سؤال کردن شیخ جنید ازمنصور در حقیقت شرع
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بدو آنگه جنید پاک دین گفت
۲
که ای ذات تو با عین الیقین جفت
۳
دمی بگذار تا با هم بگوئیم
۴
دوای درد خود از تو بجوییم
۵
دمی بگذار مستی ز آنکه دلدار
۶
تو میدانیم از این معنی خبردار
۷
دمی هم گوش ما هاسوی ما کن
۸
پس آنگه هرچه خواهی پیشوا کن
۹
تو امروزی حقیقت رخ نموده
۱۰
ابا دمبدم پاسخ نموده
۱۱
گمان برداشتی عین الیقینی
۱۲
میان جملگی تو پیش بینی
۱۳
از آن در پیش بینی پادشاهی
۱۴
که هم در عشق ذاتی تو الهی
۱۵
توئی اصل و منت هم اصل ذاتم
۱۶
حقیقت بود تو از وصل ذاتم
۱۷
بدین معنی ترادیدم دل و جان
۱۸
مرا در بود خوداکنون مرنجان
۱۹
چو در بود توام معبود مائی
۲۰
درین دنیا زبان و سود مائی
۲۱
زیان و سود ما اندر بر تست
۲۲
حقیقت ذات توهم درخور تست
۲۳
کجا ما در خور ذات تو باشیم
۲۴
بخاصه چونکه ذرات تو باشیم
۲۵
تو در ذاتی و ما در عین افعال
۲۶
که در افعال کی باشد یقین حال
۲۷
حقیقت ذات تو در جمله پیداست
۲۸
نمودت درهمه چیزی هویداست
۲۹
یقین دانم که موجودی نه باطل
۳۰
که ازتو میشود مقصود حاصل
۳۱
حقت دانم که بر حقی تو بیچون
۳۲
که کل میگوئی از کل بیچه و چون
۳۳
حقت دانم که بیچونی و مطلق
۳۴
دم کل میزنی اندر اناالحق
۳۵
حقت دانم که دیدار الهی
۳۶
حقیقت صاحب اسرار الهی
۳۷
حقت دانم که گفتی راز سرباز
۳۸
حقیقت با جنید خود سرافراز
۳۹
تو حقی و یقین اینجا حقی تو
۴۰
به معنی سر ذات مطلقی تو
۴۱
کنون ای سرور و سلطان عالم
۴۲
جوابی ده مرا ای جان عالم
۴۳
کنون ای سرور و سلطان اسرار
۴۴
جوابی ده مرا هان از سردار
۴۵
بگویم هان جواب از روی معنی
۴۶
کنون چون حاضری در کوی دنیا
۴۷
بر تو جمله یکسانست دانم
۴۸
مرا گوئی که تا راز است دانم
۴۹
توئی در جمله پیدا و حقیقت
۵۰
توئی بر جملگی دانا حقیقت
۵۱
توئی در گفت وگوی جملگی دید
۵۲
حقیقت در مکان عین توحید
۵۳
تو هم جانی نمودی ساکن دل
۵۴
درین آب و درین نار و در این گل
۵۵
درین صورت نمودی روی ما را
۵۶
حقیقت نیز از هر سوی ما را
۵۷
یکی ذاتست با تو هرچه هستست
۵۸
دل وجانم ز دیدار تو مست است
۵۹
ندانم هیچ بیروی تو اینجا
۶۰
فتاده جمله در کوی تو اینجا
۶۱
تو خود آوردهٔ اینجا نمودت
۶۲
تو خود دانی حقیقت بود بودت
۶۳
تو اینجا دیدهٔ دیدار جانان
۶۴
درین دیدار خود اسرار جانان
۶۵
بدیدستی حقیقت کس نداند
۶۶
بجز تودیده خود میبس نداند
۶۷
تو بنهادی تو میدانی بصد راز
۶۸
کجا یابد به جز تو سر تو باز
۶۹
تو دانای زمین و آسمانی
۷۰
تو مانی ذات و اینجاکس نمانی
