پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی از بایزید این باز پرسید
۲
که اینجاگه حقیقت حق توان دید
۳
بچشم صورت او را میتوان یافت
۴
بگو تامن خبر یابم از آن یافت
۵
جوابش داد سلطان حقیقت
۶
که او را کی توان دید از طبیعت
۷
به بیرون هیچکس او را ندیدست
۸
اگرچه با همه گفت و شنیدست
۹
به بیرون کی توانی یافت جانان
۱۰
که درتن ظاهر و بیرونست پنهان
۱۱
به بیرون اندرون هردو یکی است
۱۲
حقیقت جان جانان بیشکی است
۱۳
اگر باشد برون و هم دورنت
۱۴
حقیقت خود بخود او رهنمونت
۱۵
اگر او را بصورت تو ببینی
۱۶
بنزد عاشقان باشد دو بینی
۱۷
بمعنی بعض بین او را بدو باز
۱۸
که اعیانت چنین باشد همه راز
۱۹
بدو هم باز بین او را حقیقت
۲۰
که او راکی تواند یافت دیدت
۲۱
بدو هم ذات او در خویش یابی
۲۲
بوقتی کز خودت بیخویش یابی
۲۳
به بیخویشی نماید رویت اینجا
۲۴
اگر بشناسی از کل مویت اینجا
۲۵
به بیخویشی جمال او بیابی
۲۶
نبینی خود کمال او بیابی
۲۷
به بیخویشی نمودارت شود دوست
۲۸
اگر اندر میانه ننگری پوست
۲۹
به بیخویشی تو اندر عالم دید
۳۰
مر او را بنگری در عین توحید
۳۱
به بیخویشی جمالش میتوان یافت
۳۲
درون نور جلالش میتوان یافت
۳۳
چنان نورش درونِ دیده آمد
۳۴
که از نورش رخ جان دیده آمد
۳۵
چنان نورش درون دیده دیدم
۳۶
که ازدیده بدیده دیده دیدم
۳۷
ز دیده دیده هم دیده بیابی
۳۸
اگر در دید او را دیده یابی
۳۹
درون دیده بنگر دیدهٔ دید
۴۰
که جز از دیده او را کی توان دید
۴۱
درون دیده هر کین راز یابد
۴۲
ز دیده دید دید او باز یابد
۴۳
درون دیده دیدارست بنگر
۴۴
که او در دیده دیدارست بنگر
۴۵
درون دیده او دردید آمد
۴۶
از آن در جمله نوردیده آمد
۴۷
درون دیده دیدارست بیچون
۴۸
بَرِ او نقطهٔ افتاد گردون
۴۹
درون دیدهاش در دیده میبین
۵۰
تو دیدارش یقین دیده میبین
۵۱
درون دیده جانانت هویداست
۵۲
حقیقت نقطهٔ خالش چو پیداست
۵۳
درون دیده رخسارش عیانست
۵۴
در اینجا نقطهٔ خالش عیانست
۵۵
در اینجا نقطهٔ خالست پیدا
۵۶
یقین مستقبل و حالست پیدا
۵۷
نظر کن خال او در نور تحقیق
۵۸
از آن خالش در اینجا یافت توفیق
۵۹
نظر کن خال در نور تجلّی
۶۰
ز نور او درون دیده پیدا
۶۱
حقیقت خال جانانست دیده
۶۲
که هم پیدا و پنهانست دیده
۶۳
حقیقت خال جانانست بنگر
۶۴
که در خورشید تابانست بنگر
۶۵
حقیقت خال جانانست میدان
۶۶
