Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

در صفات آیینۀ دل و کشف اسرار حقیقت در نمود صور فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از این آیینه بتوانی تو دیدن
۲
جمال روی جانان باز دیدن
۳
در این آیینه بتوانی جمالش
۴
حقیقت دید در عین کمالش
۵
از این آیینه بتوانی رخ یار
۶
حقیقت دیدن اندر لیسَ فی الدار
۷
از این آیینه موجودست اشیا
۸
در او بنموده رخ پنهان و پیدا
۹
از این آیینه خورشیدست تابان
۱۰
که کس او را نداند یافت ازینسان
۱۱
از این آیینه گر خورشید یابی
۱۲
در او تو طلعت ناهید یابی
۱۳
در این آیینه ماه و مشتری یاب
۱۴
حقیقت آینه خود مشتری یاب
۱۵
در این آیینه افلاکست گردان
۱۶
مه و خورشید در وی کور گردان
۱۷
نمییابند اینجا هیچکس راز
۱۸
در این آیینه مر انجام و آغاز
۱۹
نمییابند از این آیینه جز دوست
۲۰
که برخوردار این آیینه هم اوست
۲۱
در اینجا وصل دلدارست خسرو
۲۲
عجب سر تن در این آیینه پرتو
۲۳
فکندست و همی در گفتگویست
۲۴
حقیقت خود بخود در جستجویست
۲۵
عجایب در عجایب اندر اینجاست
۲۶
در اینجا هیچ ناپیدا و پیداست
۲۷
که این مر هیچکس نادیده باشد
۲۸
نه کس این گفته نه بشنیده باشد
۲۹
بجز منصور کین کرد آشکاره
۳۰
مر او را کرد جانان پاره پاره
۳۱
عجب خود گفت و هم خود گشت اینجا
۳۲
حقیقت خود فکندی شور وغوغا
۳۳
حقیقت خویش گفت و خویش در باخت
۳۴
بیک ره این حجاب از کل برانداخت
۳۵
چو خود گفت و ز خود بشنید اناالحق
۳۶
هم از خود کرد پیدا کل اناالحق
۳۷
ره حق دید و حق گفت و همه اوست
۳۸
مبین عطار جز حق هیچ در پوست
۳۹
چو موجودست مر آیینه اینجا
۴۰
نظر میکن تو در آیینه اینجا
۴۱
مر آیینه در این تو راز میگوی
۴۲
چو ناپیدا شود آنگاه میجوی
۴۳
چو ناپیداست در پیدا نموده
۴۴
ترا اینجایگه شیدا نموده
۴۵
چو ناپیداست پیدا اسم و صورت
۴۶
در این صورت در آی و بین ضرورت
۴۷
در اینصورت توانی یافت دلدار
۴۸
اگر دروی نباشد هیچ پندار
۴۹
در اینصورت توانی یافت رویش
۵۰
اگر عاشق شوی بر گفتگویش
۵۱
در اینصورت جمال اونظر کن
۵۲
هر آنکو بیخبر باشد خبر کن
۵۳
در اینصورت ببین در هفت پرده
۵۴
جمال دوست خود را گم بکرده
۵۵
در اینصورت ببین و گرد واصل
۵۶
از او مقصود بین کاینجاست حاصل
۵۷
در اینصورت نظر کن آفتابی
۵۸
که در جانها فکنده تک و تابی
۵۹
در اینصورت نظر کن دید جانان
۶۰
ببین آخر دمی خورشید تابان
۶۱
در اینصورت ببین دیدار عطّار
۶۲
حجاب اینجا برافکنده بیکبار
۶۳
در اینصورت ببین اسرار جمله
۶۴
حقیقت نقطه و پرگار جمله
۶۵
در اینصورت ببین توجان جانها
۶۶
که میپردازد این شرح و بیانها
۶۷
در اینصورت نگاهش کن زمانی
۶۸
که از هر سوی میتابد عنانی
۶۹
در اینصورت ببین آن سر که جوئی
۷۰
حقیقت او تو است و هم تو اوئی
۷۱
در اینصورت ببین گرمرد راهی
۷۲
حقیقت سرّ دیدار الهی
۷۳
در اینصورت مبین جز عین جانان
۷۴
که اینجاکعبه است و دیر جانان
۷۵
در اینصورت که او را کل ندیدی
۷۶
