Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

حکایت ابلیس و اسرار وی در حضرت مصطفی علیه السّلام

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی روزی بر احمد شد ابلیس
۲
سلامی کرد او بی مکر و تلبیس
۳
بزاری مستمند و خوار بنشست
۴
بر سیّد عجب بی خار بنشست
۵
صحابه هیچکس او را نه بشناخت
۶
بجز احمد که او اینجا سرافراخت
۷
سؤالی کرد از احمد کای یگانه
۸
جوابی ده مرا هان بی بهانه
۹
سؤالی دارم اندر خدمت تو
۱۰
که میدانم حقیقت رفعت تو
۱۱
مرا اینجا بگو ای مهتر دین
۱۲
که تو بگشادهٔ اینجا دَرِ دین
۱۳
بتو امروز شادانست هر چیز
۱۴
سزد گر هم بگوئی مر مرا نیز
۱۵
چه سرّی بود کاینجا کردگارم
۱۶
حقیقت داد سرّ بیشمارم
۱۷
چنان رفعت که دادم اوّل کار
۱۸
دگر از من شد اینجاگه بیکبار
۱۹
در اوّل آنچنان کاینجا تو دانی
۲۰
ترا بخشید اسرار معانی
۲۱
در آخر اینچنینم خوارم افکند
۲۲
میان راه چون نشخوارم افکند
۲۳
چو نافرمانی اینجاگاه کردم
۲۴
فکند اینجا چو در اندوه و دردم
۲۵
نکردم سجدهٔ آدم زمانی
۲۶
مرا پرداخت بر من داستانی
۲۷
نکردم سجدهٔ آدم در اینجا
۲۸
مرا اینجایگه افکند رسوا
۲۹
نکردم سجدهٔ آدم بمعنی
۳۰
بلعنت گشتم اندر دار دنیا
۳۱
نه یک تن نیست کاینجا لعنتم کرد
۳۲
بنافرمانئی بیحرمتم کن
۳۳
مرا اینجایگه خود این گناه است
۳۴
دل وجانم بر تو عذر خواهست
۳۵
شبانروزی در اینجا امّت تو
۳۶
کنند اینجاگنه از حرمت تو
۳۷
کنند اینجاگناه بیشماران
۳۸
تو میگوئی ببخشد کردگار آن
۳۹
چه سرّ باشد بگو ای صاحب راز
۴۰
که تا من نیز هم دریابم این راز
۴۱
بگو با من دلم آزاد گردان
۴۲
بیک نکته دلم را شاد گردان
۴۳
جوابش داد آن دم مهتر کل
۴۴
که دانم اوست بیشک سرور کل
۴۵
که یک دم صبر کن تا راز بینم
۴۶
بیاید جبرئیل و باز بینم
۴۷
نگفت از خویش احمد هیچ اینجا
۴۸
اگرچه بود او بر جُمله دانا
۴۹
ز بهر عزّت و ختم نبوّت
۵۰
حقیقت جبرئیلش بود قربت
۵۱
بساعت جبرئیل آمد ز درگاه
۵۲
که ای سیّد از این سر باش آگاه
۵۳
بگو او را که ای معلون نادان
۵۴
کجا اینجا تو دانی راز جانان
۵۵
بگو او را که ای نادان جُمله
۵۶
فتاده بر سرت تاوان جُمله
۵۷
بگو او را که ای افتاده بس دور
۵۸
نمیدانی از آنی مانده مغرور
۵۹
نمیدانی از آن اینجا ندانی
۶۰
که افتاده چنین اندر گمانی
۶۱
بگویش یا رسول اللّه از این راز
۶۲
که دریابد مر این معلون دگر باز
۶۳
که ای ملعون فلان روزی که بیچون
۶۴
ترا بد داده رفعت بیچه و چون
۶۵
فراز منبرت بودی یگانه
۶۶
نمود راز دریاب ای یگانه
۶۷
