Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلا تا چند سر گردان شمعی
۲
بمانده زار و سرگردان جمعی
۳
همه ذرّات دل سوی تو دارند
۴
بیک ره دیده در کوی تو دارند
۵
چو تو ایشان همه در گفتگویند
۶
عجایبتر ز تو در جستجویند
۷
چو از دیدار تو بهره ندارند
۸
بسوی سوختن بهره ندارند
۹
چو وقت سوختن آید پدیدار
۱۰
کسی کو شمع وصل آمد خریدار
۱۱
بسوزد خویش چون پروانه اینجا
۱۲
شود در هر زبان افسانه اینجا
۱۳
بسوزاند وجود و بود گردد
۱۴
چو منصور از یقین معبود گردد
۱۵
تو ای دل چند از این گفتار گوئی
۱۶
که درمیدان فتاده همچو گوئی
۱۷
سخنها گفتی از درد دل خود
۱۸
نبگشای یقین تو مشکل خود
۱۹
اگرچه مشکلت اینجا گشادست
۲۰
دلت درتنگنای دل فتادست
۲۱
همه گفتار تو از بهر جسمست
۲۲
که تا بیرون رود کو عین اسمست
۲۳
اگر صورت نباشد حق بود پاک
۲۴
ولی اسمست اینجا آب در خاک
۲۵
چو گفتارست هم از باد و آتش
۲۶
گهی درناخوشی گاهی بود خویش
۲۷
حجابت آتش و آبست و بادست
۲۸
که درمال التّراب اینجا فتادست
۲۹
همه گویا ز بهر صورت آمد
۳۰
از آن پس دیدن منصورت آمد
۳۱
اگر صورت نبودی بس نبودی
۳۲
که از حق گفتی و از حق شنودی
۳۳
اگر صورت نبودی اندر اینجا
۳۴
که بود از وی شدی یکباره پیدا
۳۵
اگر صورت نبودی با معانی
۳۶
نمودی راز امر کن فکانی
۳۷
که دانستی که بودی این چگوئی
۳۸
چو یار اینجاست پس دیگر چه جوئی
۳۹
چویار اینجاست دیدارت نموده
۴۰
ابا تو گفته و از تو شنوده
۴۱
چو یار اینجاست پس اینجا چه جوئی
۴۲
سخن از رفتن صورت چگوئی
۴۳
چو دل اینجاست ای دل راز گفتی
۴۴
باسرار دگر سرّ بازگفتی
۴۵
چو یار اینجاست هر چیزی که گوید
۴۶
شوی تا درد تو درمان بجوید
۴۷
چو یار اینجاست کلّی درگرفته
۴۸
حقیقت شیب و بام و در گرفته
۴۹
تو غافل این چنین مانده بخود باز
۵۰
نظر کن یک زمان در سوی خود باز
۵۱
که جانانت چنین در بود مانده
۵۲
زیانت در پی این سود مانده
۵۳
زیان صورت کل ازمیان شد
۵۴
یقین بیشک صور با جان جان شد
۵۵
چو صورت رفت جان شد دید جانان
۵۶
نظر کن این زمان خورشید تابان
۵۷
ترا خورشید چون همسایه باشد
۵۸
چرا میلت بسوی سایه باشد
۵۹
همه میل تو سوی سایه افتاد
۶۰
از آنی مانده سرگردان تو چون باد
۶۱
سوی تاریکنای این جزیره
۶۲
بماندستی چو بز اندر خطیره
۶۳
گهی اندر گمان و گه یقینی
۶۴
گهی تو پس رو و گه پیش بینی
۶۵
گهی در عقل و گه عشّاق باشی
۶۶
گهی اندر دوئی گه طاق باشی
۶۷
از آن دم دم زدی چه مغز و چه پوست
۶۸
بیکباره برِ عاشق همه اوست
۶۹
سخن در اصل و فرع اینجا یکی گفت
۷۰
بد خود بُد خود بخود حق بیشکی گفت
۷۱