تو چیزی گفتی و چیزی ندیدی
۷۷
در اینصورت گر او را باز دانی
۷۸
حقیقت مرگ باشد زندگانی
۷۹
در اینصورت تجلّی جلالست
۸۰
در این معنی یقین عین وصالست
۸۱
در اینصورت نمود و بس فنا کرد
۸۲
اناالحق گوی کل خود را فنا کرد
۸۳
در اینصورت اناالحق زد بتحقیق
۸۴
در این معنی نمود او جمله توفیق
۸۵
در اینصورت هر آنکو راز بیند
۸۶
یقین منصور اینجا باز بیند
۸۷
در اینصورت دو عالم رخ نمودست
۸۸
در این صورت بگفت و خود شنودست
۸۹
در اینصورت نظر کن منظر یار
۹۰
اگرچه نیست ذات حق پدیدار
۹۱
وصال اوست صورت گر بدانی
۹۲
حقیقت کور باشی گر ندانی
۹۳
وصال او از این صورت توان یافت
۹۴
خوشا آنکس کز این معنی نشان یافت
۹۵
وصال او از این صورت پدیداست
۹۶
خوشا آنکس که روی خود بدیدست
۹۷
وصالش عاشقان اینجا بدیدند
۹۸
در او پنهان شدند و ناپدیدند
۹۹
وصالش واصلان یابند اینجا
۱۰۰
حقیقت باز بشتابند اینجا
۱۰۱
وصال جان جان پنهانست بنگر
۱۰۲
درونت ماه تابانست بنگر
۱۰۳
وصالش از برون هرگز نیابی
۱۰۴
مگر وقتی که سوی کل شتابی
۱۰۵
وصال دنیا و عقبی حلالست
۱۰۶
ولیکن برتر از حدّ کمالست
۱۰۷
وصال دوست اینجا یافت حلاج
۱۰۸
بفرق سالکان بنهاد او تاج
۱۰۹
وصال دوست در بودست بنگر
۱۱۰
درون جان از این معنی بمگذر
۱۱۱
یقین در پیش دارو بیگمان شو
۱۱۲
برافکن جان و آنگه جان جان شو
۱۱۳
یقین را بیگمان بشناس در خود
۱۱۴
حقیقت در یکی بین نیک یا بد
۱۱۵
یقین بشناس در عین عیانی
۱۱۶
قبولش کن مر این صاحب قرانی
۱۱۷
چو منصور این بیان سرّ توحید
۱۱۸
حقیقت گوش کن بگذر ز تقلید
۱۱۹
ترا این سر نیاید راست اینجا
۱۲۰
اگرچه یار ناپیداست اینجا
۱۲۱
ترا این سر مسلّم کی شود دوست
۱۲۲
که گردی مغز بیرون آئی از پوست
۱۲۳
ترا تا پوست باشد آن نباشد
۱۲۴
مهت در ابر شد رخشان نباشد
۱۲۵
مه تو این زمان در زیر ابرست
۱۲۶
ترا مر چاره درمانت صبرست
۱۲۷
مهت در زیر ابر است ار بدانی
۱۲۸
تو مانده در حجابی کی بدانی
۱۲۹
مه تو زیر ابر اندر خسوفست
۱۳۰
حقیقت مانده در عین کسوفست
۱۳۱
همه اشیا از او گردند روشن
۱۳۲
نماید نور خود در هفت گلشن
۱۳۳
مهت تابان شود بهر ستاره
۱۳۴
شوند آنجایگه در پی نظاره
۱۳۵
چو ماه تو شود در عین خود گم
۱۳۶
دگر چون قطره در دریای قلزم
۱۳۷
نماند ماه و آنگه خور بماند
۱۳۸
پس آنگه نور بر ذرّه فشاند
۱۳۹
پس آنگه روشنی یابد ز خورشید
۱۴۰
دگر مر محو گردد عین جاوید
۱۴۱
همه خورشید گردد عین ذرّات
۱۴۲
نهد آنگاه سر در عین آن ذات
۱۴۳
همه ذرّات آنجا گه شود نور
۱۴۴
نماند ذرّه جز نور علی نور
۱۴۵
بجز خورشید در عالم نماند
۱۴۶
وجود اندر دم آدم نماند
۱۴۷
بجز خورشید می تابان نباشد
۱۴۸
ندیدی این ترا تا آن نباشد
۱۴۹
در آن خورشید کن بیچون نظر تو
۱۵۰
گرفته پرتو از زیر و زبر تو
۱۵۱
یکی را بین اندر عین خورشید
۱۵۲
نماید سایه محو اینجا بجاوید
۱۵۳
چو خورشید حقیقت رخ نمودست
۱۵۴
حقیقت ابر پرده برگشودست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.