در عین العیان توحید گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تو ای شیخ کبیر و قطب عالم
۲
مرا دانی و میبینی در آن دم
۳
چنان راهست سپردم تا بمنزل
۴
که ما را دوست امروز است حاصل
۵
مرا حاصل وصال جان جانست
۶
چه جای این همه شرح و بیانست
۷
جنید پاک با تو گفتم اسرار
۸
ابا تو او بشرع آمد خبردار
۹
بفرماید بحکم شرع جانان
۱۰
که هر چیزی که باشد بدتر از آن
۱۱
مرا امروز بنموده است اینجا
۱۲
در من زین قفس بگشوده اینجا
۱۳
حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم
۱۴
بجز صورت در اینجاگاه این دم
۱۵
حجابم صورتست و آفرینش
۱۶
وگرنه جملگی ذات از تو بینش
۱۷
حجابم صورتست و جان جانست
۱۸
ولیکن مرد را در ترجمانست
۱۹
حقیقت دم ز دستم از خدائی
۲۰
نخواهد بود با اویم جدایی
۲۱
در او واصل کنم در خویش اینجا
۲۲
حجابم برگرفت از پیش اینجا
۲۳
اگرچه سالکست و دروصالست
۲۴
ولی از دیدن خود در وبالست
۲۵
همه رنج من است از بیم صورت
۲۶
وگرنه نیست اینجا گه کدورت
۲۷
همه خواهد مرا این صورت به اعزاز
۲۸
که گردد بی نشان از بی نشان باز
۲۹
چنان کاول نهادش بی نشان بود
۳۰
ورا این آرزو اندر جهان بود
۳۱
که تا منصور آید واصل کل
۳۲
ورا دیدار باشد حاصل کل
۳۳
کنون دو دست ما اینجا بینداز
۳۴
زبان و پایم اینجا ای سرافراز
۳۵
اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا
۳۶
بجان تو که با ما کن تو این را
۳۷
بفرما تا دو دست و پایم اینجا
۳۸
ببرند با زبانم شیخ دانا
۳۹
قصاص شرع دان تا یار باشم
۴۰
ز سرّ عشق برخوردار باشم
۴۱
نمیخواهم من این دست و زبانم
۴۲
کزین دست و زبان عین جهانم
۴۳
نمیخواهم من این هر دو قدم را
۴۴
قدم میخواهم امادر عدم را
۴۵
نمیخواهم به جز دیدار جانان
۴۶
چنین خواهد بدن اسرار جانان
۴۷
درین دنیا ز صورت مبتلایم
۴۸
فتاده در کف و چنگ قضایم
۴۹
اگرچه خود قلم راندم بتحقیق
۵۰
مرا از عین آمد عین توفیق
۵۱
قلم راندیم و آنگه در کشیدیم
۵۲
قلم بر نقش ذات خود کشیدیم
۵۳
قلم راندیم ما در اصل اینجا
۵۴
که بیصورت بیابم وصل اینجا
۵۵
قلم راندیم و دیگر می چه ماندست
۵۶
اناالحق میزنم دیگر چه مانده است
۵۷
مرا جانست و جانان در خیالم
۵۸
نموده این زمان عین وصالم
۵۹
سخن کز وصل گوئی جمله سوز است
۶۰
بآخر چون سخن از دلفروز است
۶۱
چو جانان این چنین مر خویشتن راست
۶۲
در این بغداد جان ما بیاراست
۶۳
سرافراز است ودارد همچون جانم
۶۴
همی داند یقین راز نهانم
