پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خدا کن بود او در بود خود باز
۲
حقیقت آنگهی شو صاحب راز
۳
خدائی کن در اینجا خود فنا کن
۴
پس آنگاهی سر و پایت خدا کن
۵
خدابین بود خود را بود او بین
۶
مبین بَد جملگی او رانکو بین
۷
حقیقت همچو منصور یگانه
۸
انالحق زن تو در بود زمانه
۹
حقیقت همچو منصور سرافراز
۱۰
نمود صورت از خود دور انداز
۱۱
حقیقت همچو منصورت یکی بین
۱۲
همه حق گرد و حق را در یکی بین
۱۳
حقیقت ز آن دم هو راز مطلق
۱۴
ز هو زن هم ز هو میگو اناالحق
۱۵
حقیقت همچو او بردارِ شوق آی
۱۶
همه عالم در اینجا راز بنمای
۱۷
همه عالم چو خود تو پیش بین کن
۱۸
اگر از سرّ او گوئی چنین کن
۱۹
اگر از سر اوئی راز برگوی
۲۰
همه ذرّات اینجاگه خبر گوی
۲۱
که بود جملهتان بیشک خدایست
۲۲
کسی داند که این راز آشنایست
۲۳
تو گر منصور راه لامکانی
۲۴
چنین کن تا بقای جاودانی
۲۵
بیابی اندر اینجا زانکه اینجا
۲۶
حقیقت نیست عشق و شور و غوغا
۲۷
همه اینجاست و آنجا هیچ نبود
۲۸
حقیقت صورتی جز هیچ نبود
۲۹
بصورت این معانی را ندانی
۳۰
ز جان دریاب این راز نهانی
۳۱
ز جان دریاب اینجا مگذر از جان
۳۲
که جان پیوسته باشد ذات جانان
۳۳
درون جانست جانانت سخنگوی
۳۴
حقیقت مر ورا اندر سخن جوی
۳۵
درون جانست اندر گفتگویت
۳۶
حقیقت خویش اندر جستجویت
۳۷
درون جانست اسرار دوعالم
۳۸
ترا بنموده دیدار دو عالم
۳۹
درون جانست نی در پوست ای دل
۴۰
ز جان کن عاقبت مقصود حاصل
۴۱
درون جانست اندر پرده پنهان
۴۲
همی گوید ترا اسرار جانان
۴۳
که ای غافل چه گر عمری دوید
۴۴
حقیقت بود من اینجا ندیدی
۴۵
خطابت میکند درجان یقین یار
۴۶
همی گوید ترا این سر ز اسرار
۴۷
خطاب دوست خواهم گفت اینجا
۴۸
دُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا
۴۹
خطاب دوست خواهم گفت بشنو
۵۰
بدین اسرار منصوری تو بگرو
۵۱
خطابت میکند هر لحظهات یار
۵۲
که هان از بود خودکل گرد بیزار
۵۳
خطابت میکند در روز و در شب
۵۴
حقیقت دوست را بی کام و بی لب
۵۵
که ای اینجا کمال من ندیده
۵۶
زهی اینجا جمال من ندیده
۵۷
جمال من ندیده غافلاتو
۵۸
در اینجاگاه ای بیحاصلا تو
۵۹
تو از من زنده و من از تو دیدار
۶۰
تراگویم حقیقت هر دم اسرار
۶۱
تو از من زنده و من از تو پیدا
۶۲
درونِ جان تو اینجاگه هویدا
۶۳
درون جانِ تو در گفتگویم
۶۴
نظر کن در دم عین تو هویم
۶۵
درونِ جانِ تو اینجا جلالیم
۶۶
خود اندر خودهمه عین وصالیم
۶۷
درون جان تو رخ را نمودیم
۶۸
از آن در دید تو یکتا نمودیم
۶۹
نظر کن بنده در ما باز بین ما
۷۰
دوئی منگر که ما هستیم یکتا
۷۱
دوئی منگر که ما یکتا بدیدیم
۷۲
ز پنهانی خود پیدا بدیدیم
۷۳
دوئی منگر که ما یکتای ذاتیم
۷۴
ترا اینجایگه عین صفاتیم
۷۵
دوئی منگر که ما را هست دیدار
۷۶
ز یکی مانگر ای صاحب اسرار
۷۷
دوئی منگر که ما بیچون رازیم
۷۸
که یک پنهان خود را مینوازیم
۷۹
ز یک بینان خود واقف شدستیم
۸۰
که هم از عشق خود واصف شدستیم
