سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حقیقت با یزید آن پیر عشاق
۲
که بیشک اوست در جان و جهان طاق
۳
زبان بگشاد زیر دار منصور
۴
که بد از جان ارادت دار منصور
۵
بدو گفت ای جهان و جان معنی
۶
که هستی بیشکی قربان معنی
۷
تو شاهی بر سر دار حقیقت
۸
ز بهر جان نمودار حقیقت
۹
توشاهی اینهمه چاکر درین راه
۱۰
فغان دارند ای خورشید درگاه
۱۱
زدست تو کنون بر سر زنانند
۱۲
که تو مرد رهی ایشان زنانند
۱۳
همه از دست تو دارند فریاد
۱۴
ز وصل تو همی دارند فریاد
۱۵
ز عشقت جان جمله سوخت شاها
۱۶
ترا دیدند اینجا جان پناها
۱۷
همه درماندگان بودند اینجا
۱۸
چونامت جمله بشنودند اینجا
۱۹
همه دیوانهاند امروز میدان
۲۰
تمامت جانها در سوز میدان
۲۱
ز عشق روی تو دیوانه هستند
۲۲
عجب دیوانگان نیم مستند
۲۳
که از امر تراهم واصل اینجا
۲۴
که عشق تست ازوی حاصل اینجا
۲۵
اگرچه پیر راه رهبرانی
۲۶
تو سر جمله اینجا نیک دانی
۲۷
ترا زیبد که گوئی سرّ اسرار
۲۸
برآئی از وصال خود تو بردار
۲۹
ترا زیبد که پیر راه باشی
۳۰
که امروز از اعیان آگاه باشی
۳۱
اناالحق میزنی بر کل عشاق
۳۲
که تا سوزان کنی اینجای مشتاق
۳۳
جهانی خلق دیدار تودارند
۳۴
درین بازار آزار تو دارند
۳۵
تو اینجا میکنی راز عیان فاش
۳۶
تو داری جان جان اینجای درباش
۳۷
تو رازی خود چو کردی فاش عالم
۳۸
تو دانی چون بوی نقاش عالم
۳۹
بجز تو هیچ نقاش دگر نیست
۴۰
کسی را از تو اینجاگه خبر نیست
۴۱
کنونت بایزید اینجا غلام است
۴۲
ورا دیدار تو اینجا تمام است
۴۳
غلامت از دل و جانم حقیقت
۴۴
یقین دیدار تو عین شریعت
۴۵
چنان از شوقت اینجا بینیازم
۴۶
که میخواهم که با تو عشق بازم
۴۷
در این معنی خبردارم من اینجا
۴۸
که گوئی چون تو من بردارم اینجا
۴۹
توئی بردار گوئی بایزید است
۵۰
ز تو پیوسته گویا بایزید است
۵۱
توئی بامن بجان جانا در اینجا
۵۲
توئی با ما یقین جانا در اینجا
۵۳
مرا مقصود آنست ای سرافراز
۵۴
که پرسم از تو ای جان یک سخن باز
۵۵
مرا مقصود گردان حاصل ای جان
۵۶
که تاگردم ز تو من و اصل ای جان
۵۷
بگود با من حقیقت زود ای دوست
۵۸
برون آور چو شبلی زود ای دوست
۵۹
بگو اینجایگه ای جان ودلدار
۶۰
که باتو جانم اینجاهست بردار
۶۱
من و تو هر دو اینجا در یکی گم
۶۲
تو همچون قطرهٔ ما عین قلزم
۶۳
و یا ما قطرهایم و عین دریا
۶۴
وگرنه از همیم اینجای پیدا
۶۵
تو یاری در حققت مات یاریم
۶۶
تو برداری و مایت پایداریم
۶۷
سؤال این است جانان بازگویم
۶۸
که تا جان چیست اینجا راز گویم
۶۹
چه باشد جان بگو تا باز دانم
۷۰
