Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از آن حضرت زمستان را نظر کن
۲
دل و جانت دگر زین سر خبر کن
۳
نه باران آید از آن حضرتِ پاک
۴
زمستان اندر اینجا بر سر خاک
۵
حقیقت آب آن دریای بود است
۶
که در اینجا حقیقت رخ نمود است
۷
از آن حضرت بدین منزل کند را
۸
شود در کوه و یخ در کوه پیدا
۹
حقیقت سرّ بیچون در بهار است
۱۰
که رنگارنگ صنع بیشمار است
۱۱
حقیقت در بهار این سر بدانی
۱۲
که موجود است در تو این معانی
۱۳
نظر کن تو بدین هرچار بیچون
۱۴
که بنماید در او نقش دگرگون
۱۵
هزاران رنگها بیرون برآرد
۱۶
گل و شمشاد بر سنگ او نگارد
۱۷
هزاران رنگ گوناگون الوان
۱۸
ز خاک مرده پیدا میکند جان
۱۹
هزاران رنگ گوناگون بصحرا
۲۰
کند از صنع خود در آب پیدا
۲۱
هزاران رنگ گوناگون اَبَرکوه
۲۲
برون آرد بهار و گل به انبوه
۲۳
هزاران رنگ گوناگون سوی باغ
۲۴
بر آرد او ز صنع خود ابر راغ
۲۵
همه حمد و ثنایش بر دل و جان
۲۶
همی گویند اندر پرده پنهان
۲۷
ز خود اظهار میکرد اندر اینجا
۲۸
منقّش سرخ و زرد آسوده آسا
۲۹
بهر رنگی که بنماید عیان او
۳۰
بیاید سوی خورشید جهان او
۳۱
همه در آفتاب عالم افروز
۳۲
شوند اندر بهاران شاد و فیروز
۳۳
چو قرص خور سوی برج حمل را
۳۴
روانه کرد حیّ لَمْ یَزَلْ را
۳۵
بود خورشید نور افروز جمله
۳۶
از آن خواهد ورا نور و نه جمله
۳۷
حقیقت چونکه خورشید حقیقی
۳۸
کند نورش ابا جمله رفیقی
۳۹
سه ماه اندر جهان فصل بهار است
۴۰
بدان این سرّ که از من یادگارست
۴۱
در این سه ماه عالم شاد باشد
۴۲
ز خورشید این جهان آباد باشد
۴۳
در این سه ماه عالم نور گیرد
۴۴
جهان از نور خود منشور گیرد
۴۵
جهان از نور خورتابان نماید
۴۶
درون هر شجر صد جان نماید
۴۷
جهان از نور خور تابنده باشد
۴۸
شجرها چون مه تابنده باشد
۴۹
جهان چشم و چراغی باز بیند
۵۰
که سالی اندر این سر راز بیند
۵۱
چو شش مه بگذرد بر گندم و جو
۵۲
فکنده باشد او بر جمله پرتو
۵۳
شود پخته ز نور تاب خورشید
۵۴
دگر سوی دگر دارند امیّد
۵۵
رساند جمله را در آخر کار
۵۶
فرو ریزد همه گلها بیکبار
۵۷
حقیقت گوسپند و گاو و اشتر
۵۸
ز حیوانهاگیاهان میخورند پر
۵۹
همه در سوی نطفه باز گردند
۶۰
ز سرّ عشق صاحب راز گردند
۶۱
ز سرّ عشق هر یک در مکانی
۶۲
حقیقت زندگی یابند وجانی
۶۳
ز سرّ عشق در دریای بیچون
۶۴
نماید هر یکی نقش دگرگون
۶۵
ز سرّ عشق در دید تجلّی
۶۶
شوند پیدا بسی در دار دنیی
۶۷
در این معنی که من گفتم شکی نیست
۶۸
که پیدائی و پنهان جز یکی نیست
۶۹
همه از او شود پیدا و در آب
۷۰
نماید صورت هر چیز دریاب
۷۱
از او پیدا شود در نوبهاران
۷۲
حقیقت میوه اندر باغ و بستان
۷۳
از اوّل باغ پر نقش و نگارست
۷۴
نه از یک لون اینجا بیشمار است
۷۵
دگر اینجا فرو ریزد بآخر
۷۶
کند مر میوههای خوب ظاهر
۷۷
از آن ناپختگی چون پخته آرد
۷۸
بمعیار خرد آن سخته آرد
۷۹
همه لذّات انسانست دریاب
۸۰
یکی اصل دگرسانست دریاب
۸۱
همه اندر خورش آن را کند اکل
۸۲
ز دیدت این بیان بشنو از این نقل
۸۳
ز دیده میکند تقریر قرآن
۸۴
و اَنْبَتْنا فها حبّاً تو برخوان
۸۵
همه از قدرت کل آشکار است
۸۶
بهر لونی از این کل آشکار است
۸۷
همه اندر نبات اینجا یقین است
۸۸
کسی داند که کلّی دوست بین است
۸۹
همه از آب موجودست دریاب
۹۰
که پیدا میشود این جمله در آب
۹۱
همه از آب موجودست میدان
۹۲
مِنَ المأ را زِ سرّ دوست برخوان
۹۳
از آن چون میندانی اصلت اینجا
۹۴
کجا دریابد این سرّ گوشت اینجا
۹۵
بچشم این دیدنی کلّی بدانی
۹۶
ببینی نیز گر کلّی بدانی
۹۷
دل پاکیزه باید کین بداند
۹۸
وگرنه هر کسی این را نخواند
۹۹
همی خوانند قرآن جمله اینجا
۱۰۰
همی دانند یک اسرار اینجا
۱۰۱
همه خوانند قرآن و ندانند
۱۰۲
از آن سرّ قرآن ناتوانند
۱۰۳
همه خوانند قرآن در شریعت
۱۰۴
ره او میندانند از حقیقت
۱۰۵
همه خوانند قرآن و چه سود است
۱۰۶
که کس آگه از او اینجا نبود است
۱۰۷
همه خوانند قرآن در بر دوست
۱۰۸
کسی باید که باشد رهبر دوست
۱۰۹
همه خوانند قرآن از پی راز
۱۱۰
نمییابند از اسرار کل باز
۱۱۱
همه خوانند قرآن را در اسرار
۱۱۲
ولیکن سرّ قرآن کی پدیدار
۱۱۳
بود کین جان ترا زین سر حقیقت
۱۱۴
درون پیدا شود از دید دیدت
۱۱۵
حقیقت گر بقرآن بنگری تو
۱۱۶
بسی خوانی در این سر رهبری تو
۱۱۷