درون او یقین اعیانست میدان
۶۷
جمالش دیدهٔ خود کن تماشا
۶۸
که بنمودست کل در عین الّا
۶۹
اگر در دیده دید دید بینی
۷۰
جمالش در نهان در دیده بینی
۷۱
اگر در دیده دریابی وصالش
۷۲
عیان بینی تجلّی جمالش
۷۳
اگر در دیده دریابی رخ یار
۷۴
نمودارست او در دید هموار
۷۵
جمال یار اندر دیده بنگر
۷۶
عیان دید او دزدیده بنگر
۷۷
جمال یار در دیده توان دید
۷۸
حقیقت دیده در دیده توان دید
۷۹
جمال یار اعیانست در دید
۸۰
ز دیده باز بین در عشق توحید
۸۱
حقیقت نقطهٔ خال از جلالست
۸۲
زبان در دیدن او گنگ و لالست
۸۳
حقیقت نقطهٔ خالش هویداست
۸۴
ز بهر اوهزاران شور و غوغاست
۸۵
اگر در دیده بینی راز جانان
۸۶
هم انجامست وهم آغاز جانان
۸۷
نظر کن دیده را تا یار بینی
۸۸
حقیقت در اعیان اسرار بینی
۸۹
نظر کن دیده را در هر دو عالم
۹۰
که تا یکتا نماید راز این دم
۹۱
نظر کن دیده را بنگر رخ یار
۹۲
که از دیده است اینجاگه بدیدار
۹۳
زهی نادان ندیده راز دیده
۹۴
نظر کن این زمان از راز دیده
۹۵
زهی نادان بخود گردیدهٔ تو
۹۶
از آن اینجا نه صاحب دیدهٔ تو
۹۷
هر آن کز عشق صاحب دیده باشد
۹۸
در اینجاگاه صاحب دیده باشد
۹۹
هر آنکو دیده دیدارش در این سِر
۱۰۰
درون دیده جانان یافت ظاهر
۱۰۱
ترا در دیده خورشیدست دیدی
۱۰۲
حقیقت نور جاویدست دیدی
۱۰۳
ز نور دیدهٔ خود آشنا باش
۱۰۴
درون دیدار دیدار لقا باش
۱۰۵
ز نور دیده بنمود او لقایت
۱۰۶
همی گرداند اینجا جابجایت
۱۰۷
ز نور دیده بنگر روشنائی
۱۰۸
که ازوی داری اینجا آشنائی
۱۰۹
ز نور دیده بنگر هر چه بینی
۱۱۰
که جز نورش دگر چیزی نبینی
۱۱۱
ز نور دیده اینجا گرد واصل
۱۱۲
کز این نورست هر مقصود حاصل
۱۱۳
ز نور دیده بنگر جمله اشیا
۱۱۴
کز آن نور است اینجا جمله پیدا
۱۱۵
ز نور دیده بنگر نور خورشید
۱۱۶
که نور دیده خواهد ماند جاوید
۱۱۷
ز نور دیده بنگر بر فلک ماه
۱۱۸
که نور دیده هر جا میبرد راه
۱۱۹
ز نور دیده بنگر در فلک بین
۱۲۰
که این نور است پیدا یک بیک بین
۱۲۱
ز نور دیده بیشک عقل یابی
۱۲۲
که این تحقیق نی از نقل یابی
۱۲۳
ز نور دیده بنگر عرش و کرسی
۱۲۴
حقیقت اینست بیشک نور قدسی
۱۲۵
ز نور دیده بنگر جنّت و لوح
۱۲۶
کز این نور است هر لحظه ترا روح
۱۲۷
ز نور دیده بنگر فرش آیات
۱۲۸
که پیدا شد مر این در جمله ذرّات
۱۲۹
ز نور دیده بنگر هست در نیست
۱۳۰
مگر این سر ترا اینجاخبر نیست
۱۳۱