۷۱
ز دانائی خود بینا یقین است
۷۲
که نور نور بودت پیش بین است
۷۳
طلبکارت بدم تادیدمت من
۷۴
مرا سر یقین از تست روشن
۷۵
ز توراهست روشن همچو خورشید
۷۶
بتو دارم حقیقت جمله امید
۷۷
ره از تو روشن است و چون تو نوری
۷۸
درون جملگی دایم حضوری
۷۹
حضور از تست و آسایش حقیقت
۸۰
کنی مان پاک از رنگ طبیعت
۸۱
اگرچه رهنمون و آشنائی
۸۲
ز عشق خویش درعین بلایی
۸۳
یقین دانم که عشقت هست اینجا
۸۴
نمودت نیز هم پاکست اینجا
۸۵
ز بهر عاشقان اینجا توئی شاه
۸۶
که تا ایشان کنی از راز آگاه
۸۷
بقدر خویش ای دانای اکبر
۸۸
ترا دانیم ای دانای سرور
۸۹
جنید خویش را آزاد کن تو
۹۰
از این معنی مرا دلشاد کن تو
۹۱
بگو با من که اینجا چون یقین باز
۹۲
همه یکیسیت در انجام و آغاز
۹۳
همه از اصل تست اینجا پدیدار
۹۴
یقین هم زشت و هم زیبا پدیدار
۹۵
همه دیدار تست و غیر نبود
۹۶
همه دیدار تو در سیر نبود
۹۷
توئی جمله عیان و هم نهانی
۹۸
توئی فی الجمله راز کل تو دانی
۹۹
چرا هر یک نمودستی دگرسان
۱۰۰
حقیقت اندرین دیدار ایشان
۱۰۱
سخن ز انسانست نی حیوان درین راز
۱۰۲
بگو با من که تادانم ز سرباز
۱۰۳
یکی را انبیا ورده نمودی
۱۰۴
مرایشان را دل آگه نمودی
۱۰۵
اگر کافر وگر دیندار اینجا
۱۰۶
مرا برگوی این اسرار اینجا
۱۰۷
یکی را بت پرست خویش کردی
۱۰۸
یکی را مؤمن و درویش کردی
۱۰۹
دگر خونی و درزوداشت کردار
۱۱۰
برآری همچو خویشش بر سردار
۱۱۱
یکی را معتکف در کعبه داری
۱۱۲
مراو را دمبدم پاسخ گذاری
۱۱۳
یکی دیوانه داری دایماً تو
۱۱۴
نه بیند درجنون او جز ترا تو
۱۱۵
یکی را ره دهی در وصل اینجا
۱۱۶
نمائی مرورادر اصل اینجا
۱۱۷
چو جمله خود توئی بس نیک و بد چیست
۱۱۸
چو تو عشقی حقیقت جز تو خود کیست
۱۱۹
عجب ماندستم ای جان من درین سر
۱۲۰
که از هرگونه کردستی تو ظاهر
۱۲۱
عجب ماندستم اینجا در حقیقت
۱۲۲
که در ظاهر بود این دید صورت
۱۲۳
عجائب مختلف افتاد احوال
۱۲۴
که میبینم همه در قیل و در قال
۱۲۵
بسی کردم ز تو در تو دمادم
۱۲۶
حقیقت سرّها با تو در این دم
۱۲۷
به هر نقشی که آمد در برم باز
۱۲۸
ترا دیدم حقیقت ای سرافراز
۱۲۹
بگو تا سر این معنی چگونه است
۱۳۰
که این یک ره روان این ره نکویست
۱۳۱
که داند ذات تو از سر بگویم
۱۳۲
نمود باطن و ظاهر بگویم
۱۳۳
ز ظاهر گویم اینجا چون تو دانی
۱۳۴
که بیشک معنی بیرون تو دانی
۱۳۵
ز ظاهر گویم اینجا در حقیقت
۱۳۶
که در ظاهر بود حکم شریعت
۱۳۷
بسی خون خوردهام شاها تودانی
۱۳۸
تو میگوئی مرا هان لن ترانی
۱۳۹
بسی خون خوردهام اندر ره تو
۱۴۰
اگر کلی شوم من آگه تو
۱۴۱
