Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست
۲
که از شوقش حقیقت چرخ گردانست
۳
زهی اسرار کاینجا روی بنمود
۴
در عطّار اینجاگاه بگشود
۵
زهی عطّار کاینجا کس ندیدست
۶
که مر عطّار را کلی بدیدست
۷
حقیقت سرّ اسرار خدائی
۸
درون ماست اینجا روشنائی
۹
حقیقت سرّ او اینجا مرا روی
۱۰
نمودارست اندر گفت و در گوی
۱۱
چنان در سرّ اسرار عیانم
۱۲
که هر دم جوهری دیگر فشانم
۱۳
حقیقت سرّ او ما راست تحقیق
۱۴
که گوئی مر مراد اوست توفیق
۱۵
بسی گفتند از این اسرار هرگز
۱۶
کسی اینجا نگفت و عقل عاجز
۱۷
شدست و سرّ این اسرار بیچون
۱۸
فروماندست عقل اینجای در خون
۱۹
فروماندست عقل ره نبرده
۲۰
حقیقت ره بسوی شه نبرده
۲۱
فروماندست عقل اندر جدائی
۲۲
ندارد با حقیقت آشنائی
۲۳
فروماندست عقل مانده حیران
۲۴
در این اسرارهای جان جانان
۲۵
فروماندست عقل و ناپدیدست
۲۶
حقیقت عشق در گفت وشنیدست
۲۷
فروماندست عقل عشق گفتار
۲۸
مر این دُرها همی ریزد در اسرار
۲۹
حقیقت عشق بشنفت این همه راز
۳۰
که عشق اینجایگه دیدست کل باز
۳۱
حقیقت عقل بشنفت و خبر یافت
۳۲
یقین دیدار آخر در نظر یافت
۳۳
ز عشقی واصلی پیداست امروز
۳۴
ولیکن در درون شیداست امروز
۳۵
ز عشقش وصل پنهان و عیان شد
۳۶
از آن حیران و سرگردان از آن شد
۳۷
ز عشقش گرچه بنمودست اسرار
۳۸
ولیکن در عیان در عین پندار
۳۹
بماندست آنچنان اینجایگه عقل
۴۰
نمیآید برون از دین نقل
۴۱
نمیآید برون از پردهٔ راز
۴۲
که دریابد چو عشق اعیان کل باز
۴۳
نمیآید برون تا راز بیند
۴۴
حقیقت همچو عشق او باز بیند
۴۵
نمیآید برون از عین پندار
۴۶
که تا بیند در اینجاگه رخ یار
۴۷
نمیآید برون از عین هستی
۴۸
که بگذارد در اینجا بت پرستی
۴۹
نمیآید برون از دیدن خود
۵۰
فروماندست اندر نیک و در بد
۵۱
نمیآید برون از پرده اکنون
۵۲
حقیقت خویشتن گم کرده اکنون
۵۳
نمیآید برون ازوصل دلدار
۵۴
نیابد او بکلّی وصل دلدار
۵۵
اگرچه وصل دارد زندگی او
۵۶
نبیند اندر اینجا بیشکی او
۵۷
اگرچه وصل دارد در خدائی
۵۸
نمیبیند تمامت روشنائی
۵۹
اگرچه وصل دارد از رخ یار
۶۰
فرومانداست او در پاسخ یار
۶۱
اگرچه وصل دارد از حقیقت
۶۲
فروماندست در عین شریعت
۶۳
اگرچه وصل دارد در یقین او
۶۴
ندیدست از عیان عین الیقین او
۶۵
حقیقت آنگهی او وصل یابد
۶۶
اگر پرده بکل بیرون شتابد
۶۷
درون اندرون گرداند از دید
۶۸
گلی گردد عیان در سرّ توحید
۶۹
یکی گردد چو عشق اندر نمودار
۷۰
به یکباره برون آید ز پندار
۷۱
یکی گردد ز عشق از راز جانان
۷۲
شود ازدیدن خود عقل پنهان
۷۳
زند خود را ابر عشق حقیقی
۷۴