که از دل خوار و سرگردان چوجانم
۷۱
بلای جان کشیدستم در اینجا
۷۲
زدل غوغا بدیدستم در اینجا
۷۳
گهی چون قطرهام پیدا نموده
۷۴
گهی چون بحرم وغوغا نموده
۷۵
ز جان اندر بلای دل فتادم
۷۶
چو تو این راز من مشکل فتادم
۷۷
مرا این راز در جانست منصور
۷۸
نمییارم در اینجا کرد مشهور
۷۹
ز دست این عوام الناس اینجا
۸۰
که در شورند و در وسواس اینجا
۸۱
در این شور و شعب چون راز گویم
۸۲
که سر عشق با تو باز گویم
۸۳
عوام الناس ما را دوست دارند
۸۴
حقیقت جمله مغز و پوست دارند
۸۵
تو مغزی در میان جان ایشان
۸۶
توئی پیدا و هم پنهان ایشان
۸۷
حقیقت چون حقیقت اصل آمد
۸۸
ترا این شور عشق از وصل آمد
۸۹
کجا بتوانم این پاسخ نمودن
۹۰
بجز در حضرتت خاموش بودن
۹۱
تو میدانی ندانی بایزید است
۹۲
ولی میگویم این هل من مزید است
۹۳
تو دیدی آنچه اینجا کس ندیده است
۹۴
غلامی از غلامان بایزید است
۹۵
جنید راهبر هم پیر معنی است
۹۶
ز تو امروز با تدبیر معنی است
۹۷
ولیکن کی چو من باشند با تو
۹۸
اگرچه جان و تن باشند با تو
۹۹
همه خلق جهان را راز دارم
۱۰۰
ولیکن عشق تو شهباز دارم
۱۰۱
منم با عشق جانی مانده بر تو
۱۰۲
کتاب مجرمم برخوانده بر تو
۱۰۳
سؤال من ز دریا بود جانا
۱۰۴
که عقلم باز شیدا بود جانا
۱۰۵
سؤال قطره بود از راز جانم
۱۰۶
بگو تا کل شود عین روانم
۱۰۷
بگو تا کل شود جانم ز اسرار
۱۰۸
ز بود تو شود اینجا خبردار
۱۰۹
اگرچه در خبر هم راه دارد
۱۱۰
ز تو جانا بتو همراه دارد
۱۱۱
ره او در تو مکشوف و عیانست
۱۱۲
کنون با تو درین شرح و بیانست
۱۱۳
بگو تاجان فشانم در ره تو
۱۱۴
بکل جان گرددم ز آن آگه تو
۱۱۵
اگر جانم کنی در عشق آگاه
۱۱۶
فشانم جان و خون خود درین راه
۱۱۷
بده جامی بگو با بایزیدت
۱۱۸
چودید اینجایگه این دید دیدت
۱۱۹
بده جامی بدین شوریدهٔ تو
۱۲۰
که او اینجاست صاحب دیدهٔ تو
۱۲۱
بده جامی بدین مسکین درویش
۱۲۲
که تا مرهم نهد او بر دل ریش
۱۲۳
بده جامی تو از جام هدایت
۱۲۴
کزو پیداست کل راز هدایت
۱۲۵
بده جامی کنون تا جان فشانیم
۱۲۶
غباری بر سر میدان فشانیم
۱۲۷
بده جامی چو در جام حقیقت
۱۲۸
هم آغازی و انجام حقیقت
۱۲۹
بده جامی که وصلت در نمود است
۱۳۰
که جانم با تو اینجا بود بود است
۱۳۱
اگر واصل کنی جان من امروز
۱۳۲
ز بخت من شود دل نیز پیروز
۱۳۳
دل وجان هر دو مر داغ تو دارند
۱۳۴
دو چاکر نزد حکمت پایدارند
۱۳۵
چه باشد جان بگو تا سر اسرار
۱۳۶
کنی با بایزید خود پدیدار
۱۳۷
مرا چون سرجان مشکل فتاده است
۱۳۸
حقیقت خواستم در دل فتاده است
۱۳۹
مرا از جان کن اینجا گاه واصل
۱۴۰
بکن مقصود این درویش حاصل