۸۱
بیک بینان خود اینجا عیانیم
۸۲
حقیقت بیشکی جان جهانیم
۸۳
جهان جان بما پیدا نمود است
۸۴
که ما را انتها پیدا نمود است
۸۵
اَزَل را با ابد پیوند ما دان
۸۶
حقیقت ذات ما را کل بقا دان
۸۷
منم دانای بیچون و چرایم
۸۸
که درجانها تمامت رهنمایم
۸۹
منم اللّه و رحمن و رحیمم
۹۰
ابی صورت یقین حیّ قدیمم
۹۱
بدانم راز موری در بُن چاه
۹۲
که از سرّ همه دانایم آگاه
۹۳
منم بر جمله و جمله ز من خاست
۹۴
حقیقت هرچه پنهانست و پیداست
۹۵
همه ذات من است و غیر من نیست
۹۶
یقین جمله منم هم جان و تن نیست
۹۷
مبین جان من و از من نگر تو
۹۸
ایا مؤمن اگرداری خبر تو
۹۹
همه ذات من است و غیر هم نیست
۱۰۰
چو بشناسی بعشقم بیش و کم نیست
۱۰۱
ترا اندر اَزَل بگزیدهام من
۱۰۲
درون جان حقیقت دیدهام من
۱۰۳
ز من پیدائی و پنهان شوی باز
۱۰۴
دگرباره بمن اعیان شوی باز
۱۰۵
له الملک و مرا نبود زوالم
۱۰۶
که در اعیان تجلیّ جلالم
۱۰۷
تعالی مالک الملک قدیمم
۱۰۸
که بسم اللّه رحمن و رحیمم
۱۰۹
یکی ذاتم که من اوّل ندارم
۱۱۰
ز ذات خود همه جانی برآرم
۱۱۱
یکی ذاتم که مانندم نباشد
۱۱۲
حقیقت خویش و پیوندم نباشد
۱۱۳
مبین جز ذات من اینجا هواللّه
۱۱۴
تمامم شد صفات از قل هواللّه
۱۱۵
تو ای عطار این سر میچگوئی
۱۱۶
چو بودت اوست اکنون می چه جوئی
۱۱۷
تو ای عطّار دیدار لقائی
۱۱۸
حقیقت در عیان یار خدائی
۱۱۹
تو اوئی او تو هر دو مر یکی راز
۱۲۰
حقیقت او بتو پیدا شده باز
۱۲۱
تو اوئی واصل اسرار گردت
۱۲۲
در اینجاگه بکل دیدار کردت
۱۲۳
تو اوئی واصل اعیان نمودت
۱۲۴
حقیقت کل رخ اندر جان نمودت
۱۲۵
ندیدی غیر او اکنون زاسرار
۱۲۶
تمامت سالکان کردی خبردار
۱۲۷
خبر کردی همه ذرّات عالم
۱۲۸
که هر ذرّات راگوئی دمادم
۱۲۹
عیان گفتی حقیقت راز منصور
۱۳۰
نمودی سرّ تو بی سرباز منصور
۱۳۱
حقیقت سر بخواهی باخت اینجا
۱۳۲
که یکتائی تو یکتائی تو یکتا
۱۳۳
تو یکتای تمامت سالکانی
۱۳۴
حقیقت در حقیقت جان جانی
۱۳۵
تو یکتائی و جان جان ندیده
۱۳۶
رخ او را چنین اعیان ندیده
۱۳۷
تو یکتائی و در وصل تجلّی
۱۳۸
رسیدستی بکل اصل تجلّی
۱۳۹
در اینجا یافتی و در یقین باز
۱۴۰
تراکل شد درِ عین الیقین باز
۱۴۱
در عین الیقین بر تو گشادست
۱۴۲
ترا گنج حقیقت جمله دادست
۱۴۳
در عین الیقین بگشودهٔ تو
۱۴۴
یقین گنج عیان بنمودهٔ تو
۱۴۵
در عین الیقین راکردهٔ باز
۱۴۶
نمود گنج کل را کردهٔ باز
۱۴۷
در عین الیقین جمله نمودند
۱۴۸
حقیقت در جهان برتو گشودند
۱۴۹
همه راز جهان اینجا ترا فاش
۱۵۰
شد اینجا زانکه دیدستی تو نقاش
۱۵۱
همه اسرارها بخشید یارت
۱۵۲
که او اندر ازل بُد دوستدارت
۱۵۳
دل آگاه تو معنی جانانست
۱۵۴
یقین گنجینهٔ اسرار رحمانست
۱۵۵
دل آگاه تو تا جان بدیدست
۱۵۶
درون جان تو جانان بدیدست
۱۵۷
دل آگاه تو این جمله معنی
۱۵۸
یقین بنمود از دیدار مولی
۱۵۹
دل آگاه تو گنجیست بیچون
۱۶۰
که این دُرها همی ریزد به بیرون
۱۶۱
دل آگاه توهرگز نریزد
۱۶۲
