در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا بیدار شو از خواب غفلت
۲
چراماندی تو درغرقاب غفلت
۳
دلا بیدار شو چون عاشقان تو
۴
مخُفت ای دل در اینجا یک زمان تو
۵
دلا بیدار شو از خواب مستی
۶
که افتادستی اندر سوی پستی
۷
دلا تا چند رانم با تو هر راز
۸
حجاب از روی خود یک دم برانداز
۹
دلا تا چند گویم با تو هر سرّ
۱۰
تو ماندی در پی تقلید ظاهر
۱۱
زمانی گرز تقلیدت رهائی
۱۲
بود یابی یقین عین خدائی
۱۳
زمانی بگذر از بود وجودت
۱۴
طلب کن در درون مربود بودت
۱۵
رهائی کن طلب زین مسکن خاک
۱۶
ز بود خویشتن شو یک زمان پاک
۱۷
رهائی کن طلب چون مرغ از دام
۱۸
اگر درماندهٔ اینجا تو ناکام
۱۹
رهائی کن طلب بگذارد دانه
۲۰
که دردام اوفتادی بی بهانه
۲۱
چرا آخر چنین مستی تو ای دل
۲۲
نکردی وصلی اینجاگاه حاصل
۲۳
وصال یار نزدیکست در تو
۲۴
گمان چون راه تاریکست در تو
۲۵
ره تو هست اندر گل بمانده
۲۶
در این دارالشفای دل بمانده
۲۷
طبیبت نیست اینجا خود دوا کن
۲۸
چو مجروحی برو خود را شفا کن
۲۹
برو نزد طبیب کار دیده
۳۰
که درد عاشقان بسیار دیده
۳۱
برو خود رادوائی کن بر او
۳۲
مرضهایت شفائی کن بر او
۳۳
که بسیارند رنجوران چون تو
۳۴
فتادستند مخموران چون تو
۳۵
همه اینجا دوای خود طلب کن
۳۶
برو بیشرم قصد بارگه کن
۳۷
که شاه جزو و کل اینجا طبیبست
۳۸
دوای هر کسی را از طبیبست
۳۹
غذای هر کسی داند طبیب او
۴۰
دهد مر هر کسی اینجا نصیب او
۴۱
طبیب درد عشق آمد رخ یار
۴۲
که دل از بهر روی اوست بیمار
۴۳
دل عطار درد عشق دارد
۴۴
شفا جزدیدن جانان ندارد
۴۵
دل عطّار کی یابد شفائی
۴۶
بوقتی کو شود از خود فنائی
۴۷
مرا دردیست کو را نیست درمان
۴۸
بجز دیدار او را نیست درمان
۴۹
ز درد من همه عالم خبردار
۵۰
که افتادم عجب مجروح و بیمار
۵۱
ز درد من فلک در خون نشسته
۵۲
بگرد او سراسر خون نشسته
۵۳
ز دردم ابر میگرید همیشه
۵۴
عیان بحر و راغ و باغ و بیشه
۵۵
ز دردم رعد اندر نالش آمد
۵۶
بجای ابر خون در بالش آمد
۵۷
ز دردم ماه بگدازد بهر مه
۵۸
که او شد ذرّهٔ از دردم آگه
۵۹
ز دردم کوه بنگر پاره گشته
۶۰
تفی اندر دل هر خاره گشته
۶۱
اگر از درد گویم کس چه داند
۶۲
وگرداند چو من در درد ماند
۶۳
اگر از درد گویم صاحب درد
۶۴
همی خواهد که ننشینیم ما فرد
۶۵
من و او هردو باهم راز گوئیم
۶۶
ایاهم هر صفت ما باز گوئیم
۶۷
چو من او باشم و او من در آن درد