ترا اوّل بباید خواند تفسیر
۱۱۸
نه بحث نفس الّا در بر پیر
۱۱۹
بر پیر حقیقت خوان تو قرآن
۱۲۰
بَرِ او یاب کلّی نصّ و برهان
۱۲۱
بر او خوان و معنی باز دان تو
۱۲۲
بَرِ پیر حقیقت راز خوان تو
۱۲۳
بر او خوان تو قرآن از حقیقت
۱۲۴
که او پیدا کند مر دید دیدت
۱۲۵
بر او خوان تو قرآن و زو یاب
۱۲۶
کمال جمله اشیا را از او یاب
۱۲۷
که قرآنست اصل شیئی و لاشیی
۱۲۸
حقیقت ذات پاک بیشک حی
۱۲۹
همه معنی اوّل تا بآخر
۱۳۰
یقین در سرّ قرآنست ظاهر
۱۳۱
همه معنی اوّل و آخرِ کار
۱۳۲
ز قرآنت شود اینجا پدیدار
۱۳۳
همه معنی ز قرآن باز یابی
۱۳۴
ز قرآن بیشکی این راز یابی
۱۳۵
ز قرآن این همه شرح و بیانست
۱۳۶
که در وی آشکارا ونهان است
۱۳۷
کسی نایافت اینجا سرّ او باز
۱۳۸
مگر اینجا حقیقت صاحب راز
۱۳۹
کجا در پیش او دریافت تحقیق
۱۴۰
وز او دریافت اینجاگاه توفیق
۱۴۱
هر آنکو طالب قرآن شود او
۱۴۲
بذات پاک قرآن بگْرَوَدْ او
۱۴۳
ز قرآنش همه روشن شود پاک
۱۴۴
حقیقت اندر اینجا جمله در خاک
۱۴۵
ز قرآنش همه پیدا نماید
۱۴۶
دَرِ جانش ز قرآن برگشاد
۱۴۷
ز قرآنش نماید آنچه گفتم
۱۴۸
حقیقت دُرّ این معنی که سُفتم
۱۴۹
نظر میکن ز قرآن سه عنصر
۱۵۰
ز من بشنو دگر معنیّ چون دُر
۱۵۱
زناراللّه چندی جای بنگر
۱۵۲
بخوان اسرار آن وزوی تو مگذر
۱۵۳
بریحٍ صرصرٍ چون جمله باداست
۱۵۴
ولی هر یک زیک معنی فتادست
۱۵۵
دگر الماء کلُّ شیئ تو برخوان
۱۵۶
همی مال التّراث از نصّ قرآن
۱۵۷
حقیقت نقش ما از آب و خاکست
۱۵۸
که آب و خاک از اسرار پاکست
۱۵۹
دگر آتش ابا باد نهانی
۱۶۰
از آنجا میدهد اینجا نشانی
۱۶۱
دو از بالا دو از شیب و چهارند
۱۶۲
که اینجا در حقیقت پایدارند
۱۶۳
یقین چون باد با آتش به پیوست
۱۶۴
حقیقت آب و خاک این نقشها بست
۱۶۵
یقین جانست اندر کل هویدا
۱۶۶
نداند این سخن جز مرد دانا
۱۶۷
یقین است اینکه نقش هر چهار اوست
۱۶۸
ز نور قدس گشته آشکار اوست
۱۶۹
ز نور قدس اظهار است جانت
۱۷۰
در او پیداحقیقت بر نهانت
۱۷۱
ولیکن چون در اینها سرّ بدانی
۱۷۲
حقیقت این بیان ظاهر بدانی
۱۷۳
که موجود است سرّ ذات در کلّ
۱۷۴
حقیقت اوست مر ذرّات را کلّ
۱۷۵
برون آید بهر نوعی پدیدار
۱۷۶
مر او را میشناسد صاحب اسرار
۱۷۷
زهر نوعی که اینجا رخ نماید
۱۷۸
مر او را صاحب دل جان فزاید
۱۷۹
همه ذرّات در راهند پویان
۱۸۰
کمال عشق را در شوق جویان
۱۸۱
همه ذرّات جویانند اینجا
۱۸۲
نموده نقش از هر گونه پیدا
۱۸۳
همه طالب ز مطلوب حقیقت
۱۸۴
نظر بگشای اندر دید دیدت
۱۸۵
خدا در جملهٔ ذرّات دیدم
۱۸۶
از آتش اندر اینجا ذات دیدم
۱۸۷
یقین چون آتش و بادست در آب
۱۸۸
حقیقت آب را هم جمله دریاب
۱۸۹
سوم صنع است ار این می ندانی
۱۹۰
که میبخشد حیات جاودانی
۱۹۱
حقیقت آینه دانم جمالش
۱۹۲
همی یابم در او عکس خیالش
۱۹۳
یکی آیینه است آب ار بدانی
۱۹۴
در او پیداست سرّ لامکانی
۱۹۵
یکی آیینه است از جوهر ذات
۱۹۶
که میبخشد حیات جمله ذرّات
۱۹۷
یکی آیینه پنهانست و پیداست
۱۹۸
چو جان عاشقان اینجا مصفّاست
۱۹۹
یکی آیینهٔ پر نور دیدست
۲۰۰
از آن پنهان کلّی زو پدیدست
۲۰۱
حقیقت مغز آب و خاک اینست
۲۰۲
از این مگذر که این عین الیقین است
۲۰۳
یقین از آب اینجاگه توان یافت
۲۰۴
کسی از آب او راز نهان یافت
۲۰۵
نه از آبی چنان کاوّل بگفتم
۲۰۶
دُرِ اسرار در اوّل بسُفتم
۲۰۷
حقیقت هر چهار از آن یکی شد
۲۰۸
که دل اینجا حقیقت در یکی بُد
۲۰۹
دل وجان بستهٔ این هر چهارند
۲۱۰
ولی ایشان عجب ناپایدارند
۲۱۱
بقای صورتی اینجا زوالست
۲۱۲
تو جان بشناس کآخر آن وصالست
۲۱۳
وصال هر چهار از جان بدانی
۲۱۴
بوقتی کین جهان را برفشانی
۲۱۵
منزه کردی از ایشان بیکبار
۲۱۶
کنی هر چار اینجا ناپدیدار
۲۱۷
چو منصور این نمودِ اوِلین دید
۲۱۸
حقیقت خویش در عین یقین دید
۲۱۹
از اوّل آتشی درخویشتن زد
۲۲۰
پس آنگه باد بیرون کرد از خود
۲۲۱
یقین مر خاک خود برداد بر باد
۲۲۲
بسوی آب اناالحق کرد او یاد
۲۲۳
چو آخر سوی آب او باز گردید
۲۲۴
بسا عنصر اینجا در نور دید
۲۲۵
بسوی آب خاک خود در انداخت
۲۲۶
عین در آب عکسی بود بشناخت
۲۲۷
بسوی آب شد خاکش روانه
۲۲۸
اناالحق زد در اینجا بی بهانه
۲۲۹
یکی کرد از بزرگی بر سؤال این
۲۳۰
که چون وجه است برگوی حال این
۲۳۱
گر اوّل زد اناالحق آخر کار
۲۳۲
بآتش خویشتن راکرد افکار
۲۳۳