که جز جوهر از او هرگز نخیزد
۱۶۳
دل آگاه تو گنجینهٔ جانست
۱۶۴
یقین گنجینهٔ اسرار جانانست
۱۶۵
دلت گنجینهٔ جانست اینجا
۱۶۶
در او خورشید تابانست اینجا
۱۶۷
دلت گنجینهٔ نور و صفایست
۱۶۸
که در وی نورخاص مصطفایست
۱۶۹
دلت گنجینهٔ بود الهست
۱۷۰
که جان بنموده ازدیدار شاهست
۱۷۱
دل آگاه تو گنجیست از دید
۱۷۲
که میریزد چنین دُرهای توحید
۱۷۳
دل آگاه تو گنج عیانست
۱۷۴
زبان تو از آن گوهر فشانست
۱۷۵
دلت گنجینهٔ بود خدایست
۱۷۶
که مر بیچارگان را رهنمایست
۱۷۷
دلت گنجینهٔ معبود پاکست
۱۷۸
که آن گنجینه در دیدار خاکست
۱۷۹
از این گنجینه اینجا سالکانت
۱۸۰
یقین شد جوهر عین العیانت
۱۸۱
از این گنجینهٔ جوهر فشاندی
۱۸۲
بسر آخر در این حضرت نماندی
۱۸۳
از این گنجینهٔ تو خاص و هم عام
۱۸۴
مراد خویشتن یابند اتمام
۱۸۵
از این گنجینه کاینجا داد شاهت
۱۸۶
فشاندستی تو اندر خاک راهت
۱۸۷
ترا زیبد که این گنجینهٔ شاه
۱۸۸
فشانی جملگی بر سالک راه
۱۸۹
از این گنجینه اینجا سالکان را
۱۹۰
حقیقت دیده کردی جان جان را
۱۹۱
زهی واصل که اینجاگه توئی تو
۱۹۲
که بیشک محو کردستی دوئی تو
۱۹۳
زهی واصل که که کل دیدار کردی
۱۹۴
همه ذرّات را بیدار کردی
۱۹۵
زهی واصل که اصل کار داری
۱۹۶
که در جانان دلی بیدار داری
۱۹۷
زهی واصل که در یکی نمودار
۱۹۸
حقیقت دیدی اینجاگاه دلدار
۱۹۹
زهی واصل که جان بشناختی تو
۲۰۰
ز جان در جزو و کل درباختی تو
۲۰۱
دل و جانت منوّر شد حقیقت
۲۰۲
همه ذرّات تو جان شد ز دیدت
۲۰۳
دل و جانت لقای دوست دیدست
۲۰۴
چنان کاینجا لقای اوست دیدست
۲۰۵
دل و جانت چنان ازوصل جانان
۲۰۶
خبر دارند کاندر اصل جانان
۲۰۷
دل و جانت بکلّی جان بدیدند
۲۰۸
چو منصوراز حقیقت آن بدیدند
۲۰۹
دل و جانت چو منصور از یقین باز
۲۱۰
یکی دیدند در عین الیقین راز
۲۱۱
دل و جانت لقای یار دارند
۲۱۲
حقیقت نقطه و پرگار دارند
۲۱۳
دل و جانت یکی اندر یکیاند
۲۱۴
حقیقت هر دوجانان بیشکیاند
۲۱۵
دل و جانت ز ذات لامکان کل
۲۱۶
شده یکی عیان کون و مکان کل
۲۱۷
دل و جان تو هر دو نور عشقند
۲۱۸
حقیقت بیشکی منصور عشقند
۲۱۹
زهی منصور اعیان خراسان
۲۲۰
که تو داری حقیقت همدم آن
۲۲۱
دم او از تو پیدا شد در اینجا
۲۲۲
فکندستی کنون توشورو غوغا
۲۲۳
دم او از تو پیدا شد عیانی
۲۲۴
چو او گفتی همه راز نهانی
۲۲۵
دم او از تو پیدا شد در اسرار
۲۲۶
حقیقت کردهٔ بر جمله اظهار
۲۲۷
دم او از تو پیدا شد که جانها
۲۲۸
نمودار تو یکتا شد چو یکتا
۲۲۹
دم او از تو پیدای جهان است
۲۳۰
که میدانی که جمله جان جانست
۲۳۱
تو میدانی که دیدستی یقین تو
۲۳۲
حقیقت در درونت بیشکی تو
۲۳۳
تو میدانی حقیقت سرّ جانان
۲۳۴
دمادم میکنی بر جمله اعیان
۲۳۵
تو میدانی حقیقت راز اوّل
۲۳۶
که گفتی در عیان اعزاز اوّل
۲۳۷
تو میدانی که اوّل آخر کار
۲۳۸
یکی دیدی حقیقت جمله دلدار
۲۳۹
تو میدانی که سرّ لامکانی
۲۴۰
که این دُرهای معنی میفشانی
۲۴۱
تو میدانی که خود بشناختستی
۲۴۲
بآخر خویش در وی باختستی
