در شرح دادن خورشید وحدت در حجاب صورت فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عجائب خود خورشید تابانست
۲
نمییابی مرا از این چه تاوانست
۳
ترا خورشید اینجا آشکارست
۴
فتاده در حجاب هفت و چارست
۵
درون این حجابت آفتابست
۶
از او مر پردهها در عین تابست
۷
ندانم تا که وصف او چگویم
۸
در این معنی دوای دل چه جویم
۹
چو خورشیدست در جانت هویدا
۱۰
درون پرده پنهانست و پیدا
۱۱
بکل خورید خود اندودهٔ تو
۱۲
از آن در غم و رنج فرسودهٔ تو
۱۳
بکل خورشید کی پنهان نماید
۱۴
که روشن در مه تابان نماید
۱۵
ببین خورشید تو در جان نظر باز
۱۶
کنون بنگر در انجام وآغاز
۱۷
همه نورست تاریکی نه پیداست
۱۸
ولیکن عقل از این معنی بسوداست
۱۹
بنورش جملهٔ آفاق روشن
۲۰
فتاده عکس مه در هفت گلشن
۲۱
گرفته نور خورشید است اینجا
۲۲
از او مر عاشقان گشتند شیدا
۲۳
بکل خورشید جان پنهان نمودند
۲۴
از او مر شرع با برهان نمودند
۲۵
در این خورشید عشاقند حیران
۲۶
حقیقت جمله آفاقند حیران
۲۷
در این خورشید اگرچه راز گفتند
۲۸
ز هر نوعی ابا هم باز گفتند
۲۹
ولی منصور خورشید حقیقت
۳۰
نمود او روی بی عین طبیعت
۳۱
حقیقت پردهها را کرد پاره
۳۲
همه خورشید را کرده نظاره
۳۳
چو اینجاگاه خورشید وصالست
۳۴
از آن حضرت تجلّی جلالست
۳۵
تجلّی در جلال اینجاست پیدا
۳۶
دل عشّاق از آن گشتست پیدا
۳۷
تجلّی در جلال لایزالی
۳۸
ترا بنمود در عین وصالی
۳۹
گمانت چون حجابی پیش آمد
۴۰
از آن اندر دلت صد نیش آمد
۴۱
گمان بردار از خورشید و بنگر
۴۲
جمالش را تو تا جاوید بنگر
۴۳
گمان بردار تایابی رهائی
۴۴
رسی در عین خورشید خدائی
۴۵
گمان بردار وین خورشید دریاب
۴۶
کز او داری حقیقت نور دریاب
۴۷
گمان بردار ای سلطان معنی
۴۸
نظر کن نصّ این برهان معنی
۴۹
گمان بردار و در سوی یقین شو
۵۰
تو شمس لایکاد و لایبین شو
۵۱
گمان بردار چون خورشید پیداست
۵۲
حقیقت ماه با ناهید پیداست
۵۳
سوی خورشید جانها مشتری بین
۵۴
همه جانها زعشقش مشتری بین
۵۵
یقین خورشید اندر خانهٔ ما است
۵۶
حقیقت عقل کل دیوانهٔ ما است
۵۷
هزاران ماه از این خورشید تابانست
۵۸
همه ذرّات سوی او شتابانست
۵۹
ز نورش عالم جانست روشن
۶۰
از او پیدا و پنهانست روشن
۶۱
از او پیداست جسم و جان حقیقت
۶۲
وز او پیدا شود پنهان حقیقت
۶۳
ترا خورشید روشن بر دلت یافت
۶۴
حقیقت جانت اینجا راز دریافت
۶۵
ترا این راز شد اینجا مسلّم
۶۶
که این خورشید بنمائی دمادم
۶۷
همه اعمی ز خورشید و تو دیدی
۶۸
کمال نور جان دروی رسیدی
۶۹
کمال نور جانت گشت پیدا
۷۰
که بود دوست کردستی مهیّا
۷۱
ترا دیدار جانان هست حاصل
۷۲
از آنی بر همه اشیا تو واصل
