Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلا خورشید جان میبین دمادم
۲
که نور اوست با نور تو همدم
۳
دلا خورشید جان را گوش میدار
۴
مشو بی عشق دل با هوش میدار
۵
دلا خورشید جان خواهی حقیقت
۶
ز نور او خبرداری حقیقت
۷
دلا خورشید جان داری درونت
۸
که نور او شد اینجا رهنمونت
۹
دلا خورشید جان داری بدیدار
۱۰
هم اندر نور او شد ناپدیدار
۱۱
دلا خورشید جان داری تو در بر
۱۲
حقیقت اوست سوی ذات رهبر
۱۳
دلا خورشید جان داری یقینست
۱۴
که او اندر درونت یاربین است
۱۵
دلا خورشید جان داری در اسرار
۱۶
دمی او را یقین ازدست مگذار
۱۷
ترا خورشید جان چون هست حاصل
۱۸
ازو یک لحظه دل پیوند بگسل
۱۹
ترا خورشید جان چون ره نمودست
۲۰
ترا از جان جان آگه نمودست
۲۱
دمی غافل مباش ازنور او تو
۲۲
ازو میگوی و غیر او مجو تو
۲۳
دمی غافل مباش از دید جانت
۲۴
که او آمد درون راز نهانت
۲۵
یقین جان تو خورشیدست ای دل
۲۶
کز او مقصودها کردی بحاصل
۲۷
از او مقصود حاصل کردهٔ تو
۲۸
وگر چه در درون پردهٔ تو
۲۹
همت خورشید گِردِ پرده آمد
۳۰
طلبکار تو ای گم کرده آمده
۳۱
تو او گم کرده بودی بازدیدی
۳۲
از آن هر دم هزاران راز دیدی
۳۳
بنور او بدیدی نور او را
۳۴
که نور اوست مر بین نور او را
۳۵
از او مگذر وز او بین سرّ اسرار
۳۶
که تا هر دو یکی باشند در اسرار
۳۷
دلا داری وصال اکنون چه گوئی
۳۸
که جان با تست جانان تو مجوئی
۳۹
حقیقت نور جانت از ذات بنگر
۴۰
که درد تست او درمانت بنگر
۴۱
حقیقت نور او بنگردمادم
۴۲
که از کل میدمد در عین این دم
۴۳
وصال اینجاست منگر از وصالت
۴۴
که بهر اینست اینجا قیل و قالت
۴۵
وصال اینجاست آنکو باز بیند
۴۶
ز جان و دل حقیقت راز بیند
۴۷
یکی وصلست و چندینی طلبکار
۴۸
حقیقت نیست چیزی جز رخ یار
۴۹
یکی وصلست اینجا رخ نموده
۵۰
نمییابند کلّی درگشوده
۵۱
یکی وصلست اگر داری تو دیده
۵۲
دلا در وصل جانان در رسیده
۵۳
دلا در وصل جانانی بمانده
۵۴
چرا در وصل حیرانی بمانده
۵۵
چرا در وصل حیرانی نکوئی
۵۶
که در وصل حقیقت بود اوئی
۵۷
چرا در وصل با او برنیائی
۵۸
که این در را بیک ره برگشائی
۵۹
وصالت دمبدم اینجا فراقست
۶۰
از آن پیوستهات در اشتیاقست
۶۱
وصالت هست اینجاگاه اعیان
۶۲
مشوبر هر صفت اینجا دگر سان
۶۳
طبایع را خبر کردم ز اسرار
۶۴
تو نیز اینجایگه کردم خبردار
۶۵
خبر دادم شما را دمبدم من
۶۶
یکی کردم شما را در عدم من
۶۷
شما را آنچنان واصل بکردم
۶۸
که نقش اینجا شما نقّاش کردم
۶۹
چو نقاش ازلتان رخ نمودست
۷۰
شما را مر دمی پاسخ نمودست
۷۱
شما را رخ نمود اینجای نقاش
۷۲
همی گوید شما را رازها فاش
۷۳
شما را رخ نمود اینجای جانان
۷۴
بگفت اسرارهاتان جمله اعیان
۷۵
نه چندین رازهاتان گفت سرباز
۷۶
نمود اینجا بیان انجام وآغاز
۷۷
شما در وصل اینجا اصل دیده
۷۸
ز دید او بکام دل رسیده
۷۹
ز دیدش مگذرید و راز بینید
۸۰
رخ دلدار در خود باز بینید
۸۱
ز دیدش مگذر ای جان تا بدانی
۸۲
که دید اوست در تو زان عیانی
۸۳
حقیقت نور تو از نور ذاتست
۸۴
طبایع مر ترا عین صفاتست
۸۵
طبایع پردهٔ گِردِ تو بسته
۸۶
که ایشانند شاگرِدِ تو بسته
۸۷
حقیقت هر چهارت هست شاگرد
۸۸
ببسته پرده بنگر گِرد برگِرد
۸۹
ز شاگردان خود آگاه میباش
۹۰
ولیکن از درون با شاه میباش
۹۱
ز شاگردان نظر کن راز بیچون
۹۲
که ایشانند نور هفت گردون
۹۳
ز شاگردان نظر کن خویش بنگر
۹۴
ترا بنهاده سر در پیش بنگر
۹۵
ز شاگردان نظر کن تا بدانی
۹۶
که از ایشان حقیقت بازدانی
۹۷
ز شاگردان نظر کن راز بنگر
۹۸
همی انجام وهم آغاز بنگر
۹۹
ز شاگردان نظر کن هفت گردون
۱۰۰
حقیقت بعد از آن مر راز بیچون
۱۰۱
ز شاگردان نظر کن نُه فلک تو
۱۰۲
نظر کن بعد از آن را یک بیک تو
۱۰۳
ز شاگردان نظر کن تا چه بینی
۱۰۴
تو ایشان بین اگر صاحب یقینی
۱۰۵
ز شاگردان نظر کن ذات اللّه
۱۰۶
که از ایشان بری در ذات حق راه
۱۰۷
ز شاگردان نظر کن نور خورشید
۱۰۸
که آن نوری تو هم پیوسته جاوید
۱۰۹
ز شاگردان نظر کن نور مه تو
۱۱۰
که تا بینی در اینجا نور شه تو
۱۱۱
ز شاگردان نظر کن مشتری هان
۱۱۲
ز هر کوکب که یابی بگذری هان
۱۱۳
ز شاگردان نظر کن عرش و انجم
۱۱۴
که هفت افلاک نزد عرش شد گم
۱۱۵
ز شاگردان نظر کن فرش بنگر
۱۱۶
تو فرش اینجا بزیر عرش بنگر
۱۱۷
ز شاگردان نظر کن بعد از آن لوح
۱۱۸
که تا سر یابی اینجاگاه و صد روح
۱۱۹
ز شاگردان نظر کن در قلم باز
۱۲۰
قلم زن هرچه میخواهی رقم باز
۱۲۱
ز شاگردان نظر کن نور و جنّت
۱۲۲
ز کرسی یاب بیشک عین قربت
۱۲۳
ز شاگردان نظر کن سوی بالا
۱۲۴
نظر کن بعد از آن در دید الّا
۱۲۵
ز شاگردان نظر کن جبرئیلت
۱۲۶
که از حضرت همین آرد دلیلت
۱۲۷
ز شاگردان نظر کن سرّ یزدان
۱۲۸
ز میکائیل وجه رزق بستان
۱۲۹
ز شاگردان نظر کن سرّ آن نور
۱۳۰
که اسرافیل در تو میدمد صور
۱۳۱
ز شاگردان نظر کن نور پاکت
۱۳۲
که عزرائیل گرداند هلاکت
۱۳۳
در آخر قربت بیچون بیابی
۱۳۴
بگویم مر ترا که چون بیابی
۱۳۵
دلا مگذر ز خود این لحظه در خویش
۱۳۶
نظر کن بی حجاب این جمله در پیش
۱۳۷
همه در پیش تست و تو ندانی
۱۳۸
ز من اکنون همه سرباز دانی
۱۳۹
کنونت میکنم واصل که جانم
۱۴۰
که راز جملگی از دوست دانم
۱۴۱
کنونت میکنم واصل ز دیدار
۱۴۲