۲۴۳
تو میدانی حقیقت جوهر دوست
۲۴۴
در این دنیا و دیدی مغز در پوست
۲۴۵
تو دیدستی جمال بی نشانی
۲۴۶
که امروز از حقیقت اونشانی
۲۴۷
تو از او، او ز تو پیدا حقیقت
۲۴۸
تو عین دید او یکتا حقیقت
۲۴۹
که عطّارست ذات بود اللّه
۲۵۰
در اینجا بیشکی و گشته آگاه
۲۵۱
تو آگاهی ز ذات اینجایگه تو
۲۵۲
یقین دیدی عیان دیدار شه تو
۲۵۳
تو آگاهی ز ذات و هم صفاتت
۲۵۴
که میگوئی بیان ازنور ذاتت
۲۵۵
که دانستست در این دنیای غدّار
۲۵۶
که تو داری جمال طلعت یار
۲۵۷
جمال طلعت جانان تو داری
۲۵۸
حقیقت در جان کل آن تو داری
۲۵۹
جمال طلعت جانان نمودی
۲۶۰
دو عالم را یقین زینسان نمودی
۲۶۱
جمال طلعت ز دیدار
۲۶۲
همه ذرّات را کردی خبردار
۲۶۳
جمال طلعت جانان در اعیان
۲۶۴
نمودی در یقین جمله بدیشان
۲۶۵
که تو داری حقیقت دید دیدار
۲۶۶
یقین خواهی شد اینجا ناپدیدار
۲۶۷
حدیث وصل اینجاگه یقین است
۲۶۸
که ذرّات حقیقت پیش بین است
۲۶۹
تو مرد پیش بینان جهانی
۲۷۰
که اسرار حقیقت را تو دانی
۲۷۱
تو مرد پیش بینانی در اینجا
۲۷۲
حقیقت سرّ پنهانی در اینجا
۲۷۳
حقیقت پیش بینان جهان را
۲۷۴
در اینجاگه تو کردستی عیان را
۲۷۵
حقیقت پیش بینان جمله دیدی
۲۷۶
یکی اندر یکیشان جمله دیدی
۲۷۷
همه ارواح دیدی انبیا را
۲۷۸
دراینجاگه تو دیدی آشکارا
۲۷۹
همه ارواح صدّیقان این راه
۲۸۰
تو دیدی وشدی از جمله آگاه
۲۸۱
همه ارواح صدّیقان اسرار
۲۸۲
ترا اینجایگه آمد پدیدار
۲۸۳
همه ارواح مردان جهان تو
۲۸۴
درون خویشتن دیدی عیان تو
۲۸۵
همه ارواح اندر تست موجود
۲۸۶
کز اینسان یافتستی جمله مقصود
۲۸۷
همه ارواح را اینجا حقیقت
۲۸۸
ز یکی گشته اینجاگه پدیدت
۲۸۹
پدیدارست در تو جمله ارواح
۲۹۰
حقیقت انبیا و عین اشباح
۲۹۱
پدیدارست در تو جمله مردان
۲۹۲
حقیقت انبیا و اولیا زان
۲۹۳
تر اینجا پدیدارست در یک
۲۹۴
که احمد در حقیقت دید بیشک
۲۹۵
ترا اینجاست زان زیشان ندیدی
۲۹۶
تو از آنسان بجانان کل رسیدی
۲۹۷
ترا اینجاست وصل و روشنائی
۲۹۸
حقیقت نور دیدار خدائی
۲۹۹
ترا اینجاست بود کل مسلّم
۳۰۰
که دیدستی زخود دیدار آدم
۳۰۱
ترا اینجاست آدم آشکاره
۳۰۲
تو در او او بتو اینجا نظاره
۳۰۳
ترا اینجاست آدم تا که دیدی
۳۰۴
که در دم دید آدم را بدیدی
۳۰۵
ترا اینجاست آدم جنّت اینجاست
۳۰۶
حقیقت مر ترا این قربت اینجاست
۳۰۷
ترا اینجاست آدم تا بدانی
۳۰۸
دم تست و یقین زاندم عیانی
۳۰۹
ترا اینجاست نوح برگزیده
۳۱۰
ازآنی تو جمال روح دیده
۳۱۱
ترا اینجاست آن دیدار نوحست
۳۱۲
ازآنت این همه فتح و فتوحست
۳۱۳
ترا اینجاست نوح و بحر و کشتی
۳۱۴
که در دریای جانان برگذشتی
۳۱۵
ترا اینجاست شیث راز دیده
۳۱۶
جمال او درونت باز دیده
۳۱۷
ترا اینجاست ابراهیم از آذر
۳۱۸
فتاده در درون در عین آذر
۳۱۹
ترا اینجاست ابراهیم خلّت
۳۲۰
در این آتش رسیده سوی قربت
۳۲۱
ترا اینجاست ابراهیم در تن
۳۲۲
شود در عاقبت اینجا بت اشکن
۳۲۳
ترا اینجاست اسمیعیل در جان
۳۲۴
