Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی شد پیش آن پیر طریقت
۲
بپرسد این سؤالش در حقیقت
۳
که ای سکّان دین و شیخ اکبر
۴
نداند هیچ خلقی ازتو بهتر
۵
ره شرعت نمودار اناالحق
۶
مراگوئی تو اینجاراز مطلق
۷
بگو تا کیست اندر نطق هر کس
۸
سخن گوی این یکی بنگر از این بس
۹
جوابش داد آنگه قطب عالم
۱۰
که حق دان هست گویا اندر این دم
۱۱
خدا گویاست اندر نطق و درجان
۱۲
درون دل ورا بنگر تو جویان
۱۳
بهر صورت که گفتی سرّ گفتار
۱۴
یقین اینجاست حق گویا باسرار
۱۵
بدان کاینجاست حق گویا نهانی
۱۶
چنین پی برتو این سرّ نهانی
۱۷
بدان این راز وانگه کن خموشی
۱۸
سزد این پند اگر از من نیوشی
۱۹
بدان و شو خموش و کمترک گوی
۲۰
وگرنه اندر این میدان شوی گوی
۲۱
دگر پرسید زو کای صاحب اسرار
۲۲
جوابم بازده این نکته این بار
۲۳
مرا این مشکل دیگر نهانست
۲۴
ترا دانم که این مشکل عیان است
۲۵
چو گویا حق بود در هر زبان او
۲۶
کند چیزی که میخواهد بیان او
۲۷
شنو اینجا که باشد تا بدانم
۲۸
که من این راز آخر میندانم
۲۹
بدو گفت این ندانسته تو خود راز
۳۰
بگفتم جمله اسرارت ز سر باز
۳۱
تو دانائی دلت گردان چوگویست
۳۲
شنو بیشک در اینجا که اویست
۳۳
چو او گوید بهم خود بشنود او
۳۴
کسی باید که مر کلّی شود او
۳۵
که تااین راز داند بیشکی حق
۳۶
شود پس داند او این راز مطلق
۳۷
چو دانا این بیان گوید در اسرار
۳۸
بباید گوش جان کردن بناچار
۳۹
که تا مفهوم این معنی کنی تو
۴۰
بگو تاچند از این دعوی کنی تو
۴۱
چو بشناسی که یارت هست گویا
۴۲
ز نطق جمله اینجاگاه او را
۴۳
شنو تو گوش کن چون سر بیابی
۴۴
یقین میدان که این ظاهر بیابی
۴۵
چو این ظاهر بدیدی تو تمامت
۴۶
گرفته در همه شور وقیامت
۴۷
بهر صورت که میآید ترا پیش
۴۸
نظر کن اندر این معنی بیندیش
۴۹
همه او را شناس اما بمعنی
۵۰
مکن با هیچکس اینجا تو دعوی
۵۱
بدان این و چنان شو گم در این کار
۵۲
که سرگردان شوی مانند پرگار
۵۳
بدان این و مگو در پیش هر کس
۵۴
چو دانستی ترا عین الیقین بس
۵۵
بدان این و مکن جانا یقین فاش
۵۶
که ناگاهت شود اینجای اوباش
۵۷
تو این معنی ندانی تا ندانی
۵۸
که جمله اوست در راز نهانی
۵۹
بوقتی این بدانی کز لقا تو
۶۰
که باشی همچو مردان در بلا تو
۶۱
بلای قرب کش وین رایگان یاب
۶۲
در این معنی نمود جان جان یاب
۶۳
ترا اینجا چنان بنمود رخسار
۶۴
که تو در خود فتادستی ز پندار
۶۵
ز پندارت چنان مغرور کرداست
۶۶
که بیشک او ز خویشت دور کرداست
۶۷