دلا اکنون قلم در سر نگهدار
۱۴۳
نیم جان باتو میگویم کنون راز
۱۴۴
که بستم در تو مر این پرده را باز
۱۴۵
منت این پرده بستم تا بدانی
۱۴۶
که آخر مر مرا اینجا بدانی
۱۴۷
حقیقت رازدان و کرد کل دم
۱۴۸
چو تو من نیز اندر پنج و چارم
۱۴۹
از آن حضرت منم اینجا نمودار
۱۵۰
حقیقت یافتستم سرّ اسرار
۱۵۱
از آن حضرت بسوی تو رسیده
۱۵۲
جمال خویشتن در تو بدیده
۱۵۳
دلا من باتو اینجا همدمم هان
۱۵۴
که میگویم ابا تو راز و برهان
۱۵۵
دلا من با تو کلّی راز گویم
۱۵۶
نمود سر با تو باز گویم
۱۵۷
بمن کن هر زمانی تو نظر باز
۱۵۸
ز من دریاب اینجاگه خبرباز
۱۵۹
ز من بین راز بیچون و چگویم
۱۶۰
گه میگویم ترا و رهنمونم
۱۶۱
همه در خویش میکن سیر ای دل
۱۶۲
که مقصود تو اینجا هست حاصل
۱۶۳
همه مقصود تو اینجاست دریاب
۱۶۴
نه پنهانی یقین پیداست دریاب
۱۶۵
تو مقصود خود از من کن بحاصل
۱۶۶
که من دیدارم و همراز مشکل
۱۶۷
از این پرده که در گرد تو بستست
۱۶۸
بسی ذرّات اینجا از تو مستست
۱۶۹
زهستی گرد تو یک پرده بستم
۱۷۰
ابا تو اندر این خلوت نشستم
۱۷۱
ابا تو اندر این خلوت ندیمم
۱۷۲
نمیبینی که با تو هم مقیمم
۱۷۳
زمانی از تو فارغ من نبودم
۱۷۴
ابا تو گفتم و وز تو شنودم
۱۷۵
منم با تو دمادم راز پرداز
۱۷۶
منم انجامِ تو وَ انجام وآغاز
۱۷۷
نظر کن دل که تو بود منی پاک
۱۷۸
ولیکن پرده بستم تا کنم خاک
۱۷۹
توئی آیینهٔ بیچون اسرار
۱۸۰
جمال بی نشان از تو پدیدار
۱۸۱
توئی آیینهٔ لطف الهی
۱۸۲
گرفته نورت ازمه تا بماهی
۱۸۳
توئی آیینهٔ خورشید جانها
۱۸۴
همه اندر تو پیدا گشته اینجا
۱۸۵
توئی آیینهٔ افلاک و انجم
۱۸۶
همه در تست اینجاگه دلاگم
۱۸۷
توئی آیینهٔ صنع ازنمودار
۱۸۸
بتو پیدا شده اینجایگه یار
۱۸۹
ز اصلکل توئی آیینهٔ ذات
۱۹۰
بگردت بسته نزد جُمله ذرّات
۱۹۱
ز اصل کل تو موجودی همیشه
۱۹۲
که اندر ذات کل بودی همیشه
۱۹۳
حدیث دوست دارم دل در اینجا
۱۹۴
که بود من توئی حاصل در اینجا
۱۹۵
کنون راهت نمودم تا بدانی
۱۹۶
دگر در ذرّهها حیران بمانی
۱۹۷
مشو حیران ز شاگردان صورت
۱۹۸
که ایشانت همه باید ضرورت
۱۹۹
حقیقت راه یچون کرده ایشان
۲۰۰
زده بر گردت اینجا پرده ایشان
۲۰۱
بگردت پردهٔ عزّت ببسته
۲۰۲
بنزد تو ابا عزّت نشسته
۲۰۳
از آن عزّت سوی تو آمده باز
۲۰۴
در آخر پیش بر کردند جانباز
۲۰۵
در این پرده توانی یافت دیدار
۲۰۶
که ایشانند اندر پرده اسرار
۲۰۷
درین پرده نمائی ره سوی ما
۲۰۸
به بیرون گر شوی در پرده یکتا
۲۰۹
در این پرده نمایم رازها من
۲۱۰
دهم زین پرده هم آوازها من
۲۱۱
در این پرده هزاران پرده دارم
۲۱۲
ترا هم پرده و هم پرده دارم
۲۱۳
در این پرده بسی کردم تماشا
۲۱۴
که بنمودم عیان اینجایگه لا
۲۱۵
در این پرده که میبینی مبین پیش
۲۱۶
چو من داری حقیقت بیشکی خویش
۲۱۷
منت همراه اینجا رهنمایم
۲۱۸
منت این پرده از رخ برگشایم
۲۱۹
درون پردهٔ ما را طلبکار
۲۲۰
کنونت آمدم اینجا پدیدار
۲۲۱
درون پردهام من با تو بنگر
۲۲۲
ز دید من دلا اینجا تو برخور
۲۲۳
درون پردهام من سرّ جانان
۲۲۴
ترا بنمودهام بنگر کنون هان
۲۲۵
درون پرده در تو بی نشانم
۲۲۶
چنانم سرّ معنی میفشانم
۲۲۷
درون پردهٔ ای دل در اینجا
۲۲۸
که تا یکی شوی در دیدن ما
۲۲۹
منم جان از نمودار تجلّی
۲۳۰
که با تو همدمم در عین دنیی
۲۳۱
منم جان و همه در من بدیدند
۲۳۲
ز من گویند هم از من شنیدند
۲۳۳
منم جان نفخهٔ ذات و بدان تو
۲۳۴
بجز من در دو عالم می ندان تو
۲۳۵
منم جان جوهری بندم در اسرار
۲۳۶
عجائب جوهریام ناپدیدار
۲۳۷
منم جان پرتو ذات ار بدانی
۲۳۸
درونت گفتهام راز نهانی
۲۳۹
منم جان در همه آفاق گشته
۲۴۰
بدید تو چنین مشتاق گشته
۲۴۱
منم جان عاشق تو گشته ایدل
۲۴۲
که تا همچون خودت اینجای واصل
۲۴۳
منم جان و کنم ای دل ترا من
۲۴۴
یقین واصل ابی چون و چرا من
۲۴۵
منم بر تو شده عاشق در اینجا
۲۴۶
ز بهرتست ای دل شور و غوغا
۲۴۷
ز بهر تست ای دل این همه راز
۲۴۸
که میگویم ترا اینجایگه باز
۲۴۹
منم بر تو شده عاشق دمادم
۲۵۰
از آن حضرت دهم پرتو دمادم
۲۵۱
منم عاشق توئی معشوق در دید
۲۵۲
ز تو دیده خود اندر عین توحید
۲۵۳
منم عاشق توئی معشوق اسرار
۲۵۴
ز تو شد مرمرا اینجا رخ یار
۲۵۵
منم عاشق توئی معشوق بیچون
۲۵۶
منم با تو نهان در هفت گردون
۲۵۷
منم عاشق توئی جان ودل من
۲۵۸
شده از هر دو عالم حاصل من
۲۵۹
دو عالم در تو بنهاد است دریاب
۲۶۰
یقین ای دل دمادم هم خبر یاب
۲۶۱
دو عالم در تو پنهانست آخر
۲۶۲
از آن این پرده اینجاگشته ظاهر
۲۶۳
دو عالم شد طفیلت درحقیقت
۲۶۴
از آن بنمودهام دیدار دیدت
۲۶۵
دوعالم در تو موجودست تحقیق
۲۶۶
تو یاری مر جمال یار توفیق
۲۶۷
منم یار تو تو یارمنی دوست
۲۶۸
حقیقت هر دو بی مغزیم و یک پوست
۲۶۹
حقیقت اصل ما از کردگارست
۲۷۰
که ما را در درون پروردگارست
۲۷۱
دو روزی کاندر این منزل فتادیم
۲۷۲
حقیقت اندر این منزل فتادیم
۲۷۳
دو روزی کاندر این منزل مقیمیم
۲۷۴
در این پرده ابا هم ما ندیمیم
۲۷۵
دو روزی کاندر این منزلگه یار
۲۷۶
سزد گر هر دو باشیم آگه یار
۲۷۷
دو روزی کاندر این منزل نهانیم
۲۷۸
ز دید ذاتِ بیچون در عیانیم
۲۷۹
در این منزل حقیقت یار باشیم
۲۸۰
ز وصل دوست بر خوردار باشیم
۲۸۱
در این منزل حقیقت یار بینیم