که خواهدکردش ابراهیم قربان
۳۲۵
ترا اینجاست اسمیعیل تحقیق
۳۲۶
بخواهد گشت کشته زو توفیق
۳۲۷
ترا اینجاست اسحق گزیده
۳۲۸
که اندر عشق گردد سر بُریده
۳۲۹
ترا اینجاست اسحق وفادار
۳۳۰
ز جانان زندگی یابد دگر بار
۳۳۱
ترا اینجاست یعقوب جفاکش
۳۳۲
ز عشق یوسف اندر صد جفا خَوش
۳۳۳
ترا اینجاست یعقوب و یقین است
۳۳۴
که یوسف او کنون کلّی بدیدست
۳۳۵
ترا اینجاست یعقوب ازنمودار
۳۳۶
بدیده باز یوسف را دگر بار
۳۳۷
ترا اینجاست موسی بر سر طور
۳۳۸
حقیقت رازگویان غرقهٔ نور
۳۳۹
ترا اینجاست موسی رخ نموده
۳۴۰
ابا حق دمبدم پاسخ نموده
۳۴۱
ترا اینجاست موسی صاحب راز
۳۴۲
حقیقت پرده کرده از رخ او باز
۳۴۳
ترا اینجاست موسی راز دیده
۳۴۴
جمال شاه اینجا باز دیده
۳۴۵
ترا اینجاست موسی عشق جانان
۳۴۶
حقیقت یافته دیدار اعیان
۳۴۷
ترا اینجاست ایّوب و شده خوب
۳۴۸
رسیده بیشکی در وصل محبوب
۳۴۹
ترا اینجاست جرجیس عیانی
۳۵۰
ز کشتن یافت او راز نهانی
۳۵۱
ترا اینجاست جرجیس دمادم
۳۵۲
شده زنده یقین از عین آندم
۳۵۳
ترا اینجاست صالح صاحب راز
۳۵۴
حقیقت یافته ناقه دگر باز
۳۵۵
ترا اینجاست زکریا زنده گشته
۳۵۶
درون آن شجر تابنده گشته
۳۵۷
ترا اینجا است خضر و آب حیوان
۳۵۸
حقیقت خورده دیده جان جانان
۳۵۹
ترا اینجا است عیسی روحِ اَللّه
۳۶۰
حقیقت روح از اللّه آگاه
۳۶۱
ترا اینجا است دیدار محمد(ص)
۳۶۲
حقیقت جمله اسرار محمد(ص)
۳۶۳
ترا اینجا است مردیدار حیدر
۳۶۴
گشاده بر تو ای عطّار او در
۳۶۵
ترا اینجا است فرزندان ایشان
۳۶۶
یقین دیدار حُسنت ای دُر افشان
۳۶۷
ترا اینجا است دیدار همه دید
۳۶۸
که میبینی یکی زیشان ز توحید
۳۶۹
ز توحید حقیقت جمله دیدی
۳۷۰
از آن اینجا بکام دل رسیدی
۳۷۱
ز توحید حقیقت وصل ایشان
۳۷۲
ترا پیداست اینجا اصل ایشان
۳۷۳
ز توحید حقیقت باز دیدی
۳۷۴
که ایشان در درونت راز دیدی
۳۷۵
درون تو کنون دیدار ایشانست
۳۷۶
حقیقت این همه اسرار ایشانست
۳۷۷
درون تو بکلّی راز دریافت
۳۷۸
از ایشان اندر اینجاگه خبر یافت
۳۷۹
درون تو از ایشان یافت جانان
۳۸۰
که ایشانند اندر جمله حیران
۳۸۱
چو خورشیدند ایشان جمله در کل
۳۸۲
حقیقت بودشان برداشته ذل
۳۸۳
چو خورشیدند ایشان سوی افلاک
۳۸۴
حقیقت در همه ذرّات افلاک
۳۸۵
چو خورشیدند ایشان مر سر افراز
۳۸۶
حقیقت نور افکنده همه راز
۳۸۷
چو خورشیدند ایشان نور عالم
۳۸۸
حقیقت جملگی منشور عالم
۳۸۹
چو خورشیدند ایشان نور تابان
۳۹۰
حقیقت بر همه ذرّات انسان
۳۹۱
چو خورشیدند اگر بینی تو این راز
۳۹۲
حقیقت همچو من اندر یقین باز
۳۹۳
چو خورشیدند اگر دانستهٔ تو
۳۹۴
چگویم چونکه نتوانستهٔ تو
۳۹۵
برو خاموش شو تا سِرّ ندیدی
۳۹۶
حقیقت بودشان ظاهر ندیدی
۳۹۷
برو خاموش شو چون میندانی
۳۹۸
که بیشک خوار و سرگردان جانی
۳۹۹
برو خاموش شو در سرّ اسرار
۴۰۰
که تا گردی مگر روزی خبردار
۴۰۱
برو خاموش شو وز این مزن دم
۴۰۲
که تا یابی مگر بوئی از آن دم
۴۰۳
برو خاموش شو تا راز بینی
۴۰۴
مگر آخر تو این سرّ باز بینی