همه او کرد گفتار از بد ونیک
۷۲
حقیقت آب خوش آورد در دیگ
۷۳
هر آن چیزی که خواهی پخته گردان
۷۴
بمعیار خرد خود سخته گردان
۷۵
سخن از پختگی گو نِیْ ز خامی
۷۶
اگرچه پخته و هم ناتمامی
۷۷
سخن از پختگی و پخته بشنفت
۷۸
که مرد پخته هم از پختگی گفت
۷۹
ولی گنجشک باشد طعمهٔ باز
۸۰
کجا عصفور باشد همچو شهباز
۸۱
سخن از درد میآید دمادم
۸۲
که آدم بود صاحب درد آن دم
۸۳
چو آدم صاحب آن درد آمد
۸۴
حقیقت از دم حق فرد آمد
۸۵
از آن دم فرد آمد آدمِ پاک
۸۶
نمود خویشتن از عالم خاک
۸۷
همان دم را طلب میکرد اینجا
۸۸
غم دلدار خود میخورد اینجا
۸۹
از آن دم آدم اینجا دیدخود دید
۹۰
اگرچه عاقبت هم نیک و بد دید
۹۱
چو آدم فرد آمد از دم دوست
۹۲
در آخر گشت اینجا همدم دوست
۹۳
طلب میکرد تا مطلوب خود یافت
۹۴
در آخر بیشکی محبوب خود یافت
۹۵
هر آن کو همچو آدم فرد باشد
۹۶
چوآدم صاحب این درد باشد
۹۷
طلبکار آید و دلدار جوید
۹۸
در اینجاگه وصال یار جوید
۹۹
بِجِدّ هر کو طلبکارست بر یار
۱۰۰
بیابد عاقبت دیدار دلدار
۱۰۱
طلب کن ای دل اینجا عین آدم
۱۰۲
که همچون آدمی از عین آن دم
۱۰۳
تو گرچه عین دید آدمی تو
۱۰۴
حقیقت بیشکی هم ز آن دمی تو
۱۰۵
از آن دم آمدی بیرون در این دم
۱۰۶
که همچون آدمی از عین آن آدم
۱۰۷
از آن دم آمدی دمهای بیچون
۱۰۸
که بی یاری در اینجا بیچه و چون
۱۰۹
از آن دم یافتی راز معانی
۱۱۰
بگفتی فاش اسرار نهانی
۱۱۱
از آن دم میزنی دم در حقیقت
۱۱۲
که بیرون آئی از عین طبیعت
۱۱۳
از آن دم میدمی اندر جهان تو
۱۱۴
که آن دم یافتی خود رایگان تو
۱۱۵
از آن دم میزنی در پیش هر کس
۱۱۶
که همچون دیگران نادیدهٔ بس
۱۱۷
از آندم میزنی مانند گردون
۱۱۸
که در یکی فنائی بیچه و چون
۱۱۹
از آن دم میزنی دائم دمادم
۱۲۰
که اینجا کس ندید آندم جز آدم
۱۲۱
از آن دم میزنی اعیان یا هو
۱۲۲
از آن دم میزنی این راز میگو
۱۲۳
دمی داری که سرّ لامکانست
۱۲۴
درون دم نموده جان جانست
۱۲۵
دمی داری از آن دم در خدائی
۱۲۶
از آن کردی تو از صورت جدائی
۱۲۷
بگوید آنچه کس را نیست زهره
۱۲۸
دهد مر سالکان را جمله بهره
۱۲۹
بگوید راز جانان پیش جانان
۱۳۰
بجز این ذرّهها خورشید تابان
۱۳۱
شود بس درکشد جمله سوی خود
۱۳۲
که تا پیدا نماید نیک با بد
۱۳۳
عقول جملگی گرداند او پاک
۱۳۴
براندازد حجاب هستی خاک
۱۳۵
همه خورشید گرداند بیک ره
۱۳۶
کند مر ذرّهٔ زین راز آگه
۱۳۷
اناالحق گوید و باطل نماید
۱۳۸
شود سالک به جز واصل نماید
۱۳۹
اناالحق گوید وباشد یقین حق
۱۴۰
همه ذرّات از این گویند صدّق
۱۴۱
اناالحق گوید و دلدار گردد
۱۴۲
بکلّی او وجود یارگردد
۱۴۳
