Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

قصّه منصور و عیان او بهر نوع فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنان گم دید خود در دید اول
۲
که جسم و جان شد اندر هم معطّل
۳
چو او خود دید خود را دید جانان
۴
درون جزو و کل خورشید رخشان
۵
چنان گم دید خود اندر صفات او
۶
که پیدا شد حقیقت عین ذات او
۷
چنان خود دید در آخر در اول
۸
کسی اندر یکی صورت مبدّل
۹
چنان اندر یکی بنمود جانش
۱۰
که صورت گشت اندر جان نهانش
۱۱
چنان خود دید اندر آفرینش
۱۲
که او بد بیشکی در جمله بینش
۱۳
چنان خود دید ذات لایزالی
۱۴
که بنموده رخش در جمله حالی
۱۵
چنان خود دید و خود را جمله خود دید
۱۶
که صورت محو دید کلّی احد دید
۱۷
احددید اندر اینجا آشکار او
۱۸
نموده روی خود در پنج و چار او
۱۹
احد دید و عدد برداشت از پیش
۲۰
نظاره کرد اینجاگه رخ خویش
۲۱
احد دید و گمانش با یقین شد
۲۲
حقیقت کفر او اسرار بین شد
۲۳
اناالحق راز دان خورشید تابان
۲۴
که پیشش نیک و بد کل بود یکسان
۲۵
اناالحق زان زد آن سلطان جمله
۲۶
که جان بُد جمله او جانان جمله
۲۷
اناالحق راز دان ماه دلارام
۲۸
که بیشک یافت اینجا بی دلارام
۲۹
چو درعین خدائی او یکی دید
۳۰
خود اندر جزو و کل حق بیشکی دید
۳۱
یقین بر جزو و کل او گشت دانا
۳۲
یکی شد بروی اینجا عین اشیا
۳۳
از این معنی دل واصل خبر یافت
۳۴
که او مانندهٔ او یک نظر یافت
۳۵
نظر کن یک و بگذر از دوبینی
۳۶
که تا بی خویشتن حق کل ببینی
۳۷
نظر کن این دوئی بردار اینجا
۳۸
چو او شو بیشکی بردار اینجا
۳۹
چنان در حالتست این چرخ گردان
۴۰
که میخواهد که یابد راز جانان
۴۱
در این دیر فلک بنگر زمانی
۴۲
که تا یای یقین عین العیانی
۴۳
همه سرگشتگیّ تست از او
۴۴
که دارد پرده بیشک توی بر تو
۴۵
چنان در پردهها نور است تابان
۴۶
که بگرفتست در ذرّات اعیان
۴۷
در او نور است تابنده چو شمعی
۴۸
کشیده شیب و بالا عین و معنی
۴۹
همه ذرّات در وی رخ نهاده
۵۰
که ازجمه یقین مشکل گشاده
۵۱
همه سوزنده چون پروانه از شمع
۵۲
در اینجا میشنو از جزو و کل جمع
۵۳
فلک زین نور اندر تک و تابست
۵۴
از این حالت فتاده در شتابست
۵۵
همی گردد بگرد خویش گردان
۵۶
که تا راهی برد در سوی جانان
۵۷
همی گردد ز عشق دوست زارست
۵۸
از آن پیوسته بیدل بیقرار است
۵۹
قراری چون ندارد سوی بودش
۶۰
کجا باشد ز ذات کل نمودش
۶۱
قراری چون ندارد در نمودار
۶۲
از آن میکرد اینجا عاشق زار
۶۳
چنان عاشق شد است از گردش خود
۶۴
که او را نیست اینجا تابش خود
۶۵
چنان در حالت اوّل فتاد است
۶۶
که کُشته در خرابات اوفتادست
۶۷
زمین از سیر او شد جمله ذرّات
۶۸
نهاده روی خود در فیض آن ذات
۶۹
شد است از عشق خود او ریزه ریزه