۴۰۵
برو خاموش شو اندر شریعت
۴۰۶
که ناگاهی شود این سرّ پدیدت
۴۰۷
برو خاموش شو اینجا بتحقیق
۴۰۸
که درآخر ترا بخشند توفیق
۴۰۹
برو خاموش شو در عالم ای یار
۴۱۰
که تا آخر شوی زین سر خبردار
۴۱۱
برو خاموش شو ای بیوفا تو
۴۱۲
سَرِ اسرارِ شرع مصطفی تو
۴۱۳
سرِ اسرارِ شرع مصطفی یاب
۴۱۴
در آخر از حقیقت وصل دریاب
۴۱۵
سپر راه شریعت کآخر کار
۴۱۶
برون آئی یقین از عین پندار
۴۱۷
سپر راه شریعت همچو منصور
۴۱۸
که ناگاهی نماید بیشکی نور
۴۱۹
بنور شرع ایشان را بیابی
۴۲۰
درون خویشتن زینسان بیابی
۴۲۱
بنور شرع اصل ذات ایشان
۴۲۲
همه در خود نظر کن بیشکی آن
۴۲۳
همه در خود بیاب و زنده دل شو
۴۲۴
در اینجا بیحجاب آب و گل شو
۴۲۵
همه در خود بیاب اینجا حقیقت
۴۲۶
که در تست این همه یکتا حقیقت
۴۲۷
همه در خود بیاب اینجایگه دوست
۴۲۸
که تا چون مغز بیرون آئی از پوست
۴۲۹
همه در خود بیاب اینجا بتحقیق
۴۳۰
که در اینجا توانی یافت توفیق
۴۳۱
همه در خود بیاب و آشنا شو
۴۳۲
در اینجاگاه دیدار لقا شو
۴۳۳
همه در خود بیاب و گرد جانان
۴۳۴
که تا یابی حقیقت فرد جانان
۴۳۵
همه در خود بیاب و ذات بیچون
۴۳۶
حقیقت خویشتن بین بیچه و چون
۴۳۷
همه در خود بیاب اینجا بیان تو
۴۳۸
حقیقت بین در اینجا جان جان تو
۴۳۹
همه در خود بیاب اینجا عیان ذات
۴۴۰
حقیقت بیشکی خورشید آیات
۴۴۱
همه در خود بیاب و گرد واصل
۴۴۲
که مقصود است در تو جمله حاصل
۴۴۳
ترا اینجاست مقصود ای خردمند
۴۴۴
حقیقت عین معبود ای خردمند
۴۴۵
ترا اینجاست مقصود و ندیدی
۴۴۶
ترا اینجاست معبود و ندیدی
۴۴۷
ترا معبود اینجایست بنگر
۴۴۸
حقیقت بود پیدایست بنگر
۴۴۹
ترامعبود اینجاست او نظر کن
۴۵۰
وجود و جان وخود را در خبر کن
۴۵۱
ترا معبود اینجایست دریاب
۴۵۲
ز دیدار نمود جان خبر یاب
۴۵۳
نمود جان ازو بین و دل خویش
۴۵۴
که او معبود هردوحاصل خویش
۴۵۵
از این هر دو در اینجاگه بیابی
۴۵۶
اگراینجا دل آگه بیابی
۴۵۷
دل آگاه میباید در این راز
۴۵۸
که دریابد وصال اینجایگه باز
۴۵۹
دل آگاه میباید در اینجا
۴۶۰
که این در بازبگشاید در اینجا
۴۶۱
دل آگاه میباید در این سر
۴۶۲
که اسرارش همه آمد بظاهر
۴۶۳
دل آگاه میباید در اعیان
۴۶۴
که در خود بازیابد بیشکی جان
۴۶۵
دل آگاه میباید که دلدار
۴۶۶
درون او شود اینجا پدیدار
۴۶۷
دل آگاه میباید که بیچون
۴۶۸
نماید رویش اینجا بیچه و چون
۴۶۹
دل آگاه میباید چو عطّار
۴۷۰
که بروی کشف گردد جمله اسرار
۴۷۱
دل آگاه میباید ز توحید
۴۷۲
که یکی یابد اینجاگاه در دید
۴۷۳
دل آگاه میباید چو آدم
۴۷۴
که اینجاگه خبر یابد دمادم
۴۷۵
دل آگاه میباید که چون نوح
۴۷۶
در این دریا بیاید قوّت روح
۴۷۷
دل آگاه میباید که در راز
۴۷۸
چو ابراهیم یابد سرّ او باز
۴۷۹
دل آگاه میباید که ازجان
۴۸۰
چو اسمعیل گردد عین قربان
۴۸۱
دل آگاه میباید در آفاق
۴۸۲
که گردد سر بریده همچو اسحاق
۴۸۳
دل آگاه میباید که محبوب
۴۸۴
شود در عاقبت مانند ایّوب
۴۸۵
