عطار · هیلاج نامه

در کشف اسرار و توحید کل گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
نمودستی وصال خویش امروز
۲
ابر چشمت وصال خویش امروز
۳
بخواهی ریخت خون جمله ذرات
۴
کمال تست کلی سوی آن ذات
۵
چنان در شور و افغانی در اینجا
۶
که صنع خود تو میدانی در اینجا
۷
اگر دانی در اینجا راز خود باز
۸
تو باشی و توئی هم عز و عزاز
۹
در اشترنامه گفتم سرمنصور
۱۰
بنوعی دیگر است این گفته مشهور
۱۱
ولیکن ایندگر اسرار حال است
۱۲
کسی داند که در عین وصال است
۱۳
وصال اینجاست کآن در پرده گفتم
۱۴
در اسرار اندر پرده سفتم
۱۵
در اینجا پرده آمد پاره پاره
۱۶
حقیقت ذات شد بر خود نظاره
۱۷
توئی منصور بردار حقیقت
۱۸
در اینجا گه نمودار حقیقت
۱۹
نموداری تو در خود باز مانده
۲۰
عجائب در کمان راز مانده
۲۱
گمان از پیش خود اینجای بردار
۲۲
که منصوری کنون آونگ بردار
۲۳
عجب آونگی اندر دار صورت
۲۴
چنین افتاد عشق تو ضرورت
۲۵
چو نقش اندر نمود صورت افتاد
۲۶
ولیکن پرده در اینجا افتاد
۲۷
کنون چون پرده بگشاده است دریاب
۲۸
ز عشق پرده و غیبت خبریاب
۲۹
خبریاب از نمود عشق اینجا
۳۰
که خود کردی سجود خویش اینجا
۳۱
تو عشق خویش کی اینجا شناسی
۳۲
که دانائی و را از ناشناسی
۳۳
در این معنی دمادم سیرها کن
۳۴
پس آنگه صورتت در حق فنا کن
۳۵
یقین دار از یقین یک لحظه بیرون
۳۶
مرو تا رازیابی بیچه و چون
۳۷
یقین دار از یقین بردار اسرار
۳۸
که از سر یقین یابی رخ یار
۳۹
اگر از هستی یاری نموده
۴۰
مکن باور سخنهای شنوده
۴۱
تو برهان جوی از آنچ اینجای پیداست
۴۲
وگرنه آنچه نبودنیست پیداست
۴۳
تو اینجائی خبردارو خبر نه
۴۴
شده آونگ برداری اثر نه
۴۵
اگر بگشاده عشقت این معما
۴۶
برآئی از صفت اینجا مسمی
۴۷
نماند چونشوی از ذات آغاز
۴۸
بیابی رفعت این از بیان باز
۴۹
چو رفعت یافتی اندر مکانت
۵۰
حقیقت فاش گردد لامکانت
۵۱
چو عین لامکان آید پدیدار
۵۲
شود اینجا مکانت ناپدیدار
۵۳
چو آنجانیز اینجا در یکی شد
۵۴
یکی باشد ترا کلی یکی شد
۵۵
یکی بد اوّلت در بینشانی
۵۶
کنون چون با نشانی را بدانی
۵۷
چو اصل خویش یابی در جهان باز
۵۸
بیابی وصل خوداندر مکان باز
۵۹
تو اصلی لیک ازذات حقیقی
۶۰
در این صورت تو ذرات حقیقی
۶۱
درین صورت بماندستی تو غافل
۶۲
چرا غافل شدی هان گرد واصل
۶۳
اگر واصل شوی منصور رازی
۶۴
یقین دانم که جان و سر ببازی
۶۵
سر و جان چیست چون اسرار دیدی
۶۶
تو باشی بیشکی گریار دیدی
۶۷
بجز یار آنچه یابی هیچ باشد
۶۸
همه نقشی حقیقت هیچ باشد
۶۹
یقین دلدار باقی هست فانی
۷۰
اگر فانی شوی این سر بدانی
۷۱
بشرع این صورت اسرار عالم
۷۲
همه ذاتست بیشک سوی این دم
۷۳
همه فانی شمر جز دید جانان
۷۴
طلب میکن درون توحید جانان
۷۵