۲۸۲
دمادم اندر این خلوت گزینیم
۲۸۳
در این منزل منم تو تو منی من
۲۸۴
من و تو هردو از دیدار روشن
۲۸۵
در این منزل وصال یار داریم
۲۸۶
دو روزی کاندر این دِهْ کار داریم
۲۸۷
در این منزل وصال جان جانهاست
۲۸۸
حقیقت بر من و تو هر دو پیداست
۲۸۹
در این منزل در آخر چون فنائیم
۲۹۰
حقیقت هر دو در بود خدائیم
۲۹۱
دو همرازیم از آن حضرت رسیده
۲۹۲
جمال دوست هرگه او شنیده
۲۹۳
دو همرازیم از آن حضرت در اینجا
۲۹۴
رسیده باز دیده جال مولای
۲۹۵
دو همرازیم ما در قرب اعزاز
۲۹۶
وصال دوست را درهمدگر باز
۲۹۷
بدیده زان نمود خویش هر دو
۲۹۸
یکی هستیم اینجا هم من و تو
۲۹۹
کسی اینجا از آن حضرت ندیدست
۳۰۰
همه جانها در اینجا ناپدیدست
۳۰۱
من و تو در یکی این دم وصالیم
۳۰۲
ز ماضی درگذشته عین حالیم
۳۰۳
من و تو هردو از نور تجلّی
۳۰۴
حقیقت مستقیم و عین دینی
۳۰۵
در این دنیا که مائیم این زمان دوست
۳۰۶
یقین دانیم کاینجاگه همه اوست
۳۰۷
من و تو این زمان در حضرت یار
۳۰۸
رسیدستیم اندر قربت یار
۳۰۹
کنون اصل دگر ماندست ای دل
۳۱۰
که تا مقصود کل آید بحاصل
۳۱۱
کنون اصل دگر اینجاست ما را
۳۱۲
کز آن اصلست این درخواست ما را
۳۱۳
من و تو هر دو در اصلیم تحقیق
۳۱۴
بیا تا هر دو زان یابیم توفیق
۳۱۵
چو چیزی نیست جز این اصل اینجا
۳۱۶
بیا تا هر دو خود زان وصل اینجا
۳۱۷
منوّر خود کنیم از بود احمد(ص)
۳۱۸
که تا گردیم منصور و مؤیّد
۳۱۹
اگرچه من که جانم در بَرِ تو
۳۲۰
حقیقت هستیم ای دل رهبر تو
۳۲۱
یکی را دیدم اینجا هست روشن
۳۲۲
نمایم مر ترا دل بشنو از من
۳۲۳
ز سر تا پای اکنون گوش کن زود
۳۲۴
مر این حلقه تو اندر گوش کن زود
۳۲۵
وصالی دارم و دل از همه بِهْ
۳۲۶
بخواهم تا نمایم مر ترا خِهْ
۳۲۷
وصال مصطفی اینجاست ای دل
۳۲۸
ترا و من همه پیداست ای دل
۳۲۹
وصال مصطفی ماراست دیدار
۳۳۰
شدیم آخر حقیقت ناپدیدار
۳۳۱
وصال مصطفی ماراست دریاب
۳۳۲
بیا تا نگذریمش ما از این باب
۳۳۳
وصال مصطفی دیدار دیدست
۳۳۴
ز وصلش مر مرا دیدار دیداست
۳۳۵
حقیقت من که جانم بشنو ای دل
۳۳۶
وصال او از آنم گشته حاصل
۳۳۷
حقیقت من که جان اوّلینم
۳۳۸
حقیقت دیده و سر پیش بینم
۳۳۹
بگشتم در همه کون و مکان باز
۳۴۰
نظر کردم عیان انجام و آغاز
۳۴۱
همه کون و مکان گردیدهام من
۳۴۲
که صاحب درد و صاحب دیدهام من
۳۴۳
همه کون و مکانم زیر پایست
۳۴۴
مرا در لامکان پیوسته جایست
۳۴۵
مکان و لامکانم هست روشن
۳۴۶
که باشم دائما در هفت گلشن
۳۴۷
مکان و لامکانم آشکاراست
۳۴۸
بهرجائی مرا دیدار یار است
۳۴۹
بهرجائی که بینی من بُوَم آن
۳۵۰
حقیقت کرد ما را ماه تابان
۳۵۱
همه جائی است عکس پرتوِ من
۳۵۲
که هر خانه ز من گشتست روشن
۳۵۳
همه جائی منم اینجا نهانی
۳۵۴
یقین یکیام اندر کامرانی
۳۵۵
حقیقت جسم بسیارست و هر یک
۳۵۶
در او اَمْ جملهٔ جانهایِ بیشک
۳۵۷
یکیام جمله اندر بود من هست
۳۵۸
درون نقشها باشم ز پیوست
۳۵۹
از آن حضرت چو در آدم رسیدم
۳۶۰
دم خود در دم آدم دمیدم
۳۶۱
از آن حضرت شدمدرجسم آدم
۳۶۲
که آن دم دارم اینجاگه در این دم
۳۶۳
دمِ آدم ز من روشن نمودست
۳۶۴
از آنش جان من از من نمودست
۳۶۵
دم آدم ز من تحقیق جان یافت
۳۶۶
حقیقت از من اینجاگه نشان یافت
۳۶۷
نبد پندار آدم تا من از وی
۳۶۸
شدم اجسامش اندر هر رگ و پی
۳۶۹
چواندر آدم ای دل راه دیدم
۳۷۰
ترا اینجایگه ناگاه دیدم
۳۷۱
تو ره دیدی نشانش کرده بودی
۳۷۲
حقیقت منزل و در پرده بودی
۳۷۳
در این منزل رسیده بودی اینجا
۳۷۴
درون پرده بودی باز تنها
۳۷۵
نه جانت بود نی اسم حقیقت
۳۷۶
درون پرده دیدی در طبیعت
۳۷۷
ترا این چار طبع اینجا بناچار
۳۷۸
در اینجا کرده بودندت گرفتار
۳۷۹
گرفتار بلا بودی یقین تو
۳۸۰
نبودی اندر اینجا پیش بین تو
۳۸۱
نمیدانستی اینجاگه چپ از راست
۳۸۲
بدین تاریکنا بودی تو در خواست
۳۸۳
نه ره میبینی اندر چه فتاده
۳۸۴
در این دامِ بلا ناگه فتاده
۳۸۵
چو من در تو رسیدم نزد آدم
۳۸۶
ترا دیدم در آنجاگاه محرم
۳۸۷
تراکردم نظر ای دل در اینجا
۳۸۸
فروماندم از این مشکل در اینجا
۳۸۹
حقیقت جسم آدم بود از گِل
۳۹۰
فتاده همچو او در عزّ و در ذلّ
۳۹۱
فتاه دیدم آدم زار و مسکین
۳۹۲
میان مکّه و طایف دگر بین
۳۹۳
من از آن حضرتِ بیچونِ اللّه
۳۹۴
چو آدم یافتم اینجا بناگاه
۳۹۵
همی فرمان از آن حضرت درآمد
۳۹۶
مرا از لامکان این مژده آمد
۳۹۷
که هان ای روح گردنده در افلاک
۳۹۸
کنون شو این زمان در صورت پاک
۳۹۹
کنون شو این زمان در سوی صورت
۴۰۰
کز این صورت بیابی تو حضورت
۴۰۱
کنون شو این زمان نزدیک ای دل
۴۰۲
که مقصود تو شد اینجای حاصل
۴۰۳
کنون شو این زمان تا جان نمائی
۴۰۴
درون پرده تو پنهان نمائی
۴۰۵
مقام تست این صورت درون شو
۴۰۶
حقیقت روح امشب راز بین شو
۴۰۷
مقام تست این خاک اندر اینجا
۴۰۸
درون رو زود و روح پاک بنما
۴۰۹
مقام تست اینجاگه جمالت
۴۱۰
که اینجاگاه خواهد بُد وصالت
۴۱۱
مقام تست اینجا کن قراری
۴۱۲
یقین درجزو خود میکن نظاری
۴۱۳
مقام تست اینجا باش شادان
۴۱۴
در اینجا یاب هم پیدا و پنهان
۴۱۵
مقام تست این صورت حقیقت
۴۱۶
نظر کن هم نما این دید دیدت
۴۱۷
مقام تست این صورت ز اسرار
۴۱۸
در اینجاگه شوی از دل خبردار
۴۱۹
مقام تست جان اندر مقامی
