Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خودکردن فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز خود غایب مشو ای دل زمانی
۲
همه پرداز هر دم داستانی
۳
ز خود غایب مشو ای دل یکی دم
۴
که در جانی تو داری هر دو عالم
۵
ز خود غایب مشو ای جان بتحقیق
۶
بدان کامروز دیدستی تو توفیق
۷
چرا بیرون خود تو سیر داری
۸
که کعبه در درون دیر داری
۹
چرا بیرون خود بنهادهٔ گام
۱۰
از آن اینجا فتادی کام و ناکام
۱۱
چرا بیرون خود پرواز داری
۱۲
تو اندر این قفس شهباز داری
۱۳
ترا باطن بباید ره سپردن
۱۴
بسوی وصل شاهت راه بردن
۱۵
تو چندانی که از بیرون شتابی
۱۶
وصال یار از بالا نیابی
۱۷
چو یارت این زمان افتاده در دام
۱۸
که او بودست و او را هست مادام
۱۹
نه خور بر میخورد نه ذرّه از وی
۲۰
اگرچه ماندهاندش غرّهٔ در وی
۲۱
بخود غرّه مشو جز یار منگر
۲۲
بجز او هیچ در اغیار منگر
۲۳
که یارت هر زمان آید دگر بار
۲۴
چو بشناسی ورا آید دگر بار
۲۵
درونت کن مصفّا همچو جامی
۲۶
که این پخته نیاید هیچ خامی
۲۷
حقیقت پختگان این راز دیدند
۲۸
درون گم کردهٔ خود باز دیدند
۲۹
نکردستی تو چیزی گم چه جوئی
۳۰
تو همچون قطره در قلزم چه جوئی
۳۱
تو همچون قطرهٔ دریا کنی نوش
۳۲
تو همچو چشمه کی گردی تو خاموش
۳۳
تو یک قطره کجا داری توانا
۳۴
که اندازی تو اندر سوی دریا
۳۵
تو یک ذرّه کجا داری بامّید
۳۶
بمانده کی رسی در سوی خورشید
۳۷
در این بحر فنا ره کس نبرده است
۳۸
اگر بردست هم در وی بمردست
۳۹
در این بحر فنا جان برفشان هان
۴۰
که بسیارست از این تقریر و برهان
۴۱
بسی وصفست او را لیک جوهر
۴۲
حقیقت کاردارد زو بمگذر
۴۳
از این جوهر کسی اینجا خبردار
۴۴
ندیدم جز که آن پیر پر اسرار
۴۵
حقیقت او چنین جوهر بدیدست
۴۶
بسوی جوهر او اینجا رسیدست
۴۷
ندیدم عاشق پاکیزه ذاتی
۴۸
که او را باشد از این سر ثباتی
۴۹
همه گفته سوی تقلید مانده
۵۰
نه کس را رخت در دریا فشانده
۵۱
از این دریا کسی جوهر نیارد
۵۲
که چون منصور از وی دُر برآرد
۵۳
از این دریا کسی جوهر نیابد
۵۴
که چون منصور سوی او شتابد
۵۵
براندازد وجود عقل و ادراک
۵۶
شود از کائنات اینجایگه پاک
۵۷
شود رندانه در سوی خرابات
۵۸
براندازد بیک ره زهد وطامات
۵۹
مجرّد گردد از هر دو جهان او
۶۰
نبیند جز عیان جان جان او
۶۱
ز جود او تنش نابود گردد
۶۲
زیانش آخرین خود سود گردد
۶۳
چو سود آمد زیانش رفت بر باد
۶۴
در این ره او دهد جانان خود داد
۶۵
بدو داد ای دل شیدا بمانده
۶۶
ز بود خویش ناپروا بمانده
۶۷
طلبکار خودی و خود ندیده
۶۸
بصد درد اندر این منزل رسیده
۶۹
در این منزل نظر کن سالکانند
۷۰
ز دریا در فتاده سوی کانند