بآخر خاک خود بر باد داد او
۲۳۴
حقیقت عشق جانان داد داد او
۲۳۵
پس آنگه خاک خود را آب انداخت
۲۳۶
اناالحق میزد و وین جای میتاخت
۲۳۷
چراخاموش شد در آب جانش
۲۳۸
بگو با من کنون سرّ نهانش
۲۳۹
جوابش داد کای پاکیزه جوهر
۲۴۰
نمود او چنین پاکیزه بنگر
۲۴۱
از آن شد سوی آبش حاصل اول
۲۴۲
بآتش کرد اینجاگه مبدّل
۲۴۳
دگر مر خاک را زان داد بر باد
۲۴۴
که جز جانان ندارد هیچ بنیاد
۲۴۵
بسوی آب آخر زان درون شد
۲۴۶
که آب او در اینجا رهنمون شد
۲۴۷
یقین خویشتن در آب دریافت
۲۴۸
از آن در سوی او پاکیزه بشتافت
۲۴۹
همه آلودگی در آب پالود
۲۵۰
که آب روی او از آب و گِل بود
۲۵۱
حقیقت خامشی در آب باشد
۲۵۲
کسی کز بحر در غرقاب باشد
۲۵۳
درون بحر هر کو در فتاد است
۲۵۴
مر او را گفتن اینجا کی دهد دست
۲۵۵
کسی کاندربحار عشق گم شد
۲۵۶
اگرچه اصل فطرت هم از آن بد
۲۵۷
فنای قطره اندر عین دریاست
۲۵۸
از آن خاموشی اینجاگاه پیداست
۲۵۹
اگر صد چشمه وصل رود آید
۲۶۰
سوی دریا شود قطره نماید
۲۶۱
چنان یابش که اندر چشمه بانگست
۲۶۲
هزاران چشمه پیشش نیم دانگست
۲۶۳
حقیقت قطره بد منصور ازین بحر
۲۶۴
بصورت زو نهان شد در بن قعر
۲۶۵
نهان شد قطره و صورت نهان شد
۲۶۶
از آن مر بحر بیخویش و فغان شد
۲۶۷
نهان شد قطرهٔ در بحر لاهوت
۲۶۸
گهر شد ناگهان در قعر لاهوت
۲۶۹
از آن دریا که جانها میشود گم
۲۷۰
من او را قطرهام در عین قلزم
۲۷۱
جزیره دانم این دنیا از آن بحر
۲۷۲
که افتادست اینجا بر سر قفر
۲۷۳
همه اندر جزیره چون درآئیم
۲۷۴
یکی نقشی از این دنیا نمائیم
۲۷۵
دو روزی اندر این بیغوله باشیم
۲۷۶
دمی شادان دمی بیغوله باشیم
۲۷۷
نهنگ جانستان ناگه درآید
۲۷۸
از این بیغوله ما آخر رباید
۲۷۹
نمیدانم در این بیغوله ره یافت
۲۸۰
که بیرون آیم از بیغوله دریافت
۲۸۱
در این بیغوله جانم رفت از تن
۲۸۲
چنان کاینجا نماند حبّه ازمن
۲۸۳
تو ای عطّار زین بحر حقیقت
۲۸۴
مرو بیرون تو از حدّ شریعت
۲۸۵
ابی کشتی ندانی راه کردن
۲۸۶
غم بیهوده اینجاگاه خوردن
۲۸۷
دمادم در جنون تا چند گوئی
۲۸۸
درون بحری و پیوند جوئی
۲۸۹
بیک ره خویش در دریا درافکن
۲۹۰
که تا بیرون جهی از ما و از من
۲۹۱
بیک ره خویش در دریا درانداز
۲۹۲
وجود خویتشن در غم تو مگداز
۲۹۳
سلوکت بیحد و اندازه افتاد
۲۹۴
که تا در قعر بحر آوازه افتاد
۲۹۵
تو ماندستی در این بیغوله تنها
۲۹۶
اسیر ودردمند وخوار و شیدا
۲۹۷
تمامت ماهیان آهنگ کردند
۲۹۸
ز بهر جان تو اندر نبردند
۲۹۹
بخواهندت بخوردن آخر کار
۳۰۰
طمع بگسل ز خود اینجا بیکبار
۳۰۱
شهیدانی که اندر بحر مردند
۳۰۲
حقیقت دان که ایشان گوی بردند
۳۰۳
در این بحر فنا آخر مر ایشان
۳۰۴
حقیقت یافتندش جوهر جان
۳۰۵
ز ترکیب طبایع باز رستند
۳۰۶
چوجوهر در بُنِ دریا نشستند
۳۰۷
وصال جوهر ایشان را حقیقت
۳۰۸
مسلّم گشت بی نقش طبیعت
۳۰۹
کنون چون هر چهار اینجا یقین شد
۳۱۰
دلت در جوهر جان پیش بین شد
۳۱۱
دلت درجوهر جانست ساکن
۳۱۲
ولی زین چار عنصر نیست ایمن
۳۱۳
برانداز این چهار و راه خود گیر
۳۱۴
که پیش از این نباشد هیچ تدبیر
۳۱۵
دمی در سرّ وحدت راز گوئی
۳۱۶
ابا ایشان وز ایشان بازجوئی
۳۱۷
برانداز این چهار برگزیده
۳۱۸
که در جان و دلی کلّی رسیده
۳۱۹
تو از جان و دلی واقف بدین چار
۳۲۰
فتاده در کف اینجا بناچار
۳۲۱
بسی گفتی و بهبودی ندارد
۳۲۲
ابا ایشان ز کل سودی ندارد
۳۲۳
ندارد و سود با ایشان نشستن
۳۲۴
چنین بهتر کز ایشان باز رستن
۳۲۵
ترا چون آخر کار اینچنین است
۳۲۶
دلت آخر چرا در بند این است
۳۲۷
ولیکن حق شناسی در حقیقت
۳۲۸
کز ایشان گشت پیدا دید دیدت
۳۲۹
از ایشان وصل دنیا دست دادست
۳۳۰
چرا آخر دلت زینسان فتادست
۳۳۱
دو روزی شاد باش و اصل او بین
۳۳۲
از این فَرعان حقیقت اصل میبین
۳۳۳
وصال یار از اینسان آشکارست
۳۳۴
ترا با قربت ایشان چکار است
۳۳۵
وصال یار چون زیشان پدید است
۳۳۶
ترا زیشان همه گفت و شنیدست
۳۳۷
وصال یار ایشان نیز بنمای
۳۳۸
دری بر رویشان هر لحظه بگشای
۳۳۹
وصال یار شان بنمای در دید
۳۴۰
یکی کن بودشان در سرّ توحید
۳۴۱
وصال یارشان بنمای هر دم
۳۴۲
همیگو رازشان اینجا دمادم
۳۴۳
مرنجانشان که آخر در زوالند
۳۴۴
که همچون تو یقین در قیل و قالند
۳۴۵
تو زیشان وصل جانان یافتستی
۳۴۶
حقیقت کلّ اعیان یافتستی
۳۴۷
دمی در شرع میگوئی از ایشان