ترا او دور کرد از خود حقیقت
۶۸
که نسپردی ورا راه شریعت
۶۹
بپاکی وصل او اینجا بیابی
۷۰
یقین میدان که این ظاهر بیابی
۷۱
بپاکی حاصل است اینجا رخ یار
۷۲
ولکین این نهان مانده ز اسرار
۷۳
چو گشتی پاک کلّی در بطونت
۷۴
خدا بینی حقیقت رهنمونت
۷۵
چو گشتی پاک در مانندهٔ آب
۷۶
در آن دم سرّ خود بیشک تو دریاب
۷۷
جمال یار بیشک هست درما
۷۸
طلب کن در حقیقت بشنواز ما
۷۹
تو آبروی خود داری بر او
۸۰
اگر بینی چنین دانَمْت نیکو
۸۱
همه درتست پیدا و تو هستی
۸۲
عیان جمله خود را میپرستی
۸۳
توئی غافل چرا حیران بمانده
۸۴
چنین درچرخ سرگردان بمانده
۸۵
توئی عاشق چنین در عشق خود باز
۸۶
نمود آید ز عشق خود بخود باز
۸۷
توئی صادق شده در عین دیدار
۸۸
شده مر زهد خود اینجا خریدار
۸۹
تو داری و توئی اینجا یقین است
۹۰
ولیکن اندر اینجا کفرو دین است
۹۱
ندانم کفر و رزم و یا رَهِ دین
۹۲
فرو ماندستم اندر آن و در این
۹۳
فروماندستم اندر کفر جانان
۹۴
شدستم در میان خلق پنهان
۹۵
در این بازار ماندستم عجایب
۹۶
که هر دم مینمایم این غرایب
۹۷
چنان بنمایمت هر لحظه خود را
۹۸
برون آمد ابر رسم خرد را
۹۹
که تا اینجا کند مر ناگهان گم
۱۰۰
مثال قطرهٔ در عین قُلزُم
۱۰۱
گهی اینجا کند گه جسم و جانم
۱۰۲
گهی بنماید او عین العیانم
۱۰۳
گهی اینجا کند مکشوف اسرار
۱۰۴
بگوید سر بسر اینجا باسرار
۱۰۵
گهی در عین تقلیدم بمانده
۱۰۶
گهی دستم ز جان و دل فشانده
۱۰۷
گهی در عقلم اندازد بخواری
۱۰۸
مرا اینجا کُشد بیشک بزاری
۱۰۹
گهی در عین عشقم جان دهد باز
۱۱۰
نماید این چنین پنهان دهد باز
۱۱۱
گهی بنمایدم روشن چو خورشید
۱۱۲
عیان ذات خود گوئی که جاوید
۱۱۳
من این سر یافتم ناگه کند گم
۱۱۴
مثال قطرهٔ در عین قلزم
۱۱۵
نمیدانم نمیبینم به جز یار
۱۱۶
بگویم سر که من هستم خبردار
۱۱۷
که بیشک رنج بی پایان کشیدم
۱۱۸
بجز معنی وصال یار دیدم
۱۱۹
بمردم کز دلم آنجا برآید
۱۲۰
دمی بیشک دو صد دستان سرآید
۱۲۱
دو صد دستان زند بر صد هزاران
۱۲۲
مثل بیمثل دارد سرّ جانان
۱۲۳
همه از دوست لیکن گرچه مردست
۱۲۴
فتاده این دم اینجاگاه فرداست
۱۲۵
دم من اندر آن دم دردمی کل
۱۲۶
یقین دیدم عیان من آدم کل
۱۲۷
حقیقت حق حق اینجا که بر جای
۱۲۸
عیان بسپارد آنجائی ابر جای
۱۲۹
کسی این ره سپارد در دل اینجا
۱۳۰
که بگشاید ز اوّل مشکل اینجا
۱۳۱
چو مشل برگشاید از نهانی
۱۳۲
بیابد راز اسرار معانی
۱۳۳
ره آسان مدان ای مرد صورت
۱۳۴
که خواهی کرد هم بیشک ضرورت
۱۳۵