۶۵
تو ای دار این زمان میدار معذور
۶۶
که یار تست اینجاگاه منصور
۶۷
تو ای دار از حقیقت پایداری
۶۸
ابا با یک نفس دیدار یاری
۶۹
وصال عاشقان آمد سردار
۷۰
که تا مر سالکان دارد خبردار
۷۱
وصال عاشقان سربازی آمد
۷۲
که منصور از یقین برداری آمد
۷۳
وصال عاشقان درجان فشانی است
۷۴
که عاشق در ازل راز نهانی است
۷۵
وصال عاشقان خواهی ببر سر
۷۶
که تا یابی مقام خویش آن سر
۷۷
همه عشاق حیرانند و منصور
۷۸
سخن از وصل راند نور علی نور
۷۹
وصال ما فراق ماست ما را
۸۰
که وصل کل فنای ماست ما را
۸۱
وصال ما حقیقت در فنایست
۸۲
وصال اینست و باقی کل هبایست
۸۳
کنون شیخ جهان تا چند گویم
۸۴
تو پیوندی چرا پیوند جویم
۸۵
من این پیوند میخواهم خدائی
۸۶
که تا یابم بکل سر خدائی
۸۷
من این پیوند میسوزم در اینجا
۸۸
چنی گو نه دل افروزم در اینجا
۸۹
که با پیوند ما در سوی ما تو
۹۰
بیابی راه خود در کوی ما تو
۹۱
اگر در کوی خود خواهی قدم زد
۹۲
قدم را اندر آن کو در عدم زد
۹۳
نمود خویشتن بیدست و بیپا
۹۴
که داری در درون خلوتم جا
۹۵
زبان بردار اینجا بی زبان شو
۹۶
چو گردی بیزبان در ما نهان شو
۹۷
نهان شو تا عیان گردی چو منصور
۹۸
بمانی جاودان نور علی نور
۹۹
نهان شو همچو ما در بینشانی
۱۰۰
بگو آخر که قصه چندخوانی
۱۰۱
چنین میگویدم دلدار اینجا
۱۰۲
خبر کردم ز هر اسرار اینجا
۱۰۳
اناالحق میزند منصور بی دوست
۱۰۴
که منصورم فنا گفتن هم از اوست
۱۰۵
اناالحق کی زند منصور بردار
۱۰۶
اناالحق حق زند اینجا بگفتار
۱۰۷
اناالحق در زبانم اوست جمله
۱۰۸
در اسرار اینجا اوست جمله
۱۰۹
اناالحق میزند اینجای مطلق
۱۱۰
نفس گفتار او حقّست الحق
۱۱۱
چو حق گوید یقین هم حق بداند
۱۱۲
نمود خویشتن مطلق بداند
۱۱۳
بجز حق می نداند حق توان دید
۱۱۴
که چشم جان تواند جان جان دید
۱۱۵
خدا خود دید در دیدار منصور
۱۱۶
نمود خویشتن راکرد مشهور
۱۱۷
خدا دیدم در این آیینه اینجا
۱۱۸
اناالحق زد به هر آیینه اینجا
۱۱۹
هر آیینه در اینجا جایگه ساخت
۱۲۰
که بود ذات خود منصور پرداخت
۱۲۱
حقیقت جسم منصور است و جان حق
۱۲۲
از آن جانان بهرجا زد اناالحق
۱۲۳
چو منصور است حق حق جمله داند
۱۲۴
بجز حق حق یقین اینجا که داند
۱۲۵
از آن جام است خورده در ازل او
۱۲۶
که هرگز می نه بیند بی خلل او
۱۲۷
از آن جامی است خورده بر سر دار
۱۲۸
که خود باشد نمود خود نگهدار
۱۲۹
از آن جام است خورده در حقیقت
۱۳۰
که جز حق می نه بیند در شریعت