۴۲۰
درون رو زانکه اینجاگه تمامی
۴۲۱
در این صورت فرو شو تا تو باشی
۴۲۲
پس آنگاهی بما یکتا بباشی
۴۲۳
در این صورت ابا تو راز گویم
۴۲۴
حقیقت سرّ خود را بازگویم
۴۲۵
در این صورت ترا اعزاز بخشم
۴۲۶
ز بود خویش عزّ و ناز بخشم
۴۲۷
در این صورت ترا اینجاست کاری
۴۲۸
در این صورت مرایابی تو باری
۴۲۹
در این صورت کنم روشن ترا راز
۴۳۰
ببینی تو بما انجام و آغاز
۴۳۱
در این آیینهٔ ما کن نظر تو
۴۳۲
که خواهی یافتم از ما خبر تو
۴۳۳
ز من بشنو که من آمرزگارم
۴۳۴
ترا اینجایگه پروردگارم
۴۳۵
منم پروردگار تو که روحی
۴۳۶
دهم اینجا ترا فتح و فتوحی
۴۳۷
کنون در صورت آدم لقا شو
۴۳۸
در این صورت کنون دیدار ما شو
۴۳۹
کنون در صورت آدم یکی باش
۴۴۰
دوئی منگر در این جاگه یکی باش
۴۴۱
شکست بردار وین پرده میندیش
۴۴۲
نظر میکن در اینجاگاه از خویش
۴۴۳
منم در تو توئی از من حقیقت
۴۴۴
شده در جسم او روشن حقیقت
۴۴۵
یقینت اندر اینجا هست نوری
۴۴۶
کز آن نورت رسد هر دم حضوری
۴۴۷
حقیقت نور ما بشناس ای جان
۴۴۸
درون دل ببین آن نور تابان
۴۴۹
بدان آن نور و در وی پیش بین شو
۴۵۰
درون پرده در عین یقین شو
۴۵۱
درون پرده بنگر راز ما را
۴۵۲
همی دون در یقین آغاز ما را
۴۵۳
من ای دل دادم آدم را حقیقت
۴۵۴
شدم در جسم او سوی طبیعت
۴۵۵
یکی نوری در آن موجود دیدم
۴۵۶
که آن نور از حقیقت بود دیدم
۴۵۷
یکی نوری بُد از اسرار اعیان
۴۵۸
که میتابید از پیدا و پنهان
۴۵۹
حقیقت بود نوری از سوی ذات
۴۶۰
فروزان گشته اندر جمله ذرّات
۴۶۱
حقیقت نور سرّ لامکان بود
۴۶۲
که در آدم رهش از من نهان بود
۴۶۳
حقیقت نور ذات ای دل بدیدم
۴۶۴
درون آدم اینجا آرمیدم
۴۶۵
تودر اینجا بُدی ای دل یقین هان
۴۶۶
ترا دیدم درون پرده مرجان
۴۶۷
بهم پیوسته گشتیم از نمودار
۴۶۸
ترا دیدم شدی از خواب بیدار
۴۶۹
شدی بیداردل ازخواب غفلت
۴۷۰
که بردی از نفس غرقاب غفلت
۴۷۱
شدی بیدار از من در سوی نور
۴۷۲
بمن نزدیک گشتی ای ز دل زود
۴۷۳
مرادیدی و میبشناختی راز
۴۷۴
ز من دیدی حقیقت عزّت و ناز
۴۷۵
منم اعیان ذات و راز دیدم
۴۷۶
ترا بشناختم چون باز دیدم
۴۷۷
تو بودی آینه من نور در تو
۴۷۸
حقیقت در یکی نه نور در تو
۴۷۹
تو چون بیدار گشتی ازعیانی
۴۸۰
منت بودم همه راز نهانی
۴۸۱
منت اینجایگه آگاه کردم
۴۸۲
حقیقت این دمت کل شاه کردم
۴۸۳
مرا بسیار سردادست دادار
۴۸۴
دلا بشنو که تا گردی خبردار
۴۸۵
چو از حضرت در اینجا دیدهام تو
۴۸۶
ز ذرّات جهان بگزیدهام تو
۴۸۷
ترا بگزیدهام در کلّ دنیا
۴۸۸
ترا دیدم عیان سر هویدا
۴۸۹
نظر دارد بمن جانان که جانم
۴۹۰
کنون اندر تو من عین العیانم
۴۹۱
نظر در هر دو دارد تا بدانی
۴۹۲
حقیقت آن نظر از لامکانی
۴۹۳
بود ما را دلا بشنو تو قصّه
۴۹۴
برون آر این زمان از خویش غصّه
۴۹۵
برون کن غصّه از خود تا بیابی
۴۹۶
بهرجانب چرا چندین شتابی
۴۹۷
توئی دل من ترا دارم در اینجا
۴۹۸
حقیقت بین که دلدارم در اینجا
۴۹۹
توئی و من کنون هستمت دلدار
۵۰۰
ز من این دم ز جانان شو خبردار
۵۰۱
چو من گفتم در این اسرار رازت
۵۰۲
بهر نوعی بخواهم گفت بازت
۵۰۳
یکی اصلم از آن حضرت در اینجا
۵۰۴
بگویم با تو زان قربت دراینجا
۵۰۵
تو سالک هم منم اینجای سالک
۵۰۶
حقیقت زندهام اندر ممالک
۵۰۷
تو سالک من ترا سالک شدم بیش
۵۰۸
کنون واصل شدم ازتو شدم پیش
۵۰۹
تو این دم سالکی در پرده مانده
۵۱۰
ابا صورت کنون افسرده مانده
۵۱۱
تو این دم سالکی و راز دیده
۵۱۲
جمال من در اینجا باز دیده
۵۱۳
تو این دم سالکی در راه جانان
۵۱۴
نهٔ کلّی همی آگاه جانان
۵۱۵
تو این دم سالکی در پردهٔ راز
۵۱۶
ندیدستی حقیقت سرّ کل باز
۵۱۷
تو این دم سالکی تادر یقینت
۵۱۸
ببینی باز سرّ اوّلینت
۵۱۹
تو این دم سالکی واصل شوی کل
۵۲۰
مراد جاودان حاصل کنی کل
۵۲۱
توئی سالک کنون با من سفر کن
۵۲۲
ز بود من کنون در من سفر کن
۵۲۳
توئی سالک بمن بین سرّبیچون
۵۲۴
که بنمایم ترا کل بیچه و چون
۵۲۵
توئی سالک بگویم با تو آخر
۵۲۶
حقیقت ذات رحمانست ظاهر
۵۲۷
توئی سالک منت در بود آدم
۵۲۸
حقیقت در بر مقصود آدم
۵۲۹
توئی سالک حقیقت اصل یابی
۵۳۰
ز من در عاقبت تو وصل یابی
۵۳۱
وصال یار اینجاگه نه بازیست
۵۳۲
که هر لحظه هزاران عشقبازیست
۵۳۳
وصال یار پیداست و ره نیست
۵۳۴
حقیقت می ز کویش هیچ ره نیست
۵۳۵
بدو یکیست وصل جاودانی
۵۳۶
کسی کو یافت اصل زندگانی
۵۳۷
کسی کاندر وصال امّید دارد
۵۳۸
حقیقت او دلی جاوید دارد
۵۳۹
چو خورشیدش همی روشن بود دل
۵۴۰
شود مقصود او در عشق حاصل
۵۴۱
حقیقت اندر اینجا آخر کار
۵۴۲
وصال دوست میآید پدیدار
۵۴۳
وصال دوست از جان میتوان یافت
۵۴۴
ز جان اینجای جانان میتوان یافت
۵۴۵
اگر جانان طلبکاری ز جان یافت
۵۴۶
ز جان پرسید آنگه جان جان یافت
۵۴۷
ز جان پرس و ز جان بین راز بشنو
۵۴۸
بدین گفتار پر معنی تو بگرو
۵۴۹
ز جان پرس و ز جان واصل شو اینجا
۵۵۰
که جان کردست جانان حاصل اینجا
۵۵۱
ز جان پرس از حقیقت تا بگوید
۵۵۲
دوای دل حقیقت جان بجوید
۵۵۳
ز جان بشنو که تا آخر ز جان است
۵۵۴
مرا مقصود جان عین العیان است
۵۵۵
ز جان بشنو که جان آمد خبردار
۵۵۶
دلا میگویمت از جان خبردار
۵۵۷
حقیقت قصّهٔ جان بس درازاست
۵۵۸
بشیب افتاده از زیر فرازاست
۵۵۹
