
۱۲۲
رساند مر مرا در سوی قربت
۱۲۳
وصالش در فراق آمد پدیدار
۱۲۴
چو گردد او ز صورت ناپدیدار
۱۲۵
رسانم سوی ذات اول صفاتم
۱۲۶
کنم محو و رسانم سوی ذاتم
۱۲۷
چوخواهی گشت سوی حضرتم باز
۱۲۸
نظر میکن تو درانجام و آغاز
۱۲۹
چو سوی حضرت ما بازگردی
۱۳۰
یقین آن لحظه صاحب راز گردی
۱۳۱
چنان باید که باشد اشتیاقت
۱۳۲
بما تا نبود اینجا گه فراقت
۱۳۳
فراقت صورتست از دار دنیا
۱۳۴
ولی در آخرت دیدار مولا
۱۳۵
در آن لحظه که جان درتن نماند
۱۳۶
نماند ما و من جز من نماند
۱۳۷
نماند ما و من جز من در آفاق
۱۳۸
تو باشی در یکی شبلی بکل طاق
۱۳۹
یکی ذاتست این دم تا بدانی
۱۴۰
یکی جزء است آدم تا بدانی
۱۴۱
ترا پیداست ذات ما بدین حرف
۱۴۲
ولی روغن کجا گنجد در این ظرف
۱۴۳
یکی ذاتست جمله آشکاره
۱۴۴
کنی اینجا توذات ما نظاره
۱۴۵
یکی ذاتست بیرون از مکانم
۱۴۶
ز بالای صفات جاودانم
۱۴۷
تمامت انبیا رفتند ودیدند
۱۴۸
در اینجا گه بکام خود رسیدند
۱۴۹
یکیاند این زمان درآشنائی
۱۵۰
رسیده در بقا و در خدائی
۱۵۱
یکی اند این زمان در جملگی گم
۱۵۲
همه چون قطره ایشانند قلزم
۱۵۳
وصالم انبیا دیدند و عشاق
۱۵۴
نمایم آنکه وصل ماست مشتاق
۱۵۵
بوصل ما مران کو دارد امید
۱۵۶
ورا دیدار خود بخشیم جاوید
۱۵۷
بوصلم هر که اینجا راه یابد
۱۵۸
ابی صورت سوی ذاتم شتابد
۱۵۹
هر آنکو عاشق ما شد در اینجا
۱۶۰
ز ذاتم بود یکتا شد در اینجا
۱۶۱
نمایم آخر کارش حقیقت
۱۶۲
نمود خود چو رفت از این طبیعت
۱۶۳
وصالم دید دید جاودانست
۱۶۴
مر این را صد کتب شرح و بیانست
۱۶۵
ولی میگویمت اینجایگه راز
۱۶۶
که پیش از مرگ بنمایم ترا باز
۱۶۷
ز پیش از رفتن دنیا مرا بین
۱۶۸
نمود ما درین صورت لقا بین
۱۶۹
بیانی اندر اینجا من نمایم
۱۷۰
ولی عشاق را روشن نمایم
۱۷۱
نگفتی عشق چبود عشق اینست
۱۷۲
که میداند که در ما پیش بین است
۱۷۳
حقیقت عشق پیش از مرگ دریاب
۱۷۴
مرا بین و همه کن ترک و دریاب
۱۷۵
بجز من منگر اینجا در وجودت
۱۷۶
که تا کون و مکان آرد سجودت
۱۷۷
تو بردار این زمان از جای پرده
۱۷۸
بسوزان پردههای سال خورده
۱۷۹
پس پرده جمال ما عیان است
۱۸۰
تماشای همه خلق جهانست
۱۸۱
پس پرده جمال ماست دیدار
۱۸۲
مرا در پرده بنگر ناپدیدار
۱۸۳
پس پرده مرا نور جلالست
۱۸۴
زبانها جمله در ما گنگ و لال است
۱۸۵
زبان عقل اگرچه گفت او برد
۱۸۶
در اسرار ما راهست او برد
۱۸۷
ولیکن آخر کار اندر اینجا
۱۸۸
فرو مانده نهاده سر در اینجا
۱۸۹
حقیقت عشق ما از ماست آگاه
۱۹۰
بسوی ما یقین آورده او راه
۱۹۱
مرا عشق است اینجا راز دانم
۱۹۲
که میداند همه راز نهانم
۱۹۳
یقین این صورت اینجا عقل پرداخت
۱۹۴
ولیکن عشق بنیادش برانداخت
۱۹۵
حقیقت عقل اینجا خانهٔ کرد
۱۹۶
دگر مر عشق آن ویرانهٔ کرد
۱۹۷
یقین چون گنج یابی در خرابه
۱۹۸
چه خواهی کرد آنجا گه قرابه
۱۹۹
تو اینجا کیمیا جوی ار توانی
۲۰۰
که باشد کیمیا گنج نهانی
۲۰۱
حقیقت کیمیا دیدار جانست
۲۰۲
که نور روحها از عکس آنست
۲۰۳
تو اصل کیمیای گنج یاری
۲۰۴
که نقد هر چه میخواهی تو داری
۲۰۵
تو همچون کیمیائی در دل و جان
۲۰۶
بزن بر صورت و سکه بگردان
۲۰۷
تو قلب خویشتن بارز کن اینجا
۲۰۸
حقیقت جسم ما جان کن مصفا
۲۰۹
حقیقت این به جز ایندیگری نیست
۲۱۰
که قلب از کیمیا کم از زری نیست