۱۳۱
از اول میزدم اینجا دم کل
۱۳۲
که تا پیدا کنم من آدم کل
۱۳۳
همه پیدا که بیشک هست منصور
۱۳۴
شرابی خورده است ومست منصور
۱۳۵
از آن مستم که روی شاه دیدم
۱۳۶
من اندر نزد رویش ماه دیدم
۱۳۷
از آن مستم که دارم جام اینجا
۱۳۸
نمود آغاز با انجام اینجا
۱۳۹
از آن مستم که در عین خرابات
۱۴۰
نمیگنجد همی طاوس و طامات
۱۴۱
از آن مستم که دانم در وصالم
۱۴۲
وصال امروز در عین وبالم
۱۴۳
از آن مستم که خواهد بود ما را
۱۴۴
یکی ذات عیان معبود ما را
۱۴۵
یقین میدان که من امروز مستم
۱۴۶
بحمدالله که من نی بت پرستم
۱۴۷
بت خود میبسوزانم در این نار
۱۴۸
که تا بت در فنا گردد خبردار
۱۴۹
بت خود گر بسوزم پاک گردد
۱۵۰
نمود صانع افلاک گردد
۱۵۱
بت خود می بسوزم اندر اینجا
۱۵۲
به بیند خویشتن در جمله پیدا
۱۵۳
بت خود چون بسوزم طاق گردد
۱۵۴
نمود جمله عشاق گردد
۱۵۵
بت خود چون بسوزم جان شود کل
۱۵۶
ز بعد جان یقین جانان شود کل
۱۵۷
بت خود چون بسوزانم حقیقت
۱۵۸
خدا باشد حقیقت در طبیعت
۱۵۹
دو روزی سیر با ما کرد اینجا
۱۶۰
یقین خواهم بُدن نی فرد اینجا
۱۶۱
بت من بافتیست این جان جانان
۱۶۲
حقیقت میکند او خویش پنهان
۱۶۳
نه کافر باشد این منصور شیخا
۱۶۴
که بت سوز آمده است این شیخ دانا
۱۶۵
حقیقت چون چنین افتادم ای شیخ
۱۶۶
زبود خویشتن آزادم ای شیخ
۱۶۷
سخن در صورت ومعنیست اینجا
۱۶۸
یقین ای شیخ بی دعویست اینجا
۱۶۹
بمعنی آمدستم نه بدعوی
۱۷۰
که در معنی نگنجد هیچ دعوی
۱۷۱
یقین دعوی و معنی آن بود شب
۱۷۲
که در دردریا نمود آن شب ترا رب
۱۷۳
دگر دعوی که دیدی بر سر دار
۱۷۴
که غیری نیست جز دیدارمولا
۱۷۵
چو دعوی باطل آمد اندرین راه
۱۷۶
ز معنی باش و از اسرار آگه
۱۷۷
همه مردان زدعوی بازگشتند
۱۷۸
در این اسرار صاحب راز گشتند
۱۷۹
حقیقت راز ما معنی است جانی
۱۸۰
نمودستیم این راز نهانی
۱۸۱
اگر دعوی بدی در ملک بغداد
۱۸۲
فنا آورد می بیشک بیک باد
۱۸۳
مرا معنی در اینجا پای بند است
۱۸۴
در این اسرار عشقم اوفکند است
۱۸۵
مرا معنی نخواهد سوخت در نار
۱۸۶
حقیقت خرقه با تسبیح و زنّار
۱۸۷
مرا معنی بجان جان رسانید
۱۸۸
ز پیدائی سوی پنهان رسانید
۱۸۹
مرا معنی در اینجا دید باز است
۱۹۰
تنم در عشق در سوز وگداز است
۱۹۱
مرا معنی چنین در دار آویخت
۱۹۲
حقیقت عشقم اینجا فتنه انگیخت
۱۹۳
همه مردان بلای یار دیدند
۱۹۴
همی چندی خود اندر دار دیدند
۱۹۵
همه مردان بلاکش در فراقند
۱۹۶