حقیقت قصّهٔ جان بس عزیز است
۵۶۰
یقین در وی همی بسیار چیز است
۵۶۱
کنون از جان و دل گفتار باقیست
۵۶۲
که خواهم گفت از آن اسرار باقیست
۵۶۳
کنون از جان و دل خواهی شنودن
۵۶۴
تو آخر جان و دل مر ذات بودن
۵۶۵
سخن از جان و دل میگویمت باز
۵۶۶
که جان ودل یقین شد صاحب راز
۵۶۷
سخن از جان ودل چون می برآید
۵۶۸
حقیقت مر دل وجانها رباید
۵۶۹
سخن از جان ودل عطار بشنفت
۵۷۰
در اینجا عاقبت با سالکان گفت
۵۷۱
سخن از جان و دل گوید حقیقت
۵۷۲
از آن شد جان و دل بیشک طبیعت
۵۷۳
سخن از جان و دل گویم دمادم
۵۷۴
که این دم یافتیمت بود آدم
۵۷۵
سخن از جان ودل بیرون نهادم
۵۷۶
حقیقت در بر بیچون نهادم
۵۷۷
سخن از جان ودل میگویمت باز
۵۷۸
که از جان دل آمد سرّ این راز
۵۷۹
سخن چون جان کند تقریر با دل
۵۸۰
مراد اندر حقیقت جمله حاصل
۵۸۱
سخن چون جان بگوید با دل اینجا
۵۸۲
شود مقصود کلّی حاصل اینجا
۵۸۳
سخن جان گفت و چندی دل شنیدست
۵۸۴
ولیکن دل حقیقت آن ندیدست
۵۸۵
سخن جان گفت هم چندی بگوید
۵۸۶
دوای دل همین جاگه بگوید
۵۸۷
سخن جان گوید و دل بشنود باز
۵۸۸
در این گفتار بیچون بگرود باز
۵۸۹
سخن جان گوید از دیدار گوید
۵۹۰
حقیقت بادل بیدار گوید
۵۹۱
دل بیدار دارد گوش با جان
۵۹۲
حقیقت زآنکه دارد سرّ جانان
۵۹۳
دل بیدار هرگز مینمیرد
۵۹۴
که ازجان این بیانها یاد گیرد
۵۹۵
دل بیدار کی غافل شود زین
۵۹۶
که امّیدش یقین حاصل شود زین
۵۹۷
دل بیدار جان با دیده یار است
۵۹۸
مر او را اندر اینجا دید یار است
۵۹۹
دل بیدار اینجا راز جانش
۶۰۰
همی گوید حقیقت در نهانش
۶۰۱
دل بیدار جان میگویدش باز
۶۰۲
درون پرده زان میگویدش راز
۶۰۳
دل بیدار از جان میستاند
۶۰۴
همی منشور عشقش باز خواند
۶۰۵
ابا ذرّات تا ایشان بدانند
۶۰۶
حقیقت سرّ عشق از جان بدانند
۶۰۷
حقیقت جان خبردارست از دل
۶۰۸
دل از جان میکند مقصود حاصل
۶۰۹
حقیقت جان خبردارست از آن راز
۶۱۰
از آن بادل دهد اینجا خبرباز
۶۱۱
کجا گشتست اندر گرد آفاق
۶۱۲
حقیقت جانست اندر جملگی طاق
۶۱۳
همه جانست و دل گر باز بینی
۶۱۴
یکی اصلست اگراین راز بینی
۶۱۵
همه جان و دلست اندر حقیقت
۶۱۶
یکی پرده است بسته این طبیعت
۶۱۷
همه جان و دل است ار می بدانی
۶۱۸
نمیداند کس این راز نهانی
۶۱۹
همه جانست و دل اندر بدیدار
۶۲۰
در آخر جان شده ازدل خبردار
۶۲۱
همه جانست و جانان سرّ جانست
۶۲۲
حقیقت دوست اندر جان عیانست
۶۲۳
همه جانست و جانان واقف جان
۶۲۴
حقیقت اوست اینجا واصف جان
۶۲۵
همه جانست و جانان راز گوید
۶۲۶
ابا جان دل ز جان می راز جوید
۶۲۷
همه جانست و جانان آفتابست
۶۲۸
حقیقت جان برش چون ماهتابست
۶۲۹
همه جانست و جانان رخ نموده
۶۳۰
حقیقت نور جان هر دم فزوده
۶۳۱
همه جانست وجانان آشکارست
۶۳۲
حقیقت جان یقین دیدار یارست
۶۳۳
همه جانست و جانان در بر جانست
۶۳۴
در اینجاگاه او مر رهبر جانست
۶۳۵
ز جانان گشت مشتق جان طبیعت
۶۳۶
وطن گاه عیانش شد حقیقت
۶۳۷
ز جانان گر خبرداری توجان بین
۶۳۸
درون جان تو جانان را عیان بین
۶۳۹
سخن ازجان شنو اکنون تو ای دل
۶۴۰
که تا می باز دانی راز مشکل
۶۴۱
سخن ازجان شنو کو باز گوید
۶۴۲
ترا اسرار کلّی راز جوید
۶۴۳
ز جان هر کو خبردار است اینجا
۶۴۴
چو دل در راز بیدار است اینجا
۶۴۵
بسی جان دادگان در دل رسیدند
۶۴۶
کمال جان جانان میندیدند
۶۴۷
طلب کردند اوّل دل در اینجا
۶۴۸
که تا یابند راز مشکل اینجا
۶۴۹
طلب کردند دل تا باز جویند
۶۵۰
حقیقت از دل اینجا راز جویند
۶۵۱
چو اندر قربت دل راه بردند
۶۵۲
ز دل در جان رهی ناگاه بردند
۶۵۳
ز دل در جان نظر کردند آخر
۶۵۴
که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر
۶۵۵
ز ظاهر میتوان دیدن یقین چیز
۶۵۶
ولیکن مینداند هر کسی نیز
۶۵۷
که ازجان وصل جانان میتوان یافت
۶۵۸
یقین منصور از این راز نهان یافت
۶۵۹
کسی کز جان حقیقت جست اسرار
۶۶۰
حقیقت رخ نمودش بیشکی باز
۶۶۱
خب راز جان بپرس و زو یقین بین
۶۶۲
تو جان را دید راز اوّلین بین
۶۶۳
قل الرّوح است مِنْ اَمْر از سوی ذات
۶۶۴
دمیده نفخه اندر جمله ذرّات
۶۶۵
قل الرّوحست ازدیدار بیچون
۶۶۶
نموده روی در دل بیچه و چون
۶۶۷
قل الرّوح است سرّ ذات دیده
۶۶۸
حقیقت عین مر آیات دیده
۶۶۹
قل الرّوحست عاشق داند این راز
۶۷۰
که اودیدست این معنی سرباز
۶۷۱
قل الرّوح ار در این جا باز بینی
۶۷۲
حقیقت جان تو هر راز بینی
۶۷۳
قل الرّوح از بدانی آخر کار
۶۷۴
حجابت او براندازد بیکبار
۶۷۵
قل الرّوح ار بدانی وصل یابی
۶۷۶
که او اصل است هم زو وصل یابی
۶۷۷
قل الرّوح ار بدانی زنده گردی
۶۷۸
درون جزوو کل تابنده گردی
۶۷۹
قل الرّوح ار بدانی دید یارست
۶۸۰
که بنموده رخ اینجا پنج و چارست
۶۸۱
قل الرّوح از بیابی در درونت
۶۸۲
حقیقت او کند مر رهنمونت
۶۸۳
قل الرّوح ار بیابی در جهان تو
۶۸۴
یکی گرداندت اندر مکان تو
۶۸۵
قل الرّوح ار بدانی در همه جا
۶۸۶
کند در آخر کارت چو یکتا
۶۸۷
قل الرّوح ار بدانی مر توانی
۶۸۸
که میگوید ترا کلّ معانی
۶۸۹
قل الرّوحست اینجا در دمیده
۶۹۰
در این دم در دم واصل رسیده
۶۹۱
قل الرّوح است در دل آشکاره
۶۹۲
حقیقت خود بخود در حق نظاره
۶۹۳
کسی کین سر بداند جان شود او
۶۹۴
اگر راز نهان مینشنود او
۶۹۵
حقیقت جانست اینجا نفخهٔ ذات