کند با او حقیقت هم رفیقی
۷۵
یکی گردد ابا عشق نظر باز
۷۶
شود تا باز بیند از نظر باز
۷۷
ولیکن عقل در اعیانِ دیدست
۷۸
حقیقت درهمه گفت و شنیدست
۷۹
ندارد زهره اندر پرده مانده است
۸۰
از آن اینجای بی گم کرده مانده است
۸۱
ندارد زهره اندر آخر کار
۸۲
که برگردد حجاب از پرده یکبار
۸۳
ندارد زهره تا دیدار گردد
۸۴
ز دید عشق کلّی یار گردد
۸۵
ندارد زهره در سودای جانان
۸۶
که تاگردد عیان یکتای جانان
۸۷
ندارد زهره تا اسرار بیند
۸۸
برون آید زخویش و یار بیند
۸۹
ندارد زهره تا جانان شود کل
۹۰
ز دید خویشتن اعیان شود کل
۹۱
حقیقت عقل اینجا بازمانده است
۹۲
اگرچه صاحب اندر راز ماندست
۹۳
حقیقت عقل در نابود بود است
۹۴
که اسرارجهان از وی گشود است
۹۵
حقیقت وصل کل حاصل شود باز
۹۶
که او را جملگی حاصل بود باز
۹۷
حقیقت عقل وصل آنگه بیاید
۹۸
که کل در سوی ذات خودشتابد
۹۹
نگردد باز تا دیدار بیند
۱۰۰
نمود خویشتن را یار بیند
۱۰۱
نگردد باز از آن سررشتهٔ راز
۱۰۲
وصال خویشتن اینجایگه باز
۱۰۳
نگرددباز اینجا تا زاعیان
۱۰۴
بیابد او نشان در قربتِ جان
۱۰۵
وصال یار آندم باز یابد
۱۰۶
که اندر ذات خود را راز یابد
۱۰۷
وصال عقل در یکیست پیدا
۱۰۸
چو اندر ذات کل گردد هویدا
۱۰۹
وصال عقل در یکیست موجود
۱۱۰
چو اندر ذات یابد عین معبود
۱۱۱
وصال عقل در ذاتست بیشک
۱۱۲
که اندر ذات بیند بیشکی یک
۱۱۳
وصال عقل عقل در ذاتست اینجا
۱۱۴
ولی در عین ذرّاتست اینجا
۱۱۵
از این ذرّات بیرون شو تو ای دوست
۱۱۶
حقیقت مغز بنگر هم تو ای دوست
۱۱۷
از این ذرّات بیرون شو تو ازعقل
۱۱۸
بگو تا چند مانی اندر این نقل
۱۱۹
از این ذرّات بیرون یقین تو
۱۲۰
وصال خویشتن را بازبین تو
۱۲۱
از این ذرّات بیرون شو تو در راز
۱۲۲
حقیقت باز بین ز انجام وآغاز
۱۲۳
از این ذرّات بیرون شو تو از دید
۱۲۴
یکی بنگر ز جانان جمله توحید
۱۲۵
از این ذرّات بیرون آی و ره کن
۱۲۶
ز پردههان تو قصدبارگه کن
۱۲۷
از این ذرّات بیرون آی و ره کن
۱۲۸
ز دید روی خود در شه نگه کن
۱۲۹
از این ذرّات بیرون آی و بشتاب
۱۳۰
یقینِ بارگاه شاه دریاب
۱۳۱
از این ذرّات بیرون آی آگاه
۱۳۲
نظر کن درحقیقت مر رخ شاه
۱۳۳
چرا در عین ذرّاتی گرفتار
۱۳۴
حقیقت بشنو این معنی ز عطّار
۱۳۵
همه در تست عقل و تو سوی جان
۱۳۶
حقیقت در دل اسرار پنهان
۱۳۷
همه در تست و تو در دل بمانده
۱۳۸
چنین فارغ در آب و گل بمانده
۱۳۹
همه در تست و تو در گفتگوئی
۱۴۰
حقیقت یار در تست و نجوئی
۱۴۱
حقیقت یار با تست اندر این دید
۱۴۲
توئی اندر عیان سرّتوحید
۱۴۳
حقیقت یار با تست اندر این راه
۱۴۴