ز نور دیده بنگر جسم و جانت
۱۳۲
کز این هر دو شود کلّی عیانت
۱۳۳
ز نور دیده بنگر کوه و دریا
۱۳۴
حقیقت بحر جان در شور وغوغا
۱۳۵
ز نور دیده بنگر کوه اجسام
۱۳۶
که داری این زمان آغاز و انجام
۱۳۷
ز نور دیده بنگر چار عنصر
۱۳۸
که این نور است مر اسرار عنصر
۱۳۹
ز نور دیده بنگر آتش و آب
۱۴۰
ز خاک و باد این اسرار دریاب
۱۴۱
ز نور دیده گر واصل شوی تو
۱۴۲
حقیقت زین بیان بیدل شوی تو
۱۴۳
بنور دیده عاشق گرد اینجا
۱۴۴
کز او یابی جمال فرد اینجا
۱۴۵
جمال بی نشان در دیده دیدم
۱۴۶
حقیقت جان جان در دیده دیدم
۱۴۷
جمال بی نشان در دیده دریاب
۱۴۸
اگرچه این نهٔ تو دیده در خواب
۱۴۹
تو در خوابی کجا دریابی این راز
۱۵۰
که در خوابت نباشد چشمها باز
۱۵۱
تو درخوابی نیابی دیدهٔ خویش
۱۵۲
که هستی بی خدا ای مرد درویش
۱۵۳
تو در خوابی و چشمت رفته در خواب
۱۵۴
کجا بینی تو خورشید جهانتاب
۱۵۵
تو درخوابی جمال جان ندیده
۱۵۶
حقیقت آن مه تابان ندیده
۱۵۷
تو در خوابی نخواهی گشت بیدار
۱۵۸
که دریابی درون دیده دیدار
۱۵۹
تو در غفلت فتاده مست خوابی
۱۶۰
حقیقت نور دیده کی بیابی
۱۶۱
تو در خوابی و چشم از خواب بردار
۱۶۲
حقیقت دیده را دریاب بردار
۱۶۳
جمال دیدهٔ جانت نظر کن
۱۶۴
دلت از دیدهٔ جانت خبر کن
۱۶۵
جمال دیدهٔ جان بین تو روشن
۱۶۶
حقیقت سیر کن در هفت گلشن
۱۶۷
جمال دیدهٔ جان مصطفی یافت
۱۶۸
که اینجاگاه او دید خدا یافت
۱۶۹
اگرچه نور دیده هست بر سر
۱۷۰
ولی از دیدهٔ جانت تو بنگر
۱۷۱
ز نور دیدهٔ جان یار دریاب
۱۷۲
چو بیداری ترا آمد از این خواب
۱۷۳
جمال دیدهٔ جانت منوّر
۱۷۴
بنور مصطفی پیداست بنگر
۱۷۵
جمال دیدهٔ جان او عیان یافت
۱۷۶
بچشم جان جمال حق از آن یافت
۱۷۷
به چشم جان جمال جان جان دید
۱۷۸
حقیقت از حقیقت او عیان دید
۱۷۹
بچشم جان تمامت یافت ذرّات
۱۸۰
که چشم جان او بُد دیدهٔ ذات
۱۸۱
بچشم جان جمال بی نشان دید
۱۸۲
حقیقت جملهٔ کون و مکان دید
۱۸۳
بچشم جان جمال دوست دریافت
۱۸۴
چنان کاینجا عیان اوست دریافت
۱۸۵
جمال جان خبر دارد ز جُمله
۱۸۶
که در روضه نظر دارد ز جُمله
۱۸۷
نظر دارد کنون در جسم و جانها
۱۸۸
یقین میداند او راز نهانها
۱۸۹
نظر دارد بدین گفتار عطّار
۱۹۰
که او راکل همی بینم خبردار
۱۹۱
بچشم جانِ خود چون ره نمودم
۱۹۲
در اینجاگه جمال شه نمودم
۱۹۳
بچشم جان خود اینجا یقین باز
۱۹۴
نمودم او عیان انجام و آغاز
۱۹۵