۳۴۸
که تا زیشان کنی پیوند جانان
۳۴۹
همه پیوند بود و بود جانند
۳۵۰
در اینجا با تو ایشان همرهانند
۳۵۱
در اینجا با تو همراهند و همراز
۳۵۲
کرم کن نازشان از خود بینداز
۳۵۳
جفا زیشان مبین کایشان اسیرند
۳۵۴
اسیرانت کجای دست گیرند
۳۵۵
جفا زیشان مبین کایشان حقیقت
۳۵۶
ز دید خود اسیرند در طبیعت
۳۵۷
بخود اینجا نه خود پیدا شدستند
۳۵۸
که ایشان نیز از او شیدا شدستند
۳۵۹
چنان اینجا گرفتار و اسیرند
۳۶۰
اسیرانت کجا دست تو گیرند
۳۶۱
ز خود کاخر فنائی هست از ایشان
۳۶۲
تو نیز اینجا فنائی دست ایشان
۳۶۳
دلا بنواز مر هر چار اینجا
۳۶۴
تو خوش میدارشان ناچار اینجا
۳۶۵
تو خوش میدار ایشان را دو روزی
۳۶۶
که ایشانند هر ساعت بسوزی
۳۶۷
نبودِ جوهری دیدند در تو
۳۶۸
حقیقت عین توحیدند در تو
۳۶۹
نه خوئی تو بدیشان کردهٔ باز
۳۷۰
چو ایشان دردرون پردهٔ راز
۳۷۱
دلا خوش باش با ایشان بهردم
۳۷۲
که ایشانند اندر پرده همدم
۳۷۳
حقیقت همدم جانند اینجا
۳۷۴
از آن پیدا و پنهانند اینجا
۳۷۵
در آتش سرکشی دیدی ز اوّل
۳۷۶
ولی این دم شدت اینجا مبدّل
۳۷۷
حقیقت نور او با نار پیوست
۳۷۸
ز گبری این زمان زنّار بگسست
۳۷۹
مسلمان شد یکی کن درنمودش
۳۸۰
بفرما اندر اینجاگه سجودش
۳۸۱
سجودش را بفرما از یقین تو
۳۸۲
حقیقت مر ورا کن پیش بین تو
۳۸۳
دگر مر باد را آزاد گردان
۳۸۴
از این بیداد او را کن مسلمان
۳۸۵
بفرما سجدهاش در بندگی باز
۳۸۶
که تا آخر کند مر بندگی باز
۳۸۷
دگر مر آب را اینجا یقینش
۳۸۸
ده و اینجا بکن مر پیش بینش
۳۸۹
مسلمانش کن و فرمای طاعت
۳۹۰
بر خاک از یقینِ استطاعت
۳۹۱
حقیقت خاک اینجا خود مسلمانست
۳۹۲
که بیشک مر خود او اسرار جانانست
۳۹۳
اگرچه هر چهار از اوّل کار
۳۹۴
بسی کردند نافرمانی یار
۳۹۵
کنون چون با تو یک دل دریقینند
۳۹۶
بجز تو هیچ در عالم نبینند
۳۹۷
کنون چون همدم عطّار گشتید
۳۹۸
ز خوی نفس بدبیزار گشتید
۳۹۹
چو کافر شد مسلمان آخر کار
۴۰۰
مسلمان بایدش کردن بگفتار
۴۰۱
کنون این هر چهار و یک صفاتی
۴۰۲
یکی باشند در پاکیزه ذاتی
۴۰۳
کنون چون این چهار ای راز دیده
۴۰۴
ز جان اسرار جانان بازدیده
۴۰۵
کنون این هر چهار اندر یکی یار
۴۰۶
ز بیهوده شوند اینجای بیزار
۴۰۷
کنون هر چهار اندر یکی دید
۴۰۸
یکی بینند اندر عین توحید
۴۰۹
چنان کاوّل شما را درستایش
۴۱۰
ز دید ذات کردم آزمایش
۴۱۱
شما را در یکی اصلی نمودم
۴۱۲
بهر معنی شما را در فزودم
۴۱۳
شما را در یکیتان راه دادم
۴۱۴
در اینجاگه دلی آگاه دادم
۴۱۵
شما را در یکی دیدار کردم
۴۱۶
حقیقت صاحب اسرار کردم
۴۱۷
شما را در یکی سرّ معانی
۴۱۸
بگفتم جمله اسرار نهانی
۴۱۹
شما را در یکی بنمودهام راز
۴۲۰
حقیقت بیشکی انجام و آغاز
۴۲۱
شما را در یکی بنمودهام ذات
۴۲۲
عیان اینجایگه از سرّ آیات
۴۲۳
شما را میکنم واصل در آخر
۴۲۴
کنم مقصودتان حاصل در آخر
۴۲۵
شما را میکنم واصل ز اوّل
۴۲۶
که تا اینجا نمایندش معطّل
۴۲۷
شما را میکنم واصل از آن دید
۴۲۸
که تا کلّی یکی گردید توحید
۴۲۹
شما را میکنم واصل چنان من
۴۳۰
نمایم اندر آخر جانِ جان من
۴۳۱
شما را میکنم واصل ز دیدار
۴۳۲
در آخرتان کنم من ناپدیدار
۴۳۳
شما را میکنم واصل زحضرت
۴۳۴
که تا چون من عیان یابند قربت
۴۳۵
شما را میکنم واصل ز اشیا
۴۳۶
که بودِ دوست از آنست پیدا
۴۳۷
شما را میکنم واصل ز خورشید
۴۳۸
که از نور تجلّی هست جاوید
۴۳۹
شما را میکنم واصل من از ماه
۴۴۰
که او نوریست هم از حضرت شاه
۴۴۱
شما را میکنم واصل زافلاک
۴۴۲
که گردانست او در حضرت پاک
۴۴۳
شما را میکنم واصل هر چار
۴۴۴
ز میکائیل کوشد صاحب اسرار
۴۴۵
شما را میکنم واصل ز جبریل
۴۴۶
ز عزرائیل آنگاهی سرافیل
۴۴۷
شما را میکنم واصل ز هر نور
۴۴۸
که در ذاتند بیشک جمله مشهور
۴۴۹
شما را میکنم واصل من از لوح
۴۵۰
شما را میدهم هر لحظه صد روح
۴۵۱
شما را میکنم واصل قلم را
۴۵۲
ندانید و زنید از خود رقم را
۴۵۳
شما را میکنم واصل من از عرش
۴۵۴
حقیقت در شما دیدار هم فرش
۴۵۵
شما را میکنم واصل ز کرسی
۴۵۶
ز موجودیت اندر روح قدسی
۴۵۷
شما را میکنم واصل ز جنّت
۴۵۸
که تا افتند اندر عین قربت
۴۵۹
شما را میکنم واصل ز اعیان
۴۶۰
که اصل اینست اینجاگاه جانان
۴۶۱
حقیقت هر چهار از دید دیدست
۴۶۲
مر این اسرارها از من شنیدست
۴۶۳
حقیقت هر چهار از بود جانست