۷۳
تو گفتی راز جانان پیش هر کس
۷۴
حقیقت دیدهٔ اللّه را بس
۷۵
نکردی یک نفس خاموش لب تو
۷۶
بگفته سرّ جانان بوالعجب تو
۷۷
حجاب اینجایگه کل برگرفتی
۷۸
حقیقت یار را در برگفتی
۷۹
جمال بی نشان داری تو در بر
۸۰
حقیقت اوست در جانان تو رهبر
۸۱
تمامت عاشقان در شور کردی
۸۲
چو دریا خویشتن را شور کردی
۸۳
عجب شوریست بس شیرین فتاده
۸۴
یقین کفر تو اندر دین فتاده
۸۵
در این بحر معانی شورداری
۸۶
قوی عشقی عجب با زور داری
۸۷
در این بحر معانی جوهری ساز
۸۸
تو داری بیشکی خود درد بسیار
۸۹
کمال عشق تو ازدل پدیدست
۹۰
اگرچه دل ز جانان ناپدیدست
۹۱
دلت شد ناپدید و جان پدیدار
۹۲
درون جان شده جانان پدیدار
۹۳
ترا زین آن همه هر آینه جان
۹۴
حقیقت میکند مردم ز جانان
۹۵
از این اسرارهای برگزیده
۹۶
نه کس بشنفته نی هرگز شنیده
۹۷
ترا اظهار کردند این چنین راز
۹۸
که دیدندت که هستی جان و سرباز
۹۹
ترا جان رفت و جانان پایدارست
۱۰۰
سرت افتاده اندر پای دارست
۱۰۱
حقیقت پایداری همچو منصور
۱۰۲
نباشد همچو تو تا نفخهٔ صور
۱۰۳
جمال بی نشانت روی بنمود
۱۰۴
دَرِ نابسته بر روی تو بگشود
۱۰۵
دری کردند کل بر روی تو باز
۱۰۶
کز آن پیداست هم انجام و آغاز
۱۰۷
حقیقت سلطنت امروز داری
۱۰۸
چو حلّاجت دلی فیروز داری
۱۰۹
حقیقت آمدی سلطان معنی
۱۱۰
نکرده کس چو تو برهان معنی
۱۱۱
از این شیوه معانی این چنین راز
۱۱۲
که گفتست این چنین با هرکسی باز
۱۱۳
عجائب جوهری داری ز اسرار
۱۱۴
که میریزد در او دُرهای شهوار
۱۱۵
همه کس از دَرِ تو با نصیبند
۱۱۶
نمیدانند و جمله با حبیبند
۱۱۷
از این جوهر که آمد از سوی ذات
۱۱۸
در اینجا دردمیده نفخ آیات
۱۱۹
تمامت بیخبر در عین پندار
۱۲۰
وزو یک تن در اینجا شد خبردار
۱۲۱
نگفت او خود اباکس زانکه کل بود
۱۲۲
اگرچه در نبوت عین ذل بود
۱۲۳
مر او را بود این جام فتوّت
۱۲۴
بعزّت نوش کرد او در نبوّت
۱۲۵
چنان کو دید دیگر کس نبیند
۱۲۶
نه عالم نیز چون او بس نبیند
۱۲۷
چنان کو را جمال بی نشان بود
۱۲۸
بمعنی و بصورت جان جان بود
۱۲۹
چنان کو یافت اسرار حقیقت
۱۳۰
نمود دوست از بهر شریعت
۱۳۱
نگفت و گفت با حیدر همه راز
۱۳۲
که او بُد با علی انجام وآغاز
۱۳۳
بحیدر گفت اینجا راز بیچون
۱۳۴
علی آن یافت اینجا بیچه و چون
۱۳۵
علی دانست دیگر از محمد(ص)
۱۳۶
حقیقت نیز منصور و مؤیّد
۱۳۷
علی این راز برگفت آشکاره
۱۳۸
باو کشف الغطامی کن نظاره
۱۳۹
علی دیدست کل دیدار اللّه
۱۴۰
که او بُد بیشکی دید هواللّه
۱۴۱
علی دیدست اینجا ذات بیچون
۱۴۲
که نزدش ارزنی بُد هفت گردون
۱۴۳
علی دیدست سرّ کن فکانی
۱۴۴
همه اسرار و انوار معانی
۱۴۵
علی دیدست اینجا بیشکی دوست