اناالحق گوید و بنماید او راز
۱۴۴
چو مردان گردد او اینجای جانباز
۱۴۵
اناالحق گوید و خود را بسوزد
۱۴۶
بنور عشق کلّی برفروزد
۱۴۷
اناالحق گوید و آید بدریا
۱۴۸
رساند ذرّهها را بر ثریّا
۱۴۹
ندیدم صاحب دردی چنین من
۱۵۰
که باشد او در این عین الیقین من
۱۵۱
هر آنکو در یقین زد یک دو گامی
۱۵۲
چو منصور او حقیقت برد نامی
۱۵۳
ببر نامی اگر این درد داری
۱۵۴
چو مردان گر تو ذات فرد داری
۱۵۵
ببر نامی تو برمانند منصور
۱۵۶
شو اندر جزو و کل پیوسته مشهور
۱۵۷
ببر نامی تو بر مانند عطّار
۱۵۸
که گشتست از وجود خویش بیزار
۱۵۹
وجود خود بیک ره برفکندست
۱۶۰
نه همچون دیگران روحی زندمست
۱۶۱
مرا هم درد و درمانست با هم
۱۶۲
مرا هم جان جانانست با هم
۱۶۳
مرا جانانه رخ بنموده اینجا
۱۶۴
دَرِ مَنْ هم بخود بگشوده اینجا
۱۶۵
چو من گم کردهٔ خود باز دیدم
۱۶۶
نظر کردم درون و راز دیدم
۱۶۷
بدیدم یار خود بی دید اغیار
۱۶۸
هر آن کو یار جوید نیست خود یار
۱۶۹
حقیقت یار در من ناپدیدست
۱۷۰
مرا اسمی دراین گفت و شنیدست
۱۷۱
ز گفتارم نظر کن ای خردمند
۱۷۲
که ماندستی چو مرغی اندر این بند
۱۷۳
گرفتار قفس گر راز بیند
۱۷۴
بگاهی کز قفس در باز بیند
۱۷۵
قفس در بسته تو در وی جهانی
۱۷۶
بمانده زار در عین جهانی
۱۷۷
چو استاد ازل در بر گُشاید
۱۷۸
نمود مرغ جان پر برگُشاید
۱۷۹
در آن دم چون برون او مرغ از دام
۱۸۰
که یکی شد مراو را عین مادام
۱۸۱
برون رو ای دل از دام هوایت
۱۸۲
زمانی خوش ببر اندر هوایت
۱۸۳
تو در بند قفس تا چند باشی
۱۸۴
بگو تاخود یکی در بند باشی
۱۸۵
قفس بگشای کاین بیچاره پر باز
۱۸۶
بسوی آشیانت ره ببر باز
۱۸۷
چو سوی آشیانِ خود رسیدی
۱۸۸
همان انگار کاین دامت ندیدی
۱۸۹
در آن دم گر شوی عین فنا تو
۱۹۰
ازل را با ابد یابی بقا تو
۱۹۱
در آن دم گر شوی از خواب بیدار
۱۹۲
نه جان بینی نه عقل و خواب و پندار
۱۹۳
در آن دم گر نبینی بیشکی تو
۱۹۴
یقین باشی یکی اندر یکی تو
۱۹۵
در آن دم هرچه یابی یار یابی
۱۹۶
همه بیزحمت اغیار یابی
۱۹۷
در آن دم آنچه جستی آن تو باشی
۱۹۸
حقیقت جملهٔ جانان تو باشی
۱۹۹
در آن دم یار بین و هیچ منگر
۲۰۰
بجز دیدار بیچون هیچ منگر
۲۰۱
خدابین باش اگر صاحب کمالی
۲۰۲
بجز او منگر اندر هیچ حالی
۲۰۳
خدابین باش و راز عاشقان باش
۲۰۴
حقیقت برتر از هر دو جهان باش
۲۰۵
خدابین باش و صورت برفکن تو
۲۰۶
نظر کن در نمود جان و تن تو
۲۰۷
چو بنماید جمال یار دیدار
۲۰۸
چو یک ارزن نماید هفت پرگار
۲۰۹
چو بنماید جمالِ یار بودت
۲۱۰
نماید ذرّهٔ بود وجودت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.