توئی اندر عیان سرّ اللّه
۱۴۵
حقیقت یار با تست و ندانی
۱۴۶
چنین غافل زگفت او بمانی
۱۴۷
همه گفتار تو گفتار یار است
۱۴۸
عیان دیدار تودیدار یار است
۱۴۹
همه گفتار تو از یار بود است
۱۵۰
که او درتو در این گفت و شنودست
۱۵۱
همه گفتار تو زو هست پیدا
۱۵۲
چرا تو ماندهٔ در شور و غوغا
۱۵۳
همه گفتار تو زو هست موجود
۱۵۴
چرا تو می نه بینی عین مقصود
۱۵۵
همه گفتار تو سرّ اله است
۱۵۶
حقیقت در تو مر دیدار شاه است
۱۵۷
همه گفتار تو اندر نهانست
۱۵۸
ولیکن مر مرا راز نهانست
۱۵۹
همه گفتار تو اینجاست در یاب
۱۶۰
که محبوبت عیان پیداست دریاب
۱۶۱
اگرچه گفتهٔ بسیار ازخود
۱۶۲
که نیکی حقیقت گفتهٔ بد
۱۶۳
گهی در عین پنداری بمانده
۱۶۴
گهی در سرّ اسراری بمانده
۱۶۵
گهی در عشق کلّی محو گردی
۱۶۶
نمودخویشتن را در نوردی
۱۶۷
گهی در خویشتن در تک و تازی
۱۶۸
ز تست اینجایگه هم ترکتازی
۱۶۹
گهی مستی گهی هشیار مانده
۱۷۰
گهی درخانقه آوار مانده
۱۷۱
گهی در لذّت حسنی گرفتار
۱۷۲
گهی اندر خراباتی تو در کار
۱۷۳
گهی در علم و تحصیل داری
۱۷۴
گهی در عین خود تبدیل داری
۱۷۵
گهی چون جبرئیلی مانده در راز
۱۷۶
گهی در عشقی و گه سوز در ساز
۱۷۷
گهی اندر گمان گاهی یقینی
۱۷۸
حقیقت گرچه عقل پیش بینی
۱۷۹
بهردم هر صفت داری دراینجا
۱۸۰
اگرچه معرفت داری در اینجا
۱۸۱
اگرچه معرفت داری جهانی
۱۸۲
حقیقت مینداری کل عیانی
۱۸۳
نداری هیچ اگر بیرون کَوْنی
۱۸۴
که هر دم ماندهٔ در لَوْن و لَوْنی
۱۸۵
بسی گفتی تو از هر معرفت باز
۱۸۶
بسی گشتی تو اندر هر صفت باز
۱۸۷
نه آن بُد از چه بُد کین راز گفتی
۱۸۸
ولیکن هر حقیقت باز گفتی
۱۸۹
یقین دان عقل چندین گفتهٔ تو
۱۹۰
که دُرّ راز اینجا سُفتهٔ تو
۱۹۱
اگرچه راه سالک را حجابی
۱۹۲
از آن کاینجا تودر بند حسابی
۱۹۳
کتاب صورتی بر ساختستی
۱۹۴
همه ای عقل تو پرداختستی
۱۹۵
کتاب صورتی اینجایگه تو
۱۹۶
بسی تقریر کردی نزد شه تو
۱۹۷
دوانی هر صفت در هوی رازی
۱۹۸
برآنی هر صفت چون شاهبازی
۱۹۹
بهرجائی روی بهر طلب تو
۲۰۰
حقیقت آمدی عین ادب تو
۲۰۱
ادب از تست و عزت از تو پیداست
۲۰۲
حقیقت نیز قربت از تو پیداست
۲۰۳
نمود او پئی از اصل موجود
۲۰۴
تو پیدا آمدی اوّل ز معبود
۲۰۵
از اوّل آمدی پیدا یقین تو
۲۰۶
از آن درکایناتی پیش بین تو
۲۰۷
حقیقت حق تعالی میشناسی
۲۰۸
بقدر خویش اینجا ناسپاسی
۲۰۹
یقین دانندهٔ بسیار چیزی
۲۱۰
از آن در عقل تو شیئی عزیزی
۲۱۱
عزیزت کرد اینجا بهر دیدار
۲۱۲
تو آوردی یقین معنی بدیدار
۲۱۳
عزیزت کرد از بهر جان تو
۲۱۴
ولیکن میشوی هر دم نهان تو
۲۱۵
عزیزت کرد او را تا بدانی