۱۴۶
که این معنی من هم بیشکی اوست
۱۴۷
علی بُد سرّ اسرار کماهی
۱۴۸
حقیقت مشتق از ذات الهی
۱۴۹
علی با مصطفی هردو یکیاند
۱۵۰
حقیقت بیچه و چون بیشکی اند
۱۵۱
علی با مصطفی دیدار بودند
۱۵۲
که هر دو صاحب اسرار بودند
۱۵۳
علی با مصطفی هر دو خدایند
۱۵۴
نمودند و دگر کل مینمایند
۱۵۵
چو ایشانند ونبود غیر ایشان
۱۵۶
تو اندر شرع میکن سیر ایشان
۱۵۷
تو اندر شرع سرشان دان و تن زن
۱۵۸
وجود خویشتن را بر عدم زن
۱۵۹
بجز ایشان مبین کایشان نمودند
۱۶۰
حقیقت با تو در گفت و شنودند
۱۶۱
اگر بشناسی ایشان را در اینجا
۱۶۲
وجود خود کنی زیشان مصفّا
۱۶۳
حققت هر دو با تو در عتابند
۱۶۴
ز قول و فعل تو ایشان حسابند
۱۶۵
منه بیرون تو پای از شرع ایشان
۱۶۶
نگه کن شرع و اصل و فرع ایشان
۱۶۷
بدان اینجایگاه و گاه زان کن
۱۶۸
حقیقت جان از ایشان جان جان کن
۱۶۹
چو ایشان با ادب کن زندگانی
۱۷۰
که بنمایندت اسرار معانی
۱۷۱
چو ایشان با تواند اینجای ناظر
۱۷۲
بقول و فعل تو هستند حاضر
۱۷۳
چو ایشانند بیشک ذات سبحان
۱۷۴
یقین سرّ عشق و جان جانان
۱۷۵
طریق زندگانی راست میدار
۱۷۶
که تا باشی ز فعل خود سبکبار
۱۷۷
اگر بر راه ایشانی یقین تو
۱۷۸
چو ایشان جملگی آراست بین تو
۱۷۹
مبین کج، راست بین و راستگو باش
۱۸۰
در این میدان جان مانند گو باش
۱۸۱
چو گوئی اوفتادستی بمیدان
۱۸۲
حقیقت از یقین تسلیم گو باش
۱۸۳
تو تسلیم رضای نیک و بد شو
۱۸۴
تو جمله پاکشو آنگه اَحَد شو
۱۸۵
طریق شرع بسپار و یقین بین
۱۸۶
چو احمد راز عشق اوّلین بین
۱۸۷
چوحیدر راستی کن در حقیقت
۱۸۸
حذر میکن تو از عین طبیعت
۱۸۹
براه شرع میرو همچو مردان
۱۹۰
حساب شرع را بیحدّ و مر دان
۱۹۱
براه شرع رو چون انبیا تو
۱۹۲
که تا باشی یقین اولیا تو
۱۹۳
براه شرع رو تا راز بینی
۱۹۴
که در عین شریعت راز بینی
۱۹۵
براه شرع ایشان رو که ناگاه
۱۹۶
بیابی بیشکی دیدار اللّه
۱۹۷
براه شرع ایشان رو که ذاتی
۱۹۸
که این دم مانده در عین صفاتی
۱۹۹
براه شرع بینی روی محبوب
۲۰۰
اگر باشی ز تقوی پاک مطلوب
۲۰۱
تو باشی در حقیقت آخر کار
۲۰۲
حجابت گر نماید عین پندار
۲۰۳
حجابت شرع بردارد زصورت
۲۰۴
وجودت پاک گردد از کدورت
۲۰۵
حجابت شرع بردارد در آن دم
۲۰۶
بگوید با توکّل راز دمادم
۲۰۷
حجابت شرع بردارد بیکبار
۲۰۸
نماند بعد از آنت هیچ پندار
۲۰۹
حجابت شرع بردارد ز تقوی
۲۱۰
بیابی بیگمان اسرار معنی
۲۱۱
حجابت شرع بردارد بپاکی
۲۱۲
اگرچه نار و آب وباد و خاکی
۲۱۳
ز تقوی جوهر تو پاک گردد
۲۱۴
پلیدی را بیک دم در نوردد
۲۱۵
ز تقوی یاب اینجا راز پنهان
۲۱۶
که تقوی هست بیشک ذات رحمان
۲۱۷
بتقوی ذات از پاکی بدانی
۲۱۸
بیابی در درون راز معانی