حقیقت هرکه چیزی از لقا یافت
۱۹۶
حقیقت او زنور مصطفی یافت
۱۹۷
ز نور مصطفی گر راز یابی
۱۹۸
دل وجانت در اینجا بازیابی
۱۹۹
ز نور مصطفی بین هرچه باشد
۲۰۰
که جز نورش دگر چیزی نباشد
۲۰۱
ز نور اوست اینجا جان در اعیان
۲۰۲
که میبیند جمال دوست پنهان
۲۰۳
حقیقت مصطفی اندر دل ماست
۲۰۴
یقین کاینجایگه او حاصل ماست
۲۰۵
از او خواهیم وز وی راز بینیم
۲۰۶
از او هم ذات او را باز بینیم
۲۰۷
از او مقصودها حاصل شود هان
۲۰۸
که از او یافتم این نصّ و برهان
۲۰۹
دل عطّار از او آگاه آمد
۲۱۰
که اینجاگاه دید شاه آمد
۲۱۱
دل عطّار از او اینجا خبر یافت
۲۱۲
یقین مرنور پاکش در نظر یافت
۲۱۳
دل عطّار از او اسرار برگفت
۲۱۴
حقیقت او حقیقت گفتگو گفت
۲۱۵
دل عطّار اینجاگاه جان کرد
۲۱۶
دگر جانش در اینجا جان جان کرد
۲۱۷
دل عطّار از او گفتست اسرار
۲۱۸
حقیقت اوست از سرّم خبردار
۲۱۹
دل عطّار در دریای خون است
۲۲۰
در این دریا یقین او رهنمون است
۲۲۱
دل عطّار از این دریای جانان
۲۲۲
بسی جوهر فشاند اینجاگه اعیان
۲۲۳
دل عطّار زیندم واصل آمد
۲۲۴
که مقصود از محمّد حاصل آمد
۲۲۵
دل عطّار مقصودش همین بود
۲۲۶
که احمد در درونش پیش بین بود
۲۲۷
دل عطّار ایندم پیش بین است
۲۲۸
که نور مصطفایش پیش بین است
۲۲۹
دل عطّار از او افشاند جوهر
۲۳۰
حقیقت اندر این دریای اخضر
۲۳۱
دل عطّار در سرّ جواهر
۲۳۲
محمّد بود اندر جمله ناظر
۲۳۳
محمّد در دل عطّار جانست
۲۳۴
از آن عطّار اسرار نهانست
۲۳۵
محمّد در دل عطّار بود است
۲۳۶
که درجانش جمال جان نمود است
۲۳۷
دل عطّار در بود محمد(ص)
۲۳۸
یقین اسرار منصور و مؤیّد
۲۳۹
بنور اوشدم واصل بعالم
۲۴۰
که گفتم در عیان سرّ دمادم
۲۴۱
بنور او نمودم بر سرم تاج
۲۴۲
بنور او بَرِ من زد چو حلّاج
۲۴۳
دم حلاّج او بخشید آخر
۲۴۴
مر اسرار جانان کرد ظاهر
۲۴۵
دم حلاّج اینجاگه عیان شد
۲۴۶
جمال یار آنگه کل عیان شد
۲۴۷
محمّد رخ نمودم آخر کار
۲۴۸
نمودم اندر اینجا سرّ اسرار
۲۴۹
حقیقت هر که از احمد لقا دید
۲۵۰
درون جان و دل کلّی صفا دید
۲۵۱
ز صورت سوی معنی راه برد او
۲۵۲
ز معنی ره بسوی شاه برد او
۲۵۳
حقیقت عقل کل اینجاست در تو
۲۵۴
ببین کاینجایگه پیداست در تو
۲۵۵
بنور عقل کل کآن مصطفایست
۲۵۶
تمامت سالکان را رهنمایست
۲۵۷
بیابی وصل از احمد حقیقت
۲۵۸
قدم را راست دار اندر شریعت
۲۵۹
قدم را راست دار و راستی کن
۲۶۰