۶۹۶
مزیّن کرده اینجا جمله ذرّات
۶۹۷
حقیقت پردهٔ او جسم آمد
۶۹۸
خدا بود و در اینجا اسم آمد
۶۹۹
در این بیت ار توانی راه بردن
۷۰۰
رهی زینجا بسوی شاه بردن
۷۰۱
ولیکن ظاهرست احکام صورت
۷۰۲
ز دل وز جان بباید گفت نورت
۷۰۳
کز اینجا میبتابد روشنائی
۷۰۴
رسیم آنگاه در عین خدائی
۷۰۵
سخن بسیار گفتیم از حقیقت
۷۰۶
ولیکن راز بیچون در شریعت
۷۰۷
توان دانست تا یکی شود دید
۷۰۸
حقیقت جسم و جان در سرّ توحید
۷۰۹
سخن قانون عقل آمد در این راه
۷۱۰
چنین پرداخت اینجا بیشکی شاه
۷۱۱
نمود جملگی در جسم آمد
۷۱۲
همه بیدار دید اسم آمد
۷۱۳
یکایک را همی تقریر کردن
۷۱۴
ز شرع و دید جان تفسیر کردن
۷۱۵
سخن ز اندازه گر بسیار گفتیم
۷۱۶
حقیقت بیشکی با یار گفتیم
۷۱۷
سخن چون جملگی از دید یار است
۷۱۸
ولیکن از معانی بیشمار است
۷۱۹
بصبر اینجا شود مقصود حاصل
۷۲۰
حقیقت دل شود از روح واصل
۷۲۱
دگر جسم از دلش امّید یابد
۷۲۲
که تا جان دید دید دید یابد
۷۲۳
دل و جان آشنای کردگارست
۷۲۴
بنزد عاشقان دیدار یارست
۷۲۵
کنون تن دل کن و دل کن یقین جان
۷۲۶
کز این معنی بیابی سرّ جانان
۷۲۷
دلت آیینهٔ سرّ جلالست
۷۲۸
ولیکن جان یقین عین وصالست
۷۲۹
دلت آیینه شد تا جان نماید
۷۳۰
ز جان آنکه رخ جانان نماید
۷۳۱
دلت آیینه شد از دید صورت
۷۳۲
میاور سوی او دیگر کدورت
۷۳۳
دلت آیینهٔ سرّ تجلّی است
۷۳۴
کز این آیینهات امروز پیداست
۷۳۵
دلت را داد زنده همچو عیسی
۷۳۶
که تا گردد حقیقت آن مصفّا
۷۳۷
ترا عیسی درون دل نشسته
۷۳۸
بتقوی از طبیعت باز رسته
۷۳۹
ترا عیسیّ جان در آسمانست
۷۴۰
بچارم در چنین شرح و بیانست
۷۴۱
ترا عیسی جان باید نظر داشت
۷۴۲
که او اینجا و آنجا را خبر داشت
۷۴۳
دمادم گوش کن در عیسی جان
۷۴۴
که خواهد کردن او را ذات و برهان
۷۴۵
ز عیسی بشنوی اسرار آن دید
۷۴۶
که در جام حقیقت جان جان دید
۷۴۷
چهارم آسمان دل مصفّاست
۷۴۸
حقیقت منزل و مأوای عیسی است
۷۴۹
در اینجا عینِ جانِ بازماندست
۷۵۰
که اندر شوق صاحب راز ماندست
۷۵۱
از آن ره سوی عیسی بردهٔ تو
۷۵۲
حققت زنده ور نه مردهٔ تو
۷۵۳
اگر در محنت عیسی رسیدی
۷۵۴
حقیقت ذات در چارم بدیدی
۷۵۵
از آن عیسی بچارم باز ماندست
۷۵۶
که اندر شوق صاحب راز ماندست
۷۵۷
یقین در چار طبع خود تو بنگر
۷۵۸
که چارم آسمانست ودو منگر
۷۵۹
در این چارم سما در سوزن جسم
۷۶۰
بمانده لاجرم در صورت اسم
۷۶۱
ولی چون رازدار آمد چه باکست
۷۶۲
که عیّسی مصفّا ذات پاکست
۷۶۳
نه او از باب پیدا شد حقیقت
۷۶۴
که مریم بکر بود و بی طبیعت
۷۶۵
در این معنی بسی شرح است بسیار
۷۶۶
ولیکن میرود کآرد پدیدار
۷۶۷
سخن تا آخری آید سرانجام
۷۶۸
بیابد در یقین آغاز و انجام
۷۶۹
خبرداری که عیسی جمله دیدست
۷۷۰
ابا تو گفته و سر ناپدیدست
۷۷۱
حقیقت عزلتی جسته ز دنیا
۷۷۲
چو روح القدس او رسته ز دنیا
۷۷۳
از آن دنیا رها کردست از دید
۷۷۴
که اینجا یافتست او سرّ توحید
۷۷۵
از آن دنیا رها کردست آن ماه
۷۷۶
که مکشوفست او را حضرت شاه
۷۷۷
از آن دنیا رها کرده ز عزلت
۷۷۸
که اینجا دید بیشک سرّ قربت
۷۷۹
در آن منزل که او آگاه او شد
۷۸۰
حقیقت جمله او رادید و او بُد
۷۸۱
در آن منزل چو روح اللّه بنشست
۷۸۲
حقیقت روح شد اللّه پیوست
۷۸۳
در آن منزل وصالش روی بنمود
۷۸۴
تو پنداری حجابش سوزنی بود
۷۸۵
درآن منزل که عیسی دارد اکنون
۷۸۶
بَرِ آن برگ کاهی هست گردون
۷۸۷
در آن منزل وصال عاشقانست
۷۸۸
کسی کین یافت اینجا عاشق آنست
۷۸۹
در آن منزل اگر ره بردهٔ باز
۷۹۰
برو زینجا و این پرده برانداز
۷۹۱
در آن منزل وصال اندر وصالست
۷۹۲
حقیقت کل تجلّی جلالست
۷۹۳
در آن منزل هر آنکس کو خبر یافت
۷۹۴
چو عطّار اندر اینجا در نظر یافت
۷۹۵
نظر کن باز تا منزل ببینی
۷۹۶
ز جان بنگر یقین تا دل ببینی
۷۹۷
نظر کن باز اندر منزل جان
۷۹۸
که دل خوانند او را جمله مردان
۷۹۹
نظر کن دل که دل مأوای عیسی است
۸۰۰
حقیقت عیسی جانت در آنجاست
۸۰۱
نظر کن در دل و عیسی تو بنگر
۸۰۲
ز عیسی جوی ذات و زو تو مگذر
۸۰۳
نظر کن در دل عیسی یقین بین
۸۰۴
مر او را اندر اینجا پیش بین بین
۸۰۵
نظر کن در دل و عیسی تو بشناس
۸۰۶
که عیسی جانست جان اینجا تو بشناس
۸۰۷
بمنزلگاه دل دارد وطن او
۸۰۸
حقیقت دید جان خویشتن او
۸۰۹
چنان واصل بود در منزل دل
۸۱۰
که یکسانست او را راه و منزل
۸۱۱
در اینجا راز اشیا بازدیدست
۸۱۲
حقیقت ذات یکتا بازدیدست
۸۱۳
در اینجا ذات کل او را عیانست
۸۱۴
ز چارم مر ورا سرّ نهانست
۸۱۵
حقیقت سالک اینجاگه بیندیش
۸۱۶
که عیسی داری اینجاگاه در پیش
۸۱۷
ترا عیسی حقیقت بیش باشد
۸۱۸
که در هر کار پیش اندیش باشد
۸۱۹
ز عیسی غافلی ای بیوفا تو
۸۲۰
از آن اینجا نداری این صفا تو
۸۲۱
ز عیسی غافلی تو در شب و روز
۸۲۲
از آن از وی نمیگردی تو پیروز
۸۲۳
بچشم اول جمال او نظر کن
۸۲۴
همه ذرّات از عیسی خبر کن
۸۲۵
ز عیسی غافلی او را ندیده
۸۲۶
کنون بگشای اینجا گاه دیده
۸۲۷
بچشم دل توانی دید عیسی
۸۲۸
که تا یابی تو دیدِ دید عیسی
۸۲۹
همه ذرّات با عیسی اَبَرراز
۸۳۰
ولی عیسی در اینجاگاه میتاز
۸۳۱
نمییابند از آن غافل بماندند
۸۳۲
چنین اینجای بیحاصل بماندند
۸۳۳
دل اینجا این زمان اسرار عیسی
۸۳۴
حقیقت مر ورا گشته است پیدا
۸۳۵