۴۶۴
بدان گفتم که این سرها بدانست
۴۶۵
حقیقت هر چهار از راز بیچون
۴۶۶
نمودست از جهان بی چه و چون
۴۶۷
حقیقت هر چهار از بود اللّه
۴۶۸
در اینجاگه شوید از راز آگاه
۴۶۹
حقیقت هر چهار از دید دیدار
۴۷۰
ز خود گردید اینجاگاه بیزار
۴۷۱
حقیقت هر چهار از اصل بودش
۴۷۲
که اینجا اند در گفت و شنودش
۴۷۳
یکی بینند اینجا همچو منصور
۴۷۴
که تاگردید سر تا پای کل نور
۴۷۵
یکی بینید و جز یکی ندانید
۴۷۶
وگرنه عاقبت حیران بمانید
۴۷۷
یکی بینید در اصل حقیقت
۴۷۸
بیابی جمله در عین شریعت
۴۷۹
یکی بینید چه اوّل چه آخر
۴۸۰
که کردم من شما را راز ظاهر
۴۸۱
یکی بینید کل اسرار جانان
۴۸۲
که آخر هستشان دیدار جانان
۴۸۳
یکی بینید اینجا جوهر خویش
۴۸۴
که اینجا گاه داری رهبر خویش
۴۸۵
چو من یکتا شوید اینجا حقیقت
۴۸۶
که تا پیدا شودتان در شریعت
۴۸۷
در این معنی که میگویم شما را
۴۸۸
حقیقت مینمایمتان خدا را
۴۸۹
در این معنی که من میگویم از اصل
۴۹۰
حقیقت مینمایمتان یقین وصل
۴۹۱
در این معنی که میگویم ز تحقیق
۴۹۲
شما را میدهم در عزّ و توفیق
۴۹۳
در این معنی که میگویم در اسرار
۴۹۴
شما را میکنم از کل خبردار
۴۹۵
در این معنی که میگویم عیانی
۴۹۶
شما را مینمایم جان جانی
۴۹۷
اگر در راه حق پاکیزه گردید
۴۹۸
در آخر بیشکی از عشق مَر دید
۴۹۹
شما را واصلان خوانیم آخر
۵۰۰
اگر تقوی شما را گشت ظاهر
۵۰۱
یکی بینید در تقوایِ جانان
۵۰۲
حقیقت بیشکی معنای جانان
۵۰۳
کنون چون آشنا گشتید با ما
۵۰۴
حقیقت همچو ما گردید یکتا
۵۰۵
تو ای عطّار دمزن در خدائی
۵۰۶
که آمد این زمانت روشنائی
۵۰۷
یکی کردی ابا خود چار انباز
۵۰۸
کنون هستند در دید تو دمساز
۵۰۹
یکی کردی ابا خود بود ایشان
۵۱۰
نمودی در یقین معبود ایشان
۵۱۱
یکی کردی مر ایشان را ابا خود
۵۱۲
که تا نیکو شود نزد تو هر بد
۵۱۳
حقیقت در یکی شان راه دادی
۵۱۴
اشارتشان بنزد شاه دادی
۵۱۵
حقیقت در یکی شان کل نمودی
۵۱۶
ز هر معنی دَرِ ایشان گشودی
۵۱۷
زهر معنی بدیشان راز میگوی
۵۱۸
همه از ذات مولی باز میگوی
۵۱۹
ز هر معنی که میگوئی یقین است
۵۲۰
که جان تو در ایشان پیش بین است
۵۲۱
ز یکی گوی با ایشان تو در راز
۵۲۲
حجاب از پیششان کلّی برانداز
۵۲۳
ز یکی گوی با ایشان در اینجا
۵۲۴
که یکی خواهند شد در جوهر لا
۵۲۵
فنا خواهند شد آخر از آن دید
۵۲۶
یکی خواهند بُد در عین توحید
۵۲۷
حقیقت اندر اینجا آخر کار
۵۲۸
ز تو خواهند گشتن ناپدیدار
۵۲۹
حقیقت راهشان بنموده باشی
۵۳۰
دَرِ ایشان همی بگشوده باشی
۵۳۱
حقیقت از تو چون گردید واصل
۵۳۲
بود مقصودشان در اصل حاصل
۵۳۳
در ایشان مر مر ایشان را حقیقت
۵۳۴
نموده باشی اینجا دید دیدت
۵۳۵
یقین مر تیغ ایشان بهر ایشانست
۵۳۶
یقین مر نوش آخر قهر ایشانست
۵۳۷
فراق اینجایگه خواهند دیدن
۵۳۸
در آخر تیغ کل خواهد چشیدن
۵۳۹
وصال اندر فراقش باز یابند
۵۴۰
در آن دم با تو اینجا راز یابند
۵۴۱
حقیقت تیغ جانان راحت جانست
۵۴۲
که آخر در حقیقت دید جانانست
۵۴۳
دم آخر زوال جسم و جانست
۵۴۴
چه غم چون عاقبت عین عیانست
۵۴۵
دم آخر بدانید رخ نمایان
۵۴۶
که آن دم رخ نماید جان جانان
۵۴۷
حقیقت وصلتان آن دم یقینست
۵۴۸
که آندمتان یقین عین الیقین است
۵۴۹
وصالست اندر آندم تا بدانی
۵۵۰
بخود اینجایگه در شک بمانی
۵۵۱
وصالست اندر آن دم در یکی باز
۵۵۲
یقین یابند آندم بیشکی باز
۵۵۳
حقیقت وصلتان آندم میسّر
۵۵۴
شود کز خود برون آئید بردر
۵۵۵
حقیقت وصلتان آندم فنایست
۵۵۶
در آن عین فنا بیشک بقایست
۵۵۷
حقیقت وصلتان در ذات باشد
۵۵۸
شما را بیشکی آیات باشد
۵۵۹
در آندم باز بیند آن نظر پاک
۵۶۰
نباشد این زمان هم آب و هم خاک
۵۶۱
نه آتش نامتان باشد نه خود باد
۵۶۲
حقیقت جان جان باشید آباد
۵۶۳
حقیقت جان جان آندم بیابند
۵۶۴
درون کل در آن لحظه شتابند
۵۶۵
حقیقت جان جان یابید در دید
۵۶۶
فنا گردید اندر قرب توحید
۵۶۷
حقیقت جان جان گردید در کل
۵۶۸
نباشد بعد از آنتان رنج و هم ذل
۵۶۹
حقیقت جان جان کردند در بود
۵۷۰
که در عین ازل تقدیر این بود
۵۷۱
قلم بنوشته بر لوح این بیانها
۵۷۲
حقیقت در ازل هر جان جانها
۵۷۳
قلم بنوشت بر لوح آنچه او گفت
۵۷۴
چنین بود و چنین کرد و چنین گفت
۵۷۵
قلم بنوشت اینجا باز بینید
۵۷۶
کسانی کاندر اینجا راز بینید
۵۷۷
قلم بنوشت اینجا سرّ اسرار
۵۷۸