۲۱۱
حقیقت چون شود نقدت پدیدار
۲۱۲
شود قلب توکلی ناپدیدار
۲۱۳
ببوی عشق جانم نیست او شد
۲۱۴
تنم شد نیست تا کل هست او شد
۲۱۵
نه مستی جلال یار پیداست
۲۱۶
که اینجا گه جمال یار پیداست
۲۱۷
نگردد نیست هرگز یار از ما
۲۱۸
ولی بنماید این اسرار از ما
۲۱۹
که من بودم درون جان منصور
۲۲۰
اناالحق خود زده در عشق منصور
۲۲۱
شده با کل همه جزء جهانم
۲۲۲
نموداریست این عضو عیانم
۲۲۳
نمودار است اینجا صورتم خاک
۲۲۴
ولیکن من توام در هستی پاک
۲۲۵
که باشد خرمنی در صورت من
۲۲۶
نمودار است اعیان صورت من
۲۲۷
ضرورت بود اینجا نقش بیچون
۲۲۸
نمودن دروصالت هفت گردون
۲۲۹
چو ما در عشق خود پیدا نمائیم
۲۳۰
حقیقت این همه زیبا نمائیم
۲۳۱
جمال ماست آدم در نهانی
۲۳۲
نمیدانند این خلق نهانی
۲۳۳
چو نادانند و ما دانای حالیم
۲۳۴
ز وصل خویشتن عین وصالیم
۲۳۵
حقیقت عشق تا ما دیده باشیم
۲۳۶
مکان لامکان گردیده باشیم
۲۳۷
چو ما این پرده برداریم از رخ
۲۳۸
دهیم آن را که میخواهیم پاسخ
۲۳۹
نمایم با همه کس پاسخ اینجا
۲۴۰
نمایم بازش اینجا من رخ اینجا
۲۴۱
نمایم پاسخ اینجا با همه کس
۲۴۲
منم جمله نداند ذات من کس
۲۴۳
حقیقت عشق ما اینست دیدی
۲۴۴
بنور این بیان اینجا رسیدی
۲۴۵
چو من در پردهٔ صورت عیانم
۲۴۶
یقین عشق است در شرح و بیانم
۲۴۷
یکی باشد بیان مختلف راز
۲۴۸
از اینجاهم یکی بد سوی آغاز
۲۴۹
ز عشق خود شدم پیدا در اینجا
۲۵۰
ز عشق خود شدم یکتا در اینجا
۲۵۱
حقیقت صورت عشقم چنین بود
۲۵۲
یقین منصور در ما پیش بین بود
۲۵۳
چو اندر خود حقیقت پیش بینم
۲۵۴
اناالحق میزنیم و پیش بینم
۲۵۵
اناالحق میزنم از سرّ مستی
۲۵۶
نه همچون دیگران در بت پرستی
۲۵۷
بت ما صورتست و در فنایست
۲۵۸
دل ما جان شد و اندر بقایست
۲۵۹
بت ما صورتست و گفت و گویست
۲۶۰
یکی بود و یکی در جستجوی است
۲۶۱
چنین افتاد اندر اصل اول
۲۶۲
که اینجا گه شود ناگه مبدل
۲۶۳
همان کردم طلب در آخر کار
۲۶۴
که آیم سوی ایشان من در این کار
۲۶۵
چو عشقم بیعدد در پرده آورد
۲۶۶
برون در سوی خود گم کرده آورد
۲۶۷
نگردم هیچ کم عین العیانست
۲۶۸
مرا از آن عیان عین العیان است
۲۶۹
اگر خواهم نمودن جمله ذرات
۲۷۰
کنم من محو و بنمایم همه ذات
۲۷۱
ولیکن چون قلم راندم حقیقت
۲۷۲
نوشتم خویش و خود خواندم حقیقت
۲۷۳
چو نقد خود نمودم بهر جانم
۲۷۴
صور افتاد کل راز نهانم
۲۷۵
منم عشق و منم اینجایگه حق
۲۷۶
ترا شیخا بگفتم سر مطلق
۲۷۷
از این معنی منم اینجا به تحقیق
۲۷۸
یقین شبلی چو از وی یافت توفیق
۲۷۹
زبانش لال شد اینجا بگفتار
۲۸۰
چو او را دید اینجا صاحب اسرار
۲۸۱
چو او را صاحب شرع و بیان دید
۲۸۲
زبانش لال شد خود بیزبان دید
۲۸۳
یکی شد در وصال جان و دل گم
۲۸۴
میان قطره اندر بحر قلزم
۲۸۵
درین معنی عجب افتاد آن پیر
۲۸۶
نمیگنجد در این اسرار تدبیر
۲۸۷
از اول گرچه بود او صاحب راز
۲۸۸
گمانش باالیقین آمد باعزاز
۲۸۹
چنان منصور در شرح و بیان بود
۲۹۰
کزو عشاق در شور و فغان بود
۲۹۱
توئی منصور و با تو جمله باز است
۲۹۲
در معنی بر عطار باز است
۲۹۳
تو منصوری ابرداری ندانی
۲۹۴
تو هم شبلی صفت حیران بمانی
۲۹۵
همه ذرات اندر گفت و گویند
۲۹۶
ابا جان ودل اندر جستجویند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.