۲۱۶
کنون درجوهر کل راز دانی
۲۱۷
کنون ای عقل مر عطّار دیدی
۲۱۸
تو او را صاحب اسرار دیدی
۲۱۹
حقیقت او بتو اینجا یقین یافت
۲۲۰
که جان تو در اینجا پیش بین یافت
۲۲۱
ز تو بنمود اسرار یقین باز
۲۲۲
ز عشق اعیان شدش عین الیقین باز
۲۲۳
اگرچه تو خلاف عقل بودی
۲۲۴
کنون چون سرّ کل از وی شنودی
۲۲۵
خلاف از پیش خودبردار اینجا
۲۲۶
نظر در سوی خود بگمار اینجا
۲۲۷
بنور او ابا او آشنا گرد
۲۲۸
ابا او شو درین دیدار کل فرد
۲۲۹
بنور او حقیقت خویشتن یاب
۲۳۰
عیان خویشتن درجان و تن یاب
۲۳۱
بنور عشق عقلا رهنمون شد
۲۳۲
حقیقت همچو او در کاف و نون شو
۲۳۳
برون شو تا درون خود بدانی
۲۳۴
که هستی در عیان سرّ نهانی
۲۳۵
یکی شو عقل از پندار بگریز
۲۳۶
بنور عشق مر خود را برآمیز
۲۳۷
یکی شو عقل اندر لامکان تو
۲۳۸
رها کن این زمان عین ماکن تو
۲۳۹
یکی شو عقل در دیدار بیچون
۲۴۰
یکی بین و مگو اینجا چه و چون
۲۴۱
یکی بین و یکی دان اندر اینجا
۲۴۲
که تا در جان جان گردی تو یکتا
۲۴۳
یکی بین عقل در صاحب کمالی
۲۴۴
فراقت رفت اکنون در وصالی
۲۴۵
یکی بین عقل محو آمد فراقت
۲۴۶
کنون از عشق کل بین اشتیاقت
۲۴۷
یکی بین عشق اندر عقل جانان
۲۴۸
که هستی تو کنون در عشق جانان
۲۴۹
یکی بین عقل اندر عشق دریاب
۲۵۰
نمود خویشتن نور جهان یاب
۲۵۱
یکی بین عقل اندر نور هر چیز
۲۵۲
که تا یکی شوی درعشق او نیز
۲۵۳
یکی بین نور در عشق هدایت
۲۵۴
ترا اینجاست اکنون این سعادت
۲۵۵
چو در یکی عیان عشق دیدی
۲۵۶
تو خود میبین حقیقت صدق دیدی
۲۵۷
ز عشق اینجا بمعشوقی سرافراز
۲۵۸
همه تقلید از گردن بینداز
۲۵۹
ز عشق اینجا بمعشوقی نمودار
۲۶۰
که اکنون آمدی از خواب بیدار
۲۶۱
ز عشق اینجا بمعشوقی حقیقت
۲۶۲
یکی اندر یکی در دید دیدت
۲۶۳
یکی بودی یکی گشتی در آخر
۲۶۴
همه از یک شدت دیدار ظاهر
۲۶۵
یکی بودی دوئی برداشتی تو
۲۶۶
کنون اینجا توئی برداشتی تو
۲۶۷
یکی بودی دوئی رفت و یکی آی
۲۶۸
حقیقت ذات بیچون بیشکی آی
۲۶۹
دوئی برداشتی در عشق یاری
۲۷۰
چه غم داری کنون با غمگساری
۲۷۱
دوئی برداشتی از یک حقیقت
۲۷۲
کنون مکشوف شد بیشک حقیقت
۲۷۳
دوئی برداشتی بر آستان تو
۲۷۴
حقیقت یافتهای جان جان تو
۲۷۵
دوئی برداشتی در کلّ اعیان
۲۷۶
ز عشقی این زمان دیدار جانان
۲۷۷
دوئی برداشتی ای بود جمله
۲۷۸
حقیقت یافتی معبود جمله
۲۷۹
دوئی برداشتی و در وصالی
۲۸۰
کنون اعیان نور ذوالجلالی
۲۸۱
دوئی برداشتی در اصل جانان
۲۸۲
حقیقت یافتی کل وصل جانان
۲۸۳
دوئی برداشتی از اصل توحید
۲۸۴
ترا آمد مراد خویش تادید
۲۸۵
دوئی برداشتی تا کل شدستی
۲۸۶