که تا خود می چه آید زان پدیدار
۵۷۹
قلم بنوشت بر ذرّات عالم
۵۸۰
از آن بنماید او سرّ دمادم
۵۸۱
قلم بنوشت اندر اصل فطرت
۵۸۲
یکی در بُعد و دیگر عین قُربت
۵۸۳
قلم بنوشت و غافل مینداند
۵۸۴
که هم لوح و قلم این سرّ بخواند
۵۸۵
قلم رفتست هر کس را از آن دید
۵۸۶
یکی اندر بقا یک عین تقلید
۵۸۷
قلم رفتست و میآید دمادم
۵۸۸
قضا بر جان فرزندان آدم
۵۸۹
دمادم مینماید سرّ بیچون
۵۹۰
در این دنیا حقیقت بیچه و چون
۵۹۱
دمادم مینماید راز ما یار
۵۹۲
در این دنیا همی آید پدیدار
۵۹۳
دمادم مینماید آنچه خواهد
۵۹۴
قضای رفته را بیشک نکاهد
۵۹۵
دمادم مینماید سرّ اسرار
۵۹۶
نمیداند کسی کل آخر کار
۵۹۷
قضای رفته را تدبیر مرگست
۵۹۸
در آخر تا بدانی زانکه ترکست
۵۹۹
قضای رفته را گردن نهادیم
۶۰۰
ز سر از عشق ما و من نهادیم
۶۰۱
قضای رفته را تسلیم گشتیم
۶۰۲
از آن بی ترسو خوف و بیم گشتیم
۶۰۳
قضای رفته را تدبیر اینست
۶۰۴
که عطّار از حقیقت پیش بینست
۶۰۵
قضای رفتست و اکنون چاره آنست
۶۰۶
که تسلیمیم و جان اندر عیانست
۶۰۷
قضا رفتست و ما تسلیم یاریم
۶۰۸
فتاده این زمان در پای داریم
۶۰۹
قضا رفتست و من از پیش دیدم
۶۱۰
ز بی خویشی همان در خویش دیدم
۶۱۱
قضا رفتست و اکنون بر سرم باز
۶۱۲
که هستم در حقیقت صاحب راز
۶۱۳
قضا رفتست و کشتن خواهد آن دوست
۶۱۴
برون آور مرا زین نقش در پوست
۶۱۵
چو تسلیم قضایم هم تو دانی
۶۱۶
مرا بنمودهٔ راز نهانی
۶۱۷
چو تسلیم قضای تو شدستم
۶۱۸
در آخر هم تو گیر ای دوست دستم
۶۱۹
بکش عطّار را تا چند گویم
۶۲۰
توئی پیوند و من در گفتگویم
۶۲۱
حقیقت از تو دارم زندگانی
۶۲۲
مرا بخشیدهٔ تو رایگانی
۶۲۳
منم منصور تو در سرّ اسرار
۶۲۴
ز هر نوعی ز ذات تو خبردار
۶۲۵
خبر دارم ز بود و رفتهٔ بود
۶۲۶
مرا عشق تو اینجاگاه بنمود
۶۲۷
مرا عشق تو گفت این راز اینجا
۶۲۸
که ای عطّار سر درباز اینجا
۶۲۹
مرا عشق تو گفت و من شنیدم
۶۳۰
حقیقت آن یقین از پیش دیدم
۶۳۱
مرا عشق تو اینجا دستگیر است
۶۳۲
اگر نه دل در این صورت اسیراست
۶۳۳
مرا عشق تو عقل اینجا برانداخت
۶۳۴
حقیقت آب را بر آذر انداخت
۶۳۵
مرا عشق تو اینجا کرد آباد
۶۳۶
که خاکم داد اینجاگاه بر باد
۶۳۷
مرا عشق تو این هرچار یک کرد
۶۳۸
کز این هر چار اینجا گشتهام فرد
۶۳۹
یکی میبینم از عشق تو هر چار
۶۴۰
چو من ایشان شده در تو گرفتار
۶۴۱
یکی میبینم از عشقت عیانست
۶۴۲
که این هر چار در ذاتت نهانست
۶۴۳
یکی میبینم و هر چار رفتست
۶۴۴
حقیقت جسم وجان این بار رفتست
۶۴۵
یکی میبینم از عشقت سراسر
۶۴۶
که خواهد رفت در عشقت مرا سر
۶۴۷
ز عشقت آنچنان واصل شدستم
۶۴۸
که ذات تو عیان حاصل شدستم
۶۴۹
منم این لحظه فارغ دل نشسته
۶۵۰
میان عاشقان فارغ نشسته
۶۵۱
همه اندر طلب من دید مطلوب
۶۵۲
عیان دارم ترا ای جان محبوب
۶۵۳
همه اندر طلب من عاشق تو
۶۵۴
در این سرّ فنا من لایق تو
۶۵۵
همه اندر طلب من کل رسیده
۶۵۶
حجاب بی نشانت را بدیده
۶۵۷
همه اندر طلب من دیده رازت
۶۵۸
ز شیب افتاه اینجا از فرازت
۶۵۹
همه اندر طلب ای جان جُمله
۶۶۰
توئی جان و یقین جانان جمله
۶۶۱
همه اندر طلب در عشق پویان
۶۶۲
ترا اینجایگه در عشق جویان
۶۶۳
تو معشوقی و جمله عاشق تو
۶۶۴
ولی تا خود که باشد عاشق تو
۶۶۵
تو معشوقی و کس کامی ندیده
۶۶۶
در اینجاگه سرانجامی ندیده
۶۶۷
تو معشوقی و جلمه در طلب دوست
۶۶۸
توئی اینجایگه بیشک سبب دوست
۶۶۹
تو معشوقی و جویان تو عشّاق
۶۷۰
همه گردند کلّی گِردِ آفاق
۶۷۱
تو معشوقی و سالک در ره تو
۶۷۲
که تا ناگه رسد بر درگه تو
۶۷۳
تو معشوقی و محبوب جهانی
۶۷۴
میان جان و دل اینجا عیانی
۶۷۵
تو معشوقی و عاشق در غم و رنج
۶۷۶
ندیده مر ترا در اندرون گنج
۶۷۷
تو معشوقی و عاشق بر تو سودا
۶۷۸
ترا اینجا همی جوید بهر جا
۶۷۹
تو معشوقی و عاشق در فنایست
۶۸۰
همی جوید یقین دید بقایست
۶۸۱
تو معشوقی و عاشق مانده خسته
۶۸۲
در اینجا تن نزار و دل شکسته
۶۸۳
تو معشوقی و عاشق خوار و مجروح
۶۸۴
توئی در جسم ودر دل قوّت روح
۶۸۵
تو معشوقی و عشّاقت طلبکار
۶۸۶
شده گردان تو درعین پرگار
۶۸۷
تو معشوقی و عاشق رهنمائی
۶۸۸
درونِ خانهٔ و درگشائی
۶۸۹
تو معشوقی و بنمائی ره ای دوست
۶۹۰
کنی عشّاق را سرّ آگه ای دوست
۶۹۱
تو معشوقی که بنمائی حقیقت
۶۹۲
هر آنکس را که خواهی دید دیدت
۶۹۳