چو بر بالای منبر رفته بودی
۶۸
نمود حضرت کل مینمودی
۶۹
نظر کردی تو در بالا و در شیب
۷۰
چه دیدی در هزاران زینت و زیب
۷۱
ز هر جانب نظر کردی نگاهی
۷۲
حقیقت تو در اسرار الهی
۷۳
ملایک صد هزاران بیش آنجا
۷۴
ز هر جانب بدیدی بیش آنجا
۷۵
نه اعداد ملایک یافتی باز
۷۶
نبودی اندر اینجا صاحب راز
۷۷
تعجّب ماندئی ز اسرار بیچون
۷۸
شدی از ذات خود اینجا دگرگون
۷۹
بخوداندیشه کردی آن زمان تو
۸۰
که بودی بیخبر از جان جان تو
۸۱
که کاجی حق تعالی مینبودی
۸۲
که تا من در دو عالم خویش بودی
۸۳
نبودی حقّ و من بودی همیشه
۸۴
زدی بر پای خود آن روز تیشه
۸۵
نبودی حقّ و من بودی حقیقت
۸۶
فتادی این زمان ازدید دیدت
۸۷
چو این اندیشه در آن لحظه کردی
۸۸
از آن امروز اینجا زخم خوردی
۸۹
چو این اندیشه کردی خوار گشتی
۹۰
بر هر کس کم از نشخوارگشتی
۹۱
چو این اندیشه در دل آوریدی
۹۲
کنون اینجا مکافاتش شنیدی
۹۳
تو زین اندیشه آن روزت بلعنت
۹۴
شدی و دور افتادی ز قربت
۹۵
تو زین اندیشه ماندی خوار و مهجور
۹۶
شدی از حضرت پاک خدا دور
۹۷
تو زین اندیشهٔ بد در گناهی
۹۸
از آنی دور از نزد الهی
۹۹
مثال اینست اینجا صاحب راز
۱۰۰
که دور از حضرت افتاد او دگر باز
۱۰۱
بلا و رنج باید دیدش اینجا
۱۰۲
بود مانندهٔ تو خوار و رسوا
۱۰۳
بگو او را که تا این سرّ بداند
۱۰۴
کتاب بیهده چندین نخواند
۱۰۵
هر آنکو جز خدادر خویشتن دید
۱۰۶
در اینجاگه بلای جان و تن دید
۱۰۷
بجز حق هرکه اندر خود نظر کرد
۱۰۸
وجود خویشتن زیر و زبر کرد
۱۰۹
بجز حق هرکه خود دیدست اینجا
۱۱۰
بود مانندهٔ تو خوار و رسوا
۱۱۱
مبین خود جمله حق بین تا توانی
۱۱۲
که این باشد حیات جاودانی
۱۱۳
مبین خود جمله حق بین در زمانه
۱۱۴
که تا باشی حقیقت جاودانه
۱۱۵
چو بخشیدست اینجا کردگارت
۱۱۶
مقام قرب با دیگر چکارت
۱۱۷
مقام قرب بخشیدت خداوند
۱۱۸
ندانستی و افتادی تو در بند
۱۱۹
چو احمد گفت با ابلیس این راز
۱۲۰
که چون بُد کاوفتادی زان عیان باز
۱۲۱
بسی بگریست ابلیس اندر اینجا
۱۲۲
برآورد آنگهی صد شور و غوغا
۱۲۳
چنین گفتا که سیّد راست گفتی
۱۲۴
دُرِ اسرار ما اینجا تو سُفتی
۱۲۵
چنین بُد قصّهٔ من اینچنین است
۱۲۶
که ذات پاک تو عین الیقین است
۱۲۷
چنین بُد قصّهام ای صاحب راز
۱۲۸
کز آن حضرت فتادم ناگهان باز
۱۲۹
چنین بُد قصّهٔ من ای یگانه
۱۳۰
که حق بگرفت برمن این بهانه
۱۳۱
که حق بگرفت بر من این بهانه
۱۳۲
که طوق لعنتم باشد نشانه
۱۳۳
من از راز ویم آگاه ای جان
۱۳۴
بگویم سیّدا ما را مرنجان
۱۳۵
که حکم یفعل اللّه ما یشاء است