ره آسان نیست جمله وصف این ره
۱۳۶
بسی کردند هر کس نیست آگه
۱۳۷
ره بی ابتدا و انتهایست
۱۳۸
در این ره جملگی عین صفایست
۱۳۹
کسی کاینجایگه این ره ندیدست
۱۴۰
میان جمله مردان ناپدیدست
۱۴۱
کسی کاینراه برد و خویش بشناخت
۱۴۲
حقیقت جسم و جان در دوست بگداخت
۱۴۳
یقین این زاد ره بردار و بشنو
۱۴۴
بر این گفتار دیگر زود بگرو
۱۴۵
یقین کاین زاد ره عجز است اوّل
۱۴۶
که خودبین گردد اندر ره مبدّل
۱۴۷
دوم فقر است و نقد جمله اینست
۱۴۸
که اندر فقر کل عین الیقین است
۱۴۹
سوم تسلیم بودن در فنایش
۱۵۰
چهارم نوش کردن مر بلایش
۱۵۱
یقین پنجم فنائی بود اللّه
۱۵۲
ششم دید یقین مر حضرت شاه
۱۵۳
عیان هفتم نمود نور ذاتست
۱۵۴
همه شاهان یقین اینجای ماتست
۱۵۵
همه مانند شاهان اندر این سرّ
۱۵۶
که هرگز مینشد این راز ظاهر
۱۵۷
اگر این راز اینجا باز یابند
۱۵۸
حقیقت جزو و کل مر خود بیابند
۱۵۹
ز خود باشید الّا حق یقین این
۱۶۰
بداند صاحب عین الیقین این
۱۶۱
همه یک ذات دان اینجا حقیقت
۱۶۲
نه کفر است ونه دین ونی طریقت
۱۶۳
همه اینجا توانی یافتن باز
۱۶۴
ترا این جایگه بشتافتن باز
۱۶۵
شدت تا بازیابی قدرت اینجا
۱۶۶
کنی یکبارگی درمان تو خود را
۱۶۷
در اینجا واصلان چون خود رسیدند
۱۶۸
بجز یکی در آن حضرت ندیدند
۱۶۹
یکی دیدند اینجا جسم و جان هم
۱۷۰
نبود اینجا و آنجا هیچ محرم
۱۷۱
همه حق یافتند و هیچ غیری
۱۷۲
نبد نی کعبه ماند و هیچ دیری
۱۷۳
اگرچه بت پرست عشق آخر
۱۷۴
بکرد این راز مر بعضی بظاهر
۱۷۵
ندانستند ره اینجا نبردن
۱۷۶
حقیقت همچو مردان گوی بردن
۱۷۷
بتقلید اندر این ره باز ماندند
۱۷۸
یقین در شهوت و در آزماندند
۱۷۹
در آخرشان بماند اینجا یقین باز
۱۸۰
که تادیدند راز اوّلین باز
۱۸۱
چو بگذشتی ز نفست ناگهانی
۱۸۲
نماند نفس الّا تو بمانی
۱۸۳
چو رفتت نفس جسم آزاد کن زود
۱۸۴
مکن بار دگر شیطان تو خوشنود
۱۸۵
یقین حق کن تو خوشنودی خدا شو
۱۸۶
ز هر عیبی حقیقت تو جدا شو
۱۸۷
چنان شو اندر این ره شاد و آزاد
۱۸۸
که بینی هر خرابی را تو آباد
۱۸۹
چنان آباد کن جانت ز تقوی
۱۹۰
که چیزی درنگنجد جز که معنی
۱۹۱
چنان آزاد کن جان از بر خویش
۱۹۲
که هم بیشک تو باشی رهبر خویش
۱۹۳
چنان آزاد کن جان و روانت
۱۹۴
که تاوقتی که کل گردی نهانت
۱۹۵
شود بیدار و حق باشد یقین هان
۱۹۶
بجز این نیست ما نص و برهان
۱۹۷
چو حق میخواهد آخر ای دل فرد
۱۹۸
در این دم باش دائم صاحب درد
۱۹۹
در این سر درد آور پیش زنهار
۲۰۰
که دردت خویش بر تا حضرت یار
۲۰۱