دل آگاه میباید چو موسی
۴۸۶
که گردد سوی طور عشق یکتا
۴۸۷
دل آگاه میباید در این راه
۴۸۸
که بیرون آید و گردد یقین شاه
۴۸۹
دل آگاه میباید چو یوسف
۴۹۰
که شاهی یابد اینجا بی تأسّف
۴۹۱
دل آگاه میباید چو ایّوب
۴۹۲
که طالب آید و گردد چو مطلوب
۴۹۳
دل آگاه میباید چو صالح
۴۹۴
که گردد در یقین عین مصالح
۴۹۵
دل آگاه میباید نظاره
۴۹۶
زکریاوار گشته پاره پاره
۴۹۷
دل آگاه میباید چو عیسی
۴۹۸
که در یابد حقیقت قرب اعلی
۴۹۹
دل آگاه میباید چو احمد
۵۰۰
که باشد در عیان کل مؤیّد
۵۰۱
دل آگاه میباید چو حیدر
۵۰۲
که دریابد حقایق را سراسر
۵۰۳
دل آگاه همچون مرتضی کو
۵۰۴
که تا بیخود شود گردد خدا او
۵۰۵
دل آگاه میباید حَسَن وار
۵۰۶
که جام زهر نوشد از کف یار
۵۰۷
دل آگاه میباید حسینی
۵۰۸
شهید عشق گشتن بهر دینی
۵۰۹
دل آگاه میباید چو اصحاب
۵۱۰
که دریابند خورشید جهانتاب
۵۱۱
دل آگاه میباید چو منصور
۵۱۲
که صورت محو گرداند سوی نور
۵۱۳
دل آگاه منصور ار بدانی
۵۱۴
حقیقت بازدانی این معانی
۵۱۵
دل آگاه او اسرار دیدست
۵۱۶
در اینجا و در آنجا یاردیدست
۵۱۷
دل آگاه او یکتا از آن شد
۵۱۸
که ازمعنی ز صورت بی نشان شد
۵۱۹
دل آگاه او اسرار جان یافت
۵۲۰
درون جان خود او جان جان یافت
۵۲۱
دل آگاه او اللّه دریافت
۵۲۲
حقیقت تخت دل آن شاه دریافت
۵۲۳
دل آگاه او دم از خدا زد
۵۲۴
حقیقت عین صورت بر فنا زد
۵۲۵
دل آگاه او دم زد ز بیچون
۵۲۶
حقیقت کار خود بستد ز بیچون
۵۲۷
دل آگاه او دم زد ز دلدار
۵۲۸
ز شوق یار آمد بر سردار
۵۲۹
دل آگاه او اعیان ذاتست
۵۳۰
که هم جانان و هم پنهان ذاتست
۵۳۱
دل آگاه او اینجا اناالحق
۵۳۲
زد اندر دار و گفت او رازِ مطلق
۵۳۳
دل آگاه او از صورت خویش
۵۳۴
حجابی یافت آن برداشت از پیش
۵۳۵
دل آگاه میباید ز صورت
۵۳۶
که تا این سر بداند بی نفورت
۵۳۷
هر آنکواین حقیقت یافت سرباز
۵۳۸
چو او بردار آمد گشت جانباز
۵۳۹
هر آنکو این حقیقت یافت در خویش
۵۴۰
حجاب جسم و جان برداشت از پیش
۵۴۱
هر آنکو این حقیقت در نظر یافت
۵۴۲
حقیقت جملگی اندر نظر یافت
۵۴۳
هر آنکو عاشق منصور جان شد
۵۴۴
چو او اینجا ز صورت بی نشان شد
۵۴۵
هر آنکو عاشق منصور جان است
۵۴۶
حقیقت دان که از خود بی نشانست
۵۴۷
هر آنکو دم زد اینجا بازدید او
۵۴۸
حقیقت درعیان این راز دید او
۵۴۹
هر آنکو غیر از این چیز دگر دید
۵۵۰
حقیقت هیچ بیشک در نظر دید
۵۵۱
وصال اینجا است از منصور حلّاج
۵۵۲
نمیخواهی که اندر فرق جان تاج
۵۵۳
نهی دم زین مزن در صورت خویش
۵۵۴
حقیقت فاش بشنو مرد درویش
۵۵۵
چه به زین دوست میداری در اینجا
۵۵۶
که مر این پرده برداری در اینجا
۵۵۷
چه به زین دوست میداری که از یار
۵۵۸
شوی اینجا چو او بیشک خبردار
۵۵۹
چه به زین دوست میداری بدنیا
۵۶۰
که میبینی در او دیدار مولا
۵۶۱
چه به زین دوست میداری حقیقت
۵۶۲
که آمد بی نشان اینجا بدیدت
۵۶۳
چه به زین دوست میداری که در دل
۵۶۴
عیان دلدار بینی دوست حاصل
۵۶۵