۲۱۹
درون را پاک گردان از طبیعت
۲۲۰
بتقوی کوش در عین شریعت
۲۲۱
درون را پاک کن زآلایش تن
۲۲۲
که تا آیینه گردانی تو روشن
۲۲۳
در این تن می چه دانی اوفتاده
۲۲۴
که تا خود چیست اندر وی نهاده
۲۲۵
هر آن چیزی که ظاهر مینماید
۲۲۶
همه اینجای حاضر مینماید
۲۲۷
بطون تو پُر اسرار الهی است
۲۲۸
مثال جوهر و دریا و ماهی است
۲۲۹
یکی دریاست اندر اندرونت
۲۳۰
گرفته موج بنگر از برونت
۲۳۱
پر از ماهی و مر حیوان در او بین
۲۳۲
حقیقت چون ببازی تو بتو بین
۲۳۳
در او گند طبیعت بوی دارد
۲۳۴
همی خوردن هم از خود خوی دارد
۲۳۵
در این دریا عجائب بیشمارست
۲۳۶
در او کرم و بلا هر دم هزارست
۲۳۷
حقیقت خوردن و خفتن از ایشان
۲۳۸
از ایشان بود جسم تو پریشان
۲۳۹
بخوردن خوی کردستند مردم
۲۴۰
خورش خواهند اینجاگه دمادم
۲۴۱
ز بهر قوت ایشان روز و شب تو
۲۴۲
حقیقت جان کَنی ای بوالعجب تو
۲۴۳
زهی نادان که هستی دشمن خویش
۲۴۴
که دائم جان کَنی بهر تن خویش
۲۴۵
زهی نادان که کار از دست رفتست
۲۴۶
که دشمن در درونت خویش بخفتست
۲۴۷
تو فارغ، همچو حیوانی که انبار
۲۴۸
کنی در ذات خود از خویش مردار
۲۴۹
پلیدی در طبیعت دوستداری
۲۵۰
نداری مغز دل تو پوست داری
۲۵۱
درونت آن چنان گندیده باشد
۲۵۲
کجا قلب تو صاحب دیده باشد
۲۵۳
بخواهد ریخت خونت نفس کافر
۲۵۴
نهٔ بیدل تو و نفس تو حاضر
۲۵۵
ترا این نفس ملعون آنچنانست
۲۵۶
که خون تو مر او را رایگانست
۲۵۷
تو نفس کافر اینجا دوست کردی
۲۵۸
از آن پیوسته در اندوه ودردی
۲۵۹
ز نفس شوم اینجا کن گذاره
۲۶۰
درون قلب جان را کن نظاره
۲۶۱
به تقوی پاک گردان باطن خویش
۲۶۲
حجاب جسم را بردار از پیش
۲۶۳
حجاب جسم و تن خوردست و خوابست
۲۶۴
تنت پیوسته در عین عذابست
۲۶۵
عذاب نفس بردار ازمیانه
۲۶۶
که تا ایمن بمانی جاودانه
۲۶۷
عذاب نفس اگرچه جمله دارند
۲۶۸
همه ذرّات از این سرّ بیقرارند
۲۶۹
بخورد و خواب مشغولند جمله
۲۷۰
غلام خواب و ماکولند جمله
۲۷۱
حقیقت دوزخست این نفس فانی
۲۷۲
درون دوزخی در زندگانی
۲۷۳
در این دوزخ گرفتار و اسیری
۲۷۴
از آن پیوسته در رنج و زحیری
۲۷۵
در این دوزخ گرفتاری بمانده
۲۷۶
بیک ره دامن از جان برفشانده
۲۷۷
در این دوزخ بلای جاودانیست
۲۷۸
که مردن بهتر از این زندگانیست
۲۷۹
در این دوزخ بمردی ای دل تنگ
۲۸۰
گرفتار بلا با نام و با ننگ
۲۸۱
در این دوزخ چنان فارغ نشستی
۲۸۲
عسل خوردی ولی عین کبستی
۲۸۳
در این دوزخ چنان شادی و آزاد
۲۸۴
که از جانت نیاری لحظهٔ یاد
۲۸۵
در این دوزخ فتادستی تو در بند
۲۸۶
مر این دوزخ اگر مردی تو بربند
۲۸۷
در این دوزخ بلا دیدی دمادم
۲۸۸
خوشی بنشستی اندر وی تو خرّم
۲۸۹