۷۰
چو دریا نیز در شور و ستیزه
۷۱
چنان مست وصالش آمده باز
۷۲
که بشتابد از او دردی باعزاز
۷۳
زمین و آسمان و چرخ و افلاک
۷۴
شود اینجا نهان در بوتهٔ خاک
۷۵
هر آن فیضی که میریزد ز گردون
۷۶
در اینجا خاک دارد بیچه و چون
۷۷
هر آن فیضی که میریزد از آن نور
۷۸
همه میآید اندر خاک مشهور
۷۹
هر آن فیضی کز آن حضرت درآید
۸۰
حقیقت خاک قدرت مینماید
۸۱
هر آن فیضی که میبارند از ذات
۸۲
خبردارست اینجا جمله ذرّات
۸۳
از آن بحری که گردون شبنم اوست
۸۴
فلک زان عشق اندر ماتمِ اوست
۸۵
زمین از عشق جانان پست افتاد
۸۶
فلک شد بیقرار و مست افتاد
۸۷
چو حق در خاک رخ بنمود اینجا
۸۸
از آن آدم شده صفات و مصفّا
۸۹
هر آن فیضی که میریزد ز افلاک
۹۰
شود اینجا نهان در بوتهٔ خاک
۹۱
حقیقت خاک اینجا برقرارست
۹۲
که صنعش دمبدم زان برقرارست
۹۳
شود اینجا حقیقت جوهر ذات
۹۴
نماید از همه در عین ذرّات
۹۵
در اینجا هر که این جوهر ندید است
۹۶
ولی آینده اینجا ناپدید است
۹۷
در اینجا جوهر ذات و صفاتست
۹۸
نمود او صفاتش نور ذاتست
۹۹
از آن مقصود بُد در آفرینش
۱۰۰
که تا پیدا نماید هردو بینش
۱۰۱
از آن از جوهر آمد سوی عالم
۱۰۲
که جزو و کل شود دیدار آدم
۱۰۳
چو جزو و کل بآن پیوسته باشد
۱۰۴
نمود ذات از آن پیوسته باشد
۱۰۵
زوالی نیست در ذات و صفاتش
۱۰۶
که بی نقصانست اثباتِ حیاتش
۱۰۷
نمیمیرد کسی از قرب این ذات
۱۰۸
ولیکن میشود مر محو ذرّات
۱۰۹
نمیمیرد کسی بشنو بیانم
۱۱۰
که زین بحر فنا دُر میچکانم
۱۱۱
نمیمیرد کسی چون باشد این راز
۱۱۲
بگویم با تو این معنی دگر باز
۱۱۳
نمیمیرد کسی ای کار دیده
۱۱۴
زمانی کن سوی پرگار دیده
۱۱۵
نمیمیرد کسی کز نور ذاتست
۱۱۶
که ذات کل حیات اندر حیاتست
۱۱۷
نمیمیرد ولیکن عشقش اینجا
۱۱۸
نمود یار گرداند در اینجا
۱۱۹
صفات اینجایگه در اسم آمد
۱۲۰
از آن نورش به پیشت جسم آمد
۱۲۱
تن از خاکست جان از جوهر پاک
۱۲۲
مرکّب گشته نور و اسم در خاک
۱۲۳
تن از خاک است جان از ذات آمد
۱۲۴
مرکب شد چو از ذرّات آمد
۱۲۵
یکی دان اصل ذات اینجا بمعنی
۱۲۶
که در این سر بدانی ذات مولی
۱۲۷
همه ذاتست و بهر نقش پیداست
۱۲۸
ولیکن عقل در شین است و شیداست
۱۲۹
نمود عشق بنگر سوی جانت
۱۳۰
که تا گوید یقین راز نهانت
۱۳۱
غلام عشق شو تا ره نماید
۱۳۲
در بسته برویت برگشاید
۱۳۳
غلام عشق شو تا راز دانی
۱۳۴
نمود اوّل اینجاباز دانی
۱۳۵
غلام عشق شو تا شاه گردی
۱۳۶
ز ذات کل بکل آگاه گردی
۱۳۷
غلام عشق شو تا جان شوی تو
۱۳۸
ز عشق آنگه سوی جانان شوی تو
۱۳۹
غلام عشقم و شاهی است ما را
۱۴۰
غلامانم مه و ماهی است ما را
۱۴۱
چنان بنمایدت روشن در اینجا
۱۴۲
که باشد از نی گلشن در اینجا
۱۴۳
تو زان گلشن در اینجا آمدستی