ز احمد روز و شب درخواستی کن
۲۶۱
بخواه از مصطفی راز دل خود
۲۶۲
کز او یابی حقیقت حاصل خود
۲۶۳
دل وجان هر دو زو حاصل شود کل
۲۶۴
مراد جمله زو حاصل بود کل
۲۶۵
مراد آنست سالک را در این راه
۲۶۶
که ناگاهی رسد در حضرت شاه
۲۶۷
مراد آنست سالک را در این سر
۲۶۸
که حق یابد درون خویش ظاهر
۲۶۹
مراد آنست سالک را در این دید
۲۷۰
که تا کلّی یکی گردد ز توحید
۲۷۱
مراد آنست سالک را دل و جان
۲۷۲
که اینجا کل ببیند روی جانان
۲۷۳
مراد آنست سالک آخر کار
۲۷۴
شود در جزو و کل او جملگی یار
۲۷۵
مراد عاشق از معشوق اینست
۲۷۶
که آخر دید کلّی در یقین است
۲۷۷
مراد عاشق اینجا حاصل آن شد
۲۷۸
که چون صورت ز جان اینجا نهان شد
۲۷۹
بوصل دوست اینجاگه رسد باز
۲۸۰
در اینجاگه ابی صورت شود باز
۲۸۱
ایا سالک طلبکاری تو در جان
۲۸۲
شده در راهی و طالب شده آن
۲۸۳
نظر را باز کن بیچاره اینجا
۲۸۴
که کردستی تو راه عشق تنها
۲۸۵
نظر را باز کن در منزل تن
۲۸۶
که خواهد شد ره تاریک روشن
۲۸۷
نظر را باز کن آغاز و انجام
۲۸۸
که خواهی یافت وصل کل سرانجام
۲۸۹
سرانجام تودلدار است دریاب
۲۹۰
بهر نوعی ز من مَردَم خبر یاب
۲۹۱
خبر یاب ای دل و جان ز آشنائی
۲۹۲
تو در اعیان یکی و با خدائی
۲۹۳
در این عین خدائی باز مانده
۲۹۴
در این اسرار صاحب راز مانده
۲۹۵
تو در عین خدائی میندانی
۲۹۶
که بیشک از خدا هردو جهانی
۲۹۷
توئی ذات و خبر از خود نداری
۲۹۸
که در دیدار جانان جمله یاری
۲۹۹
توئی ذات وخبر از خویشتن یاب
۳۰۰
خدا را در حقیقت خویشتن یاب
۳۰۱
منزّه دان تو او را از طبیعت
۳۰۲
که بنمایدترا کل دید دیدت
۳۰۳
تو جزوی در تو کل موجود پیداست
۳۰۴
تو هستی بنده و معبود پیداست
۳۰۵
درونت گرخبر دارد از آن دید
۳۰۶
یکی بین هر دوعالم راز توحید
۳۰۷
یکی بین هر دو عالم در درونت
۳۰۸
حقیقت شاه هر دو رهنمونت
۳۰۹
یکی بین هر دو عالم را تو در دل
۳۱۰
اگر بینی یکی هستی تو واصل
۳۱۱
یکی بین هر دو عالم را تو در جان
۳۱۲
درون جان چو اعیانست جانان
۳۱۳
یکی بین هر دو عالم تا بدانی
۳۱۴
چرا مرکب بهر جاگه دوانی
۳۱۵
یکی بین هر دو عالم واصلانه
۳۱۶
حقیقت هم توئی کل جاودانه
۳۱۷
یکی بین و دوئی از خود بیفکن
۳۱۸
خدا را یاب خود بی ما و بی من
۳۱۹
یکی بین و دوئی بردار از پیش
۳۲۰
حجاب این دوئی انداز از خویش
۳۲۱
یکی بین و دوئی اینجا رها کن
۳۲۲
عیان مر جسم وجان کلّی خدا کن