چه به زین دوست میداری که در جان
۵۶۶
حقیقت یابی اندر روی جانان
۵۶۷
چه به زین دوست میداری در این سِر
۵۶۸
که مر دلدار خود در عین ظاهر
۵۶۹
چه به زین دوست میداری تو رهبر
۵۷۰
که مردلدار خود یابی تو در بر
۵۷۱
چه به زین دوست میداری تو دریاب
۵۷۲
یقین او تست اینجاگه خبریاب
۵۷۳
چه به زین دوست میداری بگو باز
۵۷۴
که روی جان جان بینی بجان باز
۵۷۵
همه وصلست هجران رفت از پیش
۵۷۶
همه جانست مر جان رفت از پیش
۵۷۷
همه وصلست و دیدارست اینجا
۵۷۸
دلت جانانه پندار است اینجا
۵۷۹
همه وصلست ودیدارست بیچون
۵۸۰
ولیکن تو شده اینجا دگرگون
۵۸۱
همه وصلست هجران را رها کن
۵۸۲
درون جان و دل را با صفا کن
۵۸۳
همه وصلست اندر خویش بنگر
۵۸۴
تو داری یار اندر پیش بنگر
۵۸۵
همه وصلست اندر جان و در دل
۵۸۶
شده مقصود اینجا جمله حاصل
۵۸۷
همه وصلست اینجا واصلی نیست
۵۸۸
که دریابد که جمله جز بلی نیست
۵۸۹
همه وصلست و یکی در یکی است
۵۹۰
بنزد واصلان آن بیشکی است
۵۹۱
همه وصلست و واصل یافته دوست
۵۹۲
که میداند که دید جملگی اوست
۵۹۳
همه وصلست و واصل راه دیده
۵۹۴
حقیقت دید جمله شاه دیده
۵۹۵
همه وصلست و واصل در عیانست
۵۹۶
ولیکن او ز کلّی بی نشانست
۵۹۷
همه وصلست وواصل راز دیدست
۵۹۸
همه در خویشتن او باز دیدست
۵۹۹
همه وصلست وواصل عاشق خویش
۶۰۰
حجاب جسم و جان برداشت از پیش
۶۰۱
همه وصلست و عاشق واصل یار
۶۰۲
نمیبیند به جز کل حاصل یار
۶۰۳
همه وصلست در دیدار دیده
۶۰۴
در اینجا بود خود او یار دیده
۶۰۵
همه وصلست اندر بی نشانی
۶۰۶
از آن وصلست آن جمله معانی
۶۰۷
همه وصلست اینجا گاه بنگر
۶۰۸
ترا گفتم دل آگاه بنگر
۶۰۹
همه وصلست و جانان رخ نموده
۶۱۰
ترا این جمله خود پاسخ نموده
۶۱۱
همه وصلست و جانانست اینجا
۶۱۲
بدان جان در تو اعیانست اینجا
۶۱۳
همه وصلست و جانان راز بنمود
۶۱۴
ترا انجام و هم آغاز بنمود
۶۱۵
همه وصلست و جانان گفتگویست
۶۱۶
حقیقت چرخ سرگردان چو گویست
۶۱۷
همه وصلست اشیا را یکایک
۶۱۸
همه در وصل گردانند بیشک
۶۱۹
همه در وصل گردانند نایافت
۶۲۰
مگر جان اندر این معنی خبریافت
۶۲۱
همه در وصل اندر جستجویند
۶۲۲
نمیدانند و کل دیدار اویند
۶۲۳
همه در وصل گردانند اینجا
۶۲۴
مر این سر را نمیدانند اینجا
۶۲۵
همه در وصل با دلدار خویشند
۶۲۶
نمیدانند عیان با یار خویشند
۶۲۷
همه در وصل گردانند در راز
۶۲۸
همی جویند وصل از جان جان باز
۶۲۹
همه در وصل وصل اندر همه دید
۶۳۰
حقیقت اصل اصل اندر همه دید
۶۳۱
همه در وصل گردان الهند
۶۳۲
یقین در عشق سرگردان شاهند
۶۳۳
همه در وصل میگردند از آن دید
۶۳۴
حقیقت در عیان سرّ توحید
۶۳۵
همه در وصل میگردند اینجا
۶۳۶
حقیقت جمله اندر شور و غوغا
۶۳۷
همه در وصل بیچونند حیران
۶۳۸
تو داری زانکه بیرونند حیران
۶۳۹
حقیقت وصل کل در اندرونست
۶۴۰
نداند هیچکس کین سر چگونست
۶۴۱
حقیقت وصل کل دریاب در جان
۶۴۲
حقیقت اندر اینجا یاب هر آن
۶۴۳
زهی اسرار پنهان آشکاره
۶۴۴
که شد چرخ فلک در وی نظاره