۱۴۴
هم از این گلخنی روشن شدستی
۱۴۵
ترا چون گلشنت گلخن نموداست
۱۴۶
ولی بر آتشت افتاده دود است
۱۴۷
در این گلخن بمانده گلشنی باش
۱۴۸
بقدر خویش بی کبرو منی باش
۱۴۹
در این تاب و تبِ آتش همی سوز
۱۵۰
بریز این ریزه و گلشن همی سوز
۱۵۱
چنان در گلخنی فارغ نشسته
۱۵۲
دَرِ گلشن بروی خود ببسته
۱۵۳
فکنده آتش و دودی بگلخن
۱۵۴
شده گلشن ز نور نار روشن
۱۵۵
تو در آن روشنی کرده نظاره
۱۵۶
نماند ریزه وانگاهی چه چاره
۱۵۷
بیمرد آتش و آنگه بماند
۱۵۸
ز بعدِ اَنْت خاکستر بماند
۱۵۹
تو چون در گلخن هستی بمانده
۱۶۰
خود اندر عین خاکستر نشانده
۱۶۱
ندیدستی دمی مر گلشن یار
۱۶۲
که تا روحی ترا آید پدیدار
۱۶۳
در این گلخن بماندستی تو مجروح
۱۶۴
نداری جز تپش در قوّت روح
۱۶۵
در این گلخن بماندستی بناچار
۱۶۶
شدی از دود گلخن خسته و زار
۱۶۷
در این گلخن گذر کن همچو مردان
۱۶۸
در آن گلشن نگاهی کن چو مردان
۱۶۹
تو تادر گلخن صورت اسیری
۱۷۰
نه بینی آنچه جوئی پس چه چیزی
۱۷۱
تو در گلخن فتاده زار و رنجور
۱۷۲
در آن گلشن نظر کن سر بسر نور
۱۷۳
ببین تا بازیابی گلشن جان
۱۷۴
وز این گلخن برو خود را مرنجان
۱۷۵
از آن گلشن که گلهایش ستاره
۱۷۶
ترا اینجا دمی نامد نظاره
۱۷۷
نظاره کن سوی گلشن که جانست
۱۷۸
همه ارواح و اشباح عیانست
۱۷۹
که میگوید که ماه و آفتابست
۱۸۰
جمال یار جانش پر ز تابست
۱۸۱
جمال یار از این معنی برونست
۱۸۲
نظر کن روی او ای دل که چونست
۱۸۳
از آن عالم در این عالم فتادست
۱۸۴
جمال یار اسمی برگشادست
۱۸۵
در این گلخن سرای عالم چشم
۱۸۶
شود پیدا ز بود و مینهد اسم
۱۸۷
چو اسم تو در این عالم مسّما
۱۸۸
شود بار دگر در بود یکتا
۱۸۹
از آن عالم در این عالم در آید
۱۹۰
بخود چون منع خود را مینماید
۱۹۱
چو جسم از خاک و آب آمد پدیدار
۱۹۲
دگر در باد و آتش ناپدیدار
۱۹۳
شود گل چون در این گلخن بسوزد
۱۹۴
پس آنگه آتشی دیگر فروزد
۱۹۵
شود جان چون بسوزد سوی گلشن
۱۹۶
رود بار دگر در سوی گلشن
۱۹۷
ز دید مرد کی یابد حیاتی
۱۹۸
در آخر باشد او دیدار ذاتی
۱۹۹
که موجود است آن بر کل اشیا
۲۰۰
از او گشتند سر تاسر هویدا
۲۰۱
در آخر چون شود فانی ضرورت
۲۰۲
بر جانان شود جان عین صورت
۲۰۳
حیات طیبّه آید پدیدار
۲۰۴
در آن دم چون شود گل ناپدیدار
۲۰۵
صور جان گردد و جان سرّ جانان
۲۰۶
شود چون قطرهٔ در بحر پنهان
۲۰۷
حیاتی یابد از دیدار دیگر
۲۰۸
بیابد بیشکی اسرار دیگر
۲۰۹
بمیرد بار دیگر سوی جسم او
۲۱۰
حقیقت ذات باشد خود نه اسم او
۲۱۱
حقیقت باشد او اندر حیات او
۲۱۲
که یابد بار دیگر خود حیات او
۲۱۳
دلا عین حیات جان بدیدی
۲۱۴
ولی جان دیدی و جانان ندیدی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.