۶۸
نماید یار با ما دیدنش فرد
۶۹
ندیدم هیچ هم دردی در اینجا
۷۰
حقیقت عاشقی مردی در اینجا
۷۱
ندیدم عاشق پاکیزه دیدار
۷۲
که چون منصور آید او پدیدار
۷۳
ز دست خود شدم بیخود تو دانی
۷۴
مرا زین درد از اینجا میرهانی
۷۵
فناکن مرمرا از گفت تقلید
۷۶
رسانم این زمان از دیدن دید
۷۷
منم مشتاق تو در خود بمانده
۷۸
شده فارغ ز نیک و بد بمانده
۷۹
چنان بیهوشم از راز الستت
۸۰
بمانده عاشق و حیران مستت
۸۱
چنان بیهوشم و حیران بمانده
۸۲
بیک ره دست از جان برفشانده
۸۳
مر از من در اینجاگه جدائی
۸۴
که تا دریابمت عین خدائی
۸۵
مراگفتار از بهر تو باشد
۸۶
دلم بر لطف و بر قهر تو باشد
۸۷
دل من آنچنان دیدست رویت
۸۸
که بیهوش است اندر گفتگویت
۸۹
چنان از شوق رویت بیقرارست
۹۰
که ازدرد خوشی مجروح و زارست
۹۱
چنان از درد تو اندر خروشست
۹۲
که از بحر تو اینجا دُر فروشست
۹۳
چنان از عشق تو باشد خروشان
۹۴
که چون دیگی است او پیوسته جوشان
۹۵
همه راز تو میگوید بگفتار
۹۶
همه بود تو میبیند بیکبار
۹۷
حجاب از پیش چون برداشتی تو
۹۸
بجز خود هیچ مینگذاشتی تو
۹۹
در این آیینه دیدار تو دارم
۱۰۰
خوشی بر خود ز دیدار تو دارم
۱۰۱
در این آیینه کل بنموده با من
۱۰۲
توئی هم آینه دیده ابا من
۱۰۳
مرا با تو خوشست ای جان جانها
۱۰۴
تو دانی آشکارا ونهانها
۱۰۵
مرا با تو خوشست ای قوت دل
۱۰۶
که تو هم برگشادی راز مشکل
۱۰۷
مرا با تو خوشست ای نور دیده
۱۰۸
توئی اینجا سراسر نور دیده
۱۰۹
مرا با تو خوشست ای عین دیدار
۱۱۰
مرو زینجا مرا تنها بمگذار
۱۱۱
مرا با تو خوشست ای راحت جان
۱۱۲
از آن می آرمت لؤلؤ و مرجان
۱۱۳
مرا با تو خوشست ایمایهٔ دل
۱۱۴
توئی خورشید در همسایه دل
۱۱۵
مرا با تو خوشست و یار مشکل
۱۱۶
که کردستی مرا مقصود حاصل
۱۱۷
دلم تا راه در سوی تو برده است
۱۱۸
تنم زنده است و در کوی تو مرده است
۱۱۹
دلم شد زنده از دیدار رویت
۱۲۰
زمانی بس نکرد از گفتگویت
۱۲۱
در این آیینه رخ بنمودهٔ تو
۱۲۲
ز خود گفته ز خود بشنفتهٔ تو
۱۲۳
مرا با تو خوشست ای راحت جان
۱۲۴
مرا از این دُرِ گفتت مرنجان
۱۲۵
وصالت نقش بنمائی بدیشان
۱۲۶
روانی کن اگرخواهی تو قربان
۱۲۷
شدم فارغ و فارغ گشته از کیش
۱۲۸
فتاده مستمند و زارو دلریش
۱۲۹
چو خواهی کُشتنم و در آخر کار
۱۳۰
زمانی این حجاب از پیش بردار
۱۳۱
چو خواهی کُشتنم آن روی بنمای
۱۳۲
زمانی درد من جانا ببخشای
۱۳۳