بسی خون خوردهام در پاکبازی
۱۴۲
سؤالت کردهام از سرفرازی
۱۴۳
نداری از جنید پاکبازت
۱۴۴
کرم کن می بگوی اینجای رازت
۱۴۵
حقیقت سر ببازم در ره تو
۱۴۶
اگر کلی شوم من آگه تو
۱۴۷
چه باشدجان چو میدانی بگویم
۱۴۸
بزن شاها تو اینچوگان چو گویم
۱۴۹
جنیدت سر چو گوئی پیش دارد
۱۵۰
که ازتو عقل پیش اندیش دارد
۱۵۱
اگرچه عشق او دارد کمالی
۱۵۲
زند عقل از وصال تو مقالی
۱۵۳
در این قال تو اینجا عقل شاد است
۱۵۴
که با گفتن ورا این سر فتاده است
۱۵۵
از آن اینجا نمیبیند یکی او
۱۵۶
که دارد جز تو اینجا گه شکی تو
۱۵۷
نه شک دارد اگرچه در یقین است
۱۵۸
ولی در کفر و دینت پیش بین است
۱۵۹
ره شرع تو بسپرده است عقلم
۱۶۰
ز نور عقل دائم نور فعلم
۱۶۱
ز قرآن گوی تا گوئی زنم من
۱۶۲
ز قرآن سیر این روشن کنم من
۱۶۳
ز قرآنست اسرارم در اینجا
۱۶۴
ز قرآن من خبردارم در اینجا
۱۶۵
مراین معنی ز قرآنم بگو تو
۱۶۶
دوای دردم از قرآن بجو تو
۱۶۷
ز قرآن گوی تا تحقیق یابم
۱۶۸
بنورش شاه کل توفیق یابم
۱۶۹
ز قرآنم بگوی و جان ستانم
۱۷۰
توباقی مان که من باقی نمانم
۱۷۱
تو باقی باش هم ساقی مرا دوست
۱۷۲
که قرآن در حقیقت مغز بر پوست
۱۷۳
تو بی منصور آنستی و گوئی
۱۷۴
که در چوگان زلفش همچو گوئی
۱۷۵
تو بی منصور دانستی و دانی
۱۷۶
مرا زین گفتن اینجا گه رهانی
۱۷۷
مرا مقصود ازین گفتار آنست
۱۷۸
بدانم مختلفها کز چه سانست
۱۷۹
مرا مقصود ازین گفتار این بود
۱۸۰
که تو گفتی منم در اصل معبود
۱۸۱
تو معبودی یقین در آفرینش
۱۸۲
تمامت دادهٔ در عین بینش
۱۸۳
بگو اسرارم و برقع برانداز
۱۸۴
جنید امروز با عشاق بنواز
۱۸۵
بگو اسرارم اینجادوست اینجا
۱۸۶
که تا بیرون شوم از پوست اینجا
۱۸۷
بگو اسرارم ای پاکیزه گوهر
۱۸۸
مرا گوهر نما ای بحر اکبر
۱۸۹
بگو اسرارم ای سلطان حقیقت
۱۹۰
که تا بشناسم این برهان حقیقت
۱۹۱
جنید اسرار میجوید در امروز
۱۹۲
توئی هم تو بتو میگوید امروز
۱۹۳
چه فرقست از میان ما حقیقت
۱۹۴
که ماندستم در او شیدا حقیقت
۱۹۵
من این دانم بسی و می ندانم
۱۹۶
ولیکن درس در پیش تو خوانم
۱۹۷
تو استاد تمامت کاملانی
۱۹۸
که درس عشق نیکوتر تو دانی
۱۹۹
تو استادی و ما هستیم مزدور
۲۰۰
یقین نزدیک نی از صحبت دور
۲۰۱
تو استادی و تلقین ده بیادم
۲۰۲
پس آنگه ده ز عشق خود ببادم
۲۰۳
تو استادی کنونم نکتهٔ گوی
۲۰۴
که سرگردانم ای استاد چون گوی
۲۰۵
تو استادی و ما را رهنمونی
۲۰۶
گرفته هم درون و هم برونی
۲۰۷
درون آگاهی و بیرون حقیقت
۲۰۸
یکی دید است در دیدار دیدت
۲۰۹
بگو اکنون مرا این راز مطلق
۲۱۰
اگر بر راستی گوئی اناالحق