که از اصلت حقیقت کل بدستی
۲۸۷
دوئی برداشتی از ذات مستی
۲۸۸
بذات اکنون تو مر ذرّات هستی
۲۸۹
معیّن شد کنون ای عقل اینجا
۲۹۰
که در عطّار امروزی تو یکتا
۲۹۱
معیّن شد کنون عقل از نمودار
۲۹۲
که واصل گردد اینجاگاه عطّار
۲۹۳
کنون چون واصل هردو جهانی
۲۹۴
حقیقت صاحب عشق و معانی
۲۹۵
توئی اکنون حقیقت بیگمان تو
۲۹۶
چو من بی نام گرد و بی نشان تو
۲۹۷
چو من بی نام شو در آخر کار
۲۹۸
که افتادستمان پرده بیکبار
۲۹۹
برافتادست پرده از رخ دوست
۳۰۰
برون شد عقل اکنون جمله از پوست
۳۰۱
برون شد عقل تا محبوب آمد
۳۰۲
حقیقت طالب و مطلوب آمد
۳۰۳
بلای عشق کل شد ازمیانه
۳۰۴
نمود اکنون وصال جاودانه
۳۰۵
کنون ای عقل اینجا راز داریم
۳۰۶
یقین ما هر دو در دیدار یاریم
۳۰۷
کنون ای عقل راز چند صورت
۳۰۸
یقین بادست بشنو این ضرورت
۳۰۹
ضرورت صورت اینجا پایدار است
۳۱۰
در او اسرار صنع کردگار است
۳۱۱
ز تو پیدا شدست و تو ندیدی
۳۱۲
کنون در وصل در اعیان رسیدی
۳۱۳
بتو اینجا مشرّف بود از اوّل
۳۱۴
شد اندر آخر کار او معطّل
۳۱۵
بتو اینجا مشرّف بود ارکان
۳۱۶
حقیقت همچو تو گشتند کل جان
۳۱۷
بتو اینجا مشرّف یار دیدند
۳۱۸
دگر از تو یقین هر چار دیدند
۳۱۹
ز نوشان وصل دلدار است هرچار
۳۲۰
برون رفتند از آن عین پندار
۳۲۱
ز نوشان وصل پیدا گشت امروز
۳۲۲
ز تو گشتند دیگر بار فیروز
۳۲۳
ز نوشان خلعت نو دادهٔ تو
۳۲۴
کنون زیشان بکل آزادهٔ تو
۳۲۵
ز نوشان واصلی دادی یقین باز
۳۲۶
دگر گشتند در عزّت سرافراز
۳۲۷
ز نوشان این زمان دیگر وصالست
۳۲۸
دگر اینجایگه نور جلالست
۳۲۹
ز نوشان در تجلّی قربت یار
۳۳۰
حقیقت این زمان دیدست دیدار
۳۳۱
ز نوشان در تجلّی درگرفتست
۳۳۲
حقیقت بیشکی پندار رفتست
۳۳۳
ز نوشان در تجلّی بود پیداست
۳۳۴
دگرباره یقین مقصود پیداست
۳۳۵
ز نوشان در تجلّی ذات آمد
۳۳۶
عیان عطّار در ذرّات آمد
۳۳۷
ز نوشان میکنی واصل دمادم
۳۳۸
ابا ذرّات خوداینجا تو هر دم
۳۳۹
سرایت میکنی در کلّ اسرار
۳۴۰
که تاگردند اعیانت خبردار
۳۴۱
خبر دارند از دیداربودت
۳۴۲
همی یابند کلّی مر نمودت
۳۴۳
خبر دارند این اسرارت ای دوست
۳۴۴
چه جان ودل چه مغز و نیز هم پوست
۳۴۵
خبر دارند از تو در عیانت
۳۴۶
چه دل چه صورت و چه مغز جانت
۳۴۷
خبر دارند کاینجا واصلی تو
۳۴۸
حقیقت در عیان نی غافل تو
۳۴۹
خبر دارند جمله از نمودت
۳۵۰
یکی گشته همه در بود بودت
۳۵۱
خبر دارند از بود فنایت
۳۵۲
که خواهد بود آخر کل لقایت
۳۵۳
خبر دارند آخر کل فنایست
۳۵۴
یقین بعد از فنا دید بقایست
۳۵۵
بسی گفتی ابا ایشان بهر راز
۳۵۶
نمودی وصلشان در هر صفت باز
۳۵۷