نکردی رحمت ولیکن رحیمی
۱۳۴
که مر خود نیست کارم جز سلیمی
۱۳۵
نکردی رحمتی ای بود جمله
۱۳۶
تو دارم چون توئی معبود جمله
۱۳۷
مرا چون کشت خواهی راز دیدم
۱۳۸
الست بربّکم هم باز دیدم
۱۳۹
بدست خود بکش جانا مرا تو
۱۴۰
بدستگیریم منما این جفا تو
۱۴۱
اگرچه در حقیقت هم توئی دوست
۱۴۲
چگویم چون ترا این فعل وین خوست
۱۴۳
در آن دم دم زنم از بود بودت
۱۴۴
چو برداری مرا کلّی نمودت
۱۴۵
بدست دوست هر کو کشته گردد
۱۴۶
میان خاک و خون آغشته گشته گردد
۱۴۷
وصالی یابد آنجا جاودانی
۱۴۸
دهد او را تمامت رایگانی
۱۴۹
مراد دوست چون این کُشتن ما است
۱۵۰
میان خاک و خون آغشتن ما است
۱۵۱
هزاران جان فدای روی جانان
۱۵۲
اگر کشته شوم در کوی جانان
۱۵۳
هزاران جان فدای رهروانش
۱۵۴
هزاران جان فدای عاشقانش
۱۵۵
هزاران جان کنم هر لحظه افشان
۱۵۶
چو گردم از فنای تن سرافشان
۱۵۷
مرا جانیست از خود شرم دارم
۱۵۸
نمیدانم که چون پاسخ گذارم
۱۵۹
چه باشد جان ضعیفی ناتوانی
۱۶۰
که پردازد از او شرح و بیانی
۱۶۱
چه باشد جان مرا جانان تمامست
۱۶۲
که جز جانان همه بر من حرام است
۱۶۳
چه باشد جان یکی مسکین بمانده
۱۶۴
ضعیف و خوار و بی تمکین بماند
۱۶۵
بسی گفته ز درد اینجا سخن او
۱۶۶
بگشته هر زمان در جان و تن او
۱۶۷
سلوکی دارد اینجا بی نهایت
۱۶۸
فتاده پرتوی بیحدّ و غایت
۱۶۹
سلوکی دارد او واصل بمانده
۱۷۰
درون دل عجب بیدل بمانده
۱۷۱
همی خواهی که چون اوّل شود باز
۱۷۲
اگرچه یافتست انجام و آغاز
۱۷۳
کمالش برتر از کون و مکان است
۱۷۴
که دیدارش حقیقت جان جانست
۱۷۵
کمالی دارد از سرّ الهی
۱۷۶
که روشن شد بدو سرّ کماهی
۱۷۷
کمالی دارد از اسرار جانان
۱۷۸
که پیدا آمدست و راز پنهان
۱۷۹
کمالی دارد او از راز منصور
۱۸۰
که هم آن دم زند تا نفخهٔ صور
۱۸۱
کمالش از اناالحق باز دیدست
۱۸۲
که چون منصور اینجا راز دیدست
۱۸۳
کمالش یافت زو اینجا اناالحق
۱۸۴
همه ذرات او گفتند صَدّق
۱۸۵
حقیقت کشتن خود در لقا یافت
۱۸۶
اناالحق زد که حق اندر لقا یافت
۱۸۷
خدا باید که مر خود راز گوید
۱۸۸
اناالحق هم بخود او باز گوید
۱۸۹
چوحق مربود خود بشناخت اینجا
۱۹۰
بپاسخ ذرّه جان در باخت اینجا
۱۹۱
منم جوهر فشان از بحر اسرار
۱۹۲
که بنمودم در اینجا راز دلدار
۱۹۳
اناالحق میزنم کین دم منم حق
۱۹۴
حقیقت باز میگویم منم حق
۱۹۵
که چون من خوف راز یار گویم
۱۹۶
حقیقت بر سر بازار گویم
۱۹۷