اگردردست ناگاهان دوایت
۲۰۲
کند درمان دردآن جانفزایت
۲۰۳
یقین دردست آنگه عیان درمان
۲۰۴
یقین جانست آنگه عین جانان
۲۰۵
ز درد اینجا یقین جانان بیابی
۲۰۶
چو جانان یافتی درمان بیابی
۲۰۷
که جان با درد و درمان مینماید
۲۰۸
گهی نقصان و گاهی میفزاید
۲۰۹
ولیکن این بصورت بازدانی
۲۱۰
وگرنه بیشکی تو بازمانی
۲۱۱
ز صورت در گذر جان جوی اینجا
۲۱۲
که صورت هست همچون گوی اینجا
۲۱۳
چنان ماندست سرگردان جانان
۲۱۴
که یک لحظه نپردازد ابا جان
۲۱۵
نپردازی دمی با جان در اینجا
۲۱۶
حقیقت میزند پنهان در اینجا
۲۱۷
اگرچه جسم واصل گشت از جان
۲۱۸
نمودش جمله حاصل گشت از جان
۲۱۹
نمیبیند یکی خود اندر اینجا
۲۲۰
که افتادست اندر شور وغوغا
۲۲۱
بلا و رنج و محنت یافتست او
۲۲۲
بسی در هر صفت بشتافتست او
۲۲۳
بلا و رنج دیده بی نهایت
۲۲۴
در اینجاگاه وز بی حدّ و غایت
۲۲۵
بلا و رنج دید و گنج حاصل
۲۲۶
در اینجا کرد بیشک گشت واصل
۲۲۷
بخود بنهاده است آنجای صورت
۲۲۸
که باید رفت در خاکش ضرورت
۲۲۹
ورا جائی است اندر معدن خاک
۲۳۰
که در اینجا شود او بیشکی پاک
۲۳۱
نمودش شیب خاک آید پدیدار
۲۳۲
در اینجا کل شود او ناپدیدار
۲۳۳
نهانش واصلی آنجا عیان است
۲۳۴
جهانی بیشکی پرترس از آنست
۲۳۵
که خوف جان عجب دارند ایشان
۲۳۶
از آن اینجا شدند ایشان پریشان
۲۳۷
مترس از این اگر تو مرد راهی
۲۳۸
در اینجائی تو اسرار الهی
۲۳۹
در اینجا سر متاب ای غافل مست
۲۴۰
که خواهی با نمود دوست پیوست
۲۴۱
وصال خاک اگر اینجا بیابی
۲۴۲
ز شادی سوی او هر دم شتابی
۲۴۳
وصال اندر دل خاکست بیشک
۲۴۴
که اینجا مینماید راز هر یک
۲۴۵
کجا اینجاست ظاهر هم مبین تو
۲۴۶
کز او پیداست این عین الیقین تو
۲۴۷
ز گورستان بدانی جمله مردان
۲۴۸
که اندر خاک درگاهند پنهان
۲۴۹
همه در خاک درگاهند خفته
۲۵۰
همه رخ نزد جانان درنهفته
۲۵۱
همه در خاک درگاهند بیچون
۲۵۲
یک گشته نهان در هفت گردون
۲۵۳
همه در خاک درگاهند ساکن
۲۵۴
شدند از نیک و بد اینجای ایمن
۲۵۵
همه در خاک درگاهند تحقیق
۲۵۶
بدیده روی جانان جمله توفیق
۲۵۷
یقین دریافته اینجا نهانی
۲۵۸
تو چون ایشان شوی آنگه بدانی
۲۵۹
که بیشک آنچه میگفتند ای دوست
۲۶۰
بدیدی آخرت هم مغز و هم پوست
۲۶۱
یقین شد در وی آخر سرّ جانان
۲۶۲
نخواهد دید کس این سر یقین دان
۲۶۳
خدا خواهی بُدن در آخر کار
۲۶۴
چو اینجا برفتد پرده بیکبار
۲۶۵
اگر پرده برافتد باز بینی
۲۶۶
حقیقت گمشده مر باز بینی
۲۶۷
تو اصلِ اصلِّ کل در خاک بنگر
۲۶۸