چو توحیدت شود در بود جان فاش
۷۶
تو بشناسی در اینجا بود نقاش
۷۷
در اینجا چون شناسای خود آئی
۷۸
بنور عشق بی نیک وبد آیی
۷۹
چونیک و بد کنی در پیش جانت
۸۰
بگو با خود نکو راز نهانت
۸۱
وگر خواهی بگفتن پیش هر کس
۸۲
بگیرد راه صورت پیش و از پس
۸۳
ترا باید نمودن راز اینجا
۸۴
که کردی در یقین سرباز اینجا
۸۵
اگر درعشق کردی جان فشانی
۸۶
تو با جانان ابد باقی بمانی
۸۷
تو باشی او حقیقت در حقیقت
۸۸
نمود ذات او اندر شریعت
۸۹
طبیعت نبود اینجا با تو دریاب
۹۰
درین سرها که میگوئی تو دریاب
۹۱
چهارت اصل عنصر سوی دنیا
۹۲
شود فانی وگردی ذات مولا
۹۳
شود آتش یقین نور عیانی
۹۴
شود اینجا نشانش بی نشانی
۹۵
حقیقت باز گردد سوی خود باز
۹۶
که خواهد بود آخر صاحب راز
۹۷
حقیقت آب سوی آب گردد
۹۸
عیان در سوی او غرقاب گردد
۹۹
دگر جان خاک یابی اصل در خاک
۱۰۰
شود محو و بیابی بیشکی پاک
۱۰۱
همه اینجای در غرقاب پیداست
۱۰۲
درین صورت وی از ترکیب پیداست
۱۰۳
چو اینجا عشق نقش خود نمودهست
۱۰۴
ابا خود بیشکی گفت و شنودهست
۱۰۵
تو گراو خواهی اینجاگه چنین کن
۱۰۶
چومردان ذات خود را پیش بین کن
۱۰۷
چنین کن تا بیابی وصل جانان
۱۰۸
فنا شو تا بیابی وصل جانان
۱۰۹
چه خواهی کرد صورت چون فنایست
۱۱۰
در آخر مرو را عین بقایست
۱۱۱
بقا هرگز نیابی سوی صورت
۱۱۲
مگر وقتی که این دانی ضرورت
۱۱۳
تو خواهی شد فنا در آخر کار
۱۱۴
براندازی مراین صورت بیکبار
۱۱۵
چو صورت رفت جانانت بیابی
۱۱۶
حقیقت راز پنهانت بیابی
۱۱۷
تو باشی لیک بیصورت در اینجا
۱۱۸
چو او خود کیست مشهورت در اینجا
۱۱۹
مرا خود با وصال یار کار است
۱۲۰
که دلدارم کنون در عین دار است
۱۲۱
وصال یار بر ما گشت اظهار
۱۲۲
از آن بردار عشق افتاد عطار
۱۲۳
چنان منصور رازم در حقیقت
۱۲۴
که در عشقم نمودار حقیقت
۱۲۵
چو بر دار است ما را پایداری
۱۲۶
از آن با عشق کردم پایداری
۱۲۷
مرا چون راز کل با عشق افتاد
۱۲۸
از آنم عشق خواهد داد بر باد
۱۲۹
که دارد تاب این نعمت که خاید
۱۳۰
اگر چون ما خورد خود تا چه آید
۱۳۱
بقدر خود خور اینجا لقمه را باز
۱۳۲
چو مادر آخر اینجا باز سرباز
۱۳۳
چو خوان عشق سرباز است اینجا
۱۳۴
از آن عطار سرباز است اینجا
۱۳۵
بخور این لقمه چون از دست شاهست
۱۳۶
اگر جانت حقیقت هست شاه است
۱۳۷
اگر جانت شود آگه ز اسرار
۱۳۸
تو این خوان راخوری آخر بیکبار
۱۳۹
تو میگوئی که تو بنویس و میخوان
۱۴۰
کنون عطار چون خوردی توآن خوان
۱۴۱
که دارد تاب این لقمه که دارد
۱۴۲
که همچون تو حقیقت پای دارد
۱۴۳
هر آنکو همچو تو آید در این سر
۱۴۴
ز سر بیرون شود بر سر نهد سر
۱۴۵
چو منصور است بردار حقیقی
۱۴۶
درون تو نمودار حقیقی
۱۴۷
ازو گوی و ازو جوی آنچه خواهی
۱۴۸
چه راز دل چه اسرار آلهی
۱۴۹