وصال جان بخواهد یافت تحقیق
۸۳۶
که تا جانست جان را هست توفیق
۸۳۷
چو عیسی در درون پرده باشد
۸۳۸
چرا ذرّات او گم کرده باشد
۸۳۹
چو عیسی همچو خورشید است تابان
۸۴۰
درونِ پردهٔ چارم شده جان
۸۴۱
حقیقت با دل اینجاگه سخن گفت
۸۴۲
دل آن اسرار دیگر باز بشنفت
۸۴۳
رها کردیم اوّل قصهٔ جان
۸۴۴
که بادل رازها میگفت پنهان
۸۴۵
کنون بر سوی آن سرباز کردیم
۸۴۶
در آن اسرار صاحب راز کردیم
۸۴۷
حقیقت قصّهٔ جان سرّ جان بود
۸۴۸
که میگفت او ابا دل باز بشنود
۸۴۹
توئی جان و توئی دل تا بدانی
۸۵۰
اباتست این همه راز نهانی
۸۵۱
حقیقت قصّهٔ دل گوش کن تو
۸۵۲
از این معنی دلت بیهوش کن تو
۸۵۳
از آن دم گفت جان بادل یقین باز
۸۵۴
حقیقت سرّ خود را در یقین باز
۸۵۵
که من چون سوی آدم آمدم باز
۸۵۶
حقیقت دیدم او را صاحبِ راز
۸۵۷
تو بودی در درون من از برونت
۸۵۸
نظر کردم شدم سوی درونت
۸۵۹
چودیدم دل یکی نوری ترا من
۸۶۰
که دیدم نور را سوی لقا من
۸۶۱
حقیقت نور پاک مصطفی بود
۸۶۲
که نورش بیشکی نور خدا بود
۸۶۳
نظر کردم و درآن نور حقیقت
۸۶۴
که میتابید در تو در طبیعت
۸۶۵
منور بودپرده از جمالت
۸۶۶
سوی پرده فکنده اتّصالت
۸۶۷
منوّر گشته دیدم چشمت ای دل
۸۶۸
ترا آن نور اینجاهست حاصل
۸۶۹
نظر کن نور احمد در درونت
۸۷۰
دلا تا هست اینجا رهنمونت
۸۷۱
بدان نور محمد(ص) راز دریاب
۸۷۲
همی انجام با آغاز دریاب
۸۷۳
چونور مصطفایت رهنمونست
۸۷۴
ترا این دم کنون عزت فزونست
۸۷۵
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
۸۷۶
که نور کیست با این عزّ و اعزاز
۸۷۷
نمیدانستم اوّل نور جانان
۸۷۸
که تا آمد مرا منشور جانان
۸۷۹
حقیقت جان تو هم این نور داری
۸۸۰
از او این عزّ و این منشور داری
۸۸۱
تو داری نور اندر دل یقین است
۸۸۲
که نور رحمةٌ للعالمین است
۸۸۳
از آن حضرت بپرسیدم چنین باز
۸۸۴
که نور چیست با این عزت و ناز
۸۸۵
ندا آمد که نور احمدِ ماست
۸۸۶
که اندر دل ترا این لحظه پیداست
۸۸۷
تو داری نور احمد جان و دل هم
۸۸۸
نظر کن اندر این نورت دمادم
۸۸۹
که نور ماست لیکن اسم دریافت
۸۹۰
حقیقت هم دل و هم جسم دریافت
۸۹۱
حقیقت دل ابا تن گفت این راز
۸۹۲
ترا این یافت از دل عاقبت باز
۸۹۳
حقیقت نور احمد در دل و جانست
۸۹۴
درون جمله چون خورشید رخشانست
۸۹۵
دلا اکنون از این پندار گشتی
۸۹۶
ز نور دوست برخوردار گشتی
۸۹۷
ظهورت تا بطون این نور دارد
۸۹۸
حقیقت در ره این منشور دارد
۸۹۹
همه ذرّات اکنون راز دیدند
۹۰۰
که مر نور محمّد باز دیدند
۹۰۱
که ای ذرات ای دل گوش کردند
۹۰۲
چو تو این دم از این می نوش کردند
۹۰۳
حقیقت جملگی دریافته این
۹۰۴
گمانشان شد یقین اینجایگه زین
۹۰۵
دل وجان مر دو نور مصطفایست
۹۰۶
از آن این پرتو عزّ و بقایست
۹۰۷
ولکین ای دل اکنون راز دیدی
۹۰۸
یقین نور محمّد باز دیدی
۹۰۹
کنون گر واصل این نور گشتی
۹۱۰
حقیقت همدم منصور گشتی
۹۱۱
نظر یک دم مگردان هان از این نور
۹۱۲
که واصل شد یقین زین نور منصور
۹۱۳
همه ذرات عالم نوراو شد
۹۱۴
از آن هر مدبر شرعش نکو شد
۹۱۵
حقیقت هر که اندر شرع آمد
۹۱۶
ز نورش در یقین بی فرع آمد
۹۱۷
حقیقت هر که شرع او بیابد
۹۱۸
همه اسرارها نیکو بیابد
۹۱۹
حقیقت شرع او شد راحت جان
۹۲۰
از آن دل یافت اینجا ذوق جانان
۹۲۱
جوابی داد جان بادل چنین گفت
۹۲۲
حقیقت او ابا جان در یقین گفت
۹۲۳
که ای جان خوب گفتی این بیان باز
۹۲۴
بدانستم ز تو من این یقین باز
۹۲۵
من و تو این زمان هر دو یکیایم
۹۲۶
یقین دیدار جانان بیشکیایم
۹۲۷
من و تو این زمانیم از نمودار
۹۲۸
حقیقت هر دو گشته صاحب اسرار
۹۲۹
من و تو این زمان دیدار یاریم
۹۳۰
در این خلوت حقیقت پایداریم
۹۳۱
من و تو این زمان هستیم تا یار
۹۳۲
حقیقت نقطهایم و عین پرگار
۹۳۳
تو زان حضرت برِ ما چون رسیدی
۹۳۴
جمال خویشتن در من بدیدی
۹۳۵
مرا دیدی و در من بی نشانی
۹۳۶
تو درمن این زمان راز نهانی
۹۳۷
توئی جان من این دم سوی جانان
۹۳۸
که اندر خلوتی در کوی جانان
۹۳۹
توئی این دم از آندم آمده باز
۹۴۰
حقیقت مر مرائی صاحب راز
۹۴۱
توئی این دم مرا بیچون نموده
۹۴۲
کمال من در اینجاگه فزوده
۹۴۳
توئی ایندم از آندم کل خبردار
۹۴۴
مرا کردی یقین از خواب بیدار
۹۴۵
مرا بیدار کردی این زمان تو
۹۴۶
نمودی رازم اینجاگاه جان تو
۹۴۷
مرا بیدار کردستی ز دیدت
۹۴۸
منم این لحظه کل اعیان دیدت
۹۴۹
مرا بیدار کردستی تو از خواب
۹۵۰
وگر بودم من اندر بحر غرقاب
۹۵۱
مرا بیدار کردستی ز صورت
۹۵۲
که تا دریافتم عین حضورت
۹۵۳
مرا بیدار کردستی کنون تو
۹۵۴
ندارم هیچکس جز رهنمون تو
۹۵۵
مرا بیدار کردستی تو از دوست
۹۵۶
وگرنه مبتلا بودم در این پوست
۹۵۷
مرا بیدار کردستی تو از دید
۹۵۸
وگرنه بودم اندر عین تقلید
۹۵۹
مرا بیدار کردی آخر کار
۹۶۰
وگرنه بودم اینجاگه گرفتار
۹۶۱
مرا بیدار کردی از دم خویش
۹۶۲
مرا بنهادهٔ کل مرهم خویش
۹۶۳
در اینجاگه یقین افتاده بودم
۹۶۴
یقین دیوانه ودل ساده بودم
۹۶۵
در اینجا من بدست چار انباز
۹۶۶
بُدَم اینجایگه در سوز و در ساز
۹۶۷
در اینجاگه بُدم من چون بزندان
۹۶۸
توام زینجا رهائی ده هم از جان
۹۶۹
چو مرغی اندر این دام بلا من
۹۷۰
بدم اینجا گرفتار قضا من
۹۷۱
در اینجاگه شب و روز از غم دوست
۹۷۲