مکمّل راز من داند در اینجا
۱۹۸
که او را عین رهبر دارم اینجا
۱۹۹
منم جوهر فشان از بحر اسرار
۲۰۰
که بنمودم در اینجا راز دلدار
۲۰۱
جواهر نامه میگویم دمادم
۲۰۲
چو من هرگز که دید از عهد آدم
۲۰۳
منم اعجوبهٔ آفاق امروز
۲۰۴
که در بر دارمش یار دل افروز
۲۰۵
حقیقت یار در بردارم اینجا
۲۰۶
که او را شاه و رهبر دارم اینجا
۲۰۷
ز بود خود مرا دانای خود کرد
۲۰۸
ز بهر عاشقان صاحب درد
۲۰۹
چو من هرگز نیامد سوی عالم
۲۱۰
که من بشناختم اسرار آدم
۲۱۱
دم آدم مرا دردم درونست
۲۱۲
مرا خاتم در اینجا رهنمونست
۲۱۳
مرا این دم از آن دم منکشف شد
۲۱۴
از آن دم با دم او متّصف شد
۲۱۵
دمی دارم ز نفخه ذات اینجا
۲۱۶
که میبارد از او آیات اینجا
۲۱۷
از آن دم دمدمه انداختم من
۲۱۸
چو شمعی پا و سر بگداختم من
۲۱۹
بهر دم کز درون خودبر آرم
۲۲۰
حقیقت آن زمان دیدار یارم
۲۲۱
دمی اندر نهادش میتوان کرد
۲۲۲
در این رازم درون صاحب درد
۲۲۳
چو من اسراردان هرگز که دیدست
۲۲۴
خدا گفت و خدا از خود شنید است
۲۲۵
خدا میگوید این اسرار را فاش
۲۲۶
که هم نقشم من و هم دید نقاش
۲۲۷
خدا میگوید این سرّ نهانی
۲۲۸
ز حق بشنو اگر صاحب عیانی
۲۲۹
خدا میگوید اینجا در درونم
۲۳۰
که من اینجا درون و هم برونم
۲۳۱
کسی کین راز حق بشنفت از من
۲۳۲
ره تاریک او را گشت روشن
۲۳۳
گر این سرّ پی بری در وصل آنی
۲۳۴
حقیقت برتر از هر دو جهانی
۲۳۵
درونت کن مصفّا تا نمودار
۲۳۶
شود باز و نماند هیچ پندار
۲۳۷
درون خود نظر کن ای خردمند
۲۳۸
که مرغ لامکانت هست در بند
۲۳۹
زمانی مرغ را پرواز ده تو
۲۴۰
ز بند چار و پنجت باز ده تو
۲۴۱
از این ارکان چه میبینی به جز رنج
۲۴۲
طلسمی اوفتاده بر سر گنج
۲۴۳
تو تا در بند دید این طلسمی
۲۴۴
حقیقت مانده در زندان جسمی
۲۴۵
بسوی گنج کن یک دم نگاهی
۲۴۶
گدائی کن رها زیرا که شاهی
۲۴۷
تو شاهی میکنی اینجا گدائی
۲۴۸
بفقرو فاقه در عین بلائی
۲۴۹
چو جمله انبیا در فقر و تجرید
۲۵۰
مرایشان را نموده دیدن دید
۲۵۱
بدیدار آمد ودیدار بودند
۲۵۲
نه تو چون تو مست، کل هشیار بودند
۲۵۳
نه چون تو در پی دنیای غدّار
۲۵۴
شدند ایشان در این صورت گرفتار
۲۵۵
درون پرده پرده بردریدند
۲۵۶
جمال یار پنهانی بدیدند
۲۵۷
جمال یار دیدند اندر اینجا
۲۵۸
شدند از بود خود یکباره پیدا
۲۵۹
ولی این راز با کس نگفتند
۲۶۰
کسانی کین معانی مینهفتند
۲۶۱
برایشان منکشف شد عین این راز
۲۶۲