عجایب جوهری منصور آید
۱۵۰
که جان اوحقیقت نور آید
۱۵۱
چو جان ذاتست در عشق تو منصور
۱۵۲
از آن خواهیم گفتن راز منصور
۱۵۳
نظر درجای من اینجا ترا هست
۱۵۴
از آنم از وصالت این چنین مست
۱۵۵
چنانم مست کردستی که هشیار
۱۵۶
نخواهم گفت از این حالت دگر بار
۱۵۷
کجا جان مست و کی هشیار گردد
۱۵۸
که همچون تو حقیقت یار گردد
۱۵۹
توئی ای جان و دل اینجا درونم
۱۶۰
حقیقت کرده درخود رهنمونم
۱۶۱
که داندراز من بیشک تو دانی
۱۶۲
که تو راز دل و جان جهانی
۱۶۳
همه اینجا توئی و هم تو بینم
۱۶۴
که با تو من یقین عین الیقینم
۱۶۵
یقین من نیست اینجا گه باظهار
۱۶۶
دمادم مینمایم سر اسرار
۱۶۷
چو در فقرت نمائی لطف با من
۱۶۸
کنی اسرار با من جمله روشن
۱۶۹
مرا قهر تو لطف جاودانست
۱۷۰
مرین اسرارها روشن از آنست
۱۷۱
مرا کاینجا مرا با تست این راز
۱۷۲
که خواهم گشت از عشق تو سرباز
۱۷۳
چو لطف تست یاری ده درین راه
۱۷۴
مرا زانم ز عشق دوست آگاه
۱۷۵
منت منصور ای دانای بیچون
۱۷۶
که خواهم گشت اندر خاک و در خون
۱۷۷
منت منصورم اینجا راز گفته
۱۷۸
نهان سرّت به هر کس بازگفته
۱۷۹
منت منصورم ای جان جهانم
۱۸۰
که اسرار توهم بر تو بخوانم
۱۸۱
منت منصورم اندر راه عشاق
۱۸۲
ولیکن در رهی آگاه عشاق
۱۸۳
توئی جانان و هم تو من چگویم
۱۸۴
توئی جمله که گفتی با که گویم
۱۸۵
نمود عشق میگوئی و میخوان
۱۸۶
که بیشک هم تودانی سرّ جانان
۱۸۷
توراز خود همی گوئی درونم
۱۸۸
بخواهی ریخت ای دلدار خونم
۱۸۹
منم آگاه عشق آیا بصورت
۱۹۰
ترا مییابم اینجا گه ضرورت
۱۹۱
ضرورت نیست لیکن هست اینجا
۱۹۲
وصالت کی دهم از دست اینجا
۱۹۳
تو تا در جان شوی اسرار گویان
۱۹۴
کمال عشق خود در شوق جویان
۱۹۵
که باشم من تو باشی گاه و بیگاه
۱۹۶
گدایم مینمایم خویش بر شاه
۱۹۷
تو در جانی و هم شاه منی تو
۱۹۸
درون خورشیدی و کل روشنی تو
۱۹۹
اگر بنشینم اندر راهت ای جان
۲۰۰
تو هم هستی ز خویش آگاه ای جان
۲۰۱
توآگاهی نیم من همچو عشاق
۲۰۲
توانی میدهم در جمله آفاق
۲۰۳
بگویم تابدانندت همه سر
۲۰۴
کنم اسرارت ای جان جمله ظاهر
۲۰۵
بگو عطار این دم جملگی فاش
۲۰۶
چو دیدی در درون خویش نقاش
۲۰۷
بگو عطار هم از جان بیندیش
۲۰۸
حجاب خویشتن بردار از پیش
۲۰۹
بگو عطار هیلاجت دمادم
۲۱۰
که حلاجت بود دردم دمادم
۲۱۱
منم اسرار او گفته ترا باز
۲۱۲
توئی اینجا که با ما گشته دمساز
۲۱۳
بوصل اکنون چو جانت میفشانی
۲۱۴
بگو اسرار ما کل در معانی
۲۱۵
ز ما میگوی چون مائیم منصور
۲۱۶
که تا اینجا نمائیمت همه نور
۲۱۷
ز ما میگوی چون مائیم اینجا
۲۱۸
که ما اینجات بنمائیم پیدا
۲۱۹
ز ما میگوی و جز ما خود مبین تو
۲۲۰
که کل اینست اینجا گه یقین تو
۲۲۱
مده از دست اینجاگه یقینت
۲۲۲
که در یکی نمودارست اینت