بسی گفتی ابا ایشان از آن سرّ
۳۵۸
که تا شد رازشان درعشق ظاهر
۳۵۹
اگر عقلست واصل گردی اینجا
۳۶۰
مرادش جمله حاصل کردی اینجا
۳۶۱
وگر جسمست ذرّات وجودست
۳۶۲
دراعیانند اندر بود بود است
۳۶۳
اگردل هست هم دلدار دارد
۳۶۴
در اینجاگه خبر از یار دارد
۳۶۵
اگر جانست خود دیدار شاهست
۳۶۶
حقیقت عین دیدار الهست
۳۶۷
اگر عقلت بُد اوّل محو شد باز
۳۶۸
حقیقت چون تو بودی صاحب راز
۳۶۹
اگر جانست از وی این یقینست
۳۷۰
که زو دیدار کل عین الیقین است
۳۷۱
حقیقت عشق آمد رهنمونت
۳۷۲
یکی کرده درون را با برونت
۳۷۳
حقیقت عشق اینجا راه بنمود
۳۷۴
در آخر کل عیانت شاه بنمود
۳۷۵
حقیقت عشق این پرده بر انداخت
۳۷۶
ترا اینجا بجانان سر برافراخت
۳۷۷
حقیقت عشق اینجاگفتگو شد
۳۷۸
در اینجا ذات جمله زو نکو شد
۳۷۹
حقیقت عشق واصل کرد ذرّات
۳۸۰
که عشق اینجاست نی بی دیدن ذات
۳۸۱
حقیقت عشق اینجا بود جانست
۳۸۲
حقیقت راز پیدا ونهانست
۳۸۳
حقیقت عشق جانانست اظهار
۳۸۴
اگرچه جمله زو گشتست دیدار
۳۸۵
حقیقت عشق با عقل آشنا شد
۳۸۶
که تا مر عقل دیدار خدا شد
۳۸۷
حقیقت عشق با عقلست در دید
۳۸۸
کنون یکی عیان ذات توحید
۳۸۹
حقیقت عشق ذرّات جهان را
۳۹۰
یقین بنمود اینجا جان جان را
۳۹۱
حقیقت عشق جان در اوّل کار
۳۹۲
یقینِ اصل را کرد او پدیدار
۳۹۳
حقیقت عشق دل را کرد آگاه
۳۹۴
همه ذرّات را بنمود او شاه
۳۹۵
حقیقت عشق واصل کرد جمله
۳۹۶
که تا گشتند اینجا فرد جمله
۳۹۷
همه فردند اینجا از یقین باز
۳۹۸
همه گشتند اینجا رازبین باز
۳۹۹
همه عشقست اگر خود بازیابی
۴۰۰
ز عشق اینجا حقیقت راز یابی
۴۰۱
همه عشقست از اعیان پدیدار
۴۰۲
نموده روی خود اینجا بدیدار
۴۰۳
همه عشقست کاینجا جمله بنمود
۴۰۴
حقیقت عشق را بیندید مقصود
۴۰۵
همه عشقست و راز جمله داند
۴۰۶
حقیقت قصّهها مر عشق داند
۴۰۷
همه عشقست اگر این باز دانی
۴۰۸
که عشق آمد همه راز نهانی
۴۰۹
همه ذرّات اندر او رسیدند
۴۱۰
ولیکن اصل او کلّی ندیدند
۴۱۱
ز عشق از ذرّهٔ بر عالم افتد
۴۱۲
بیک ساعت دو عالم بر هم افتد
۴۱۳
ز عشق از ذرّهٔ در جان درآید
۴۱۴
ز یک ذرّه دو صد طوفان برآید
۴۱۵
ز عشق ار ذرّهٔ در جان نمودار
۴۱۶
شوداینجا نبینی لیس فی الدّار
۴۱۷
ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید
۴۱۸
دو عالم در دلت یکتا نماید
۴۱۹
ز عشقست اینهمه پیدا نموده
۴۲۰
ولیکن عشق جانان در ربوده
۴۲۱
یقین اسرار عشق اینجا نهانست
۴۲۲
که اندر ذات از یکی عیانست
۴۲۳
حقیقت ذرّهٔ عشقست اینجا
۴۲۴
از آن افتاده اندر شور و غوغا
۴۲۵
حقیقت ذرّهٔ در عالم افتد
۴۲۶
از آن پیدا نمود آدم افتاد