ببوی وصل او در اشتیاقند
۱۹۷
همه مردان بزیر خون چو درخاک
۱۹۸
گناهی زین ندارد چرخ افلاک
۱۹۹
همه مردان در اینجا در بلایند
۲۰۰
چنین افتاده در دام قضایند
۲۰۱
قضا را با بلا دیدند اینجا
۲۰۲
بجان و سر بگردیدند اینجا
۲۰۳
هر آن از جان خود ترسد درین راه
۲۰۴
کجا گردد ز عشق دوست آگاه
۲۰۵
هر آنکو لرزد او برجان خویشش
۲۰۶
کجا بنماید اودیدار پیشش
۲۰۷
سر و جان در فدای راه دلدار
۲۰۸
کنم امروز بیشک بر سردار
۲۰۹
سر و جان در فدای یار کردیم
۲۱۰
حقیقت جام مالامال خوردیم
۲۱۱
چو ما مستیم اینجا بر سر دار
۲۱۲
همه مستند آخر کیست هشیار
۲۱۳
که هشیار است اینجا تا بدانیم
۲۱۴
کتاب وصل خود با اوبخوانیم
۲۱۵
که هشیار است اینجا در خرابات
۲۱۶
که با او راز بنمایم بطامات
۲۱۷
همه مستندو اندر خواب رفته
۲۱۸
عجایب بیخود اندر خواب خفته
۲۱۹
همه مستند و هشیاری ندیدم
۲۲۰
درین موضع وفاداری ندیدم
۲۲۱
همه مستند و اندر حیرت اینجا
۲۲۲
ندارندی ز مردی غیرت اینجا
۲۲۳
همه مستند و اندر بند باقی
۲۲۴
بده جام می اینجا زود ساقی
۲۲۵
بده جامی دگر در حلق منصور
۲۲۶
که تا از جان شود و از خویشتن دور
۲۲۷
بده جامی دگر ما را در این دم
۲۲۸
که برریشم بود یک جام مرهم
۲۲۹
بده جامی دگر ز آن جام مطلق
۲۳۰
که از مستی زنم دیگر اناالحق
۲۳۱
بده جامی دگر از آن خرابات
۲۳۲
که اینجا در نگنجد عین طامات
۲۳۳
بده جامی دگر این جام بستان
۲۳۴
که بی رویت نخواهم باغ و بستان
۲۳۵
بده جامی دگر تا عین زنار
۲۳۶
بسوزانم در اینجا گاه زنار
۲۳۷
بده جامی دگر چون راز گفتم
۲۳۸
اناالحق با همه سرباز گفتم
۲۳۹
بده جامی و بربایم حقیقت
۲۴۰
که تا پنهان شود عین طبیعت
۲۴۱
چو جامت خوردهام اینجا دمادم
۲۴۲
از آن اینجا زنم از ذات او دم
۲۴۳
دم از ذاتت زدم کاینجا تو بودی
۲۴۴
حقیقت جمله منصورت تو بودی
۲۴۵
دم از ذاتت زدم در جان نمانی
۲۴۶
تو سرجان و جسم و دل بدانی
۲۴۷
دم از ذاتت زدم از سر اسرار
۲۴۸
اگر ما را تو سوزانی ابر نار
۲۴۹
دم از ذاتت زنم در عین توحید
۲۵۰
نگنجد نزدم اینجاگاه تقلید
۲۵۱
دم از ذاتت زدم چون انبیا من
۲۵۲
اناالحق اندرین قرب بلا من
۲۵۳
همی گویم یقین و گفت خواهم
۲۵۴
همی جوهر حقیقت سفت خواهم
۲۵۵
اگر من یادگاری یادگاری
۲۵۶
که همچو تو نخواهم یافت یاری
۲۵۷
نمیداند کسی جانا نمودت
۲۵۸
اگرچه کردهاند اینجا سجودت
۲۵۹
سجودت میکنم اندر سردار
۲۶۰
که تا عشاق گردد ز آن خبردار
۲۶۱
سجودت میکنم اینجا به تحقیق
۲۶۲