در این دوزخ که پر مارست و کژدم
۲۹۰
زند او جوشها چون خمّ در خم
۲۹۱
مباش ایمن که مست شهوتی تو
۲۹۲
همیشه پر ز کبر و نخوتی تو
۲۹۳
مباش ایمن که خواهی ماند دائم
۲۹۴
تو در دست سُباعی و بهائم
۲۹۵
بلای دوزخت خوش هست اینجا
۲۹۶
که ماندستی چنین سرمست اینجا
۲۹۷
بلا را کردهٔ اینجای خوشنام
۲۹۸
ندانی تا چه خواهد بد سرانجام
۲۹۹
سرانجام تو آخر نار باشد
۳۰۰
خدا زین فعلها بیزار باشد
۳۰۱
نه آخر این بیان سرّ کلام است
۳۰۲
ترا یک حرف از این معنی تمامست
۳۰۳
اگر جانت برون آید از این رنج
۳۰۴
بیابی مخزنی پر گوهر و گنج
۳۰۵
چو مردان باز کن خوی از طبیعت
۳۰۶
بخورد و خواب کم شو در طبیعت
۳۰۷
مخور اینجای چیزی تا توانی
۳۰۸
درون را پاک گردان از معانی
۳۰۹
بمعنی کوش و صورت کمترک کن
۳۱۰
درون خود شو و خود رگ برگ کن
۳۱۱
رگ و پی باز کن ز آلایش نفس
۳۱۲
بمعنی پاک کن بالایش نفس
۳۱۳
چو باطن پاک کردی راز دریاب
۳۱۴
حقیقت بود بودت باز دریاب
۳۱۵
بآب پاک معنی کن طهارت
۳۱۶
فرومیران در اینجاگاه نارت
۳۱۷
بکش بر آتش نفس لطیفت
۳۱۸
که معنی هست در این سرّ حریفت
۳۱۹
ز آلایش وجود خود فرو شوی
۳۲۰
ز هر گند نجس ای مرد خوشبوی
۳۲۱
درون را با برون کن پاک اینجا
۳۲۲
چو جسم و صورت و افلاک اینجا
۳۲۳
چو باطن پاک کردی بگذر از خورد
۳۲۴
بمعنی باش اینجا صاحب درد
۳۲۵
چو باطن پاک کردی بگذر از خواب
۳۲۶
دمی احساس روحانی تو دریاب
۳۲۷
چو باطن پاک کردی باش بیدار
۳۲۸
که چون مردان شوی تو صاحب اسرار
۳۲۹
چو باطن پاک کردی نفس کن پاک
۳۳۰
مقابل کن ورا با یک کف خاک
۳۳۱
چو باطن پاک کردی راز دریاب
۳۳۲
حقیقت بود بودت باز دریاب
۳۳۳
چو باطن پاک کردی سوی خلوت
۳۳۴
گرای ای مرد بی مردود علّت
۳۳۵
چو باطن پاک کردی خلوت دل
۳۳۶
مقام خویش کن بگشای مشکل
۳۳۷
چو باطن پاک کردی عشق یابی
۳۳۸
دمادم سوی او از جان شتابی
۳۳۹
چو باطن پاک کردی درد عاشق
۳۴۰
بخود تا در فنا گردی تو لایق
۳۴۱
چو باطن پاک کردی در فنا کوش
۳۴۲
شراب صرف وحدت را تو کن نوش
۳۴۳
چو باطن پاک کردی مست جان شو
۳۴۴
ز بود نفس کلّی بی نشان شو
۳۴۵
چو باطن پاک کردی باز بین راز
۳۴۶
چو شمعی در وصال دوست بگداز
۳۴۷
چو باطن پاک کردی یار بینی
۳۴۸
ورای نفس در اسرار بینی
۳۴۹
چو باطن پاک کردی سوی بودت
۳۵۰
نظر کن بیشکی نقش وجودت
۳۵۱
چو باطن پاک کردی جمله ذرات
۳۵۲
نظر کن در عیان نفخهٔ ذات
۳۵۳
چو باطن پاک کردی باز بین تو
۳۵۴
همه ذرّات صاحب راز بین تو
۳۵۵
کمال خود نکوبین بی خورش تو
۳۵۶
حقیقت جسم و جان را پرورش تو
۳۵۷
بده از قوت معنی حظّ روحت
۳۵۸
بیاب این را که بس باشد فتوحت
۳۵۹
بمعنی کوش صورت مرد معنی
۳۶۰
حقیقت کل شده ازنور تقوی