نظر بگمار و جانان پاک بنگر
۲۶۹
وصالت در دل خاکست آخِر
۲۷۰
نهان کن زودت این اسرار ظاهر
۲۷۱
وصالت در دل خاکست در یاب
۲۷۲
اگر مردی بسوی خاک بشتاب
۲۷۳
وصالت در دل خاکست ای دل
۲۷۴
ترا مقصود درخاکست حاصل
۲۷۵
وصالت در دل خاکست بگذار
۲۷۶
جهان و برفکن این پنج با چار
۲۷۷
سوی این خلوت آی و شاد بگذر
۲۷۸
ازاو جانها یقین آباد بنگر
۲۷۹
در این خلوت سرا آخر قدم نه
۲۸۰
که این سر عاقبت اولی ترا به
۲۸۱
که این خلوت سرای عاشقان است
۲۸۲
نمدار اندر او عین العیان است
۲۸۳
در این خلوت سرای اینجای بیشک
۲۸۴
نماید بیشکی دیدار او یک
۲۸۵
بود لیکن همه این سر ندانند
۲۸۶
که در دیدار او حیران بمانند
۲۸۷
یکی بینی در اینجا بی حجب یار
۲۸۸
نباشد هیچ جز او لیس فی الدار
۲۸۹
نباشد هیچ جز حق اندر اینجا
۲۹۰
یقین بشنو تو راز مطلق اینجا
۲۹۱
حقیقت چون شدی اندر دل خاک
۲۹۲
عیان بینی تو خود را جوهر پاک
۲۹۳
ولی گر صاحب آزار بودی
۲۹۴
یقین بر آتش و مانند دودی
۲۹۵
اگر نیکی تو کردستی در اینجا
۲۹۶
حقیقت گوی بردستی در اینجا
۲۹۷
عوض اینجاترا آن روشنائی
۲۹۸
بود بیشک ابر دید خدائی
۲۹۹
یقین چون در دل خاکت نهادند
۳۰۰
عیان در حضرت پاک نهادند
۳۰۱
تو باشی هیچکس آنجات همراه
۳۰۲
نباشد می یقین جز عین اللّه
۳۰۳
ترا اوّل قدم این است صورت
۳۰۴
اباتست این بیان اینجا ضرورت
۳۰۵
چو رفتی ناگهی اندر دل طین
۳۰۶
نظر کن درنهادت جمله حق بین
۳۰۷
نمییابی تو این سر هیچ اینجا
۳۰۸
فتادستی چو نقشی اندر اینجا
۳۰۹
ولی آن دم بیابی سرّ جانان
۳۱۰
که باشد این صور در خاک پنهان
۳۱۱
وصالت آن زمان گردد میسّر
۳۱۲
که اجسامت شود اینجا میسّر
۳۱۳
وصالت آن زمان بشناس ای دل
۳۱۴
که گردد صورتت در زیر گِل حل
۳۱۵
چو حل گردد ترا صورت بیکبار
۳۱۶
شوی ای نور دل کل ناپدیدار
۳۱۷
چو حل گردی و گردی عین فانی
۳۱۸
حقیقت این جهان و آن جهانی
۳۱۹
ترا پیدا شود اسرار جمله
۳۲۰
تو باشی در یقین انوار جمله
۳۲۱
یقین دیدار آن دم باز بینی
۳۲۲
یکی یابی اگر صاحب یقینی
۳۲۳
بجز عین الیقین اینجا مبین تو
۳۲۴
اگر هستی چو مردان پیش بین تو
۳۲۵
در آخر اینست احوالت بیندیش
۳۲۶
حجاب اکنون یقین بردار از پیش
۳۲۷
حجاب از پیش بردار این زمان تو
۳۲۸
خدا را بین یقین در غیب جان تو
۳۲۹
حجاب از پیش بردار و عیان بین
۳۳۰
همی گویم ترا در جان جان بین
۳۳۱
ولکین این نیابی بی معانی
۳۳۲
نشانت میدهم از بی نشانی
۳۳۳
زلا مگذر تو تا الّا شوی کل
۳۳۴
یقین دیدار جان الّا شوی کل
۳۳۵
زلا مگذر یقین دریاب الّا