۷۱
اگرچه کان جان در دید دریاست
۷۲
پر از آشوب و عقل و شور و غوغاست
۷۳
اگرچه جوهر کانست بسیار
۷۴
نه همچون جوهر بحرست اسرار
۷۵
نه هر کس ره برد این جوهر ذات
۷۶
که جوهر آن بدید از عین ذرّات
۷۷
که بحر لامکان را نوش کرد او
۷۸
دوئی برداشت آنگه گشت فرد او
۷۹
چو یکتا شد وی اندر دیدن دوست
۸۰
حقیقت مغز شد بگذشت از پوست
۸۱
چویکتا گردی از عین دوئی تو
۸۲
همه حق بینی و حق بشنوی تو
۸۳
چو یکتا گردی و رفتت دل و جان
۸۴
نبینی هیچ چیزی جز دل و جان
۸۵
چو یکتا گردی و جوهر بیابی
۸۶
دو عالم جز که یا هوهو نیابی
۸۷
ز هو هو شو تو هو بین تا تو گردی
۸۸
بساط این کل تو کلّی در نوردی
۸۹
کمال هو که ذاتست ای دل مست
۹۰
مگر آنکس که با راز تو پیوست
۹۱
چو هر کس نیست اینجاگه خبردار
۹۲
اگرچه بیخبر هستی خبردار
۹۳
ز هو چون یافت منصور اندر اینجا
۹۴
یقین عین العیان وشد مصفّا
۹۵
دو عالم نقش یک یاهو بدید او
۹۶
میان دمدمه یا هو گزید او
۹۷
ولی کو راز منصور او طلب کرد
۹۸
بباید بودنش اینجایگه فرد
۹۹
تو تا بیرون نیائی از مصفّا
۱۰۰
نبگشاید دل تو این معمّا
۱۰۱
تو تا بیرون نیائی ازدل و جان
۱۰۲
نیابی روی او را از دل و جان
۱۰۳
تو تا محو فنا اینجا نگردی
۱۰۴
دوئی بینی و جز در وانگردی
۱۰۵
فنا گرد و فنا عین بقادان
۱۰۶
بقا را در فنا عین لقادان
۱۰۷
نه اوّل دارد و آخر ندارد
۱۰۸
نمودی جز در این ظاهر ندارد
۱۰۹
نمود او توئی ای مانده حیران
۱۱۰
چرا خود را نمییابی از این سان
۱۱۱
صورمنگر که جانت جان جانست
۱۱۲
اگرچه جسم پیدا و نهانست
۱۱۳
اگرچه جسم جانست در حقیقت
۱۱۴
ولیکن مانده است او در طبیعت
۱۱۵
حقیقت برق دان این جسم با جان
۱۱۶
بمانده بر سر کوهی تن و جان
۱۱۷
یقین آنست و او را هست امّید
۱۱۸
که بگدازد ز تّف نور خورشید
۱۱۹
چو خورشید یقین او را بیابد
۱۲۰
باوّل لمعه سوی او شتابد
۱۲۱
چو برف اینجاگدازان شد باِشتاب
۱۲۲
نخواند برف او را کس به جز آب
۱۲۳
تو اینجا بستهٔ در کوهساران
۱۲۴
چو دریابد تراخورشید تابان
۱۲۵
تو چون مومی چو خورشیدت بتابد
۱۲۶
همه روغن شوی گر میشتابد
۱۲۷
تو چون منصور اگر اینجا بسوزی
۱۲۸
از آن خورشید شمعی برفروزی
۱۲۹
چو پروانه بگرد شمع گردی
۱۳۰
بسوزی تا حقیقت جمع گردی
۱۳۱
چو ذرّه جملگی در خور بسوزد
۱۳۲
پس آنگه آتشی درخور فروزد
۱۳۳
شود ذرّه در آن دم دید خورشید
۱۳۴
ابی سایه بمانده روی جاوید
۱۳۵
بسوز ای جسم تا خورشید گردی
۱۳۶
حقیقت نور تا جاوید گردی
۱۳۷
همه اینجا بسوزد هر چه آورد
۱۳۸
که تا چون اوّلین ماند دگر فرد
۱۳۹
بسوز ای دل در این عین خرابه
۱۴۰
بکن مستی و بشکن این قرابه
۱۴۱
سوی جانان شتاب اندر خرابات
۱۴۲