به پنهانی بگفتند این سخن راز
۲۶۳
ولی منصور کرد این راز کل فاش
۲۶۴
چه با عالِم، چه با جاهل، چه اوباش
۲۶۵
اگرچه عقل در پرده بسی تاخت
۲۶۶
سپردر عاقبت اینجا بینداخت
۲۶۷
ولیکن عشق اینجا پرده بدرید
۲۶۸
بعکس گفتن و بیهوده تقلید
۲۶۹
جمال یار کرد او آشکاره
۲۷۰
بیک ره کرد اینجا پاره پاره
۲۷۱
اگرچه عشق این پرده دریدست
۲۷۲
جمال یار کس کلّی ندیدست
۲۷۳
چو او را اوّل و آخر هویداست
۲۷۴
حقیقت سرّ پنهانست و پیداست
۲۷۵
چو تو خواهی که بشناسی خود او را
۲۷۶
نیاید راستی این گفتگو را
۲۷۷
نهانست و عیان پیدا و پنهان
۲۷۸
حقیقت جسم و جان آنگاه جانان
۲۷۹
چو چندینی عدو بینی تو از عقل
۲۸۰
از آن واماندهٔ در گفتن نقل
۲۸۱
گذر کن هم ز جان و جسم و تقلید
۲۸۲
که تا بیشک رسی در دیدن دید
۲۸۳
چو شک داری چگویم از یقینت
۲۸۴
که تا اینجا شوی بی کفر و دینت
۲۸۵
براندازی یقین عقل از جان
۲۸۶
رسی یک لحظه اندر قرب جانان
۲۸۷
ترا همراه باید بود ای دوست
۲۸۸
رها کردن در اینجا صورت پوست
۲۸۹
ترا همراه باید بود با جان
۲۹۰
که از جانت رسی بیشک بجانان
۲۹۱
که جان زان امر آمد در سوی خاک
۲۹۲
در این تاریکنای از دیدن پاک
۲۹۳
بگوید از سر دردی بگل راز
۲۹۴
حقیقت پرده اندازد ز رخ باز
۲۹۵
چنانش عقل اینجا کرد محبوس
۲۹۶
ندیدش هیچ آخر عین مدروس
۲۹۷
چو عشقش عاقبت در برگشاید
۲۹۸
جهان اوّلش آخر نماید
۲۹۹
اگرچه صورتش بی منتهایست
۳۰۰
چگویم نی در این عین بلایست
۳۰۱
اگر وصلش شود صورت هم از اوست
۳۰۲
نه صورت دشمنست الّا به جز دوست
۳۰۳
ولیکن در بَرِ آن یار اوّل
۳۰۴
شود صورت بآخر کل مبدّل
۳۰۵
چو صورت جان شود در آخر کار
۳۰۶
نماند عقل و جان را گفت دیدار
۳۰۷
چو صورت جان شود در دیدن دید
۳۰۸
کجا گنجد حقیقت گفت تقلید
۳۰۹
چو صورت جان شود هم جان نماند
۳۱۰
یقین جز دیدن جانان نماند
۳۱۱
چو صورت جان شود ارکان جانان
۳۱۲
کند او را بسوی ذات پنهان
۳۱۳
که تا جان کل شود جانان بتحقیق
۳۱۴
خوشا آنکو در این سر یافت توفیق
۳۱۵
چو آخر جان شود جانان نماید
۳۱۶
همه ذرّات اینجا جان فزاید
۳۱۷
شود ذرّات صورت بیشکی جان
۳۱۸
نهندش روی در خورشید تابان
۳۱۹
شود ذرّات صورت جان شده کل
۳۲۰
برسته از بلا و رنج وز ذل
۳۲۱
شود خورشید رویش باز گردند
۳۲۲
در آن انوار صاحب راز گردند
۳۲۳
سوی خورشید کل چون مینهد رخ
۳۲۴
چگونه من دهم اینجای پاسخ
۳۲۵
ازآن خورشید رویش برفروزند
۳۲۶