که دارم از تو جان و سرّ توفیق
۲۶۳
سجودت میکنم در پاکبازی
۲۶۴
چنان خواهم که بود پاکبازی
۲۶۵
سجودت میکنم اندر مکان باز
۲۶۶
بشکر آنکه دیدم جان جان باز
۲۶۷
سجودت میکنم مانند مردان
۲۶۸
سجود ما کنون بر قدر مردان
۲۶۹
سجودت میکنم زیرا که ذاتی
۲۷۰
حقیقت هم حیات و هم مماتی
۲۷۱
در اینجا سجده خواهم کرد با تو
۲۷۲
چه در عین فنا در پرده با تو
۲۷۳
دمادم سجدهٔ دلدار باید
۲۷۴
بگردن خاصه بر این دار باید
۲۷۵
هر آنکو کرد چون ما سجده بردار
۲۷۶
چو مادلدار بر اوشد نمودار
۲۷۷
نمودار است دلدارم حقیقت
۲۷۸
یقین اندر سر دارم حقیقت
۲۷۹
نمودار است و میگوید بخود راز
۲۸۰
که دیدستم دگر این راز خود باز
۲۸۱
دگرباره مرا داراست ذرات
۲۸۲
رسیده در چنین معنی سوی ذات
۲۸۳
همه بیما و با ما ما ببینند
۲۸۴
ابا ما در سوی خلوت نشینند
۲۸۵
بخلوت بعد از این ما را به بین باز
۲۸۶
همه ما بین تو درعین یقین باز
۲۸۷
اگر عین یقین اینجا نباشد
۲۸۸
دراین ره مرد دل دانا نباشد
۲۸۹
دل دانا در این ره یار یابد
۲۹۰
ره آخر سوی جان دلدار یابد
۲۹۱
دل دانا کشد اینجا بلا او
۲۹۲
که تا آید بکلی پیشو او
۲۹۳
درین ره دل چه خون گردد حقیقت
۲۹۴
برون آید بکلی از طبیعت
۲۹۵
در این اسرار مردی باید و پاک
۲۹۶
که خون گردد حقیقت در دل خاک
۲۹۷
چو خون شد دل حقیقت خاک جوید
۲۹۸
دگرباره صفات پاک جوید
۲۹۹
چو در خون رفت دل مانند منصور
۳۰۰
میان خون خود یابد یکی نور
۳۰۱
از آن نور حقیقت بیطبیعت
۳۰۲
بیابد با زنی نقش طبیعت
۳۰۳
کند ازجزء و ره اندر سوی کل
۳۰۴
بیابد او چو مردان آنگهی ذل
۳۰۵
کشد خواری چو واصل شد درین راه
۳۰۶
حقیقت همچو من اندر بر شاه
۳۰۷
مرا خواری است در نزدیک بیچون
۳۰۸
دلم یکبارگی افتاد در خون
۳۰۹
دلم غرقست در خون تا بدانی
۳۱۰
چو مادر خون فنا شو گر توانی
۳۱۱
فنا در خون و در بیچون نظر کن
۳۱۲
همه ذرات در خود بی بشر کن
۳۱۳
بشر بردار تا یابی بشارت
۳۱۴
بشارت باشدت دیدار یارت
۳۱۵
چو اول در فنا باشی حقیقت
۳۱۶
نشیب خاک و خون گردد طبیعت
۳۱۷
از آن خون بعد از آن نور است پیدا
۳۱۸
حقیقت دید منصور است پیدا
۳۱۹
تو بردار آ اگرچه خودشناسی
۳۲۰
وجود خود نه نیک و بد شناسی
۳۲۱
توبرداری دمادم عقل با تو
۳۲۲
کند اینجایگه هم نقل با تو
۳۲۳
از آن هر عقل و هر راهی صفاتی
۳۲۴
در آن عین صفت کلی تو ذاتی
۳۲۵
از آن ذاتی که اصل تو وجود است
۳۲۶
که اینجا با عیان دیدار بوده است
۳۲۷
دمی در پوست میآیی عیان تو