۴۲۷
حقیقت ذرّهٔ بود است بنگر
۴۲۸
که آن دیدار معبود است بنگر
۴۲۹
حقیقت ذرّهٔ ز آن آشکار است
۴۳۰
چنین اینجا عجائب بیشمار است
۴۳۱
نمودار است در نقش غرائب
۴۳۲
از آن یک ذرّه چندینی عجائب
۴۳۳
از آن یک ذرّه اندر سوی افلاک
۴۳۴
فتادست و چنین کردست در خاک
۴۳۵
از آن یک ذرّه در اشیا فتادست
۴۳۶
بسرگردان فلک بی پا ستادسات
۴۳۷
فلک گردانست در عشق از معانی
۴۳۸
از او پیدا شده راز نهانی
۴۳۹
حقیقت ذرّهٔ در آفتابست
۴۴۰
از آن پیوسته اندر تک و تابست
۴۴۱
حقیقت ذرّهٔ در ماه و هر ماه
۴۴۲
فتد کوهی شود مانندهٔ کاه
۴۴۳
حقیقت ذرّهٔ در ماه آید
۴۴۴
حقیقت سالک خرگاه آید
۴۴۵
یقین عشقست یک ذرّه ز حضرت
۴۴۶
در اینجا گاه از دیدار قربت
۴۴۷
چو یک ذرّه است چندین شور و غوغا
۴۴۸
حقیقت بود آن اینجا نه پیدا
۴۴۹
حقیقت بود آن دریافت منصور
۴۵۰
از آن زد در اناالحق ذات مشهود
۴۵۱
حقیقت عشق کل او راست پیدا
۴۵۲
حقیقت جزو و کل او راست شیدا
۴۵۳
عیان عشق کل منصور دیدم
۴۵۴
اناالحق زد حقیقت او از آن دم
۴۵۵
اناالحق زد که عشق کل عیان شد
۴۵۶
یقین در عشق او کل جان جان شد
۴۵۷
اناالحق زد از آن کل تا عیان دید
۴۵۸
حقیقت راست گفت او جان جان دید
۴۵۹
یقین او بود اینجا عشق کل راز
۴۶۰
که دیده بود اندر خویشتن باز
۴۶۱
کجا هرذرّهٔ خورشید گردد
۴۶۲
سُها هرگز کجا ناهید گردد
۴۶۳
حقیقت آفتابی باید اینجا
۴۶۴
که ذرّهوار میبنماید اینجا
۴۶۵
حقیقت آفتابی باید از نور
۴۶۶
که بر ذرّات گردد جمله مشهور
۴۶۷
حقیقت آفتابی بود تابان
۴۶۸
که شد بر جملهٔ ذرّات رخشان
۴۶۹
گمان برداشت اینجا از یقین باز
۴۷۰
چودر جان رخ نمودش آن سرافراز
۴۷۱
گمان برداشت اینجاگاه عطّار
۴۷۲
یقین چون دید و گوید جان ودلدار
۴۷۳
گمان برداشت عطّار از جهانش
۴۷۴
چو اوشد در حقیقت جان جانش
۴۷۵
بدو واصل شدست اندر خراسان
۴۷۶
بشد از جان در اینجاگه هراسان
۴۷۷
سر خود را فدای روی او کرد
۴۷۸
ز دید اودر اینجا گفتگو کرد
۴۷۹
ز دید او یقین بنمود اسرار
۴۸۰
چو از وی شد حقیقت او خبردار
۴۸۱
ز دید او یقین شد همچو خورشد
۴۸۲
اناالحق میزند تا عین جاوید
۴۸۳
ز دید او اناالحق میزند باز
۴۸۴
حقیقت هردل او میکند باز
۴۸۵
سر وجانم فدایش باد اینجا
۴۸۶
حقیقت خاک پایش باد اینجا
۴۸۷
مرا وصلست از دیدارمنصور
۴۸۸
که دارم در درون اسرار منصور
۴۸۹
مرا وصلست از دیدار آن شاه
۴۹۰
که او کردستم اینجاگاه آگاه
۴۹۱
همه عشقست اگر خود بازیابی
۴۹۲
ز عشق اینجا حقیقت راز یابی
۴۹۳
همه عشقست از اعیان بدیدار
۴۹۴
نموده روی خوداینجا پدیدار
۴۹۵
همه عشقست کاینجا جمله بنمود
۴۹۶