بَرِ شمع وصال او بسوزند
۳۲۷
چو کلّی اندر اینجادور گردند
۳۲۸
از آن تف مله بود بود گردند
۳۲۹
در آن شمع وصال قرص خورشید
۳۳۰
شوند ذرّات جانان تا بجاوید
۳۳۱
در آن شمع وصال ای دل حقیقت
۳۳۲
چو پروانه بسوزی بی طبیعت
۳۳۳
شوی آنگاه روی یار خود بین
۳۳۴
اگر از عاشقی کل اَحَد بین
۳۳۵
تو چون پروانهٔ ای دل بمانده
۳۳۶
در این بیغوله بیحاصل بمانده
۳۳۷
برت شمع وصال از شوق سوزان
۳۳۸
اگر از عاشقانی خود بسوزان
۳۳۹
بسوزان خویش چون پروانه اینجا
۳۴۰
مشو چندین تو مر دیوانه اینجا
۳۴۱
بسوزان خویش چون پروانه ایدل
۳۴۲
که تا مقصود گردانی تو حاصل
۳۴۳
بسوزان خویش چون پروانه ای شمع
۳۴۴
از این گفته که من گفتم ابر جمع
۳۴۵
که تا ایشان شوند از تو خبردار
۳۴۶
همه همچون تو عشق آرند ای یار
۳۴۷
کسی کو عاشقان را دید و بشناخت
۳۴۸
چو پروانه نمود خویش درباخت
۳۴۹
تمامت عاشقان پروانه کردار
۳۵۰
بر شمع وصالش را بیکبار
۳۵۱
وجود خویش را اینجا فروزان
۳۵۲
در آن آتش شدند از عشق سوزان
۳۵۳
چو خود را پاک کردند از نمودار
۳۵۴
حقیقت شمع او گشتند دیدار
۳۵۵
بیک ره اندر آن منزل بدیدند
۳۵۶
که چون منصور سوی او رسیدند
۳۵۷
در این منزل سرای پر بهانه
۳۵۸
ندیدم عاشقی کو عاشقانه
۳۵۹
سویِ شمعِ وصالِ او نهد روی
۳۶۰
بسوزد بود خود اینجا به یک موی
۳۶۱
منوّر گردد از نور حقیقت
۳۶۲
شود کل پاک از عین طبیعت
۳۶۳
مگر دیگر نباشد، همچو منصور
۳۶۴
حقیقت عاشقی تا نفخهٔ صور
۳۶۵
چه میگویم که دل میسوزد از درد
۳۶۶
بر شمع وصالش تا شود فرد
۳۶۷
بر شمع وصال دوست حیران
۳۶۸
چو پروانه شد از هر سوی گردان
۳۶۹
چنان مست و خراب وعاشقانه
۳۷۰
فرومانده است در عین بهانه
۳۷۱
بگفتگویِ عشقِ دوست اینجا
۳۷۲
بمانده واله و حیران و شیدا
۳۷۳
همی خواهد که خود را برفروزد
۳۷۴
بیک دم پیش شمع او بسوزد
۳۷۵
سخن باقیست زان درگفتگویست
۳۷۶
خجل ماندست شمع و زرد رویست
۳۷۷
همه شمع است و پروانه بهم باز
۳۷۸
بمانده در سوی انجام و آغاز
۳۷۹
همی خواهد که خود را برفروزد
۳۸۰
بیک دم پیش رویش جان بسوزد
۳۸۱
طوافی میکند در گِرد آن شمع
۳۸۲
برو نظاره گشته گِرد آن جمع
۳۸۳
همه گویند کین پروانه بنگر
۳۸۴
ز عشق شمع او دیوانه بنگر
۳۸۵
همه نظّاره تا خود را بسوزم
۳۸۶
وجودِ نیک و بد را هم بسوزم
۳۸۷
ولی چون وقت آید در اناالحق
۳۸۸
بسوزم بود خود اینجای مطلق
۳۸۹
همه کاری چو وقت آید پدیدار
۳۹۰
شود پیدا بنزد صاحب اسرار