از آنِ خُم نوش کن می بی خرافات
۱۴۳
بگرد کوی او جز خم وحدت
۱۴۴
مبین ونوش کن تا مست حضرت
۱۴۵
شوی چون رهبران این جزیره
۱۴۶
ممان مانند بُز در این خطیره
۱۴۷
خراباتست جای لاابالی
۱۴۸
که در بازند بود خویش حالی
۱۴۹
خراباتست جای جمله مردان
۱۵۰
که مینوشند در دیدار جانان
۱۵۱
خراباتست جای سالکانش
۱۵۲
در آنجا بشنوی شرح و بیانش
۱۵۳
خرابات فنا رفتند و دیدند
۱۵۴
در اینجاگه بکام دل رسیدند
۱۵۵
خرابات فنا دریاب و بشتاب
۱۵۶
در اینجا روی جانان زود دریاب
۱۵۷
تو تا از خود فنای کل نگردی
۱۵۸
زنی باشی در این راه ونه مردی
۱۵۹
تو تا از خود سر موئی خبردار
۱۶۰
توئی هرگز نیابی دیدن یار
۱۶۱
تو تا موئی ز خود آگاه باشی
۱۶۲
مثال ذرّه اندر راه باشی
۱۶۳
چو گردی بیخبر مانند منصور
۱۶۴
در آن حضرت شوی در جمله مشهور
۱۶۵
خدا شو ای بمانده در خبر تو
۱۶۶
که در یکی نظر یابی بشر تو
۱۶۷
خدا هم بینیاز از بود خویشست
۱۶۸
همه دانند کو معبود خویشست
۱۶۹
در اینجا با خبر اینجا خبردار
۱۷۰
نیابد این بیان جز صاحب اسرار
۱۷۱
رموزی دیگرت برگویم ای دوست
۱۷۲
مگر مغز دگریابی در این پوست
۱۷۳
تو درخوابی و آگاهی نداری
۱۷۴
حقیقت در قرار و بی قراری
۱۷۵
شده اجسام تو اینجای مرده
۱۷۶
بصورت لیک در معنی بمرده
۱۷۷
فتاده از صور در عالم پاک
۱۷۸
رهاکرده نمود آب با خاک
۱۷۹
در این اطوار با خویش است و بیخویش
۱۸۰
نهاده سرّ مخفی و بیندیش
۱۸۱
توئی آن بر نگر با غیرمنگر
۱۸۲
که افتادست اندر سیر منگر
۱۸۳
چو مرغ جانست آن در سوی دنبال
۱۸۴
از آن درواقعه میبیند احوال
۱۸۵
میان ظلمت و نوری فتاده
۱۸۶
بدریای عدم سر در نهاده
۱۸۷
چو نیکی یا بدی در پیش آید
۱۸۸
خیالی دان که او رامینماید
۱۸۹
چو بیهوشست و خاموشست و مدهوش
۱۹۰
ندارد عقل و افتادست خاموش
۱۹۱
چو جان اطوار زد با جان خود باز
۱۹۲
حجاب افتد دگر از پرده مر باز
۱۹۳
هر آن چیزی که باشد از خیالی
۱۹۴
بنزد پاک او باشد محالی
۱۹۵
خیال از پیش خود بردارو بشنو
۱۹۶
بزاری گفتهٔ عطار بشنو
۱۹۷
تو در خوابی و دنیا چون سرابی
۱۹۸
تو در عین سراب و پرده خوابی
۱۹۹
تو در خوابی و بیداران رسیدند
۲۰۰
جمال طلعت جانان بدیدند
۲۰۱
تو درخوابی و فارغ دل بخفته
۲۰۲
گل معنیت کی گردد شکفته
۲۰۳
تو درخوابی بمرده فارغ و خوش
۲۰۴
میان خاکی و آبی و آتش
۲۰۵
تو آگاهی نداری از نمودار
۲۰۶
که ناگاهی شوی از خواب بیدار
۲۰۷
چو یارانت سفر کردند و رفتند
۲۰۸
نه همچون تو خوش و فارغ بخفتند
۲۰۹
بمنزلگاه جانان راه کردند
۲۱۰
حقیت عزم سوی شاه کردند
۲۱۱
سوی دلدار اگر خواهی شدن تو
۲۱۲
نخواهم تا چنین خواهی بدن تو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.