تو معشوقی که کلّی را بسوزی
۶۹۴
در آن دم کآتش عشقت فروزی
۶۹۵
کسی کو طالب راز تو باشد
۶۹۶
در این سر دوست و سرباز تو باشد
۶۹۷
کسی کو طالب راز تو گشتست
۶۹۸
دودیده همچو تیراز خویش گشتست
۶۹۹
کسی کو طالبت آمد در این راز
۷۰۰
نمودی مر ورا انجام و آغاز
۷۰۱
منم اینجا ترا ای راز دیده
۷۰۲
در این جایم ترا من باز دیده
۷۰۳
چنان در جان من بنمودهٔ راز
۷۰۴
که میگوئی ز عشقم خویش را باز
۷۰۵
چو عیسی من کنون در پای دارم
۷۰۶
چو منصورت در این سرّ پایدارم
۷۰۷
یقین سوی فلک امّید دارد
۷۰۸
مقام چارمین خورشید دارد
۷۰۹
چنان در چارمین حیران بماندست
۷۱۰
که کلّی دست از خود برفشاندست
۷۱۱
سمای چارمش چون منزل آمد
۷۱۲
ز خورشید رخت او واصل آمد
۷۱۳
اگرچه بود عیسی روح پاکت
۷۱۴
خدا مانده ز آب و دید خاکت
۷۱۵
نهانش بودش و نی بیشکی باد
۷۱۶
حقیقت روح خود را کرده آباد
۷۱۷
ز بود تو چنان نابود بوده
۷۱۸
که با تو گفته و وز تو شنوده
۷۱۹
حقیقت کرده اینجا پایداری
۷۲۰
در آن منزل فرماند بزاری
۷۲۱
بیک سوزن که کردی آن حسابش
۷۲۲
حقیقت بود آن سوزن حجابش
۷۲۳
بیک سوزن بماند اندر ره تو
۷۲۴
نشسته همچنان بر درگه تو
۷۲۵
بیک سوزن مر او را داشتی باز
۷۲۶
ندیده همچنانت سرّ آغاز
۷۲۷
بیک سوزن مر او را خسته کردی
۷۲۸
درش از بهر این بربسته کردی
۷۲۹
چو یک سوزن حجابست اندر این راه
۷۳۰
که یارد گشت از عشق تو آگاه
۷۳۱
چو یک سوزن حجابست اندر این سِرّ
۷۳۲
که یارد یافت دیدار توظاهر
۷۳۳
چو یک سوزن حجاب سالکان است
۷۳۴
حقیقت دید تو سرّ نهانست
۷۳۵
چو یک سوزن بود اینجا حجابی
۷۳۶
که یارد کرد اینجاگه عتابی
۷۳۷
مگر آنکو بجان و سر نماند
۷۳۸
بیک سوزن در این ره درنماند
۷۳۹
بیک سوزن اگر مانی تو در راه
۷۴۰
کجا آنجا رسی در حضرت شاه
۷۴۱
بیک سوزن اگر مانی تو در راز
۷۴۲
نیابی روی جانان را دگر باز
۷۴۳
در این ره من بجان و تن نماندم
۷۴۴
چو عیسی من بیک سوزن نماندم
۷۴۵
در این ره سوزنی بدجان حقیقت
۷۴۶
فنا گردم در این دریای دیدت
۷۴۷
شکستم سوزن خود را در این بحر
۷۴۸
فرو انداختستم اندر این قهر
۷۴۹
شکستم سوزن خود تا بدانم
۷۵۰
چو عیسی سوی چارم می ندانم
۷۵۱
شکستم سوزن و رشته گسستم
۷۵۲
حقیقت نیست گشتم تا که هستم
۷۵۳
شکستم سوزن اندر عشقبازی
۷۵۴
که دانستم نباشد عشق بازی
۷۵۵
شکستم سوزن و آزاد ماندم
۷۵۶
ز دید دید تو آباد ماندم
۷۵۷
شکستم سوزن و فارغ شدم من
۷۵۸
در این اسرارها بالغ شدم من
۷۵۹
چو موسی سوی طورم هر نفس باز
۷۶۰
روم در حضرت اینجا از قبس باز
۷۶۱
چو موسی صاحب اسرار عشقم
۷۶۲
از آن پیوسته در تکرار عشقم
۷۶۳
چو موسی صاحب اسرار جانم
۷۶۴
که دایم در دم عین العیانم
۷۶۵
چو موسی من در اینجا راز دیدم
۷۶۶
بطور عشق جانان باز دیدم
۷۶۷
چو موسی دم زدم در نزد عشّاق
۷۶۸
فکندم دمدمه در کلّ آفاق
۷۶۹
چو موسی دم زدم از دید دلدار
۷۷۰
شدم در دید عشقش ناپدیدار
۷۷۱
چو موسی دم زدم اینجا یقین من
۷۷۲
که چون موسی بدم کل پیش بین من
۷۷۳
چو موسی دم زدم زان سرّ بیچون
۷۷۴
خدا را دیدم اینجاگاه بیچون
۷۷۵
چو موسی دم زدم در دید وحدت
۷۷۶
مرا بخشید جانان عین قربت
۷۷۷
چو موسی یافتم سرّ نهانی
۷۷۸
همه مکشوف کردم در معانی
۷۷۹
چو موسی یافتم اسرار عشّاق
۷۸۰
بدیدم در عیان دیدار عشّاق
۷۸۱
چو موسی صاحب سرّ نهانم
۷۸۲
از آن پیوسته در عین العیانم
۷۸۳
چو موسی صاحب اسرار طورم
۷۸۴
از آن پیوسته چون او غرق نورم
۷۸۵
مرا نور حقیقت پیش بین شد
۷۸۶
دل و جانم از آن کلّی یقین شد
۷۸۷
مرا نور حقیقت راه بنمود
۷۸۸
درونم دید روی شاه بنمود
۷۸۹
مرا نور حقیقت هست در جان
۷۹۰
از آنم گفته مر اسرار پنهان
۷۹۱
مرا نور حقیقت راهبر شد
۷۹۲
دل و جانم از آن کل باخبر شد
۷۹۳
مرا نور حقیقت روی بنمود
۷۹۴
حقیقت جان ودل دیدم که او بود
۷۹۵
مرا نور حقیقت در درونست
۷۹۶
بسوی کائناتم رهنمونست
۷۹۷
مرا نور حقیقت راز گفتست
۷۹۸
همه اسرارهایم باز گفتست
۷۹۹
مرا نور حقیقت هست در دل
۸۰۰
از آنم در همه مشهور حاصل
۸۰۱
مرا نور حقیقت در نهادست
۸۰۲
در گنجینهٔ معنی گشادست
۸۰۳
که اینجاگه شدم بیشک عیان یار
۸۰۴
مرا نور حقیقت کرد اسرار
۸۰۵
مرا نور حقیقت کرد واصل
۸۰۶
که تا یکی شد اینجا جان و هم دل
۸۰۷
مرا پیر حقیقت پیش بین کرد
۸۰۸
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
۸۰۹