۱۳۶
همو داند که کل او پادشاه است
۱۳۷
چو حکم یفعل اللّه رانده است او
۱۳۸
مرا ازحضرت خود رانده است او
۱۳۹
چو حکم یفعل اللّه راند بیچون
۱۴۰
مرا انداخت اندر خاک و در خون
۱۴۱
چو حکم یفعل اللّه راند دلدار
۱۴۲
مرا اینجایگه انداخت ناچار
۱۴۳
چو حکم یفعل اللّه دیدهام من
۱۴۴
طمع از خویشتن ببریدهام من
۱۴۵
چو حکم یفعل اللّه باز دیدم
۱۴۶
دگر امروز از تو راز دیدم
۱۴۷
چو حکم یفعل اللّه یافتستم
۱۴۸
من اندر خدمتت بشتافتستم
۱۴۹
چو حکم یفعل اللّه می تو دانی
۱۵۰
تو شاید کز کرم ما را نرانی
۱۵۱
چو حکم یفعل اللّه مایشاء است
۱۵۲
نمیدانم که بیچون و چرایست
۱۵۳
قلم چون رفت ای سیّد در این کار
۱۵۴
بسر گردانم اینجاگه چو پرگار
۱۵۵
قلم چون رفت ای سیّد چگویم
۱۵۶
کنون افتاده سرگردان چو گویم
۱۵۷
قلم چون رفت ای سیّد بلعنت
۱۵۸
شدم من دور کل از عین قربت
۱۵۹
حقیقت راز من دانیدر اینجا
۱۶۰
دوای من تو بتوانی در اینجا
۱۶۱
من اینجا آمدم از بهر این راز
۱۶۲
که تا یابم ز احمد این خبر باز
۱۶۳
خبر چون کل ز تو دانستم ایدوست
۱۶۴
حقیقت مغز دارم نیز هم پوست
۱۶۵
حقیقت احمدا تو کاردانی
۱۶۶
در اینجاگه نمود یار دانی
۱۶۷
قلم اندر ازل بر من چنین رفت
۱۶۸
همه اندر برت عین الیقین رفت
۱۶۹
تو دانائی همه هستی در اسرار
۱۷۰
ز سرّ جملهٔ اینجا خبردار
۱۷۱
تو میدانی که سرّ کار چونست
۱۷۲
در اینجاگه نمود یار چونست
۱۷۳
نمود یار این بُد تا براند
۱۷۴
نمود لعنتم اینجا براند
۱۷۵
چو لعنت کرد بر من در زمانه
۱۷۶
بخواهد بود لعنت جاودانه
۱۷۷
حقیقت اندر اینجا لعنت دوست
۱۷۸
بخواهد ریخت پیش رحمت دوست
۱۷۹
حقیقت رحمت او بیش باشد
۱۸۰
کسی داند که پیش اندیش باشد
۱۸۱
حقیقت رحمت یارست آخر
۱۸۲
تمامت را از آن کار است آخر
۱۸۳
کنون ای سیّد دانای اسرار
۱۸۴
از این معنی توئی اینجاخبردار
۱۸۵
تو ختم انبیا و مرسلینی
۱۸۶
حقیقت جمله را تو پیش بینی
۱۸۷
تو ختم مهتری و بهتری تو
۱۸۸
از آن بر انبیا کل سروری تو
۱۸۹
که بر تو هیچ پوشیده نماندست
۱۹۰
کسی داند که اسرار تو خواندست
۱۹۱
منم خاک کف پای سگ کوت
۱۹۲
فتاده این زمان درجست و در جوت
۱۹۳
تو میدانی که هستم زارو مجروح
۱۹۴
ندارم هیچ اینجا قوّت روح
۱۹۵
امید من همینست ای شاه جمله
۱۹۶
که هستی از یقین آگاه جمله
۱۹۷
امید من همینست اکنون نظر کن
۱۹۸
مرا زین راز دیگر تو خبر کن
۱۹۹
هر آن طاعت که کردستم بدرگاه
۲۰۰
قبولست آن همی در حضرت شاه
۲۰۱
بگویائی قبولست تا بدانم
۲۰۲
چو توهستی یقین راز نهانم
۲۰۳
مر او را داد احمد پاسخ از دوست