۲۲۳
چو در یکی خود هستیم وصلت
۲۲۴
هم از یکی نمودستیم اصلت
۲۲۵
چو اصل وصل ما اینجاست با تو
۲۲۶
دوئی ما همی یکتاست با تو
۲۲۷
توئی برداشتی جان منی تو
۲۲۸
چو پیدائیم و پنهانیم بنگر
۲۲۹
حقیقت نیست جز من تا بدانی
۲۳۰
یقین از ماست کل روشن نهانی
۲۳۱
همه روشن بما اینجاست میبین
۲۳۲
ز دید و بود ما پیداست میبین
۲۳۳
همه چیزی حقیقت جمله مائیم
۲۳۴
که ذات تو به هر کسوت نمائیم
۲۳۵
زهی اسرار تو در جان عطار
۲۳۶
گرفته جان و دل پنهان عطار
۲۳۷
توئی با من حقیقت با تو باشم
۲۳۸
مرا کن محو تا من هم تو باشم
۲۳۹
تو گفتی من شنفتم هم تو خوانم
۲۴۰
دمادم سر تو دیدم بخوانم
۲۴۱
زهی وصل تو جان و دل ربوده
۲۴۲
که با ما خود بگفته خود شنوده
۲۴۳
وصالت آتشی کرده است پیدا
۲۴۴
بخواهد سوخت اینجا جمله جانها
۲۴۵
بخواهد سوخت هر چیزی که باید
۲۴۶
چو نبود هیچ سوی تو شتابد
۲۴۷
عجب از عقل بیرونم بمانده
۲۴۸
عجب در خاک و در خونم بمانده
۲۴۹
میان خاک وخونم آشنائی است
۲۵۰
میان خاک و خون عین جدائی است
۲۵۱
میان خاک و خونم هست آن ذات
۲۵۲
بحمدالله کنون در عین آیات
۲۵۳
دمادم مینمایم راه توحید
۲۵۴
دمادم می برون آیم ز تقلید
۲۵۵
دم من از جهان از تست زنده
۲۵۶
حقیقت این دمم اینجا بسنده
۲۵۷
دم من اصل کل از آن دم تست
۲۵۸
حقیقت عین بودم از دم تست
۲۵۹
کجائی این زمان عطار اینجا
۲۶۰
یقین شو بر سر اسرار اینجا
۲۶۱
ز حلّاج این زمان مانده است باقی
۲۶۲
عجایب من که کردت دست ساقی
۲۶۳
تو گر مست لقائی همچو منصور
۲۶۴
مشو هان ازوجود خویشتن دور
۲۶۵
درین صورت بگو اسرار اینجا
۲۶۶
که برخورداری از دلدار اینجا
۲۶۷
در این صورت دمادم عین جانست
۲۶۸
دمادم با تو در شرح و بیانست
۲۶۹
چه حاجت نیز گفتن هر زمانت
۲۷۰
ولیکن راز بهر داستانت
۲۷۱
شود پیدا دمادم کشف دلدار
۲۷۲
همی خوان و همی گوهان تو بردار
۲۷۳
سخن با جانست تا تو هم بدانی
۲۷۴
مراد خویشتن حاصل توانی
۲۷۵
سخن با جانست اینجا گه بتحقیق
۲۷۶
که جان اینجا زجانان یافت توفیق
۲۷۷
سخن اینجا چو با جان اوفتادهست
۲۷۸
از آن این شور و افغان در نهاد است
۲۷۹
مرا بحریست اندر شور و افغان
۲۸۰
که جمله اوست اندر وصل جانان
۲۸۱
دل اینجا تا بیابد درّخود باز
۲۸۲
کجاباز آید او از نیک و بد باز
۲۸۳
دل اینجا تا بیابد راز بیچون
۲۸۴
کجا بیرون شود از خاک و از خون
۲۸۵
دل اینجاتا نیابد آنچه گم کرد
۲۸۶
کجا بیرون شود در عشق کل فرد
۲۸۷
دل اینجادید در ما روشنائی
۲۸۸
از آن پیداست در سرّ خدائی
۲۸۹
دل اینجا یافت سالک محرم راز
۲۹۰
حقیقت پرده از پیشت بر انداز
۲۹۱
در اینجا پردهٔ در پیش دارد
۲۹۲
از آن غم دایماً دل ریش دارد
۲۹۳
در اینجا پرده برداری یقین باز
۲۹۴
در اینجاکی بود در پیش بین باز
۲۹۵
در اینجا پرده را گرمی ندانند