بُدم سوزان حقیقت در سوی پوست
۹۷۳
در اینجاگه یقین من دور بودم
۹۷۴
ز نور عشق من مهجور بودم
۹۷۵
چو مرغی در قفس محبوس مانده
۹۷۶
درون پردهام مدروس مانده
۹۷۷
چو مرغی مانده اینجا زار و مسکین
۹۷۸
نبودم اندر اینجا هیچ ره بین
۹۷۹
چنان در غم بُدم در سال و در ماه
۹۸۰
نمیبردم یقین در وصل تو راه
۹۸۱
چنان در غم بُدم مسیکن و حیران
۹۸۲
نمیدانستم این ره سویت ای جان
۹۸۳
چنان در غم بدم در دست این چار
۹۸۴
فرومانده اسیر اینجا بناچار
۹۸۵
چنان در غم بدم از دست ایشان
۹۸۶
که دائم بود اندر غم پریشان
۹۸۷
چنان محبوس بودم جان در این تن
۹۸۸
ولیکن هم یقین میدیدهام من
۹۸۹
حقیقت نور احمد در درونم
۹۹۰
که او بُد اندر اینجا رهنمونم
۹۹۱
وگر نور تو میدیدم بتحقیق
۹۹۲
که آخر یافتم هم از تو توفیق
۹۹۳
ولیکن قصّه میگویم برت باز
۹۹۴
که هستی بیشکی تو صاحبِ راز
۹۹۵
من بیچاره در زندان صورت
۹۹۶
دمادم میرسید از تو حضورت
۹۹۷
چرا لیکن نمیگفتی مرا باز
۹۹۸
حقیقت تا شوم من صاحب راز
۹۹۹
طلب میکردمت اینجا یقین من
۱٬۰۰۰
گهی در عشق و گه در کفر و دین من
۱٬۰۰۱
تو میدانی که بر من می چه رفتست
۱٬۰۰۲
که تاگوشت کنون رزت نهفتست
۱٬۰۰۳
تو میدانی که هستی صاحبِ راز
۱٬۰۰۴
که دیدستم رخت اینجایگه باز
۱٬۰۰۵
تو میدانی مرا درد نهانی
۱٬۰۰۶
نمیداند کسی باری تو دانی
۱٬۰۰۷
تو میدانی که من دیدم بلایت
۱٬۰۰۸
که تادیدم در آخر من لقایت
۱٬۰۰۹
تو میدانی مرا تامن که چونم
۱٬۰۱۰
فتاده اندر این دریای خونم
۱٬۰۱۱
از آن حضرت خبردارم کنون من
۱٬۰۱۲
بدین منزل رسیدم باز چون من
۱٬۰۱۳
خبردارم کنون زان حضرت پاک
۱٬۰۱۴
که اینجا آمدم اندر سوی خاک
۱٬۰۱۵
از آن حضرت مرا چون ذات بیچون
۱٬۰۱۶
حقیقت ره نمود از هفت گردون
۱٬۰۱۷
ره سیر فنا کردم از اینجا
۱٬۰۱۸
رسیدم بار دیگر من در اینجا
۱٬۰۱۹
ره سیر فنا کردم از آن دید
۱٬۰۲۰
جدا ماندم نهان از عین توحید
۱٬۰۲۱
ره سیر فنا کردم ز دیدار
۱٬۰۲۲
فتادم ناگهان اندر ره یار
۱٬۰۲۳
ره سیر فنا کردم در این دور
۱٬۰۲۴
فتادم ناگهان اندر ره دور
۱٬۰۲۵
ره سیر فنا کردم زحضرت
۱٬۰۲۶
جداگشتم یقین از سیر قربت
۱٬۰۲۷
ره سیر فنا کردم از آن ذات
۱٬۰۲۸
رسیدم من در اینجا سوی ذرّات
۱٬۰۲۹
ره سیر فنا کردم حقیقت
۱٬۰۳۰
رسیدم ناگهان سوی طبیعت
۱٬۰۳۱
جدا ماندم یقین از حضرت پاک
۱٬۰۳۲
رسیدم در یقین تا منزل خاک
۱٬۰۳۳
سوی خاک آمدم این لحظه دانم
۱٬۰۳۴
که پیدا میشود راز نهانم
۱٬۰۳۵
سوی خاک آمدم از سوی افلاک
۱٬۰۳۶
بدیدم صورتی در حقهٔ خاک
۱٬۰۳۷
سوی خاک آمدم تا راز بینم
۱٬۰۳۸
وطن گاه فنا را باز بینم
۱٬۰۳۹
سوی خاک آمدم من نور مطلق
۱٬۰۴۰
روان گشته من از حضرتِ حق
۱٬۰۴۱
سوی خاک آمدم اینجا بتحقیق
۱٬۰۴۲
که تا یارم چه خواهد داد توفیق
۱٬۰۴۳
نظر کردم من اندر منزل خاک
۱٬۰۴۴
در اینجا باز دیدم حضرت پاک
۱٬۰۴۵
از آن منزل بدین منزل رسیدم
۱٬۰۴۶
در اینجا گرد جانان ناپدیدم
۱٬۰۴۷
نبود بود گشتم من در اسرار
۱٬۰۴۸
نهان بودم ولی در عین اظهار
۱٬۰۴۹
حقیقت محو بودم اندر اینجا
۱٬۰۵۰
فنا گشته از آن نور مصفّا
۱٬۰۵۱
طلبکار عیان یار بودم
۱٬۰۵۲
از آن حضرت ندائی میشنوم
۱٬۰۵۳
از آن حضرت ندا آمد بگوشم
۱٬۰۵۴
که حیران گشت اینجا عقل و هوشم
۱٬۰۵۵
ندا آمد بر من از سوی ذات
۱٬۰۵۶
که هان شو این زمان در سوی ذرّات
۱٬۰۵۷
ندا آمد بر من از سوی دوست
۱٬۰۵۸
که ای مغز این زمان شو در سوی پوست
۱٬۰۵۹
ندا آمد که ای دل در سوی دل
۱٬۰۶۰
درون شو تا شود راز تو حاصل
۱٬۰۶۱
نظر کردم در آن دم راز دیدم
۱٬۰۶۲
خود اندر سوی صورت باز دیدم
۱٬۰۶۳
نهان دیدم خود اندر قالبی من
۱٬۰۶۴
بنور من شده اینجای روشن
۱٬۰۶۵
بنور خویش اینجا یافتم خویش
۱٬۰۶۶
ولیکن چون حجابی یافتم بیش
۱٬۰۶۷
حجابی یافتم چون پرده بر در
۱٬۰۶۸
درون او هزاران انجم و خور
۱٬۰۶۹
عجب جائی بدیدم خوب و دلکش
۱٬۰۷۰
یکی در خاک و باد وآب و آتش
۱٬۰۷۱
چنانش جذب کردم آندم اینجا
۱٬۰۷۲
همه ذرّات دیدم پر ز غوغا
۱٬۰۷۳
حجاب آمد برم زینجا حقیقت
۱٬۰۷۴
گرفتار آمدم من در طبیعت
۱٬۰۷۵
در اینجا سالها در انتظارم
۱٬۰۷۶
ضعیف و خسته و مجروح و زارم
۱٬۰۷۷
چنان در قید بودم مانده اینجا
۱٬۰۷۸
غریب و بی نوا و زار و تنها
۱٬۰۷۹
خبردارم که نور پاک دیدم
۱٬۰۸۰
عیان خویش در خاک دیدم
۱٬۰۸۱
عیان خویتشن دیدم در اینجا
۱٬۰۸۲
میان دمدمه در شور و غوغا
۱٬۰۸۳
یکی نوری درون خویش دیدم
۱٬۰۸۴
کزان من جملگی در پیش دیدم
۱٬۰۸۵
نظر کردم درون و هم برونم
۱٬۰۸۶
بدیدم خویش را دیدار چونم
۱٬۰۸۷
ندیدم هیچ جز چارم طبایع
۱٬۰۸۸
فروماندم در این صنع و صنایع
۱٬۰۸۹
اگرچه منزلت خوش بود و ناخوش
۱٬۰۹۰
شدم ازخاک و باد و آب وآتش
۱٬۰۹۱
نه هم جنسم بدید و سرکشانید
۱٬۰۹۲
بهر جائیم سرگردان دوانید
۱٬۰۹۳
دمی در شیب و یک دم سوی بالا
۱٬۰۹۴
شوم چون باز بینم جای بر جای
۱٬۰۹۵
دمی در صومعه در راز باشم
۱٬۰۹۶
دمی از عشق در پرواز باشم
۱٬۰۹۷
دمی اندر خراباتم نشسته
۱٬۰۹۸
دمی اندر مناجاتم شکسته
۱٬۰۹۹
دمی گریانم از شوق وصالش
۱٬۱۰۰
که میبینم برون نور جمالش
۱٬۱۰۱
در این خلوتسرای و منزل خاک
۱٬۱۰۲
فروماندستم از دیدار افلاک
۱٬۱۰۳
مرا چون عقل اینجا یار آمد
۱٬۱۰۴
تماشایم در این پرگار آمد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.