۳۲۸
دمی با دوست میآیی نهان تو
۳۲۹
یکی با پوست دیگر در عیانت
۳۳۰
ابی صورت بود آن جان نهانت
۳۳۱
نهان تو بود پیدا درین باب
۳۳۲
درین معنی ز پنهانی تو دریاب
۳۳۳
هر آنکو شد ز خود پنهان جانان
۳۳۴
همه جانان بود در عین پنهان
۳۳۵
هر آنکو شد ز خود پنهان چو منصور
۳۳۶
یکی گردد ز سر تا پای پر نور
۳۳۷
چو پنهان نیست او را جمله پیدا
۳۳۸
تودر پنهان و پیدا باش یکتا
۳۳۹
چو در یکتائی جانان رسیدی
۳۴۰
ز پیدائی ورا پنهان بدیدی
۳۴۱
در آن دم چون شوی پنهان در اینجا
۳۴۲
همه پیدائی و پنهان در اینجا
۳۴۳
سخن بسیار ای شیخ حقیقت
۳۴۴
ولی پنهان منصور از طبیعت
۳۴۵
کنون پنهان شد و پیدا به بینش
۳۴۶
در این دم شورش و غوغا به بینش
۳۴۷
از آن پنهان شدم در پاکبازی
۳۴۸
که در پنهانی آمد سرفرازی
۳۴۹
از این پنهانی منصور بنگر
۳۵۰
درون جملگی در نور بنگر
۳۵۱
سراسر نور منصور است اینجا
۳۵۲
که اندر جمله مشهور است اینجا
۳۵۳
چو نورم در همه اینجا پدید است
۳۵۴
از آن پنهانیم پیدا پدید است
۳۵۵
همه نور منست و مینمایم
۳۵۶
درون جملگی روشن نمایم
۳۵۷
همه نور من است و من یقین جان
۳۵۸
بودم هم جملگی هم نور جانان
۳۵۹
همه نورمن است و هیچ نبود
۳۶۰
حقیقت نقش بیجا هیچ نبود
۳۶۱
چنان نقشی نهادم پیچ در پیچ
۳۶۲
که بشکستم بدیدم هیچ بر هیچ
۳۶۳
چنان نقشی نهادم در بر خود
۳۶۴
که تا آن نقش آمد رهبر خود
۳۶۵
چنان نقشی نهادم خوب و زیبا
۳۶۶
که دیدارم درین نقشست پیدا
۳۶۷
چنان نقشی نهادم در صفاتم
۳۶۸
که تا پیداشود زو عکس ذاتم
۳۶۹
چنان زین نقش ذات من هویداست
۳۷۰
که در کون و مکان این نقش پیداست
۳۷۱
چنان زین نقش مردان راز بینند
۳۷۲
کزین نقشم حقیقت باز بینند
۳۷۳
چنان زین نقش اینجادرنمودم
۳۷۴
که گوئی اندر اینجا خود نبودم
۳۷۵
طلبکارند نقشم جملگی راز
۳۷۶
همی جویند ذاتم جملگی باز
۳۷۷
منم با جمله لیکن میندانند
۳۷۸
همه در نقش ایمن می ندانند
۳۷۹
کجا هرگز بلا بینند و بر ما
۳۸۰
که یک لحظه نه بنشستند با ما
۳۸۱
جهانی در غم غمخوار مانده
۳۸۲
میان خاک و خونم زار مانده
۳۸۳
جهانی در غم جانها بداده
۳۸۴
جهانی در پی شادی فتاده
۳۸۵
جهانی منتظر تا کی نمایند
۳۸۶
در پرده در اینجاکی گشایند
۳۸۷
جهانی منتظر در دید دیدم
۳۸۸
فتاده در پی گفت و شنیدم
۳۸۹
جهانی منتظر در بیم و امید
۳۹۰
شده تا بنده بر مانند خورشید
۳۹۱
جهانی منتظر اندر دل خاک
۳۹۲
که تاکیشان بود آن خاک ناپاک
۳۹۳
جهانی منتظر بر رحمت من
۳۹۴