مرا نور حقیقت گفت سرباز
۸۱۰
همه اسرار گفت و سرّ من باز
۸۱۱
مرا نور حقیقت محو آورد
۸۱۲
که تا ظلمت برفت و ماندهام فرد
۸۱۳
کنون در نور عشقم وز الهی
۸۱۴
نمیگنجد برم لهو و مناهی
۸۱۵
کنون در نور عشقم فرد مانده
۸۱۶
در آخر شادم و بی درد مانده
۸۱۷
کنون در نور عشقم سالک کل
۸۱۸
که خواهم گشت آخر هالک کل
۸۱۹
کنون در نور عشقم سرّ بیچون
۸۲۰
فکنده خود منم در هفت گردون
۸۲۱
کنون در نور عشقم در یکی ذات
۸۲۲
یکی را کردهام در نورذرّات
۸۲۳
کنون در نور عشقم سر بُریده
۸۲۴
که خواهم گشت در کل سر بریده
۸۲۵
کنون در نور عشقم در فنا من
۸۲۶
ز نورش دیدهام بیشک بقا من
۸۲۷
کنون در نور عشقم ذات جمله
۸۲۸
که هستم بیشکی ذرّات جمله
۸۲۹
کنون در نور یارم دید کرده
۸۳۰
برافکنده حجاب هفت پرده
۸۳۱
مرا در نور اینجا کرد واصل
۸۳۲
که شد نور حقیقت جان و هم دل
۸۳۳
دل و جان نور شد تا راز او یافت
۸۳۴
همی انجام را آغاز او یافت
۸۳۵
دل و جان نور شد در انبیا کل
۸۳۶
کزیشان دید اینجا او بقا کل
۸۳۷
دل و جان نور شد در ذات پیوست
۸۳۸
از آنش این زمان در ذات دل هست
۸۳۹
دل و جان نور معنی در گرفتست
۸۴۰
حقیقت شیب و بام و در گرفتست
۸۴۱
دل و جان نور ذات لایزالست
۸۴۲
از آن اندر تجلّی جلالست
۸۴۳
دل و جان نور در تجلّی نور دارد
۸۴۴
از آن ایندم دم منصور دارد
۸۴۵
دل و جان نور در تجلّی واصل اوست
۸۴۶
که میدانند کاینجا جملگی اوست
۸۴۷
دل و جان نور در تجلّی ناپدیدند
۸۴۸
که در نور حقیقت کل رسیدند
۸۴۹
دل و جان نور در تجلّی یافت اعیان
۸۵۰
دلم جان گشت و جانم گشت جانان
۸۵۱
دل و جان نور در تجلّی وصالست
۸۵۲
حقیقت در یکی دیدار حالست
۸۵۳
دل و جان نور راز میجویند مَردَم
۸۵۴
از آن نور تجلّی را دَمادَم
۸۵۵
دل و جان راز میگویند در خویش
۸۵۶
که دیدستند سرها مر دو از پیش
۸۵۷
دل و جان راز میگویند از دید
۸۵۸
که بیچونست و در یکیست توحید
۸۵۹
دل و جان راز میگویند از یار
۸۶۰
وصال خویش میجویند از یار
۸۶۱
دل و جان رازها گفتند سرباز
۸۶۲
از آن عطّار اینجا گشت سرباز
۸۶۳
دل و جان هردو با عطّار یارند
۸۶۴
ز دیدار حقیقی بیقرارند
۸۶۵
دل و جان هردودیدارست تحقیق
۸۶۶
که اندر سرّ اسرارست تحقیق
۸۶۷
دل و جان در فنا کل بود گشتند
۸۶۸
کسی دیدند از آن معبود گشتند
۸۶۹
دل و جان در فنا دیدند اعیان
۸۷۰
از آن اندر فنا گشتند جانان
۸۷۱
دل و جان هر دو جانند و کس نیست
۸۷۲
یکی اندر یکی و پیش و پس نیست
۸۷۳
یکی اندر یکی دیدند اینجا
۸۷۴
شدند اندر یکی ذرّات شیدا
۸۷۵
حقیقت جان و دل در سّر جانان
۸۷۶
ندانستند خود را راز پنهان
۸۷۷
دل و جان هر یکی معشوق دیدند
۸۷۸
چو پیر عشق در جانان رسیدند
۸۷۹
چو جانان رخ نمود و آشنا کرد
۸۸۰
مر ایشان را در اینجاگه فنا کرد
۸۸۱
چو جانان رخ نمود و دید بنمود
۸۸۲
یکی دیدار در توحید بنمود
۸۸۳
چو جانان در یک بد جان و دل دو
۸۸۴
یکی گشتند اینجاگاه هر دو
۸۸۵
دوئی برداشتندش از میانه
۸۸۶
یکی گشتند ازوی جاودانه
۸۸۷
یکی شد بود اشیا ازعیانی
۸۸۸
ز پرده رخ نمود اینجا نهانی
۸۸۹
ز پرده رخ نمود و راز برداشت
۸۹۰
نمیدانست جان او را ببرداشت
۸۹۱
ز پرده رخ نمود اوّل عیان او
۸۹۲
اگر در پرده شد اینجا عیان او
۸۹۳
ز پرده رخ نمود و راز برگفت
۸۹۴
همه با عاشق سرباز برگفت
۸۹۵
ز پرده رخ نمود اندر نهانی
۸۹۶
دگر تا در نهان گوید معانی
۸۹۷
ز پرده رخ نماید او دمادم
۸۹۸
نهد بر ریش مر بیچاره مرهم
۸۹۹
دوای دردمندان را شفا شد
۹۰۰
نمیدانم که در پرده چرا شد
۹۰۱
دمادم آنچنان عطّار رخ را
۹۰۲
نماید در عیان عشق او را
۹۰۳
دمادم رخ نماید بیچه و چون
۹۰۴
دگر از پرده کل آید به بیرون
۹۰۵
نه اندردست عشّاقست آن ماه
۹۰۶
که رخ را مینماید گاه بیگاه
۹۰۷
کسی کاندر سلوک راه باشد
۹۰۸
یقین از ماه خود آگاه باشد
۹۰۹
کسی کان ماه دید اینجا یقین باز
۹۱۰
شد اینجا در یقین او پیش بین باز
۹۱۱
کسی کان ماه دید اندر دل و جان
۹۱۲
یقین دریافت رهبر در دل و جان
۹۱۳
دمی غائب مشو از پردهٔ دل
۹۱۴
که ناگه بینی آن گم کردهٔ دل
۹۱۵
چو بردارد ز رخ می پرده خورشید
۹۱۶
که مر ذرّات را او نور جاوید
۹۱۷
کند در خود کشد چون قطره دریا
۹۱۸
کند اسرارها او را هویدا
۹۱۹
دلا خورشید جان از دست مگذار
۹۲۰
دمادم سوی روی او نظر دار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.