۲۹۶
بجز یکی نبینند و ندانند
۲۹۷
در اینجا وصل او آید پدیدار
۲۹۸
بداند اصل گردد مست هشیار
۲۹۹
ز جانان مست خود هشیار باشد
۳۰۰
ز بود جسم خود بیزار باشد
۳۰۱
مرا چون کار با دل اوفتاده است
۳۰۲
از آنم راز مشکل اوفتاده است
۳۰۳
دلم چون واصلست از یار اینجا
۳۰۴
یقین او بیشکی دیدار اینجا
۳۰۵
ز جانان دارد و در جان بدیدهست
۳۰۶
که جان در یار و در گفت و شنید است
۳۰۷
چو دل با جانست دل دیداردانم
۳۰۸
حقیقت جان در اینجا یار دانم
۳۰۹
دلم جز جان نه بیند هیچ غیری
۳۱۰
که بیجان کی زید اینجا بسیری
۳۱۱
که چون در جان و دل اینجاست واصل
۳۱۲
ز جانانش همه مقصود حاصل
۳۱۳
چو جان داردوصال دوست اینجا
۳۱۴
یقین دانم که کلّی اوست اینجا
۳۱۵
جمال دوست اندر جانست بنگر
۳۱۶
حقیقت جان جانانست بنگر
۳۱۷
چو جان منصور راز آمد پدیدار
۳۱۸
وی از سرّ اناالحق گشت بیدار
۳۱۹
چو درجانست وی مانند عطار
۳۲۰
مبین چیزی حقیقت جز که دیدار
۳۲۱
چو درجانت روی مانند حلاج
۳۲۲
همه در ذات جان مییاب محتاج
۳۲۳
چو در جانست اینجا سر جانان
۳۲۴
ز جان دریاب راز خویش از جان
۳۲۵
ز جان دریاب آنگه شو پدیدار
۳۲۶
که جان در جان شده ناید پدیدار
۳۲۷
چنان مست جمال جان شدستم
۳۲۸
که من از بود خود پنهان شدستم
۳۲۹
چنان مست جمال جانم امروز
۳۳۰
که هم پیدا و هم پنهانم امروز
۳۳۱
چنان مست جمال جانم از شاه
۳۳۲
که جانم هست گوئی جملگی شاه
۳۳۳
چنان مست جمال ذوالجلالم
۳۳۴
که میگردد زبان از عشق لالم
۳۳۵
همی خواهم که گویم راز جان باز
۳۳۶
مرا میگوی اینجا جان جان باز
۳۳۷
که راز ما مکن فاش اربگوئی
۳۳۸
در این میدانت اندازم چو گوئی
۳۳۹
بخواهم گفت من از جان گذشتم
۳۴۰
چه باشد جان از آن آسان گذشتم
۳۴۱
ز جان آسان گذشتم همچو حلاج
۳۴۲
کنم از بهر تیر عشق آماج
۳۴۳
دلم تا جمله مردان باز داند
۳۴۴
نمود عشق از من باز داند
۳۴۵
چو من از جان گذشتم در نهان من
۳۴۶
ز جان گفتم یقین از جان جان من
۳۴۷
چنین افتاد اینجاگاه اسرار
۳۴۸
نمیداند کسی جز غیر عطار
۳۴۹
چنین افتاد با عشق آشنائی
۳۵۰
مرا با دیدن ذات خدائی
۳۵۱
خدا در ذات جانست ار نهان تو
۳۵۲
درون جان نظر کن جان جان تو
۳۵۳
خدا با تست ای دل در یقین باش
۳۵۴
تو منصوری و درعین یقین باش
۳۵۵
در این عین یقین ای جان تو بشنو
۳۵۶
درین گفتارها از جان تو بگرو
۳۵۷
تمامت وصل داری در عیانست
۳۵۸
همی گویم یقین شرح و بیانست
۳۵۹
بیانست از تجلی بازگویم
۳۶۰
ز منصورت حقیقت راز گویم
۳۶۱
چو شاه دین یقین منصور از الله
۳۶۲
که در آفاق شد مشهور الله
۳۶۳
حقیقت راز برگفت از سردار
۳۶۴
ایا پیر جهان ای شیخ اسرار
۳۶۵
چو شبلی آن شنید و گفت خاموش
۳۶۶
دل پیر دگر آمد فراجوش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.