که تا کی باز یابند قربت من
۳۹۵
جهانی منتظر در عقل و گفتار
۳۹۶
جهانی دیگر اندر کل طلبکار
۳۹۷
جهانی دیگرم در جست و جویند
۳۹۸
همی بینند ودیگر باز جویند
۳۹۹
جهانی دیگرند اندر سر دار
۴۰۰
همی بینند و ازماهان خبردار
۴۰۱
خبرداران ما ها را بیابند
۴۰۲
بکل در سوی ما اینجا شتابند
۴۰۳
خبرداران ما یابند رازم
۴۰۴
که در بود شما کل سرفرازم
۴۰۵
جنید اگر خبر داری ز بودم
۴۰۶
دمادم کن حقیقت مر سجودم
۴۰۷
جنیدا روز امروز است پیروز
۴۰۸
مرا در آتش عشقت بکل سوز
۴۰۹
جنیدا سر بگفتارم بنه تو
۴۱۰
منت منّت نهم منّت منه تو
۴۱۱
جنیدا هر چه خواهی کن ز خواری
۴۱۲
که ما را نیست هان زنهار خاری
۴۱۳
جنیدا حکم شرع ما بران هان
۴۱۴
که حاجت نیستم در نص وبرهان
۴۱۵
جنیدا میزنم دم در حقیقت
۴۱۶
نمودت مینیابم در شریعت
۴۱۷
اناالحق میزنم درنزد عشاق
۴۱۸
که من اندر خدای کل شدم طاق
۴۱۹
جنید پاک دین پاک رهبر
۴۲۰
چو من کن پاکبازی پاک و رهبر
۴۲۱
که چندین سر که گفتم پاکبازم
۴۲۲
از آن در پاکبازی بی نیازم
۴۲۳
اگرچه من در اینجا پاکبازی
۴۲۴
حقیقت پاکباز بی نیازی
۴۲۵
هر آنکو پاکباز آمد درین راه
۴۲۶
رسید از پاکبازی تا بر شاه
۴۲۷
نشان مردعاشق پاکبازیست
۴۲۸
که منصور اندر اینجا گه ببازیست
۴۲۹
نشان عاشقان اینست بنگر
۴۳۰
که اندر دار بیند مرد بی سر
۴۳۱
نه سر دارم نه پای و پایدارم
۴۳۲
بلای قرب خود را پایدارم
۴۳۳
حقیقت من سریر سرورم من
۴۳۴
از آن بر هر دو عالم سرورم من
۴۳۵
شمارا سرورو هم پیشوایم
۴۳۶
که اصل کل شما را مینمایم
۴۳۷
شما را مینمایم تا بدانید
۴۳۸
که بودم ذات حق است و بدانید
۴۳۹
که من بود شمایم در حقیقت
۴۴۰
که بنمودستم این راز شریعت
۴۴۱
اگرچه رهبر دینی در اینجا
۴۴۲
کجا بود یقین یابی در اینجا
۴۴۳
تو بود من نه بینی زانکه اینجا
۴۴۴
نه بینی سرّ بودم جمله در ما
۴۴۵
مگر آنکه ندانی این خبر باز
۴۴۶
که هم از ما کنی در ره نظر باز
۴۴۷
نظر از ما هم اندر سوی ما کن
۴۴۸
چو ما سرگشته خوددر کوی ماکن
۴۴۹
چو ذره باش سرگردان بر ما
۴۵۰
که تا کلی شوی اندر بر ما
۴۵۱
تو اینجا گه اگرچه سوی مائی
۴۵۲
ستاده این زمان در کوی مائی
۴۵۳
منم با تو تو با من بیقراری
۴۵۴
منم بر دار و تو بر پایداری
۴۵۵
دلت شیخادر اینجا رازدار است
۴۵۶
ز ما لیکن عجایب بیقرار است
۴۵۷
دلت شیخا دراینجا راز ما باز
۴۵۸
همی گردد که باشد زود سرباز
۴۵۹
اگر با ما دمی بیدار آید
۴۶۰
چو بیمار سرسزای دار آید
۴۶۱