۳۳۶
که الّا بیشکی دیدست یکتا
۳۳۷
زلا مگذر که الّا الله یابی
۳۳۸
رخ جانان عیان ناگاه یابی
۳۳۹
زلا مگذر تو در الّا نظر کن
۳۴۰
از این معنی دل خود را خبر کن
۳۴۱
زلا مگذر یقین دان لاحقیقت
۳۴۲
نظر کن جمله اسرار شریعت
۳۴۳
نمود لااله اینجا عیانست
۳۴۴
چگویم وصف کین سر بی نشانست
۳۴۵
یقین بشناس و میدان ای دل ریش
۳۴۶
حقیقت شو تو هم بیگانه از خویش
۳۴۷
مجو اینجایگه تو محرم راز
۳۴۸
حجاب آخر دمی از خود برانداز
۳۴۹
چوخود اینجا نهٔ جز حق یقین نیست
۳۵۰
حقیقت حق توئی و کفر و دین نیست
۳۵۱
زجام عشق جامی نوش کن تو
۳۵۲
دل و جان در یقین بیهوش کن تو
۳۵۳
ز جام عشق نوش آن می که مستان
۳۵۴
برش هشیار کوبان پا ودستان
۳۵۵
می عشق اندر این خمخانهٔ دل
۳۵۶
کجا گردد یقین بیشک بحاصل
۳۵۷
مئی کن نوش اینجاگه نهانی
۳۵۸
که در ساقی ابد حیران بمانی
۳۵۹
مئی از دست کس بستان و کن نوش
۳۶۰
که جز وی جمله گردانی فراموش
۳۶۱
ز بدمستی کنی مانند حلّاج
۳۶۲
ز تیر عشق سازی خویش آماج
۳۶۳
مکن بدمستی اندر نزد عشاق
۳۶۴
تو چون مرغان مزن از خویشتن واق
۳۶۵
چو سیمرغی تو اندر قاف معنی
۳۶۶
مئی خور این زمان از صاف معنی
۳۶۷
در آخر دُردکش از کفر و دین یار
۳۶۸
که تا بینی حقیقت لیس فی الدّار
۳۶۹
مئی درکش که قوت جسم و جان است
۳۷۰
از آن می این زمان ما را نهان است
۳۷۱
درون جان و دل رگهاگرفته
۳۷۲
همه پنهانیم پیدا گرفته
۳۷۳
خروشی میزند در نزد عشاق
۳۷۴
از آن مشهور شد در کلّ آفاق
۳۷۵
که ازجام وصال شاه خوردست
۳۷۶
وز آن اینجایگه او گوی بردست
۳۷۷
وصال جان جان از جام دیدم
۳۷۸
از آن اینجایگه من کام دیدم
۳۷۹
که عزت داشتم اندر درون من
۳۸۰
نه بدمستانه بودم جز سکون من
۳۸۱
نیاوردم به جز عزّت بر یار
۳۸۲
ز عزّت شد مرا جانان پدیدار
۳۸۳
ز عزّت گوی بردم در بر خلق
۳۸۴
از آن پس آمدم من رهبر خلق
۳۸۵
نمودم اینست اینجایار گفتست
۳۸۶
ولیکن این بیان اینجا نهفتست
۳۸۷
نمود کُشتن خود فاش کردم
۳۸۸
حقیقت نقش خود نقاش کردم
۳۸۹
نمود ظاهرم اینجا ببینید
۳۹۰
در آخر آنگه او صاحب یقینید
۳۹۱
مرا کشتن امید زندگانی است
۳۹۲
که در کشتن حیات جاودانی است
۳۹۳
بسی پیغمبر اینجا کشته گشتند
۳۹۴
میان خاک و خون آغشته گشتند
۳۹۵
نمود خویشتن دیدند اینجا
۳۹۶
سر خود زود ببریدند اینجا
۳۹۷
فنا گشتند بی سر پیش ایشان
۳۹۸
حقیقت فاششان شد سرّ جانان
۳۹۹
اگر بی سر شوی این راز دانی
۴۰۰
از این معنی حقیقت بازدانی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.