حقیقت عشق را بین دید مقصود
۴۹۷
همه عشقست و راز جمله داند
۴۹۸
حقیقت قصهها مر عشق خواند
۴۹۹
همه عشقست اگر این باز دانی
۵۰۰
که عشق آمد همه راز نهانی
۵۰۱
همه ذرّات اندر او رسیدند
۵۰۲
ولیکن اصل او کلّی ندیدند
۵۰۳
مرا وصلست از دیدار رویش
۵۰۴
از آن افتادهام در گفتگویش
۵۰۵
مرا وصلست از دیدار آن سّر
۵۰۶
که اسرار دوعالم کرد ظاهر
۵۰۷
مرا وصلست چون خورشید دارم
۵۰۸
حقیقت دید او جاوید دارم
۵۰۹
مرا وصلست از او در هر دو عالم
۵۱۰
از اودم میزنم در هر دو عالم
۵۱۱
مرا وصلست از او تا در عیانم
۵۱۲
حقیقت گفت او راز نهانم
۵۱۳
مرا وصلست از او در آخر کار
۵۱۴
که پرده برگرفت از رخ بیکبار
۵۱۵
معائینه جمال خود نموداست
۵۱۶
ابا عطّار در گفت و شنود است
۵۱۷
معائینه مراکرد است واصل
۵۱۸
حقیقت بود او شد جان و هم دل
۵۱۹
معائینه دل و جانم یکی کرد
۵۲۰
ز دیدارخود او اینجایگه فرد
۵۲۱
معائینه دل و جانم ز اعیان
۵۲۲
بذات بود خود او کرد پنهان
۵۲۳
معائینه مرا اودید دیدست
۵۲۴
بجز خود در جهان او کس ندیدست
۵۲۵
بجز من این دم من کس نزد باز
۵۲۶
که او کردم حقیقت صاحب راز
۵۲۷
بجز من این دم او کس ندارد
۵۲۸
که دراین دم حقیقت پایدارد
۵۲۹
نشان آنست کآخر سر ببازم
۵۳۰
ز سرّ او در اینجا سر فرازم
۵۳۱
نشان اینست کآخر باز بیند
۵۳۲
حقیقت سالکان راز بیند
۵۳۳
نشان اینست کاندر آخر کار
۵۳۴
بریده سر شود در عشق عطّار
۵۳۵
نشان اینست دادم تا بدانند
۵۳۶
بیان کردم بهرجان تا بخوانند
۵۳۷
بهرجائی که اندر جوهر ذات
۵۳۸
حقیقت وصف کردستم من از ذات
۵۳۹
نشان دادم ز وصل سر بریده
۵۴۰
که خواهم گشت اینجا سر بریده
۵۴۱
نشان دادم اگر دریابی اینجا
۵۴۲
چنین کن تا نوا دریابی اینجا
۵۴۳
نشان دادم من از اسرار جانان
۵۴۴
که خواهم کُشته شد در کار جانان
۵۴۵
چو کردم فاش اینجا کشته گردم
۵۴۶
بخاک و خون همی آغشته گردم
۵۴۷
چو کردم فاش مر اسرار منصور
۵۴۸
حقیقت من بپای دار منصور
۵۴۹
شوم کشته که اندر پای دارم
۵۵۰
حقیقت عشق او را پایدارم
۵۵۱
حقیقت پایدارم راز او من
۵۵۲
گذشتم من چو او ازجان وز تن
۵۵۳
گذشتم از تن و جان آخر کار
۵۵۴
چو کردم سرّ جانان من پدیدار
۵۵۵
گذشتم از تن و جان من حقیقت
۵۵۶
نخواهم آخر کار این طبیعت
۵۵۷
گذشتم از تن و جان راز دیدم
۵۵۸
نمود عشق جانان باز دیدم
۵۵۹
گذشتم از تن و جان من یقین است
۵۶۰
که اندر کلّ اشیا بیش بین است
۵۶۱
منم اسرار خود در خویش دیده
۵۶۲
حقیقت کشتنم از پیش دیده
۵۶۳
منم اسرار جانان کرده هان فاش
۵۶۴
مرا خواهد یقین گشتن از آن فاش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.