شود واصل چو مادر لامکانه
۴۶۲
نشان عین گردد در نشانه
۴۶۳
شود واصل چو ما اینجا یقین باز
۴۶۴
چو ما آید یقین در عزت راز
۴۶۵
برو اینجا نباشد هیچ پوشش
۴۶۶
که این را هست اینجا گاه کوشش
۴۶۷
نه عاشق باشد اینجاگه نه ازدوست
۴۶۸
که معشوقست بیشک دید خود اوست
۴۶۹
گه این سر مینماید بر سر دار
۴۷۰
که با عشاق گرداند سردار
۴۷۱
هر آن عاشق که اینجا آشنا شد
۴۷۲
ز لیلی همچو مجنون در بلا شد
۴۷۳
هر آن عاشق که اینجا دید دیدار
۴۷۴
بجان شد دید جانان را خریدار
۴۷۵
هر آن عاشق که چون من عاشق آمد
۴۷۶
قبای دار بر وی لایق آمد
۴۷۷
بلای قرب مردان راست اینجا
۴۷۸
که چون عشّاق باشد راست اینجا
۴۷۹
قبای قرب از دیدار برخاست
۴۸۰
از آن منصور سوی دار برخواست
۴۸۱
بلای قرب چون دیدار بنمود
۴۸۲
مرا اینجایگه بردار بنمود
۴۸۳
طریق عشق جانان بی بلا نیست
۴۸۴
زمانی بی بلا بودن روا نیست
۴۸۵
بلای دوست را به دان در اینجا
۴۸۶
یقین عین سعادت دان در اینجا
۴۸۷
بلای یارکش همچون صبوران
۴۸۸
اگر نزدیک باشی نه ز دوران
۴۸۹
تو از نزدیکیان بارگاهی
۴۹۰
حقیقت این زمان نزدیک شاهی
۴۹۱
جنیدا در بلایم سر برافراز
۴۹۲
مرا امروز سر از تن بینداز
۴۹۳
چو نتوانی تو اینجا گه فنایم
۴۹۴
کشیدن کی توانی این بلایم
۴۹۵
اگرچه من در این معنی حقیقت
۴۹۶
کنم با تو درین دعوی حقیقت
۴۹۷
بدان گفتم که میدانی تو رازم
۴۹۸
کجا یابی درین معنی تو بازم
۴۹۹
کجا یابی دگر یار اینچنین یار
۵۰۰
که بردارت کند اینجا خبردار
۵۰۱
خبردارت دمادم میکنم من
۵۰۲
ترا اسرار گفتم جمله روشن
۵۰۳
اگرچه سالکی هم گرد واصل
۵۰۴
که از وصلم کنی مقصود حاصل
۵۰۵
اگر از وصل من نابود گردی
۵۰۶
از آن نابود کل معبود گردی
۵۰۷
اگر از وصل من یابی فنا تو
۵۰۸
از آن عین فنا گردی بقا تو
۵۰۹
اگر وصل من اینجاگه بدانی
۵۱۰
ترا روشن شود راز نهانی
۵۱۱
ز وصلم برخور و هجران رهاکن
۵۱۲
پس آنگه روی در درگاه ما کن
۵۱۳
ز وصلم برخور اینجا دمبدم تو
۵۱۴
یکی میبین وجودت با عدم تو
۵۱۵
ز وصلم برخور اینجا در حقیقت
۵۱۶
یکی گردانم از کفر طریقت
۵۱۷
تو وصلم در حقیقت داری اینجا
۵۱۸
ولی از نقش برخورداری اینجا
۵۱۹
به هر نوعی است گفتم راز اینجا
۵۲۰
مرا بین صاحب هر راز اینجا
۵۲۱
منم اصل ومنم وصل و منم یار
۵۲۲
که اینک با تو میگویم در این دار
۵۲۳
مرا دان هیچ دیگر را مبین تو
۵۲۴
حقیقت اینست می بین شیخ دین تو
۵۲۵
هر آنکو دید دیداری یقین شد
۵۲۶
نمود اولین و آخرین شد