۲۰۴
که طاعت هرچه کردی جمله نیکوست
۲۰۵
ترا مزدست اندر آخر کار
۲۰۶
که بخشایش کند اینجات دلدار
۲۰۷
ترا آخر چو بخشایش نماید
۲۰۸
ثواب طاعت آسایش نماید
۲۰۹
حقیقت دان که رنج هیچ ضایع
۲۱۰
نگرداند یقین آخر صنایع
۲۱۱
چو بشنید این سخن ابلیس از دوست
۲۱۲
برون آمد وی یکباره از پوست
۲۱۳
سجودی کرد و بیرون شد همان گاه
۲۱۴
چوشد از سرّ خود از دوست آگاه
۲۱۵
حقیقت این چنین است ای برادر
۲۱۶
که از شرع محمّد زود برخور
۲۱۷
یقین اینست تا خود را به بینی
۲۱۸
در اینجاگه اگر صاحب یقینی
۲۱۹
یقین اینست تا او دانی و بس
۲۲۰
که تا باشی در اینجا بیشکی کس
۲۲۱
یقین اینست بی شرک و ریا شو
۲۲۲
بطاعت کوش و دیدار خدا شو
۲۲۳
یقین اینست اگر تو کاردانی
۲۲۴
که بیخود جمله را دلدار دانی
۲۲۵
یقین اینست چون مر جمله جانانست
۲۲۶
گنه تو میکنی و بر که تاوانست
۲۲۷
اگرچه نیک و بد پیداست اینجا
۲۲۸
همه ازحضرت داناست اینجا
۲۲۹
ولیکن موبمو او ناظر ماست
۲۳۰
به نیک تو بد حقیقت حاضر ماست
۲۳۱
تو شرک اینجا میاور در یقین باز
۲۳۲
که تا باشی در اینجا صاحب راز
۲۳۳
میاور شرک چون مردان در این دار
۲۳۴
اگرهستی ز سرّ کل خبردار
۲۳۵
میاور شرک چون ابلیس نادان
۲۳۶
وگرنه دور افتی تو زجانان
۲۳۷
میاور شرک همچون او حقیقت
۲۳۸
منه بیرون قدمها از شریعت
۲۳۹
چو او در شرک بود آن روز اینجا
۲۴۰
حقیقت شد همی دلسوز اینجا
۲۴۱
چو او در شرک بود آن روز تحقیق
۲۴۲
از آن افتاد دور از عین توفیق
۲۴۳
چو او در شرک بود آن روز در دوست
۲۴۴
حقیقت مغز او شد جملگی پوست
۲۴۵
چو او در شرک بود آن روز در یار
۲۴۶
از آن شد اندر اینجا خوارو غمخوار
۲۴۷
چو او در شرک بود در لعنت افتاد
۲۴۸
ز دید جاودان در قربت افتاد
۲۴۹
چو او در شرک خود مغرور آمد
۲۵۰
ازآن حضرت حقیقت دور آمد
۲۵۱
چو اندر شرک بد او بی صفا شد
۲۵۲
در اینجاگاه دل دور از خدا شد
۲۵۳
تو هم گر همچو او در شرک آئی
۲۵۴
شوی مردود از عین خدائی
۲۵۵
نمودی بود مر ابلیس اینجا
۲۵۶
نگنجد هیچ مر تلبیس اینجا
۲۵۷
هر آنکو فکر بد آرد بخاطر
۲۵۸
حقیقت دوست اندر اوست ناظر
۲۵۹
بقدر خودنظر کن در سوی خود
۲۶۰
که ازنیکی نیفتی در سوی بد
۲۶۱
بقدر خویش کن اندیشه اینجا
۲۶۲
بجز نیکی مکن مر پیشه اینجا
۲۶۳
اگر شرک آید اینجا در ضمیرت
۲۶۴
بیک موئی کند اینجا اسیرت
۲۶۵
اگر شرک آمد اینجا در خیالت
۲۶۶
دراندازد یقین سوی وبالت
۲۶۷
اگر شرک آید اینجا در دل تو
۲۶۸
نباشد جز بدی مر حاصل تو
۲۶۹
اگر شرک آید اینجا سوی جانت
۲۷۰
در اینجا خون بریزد جان جانت
۲۷۱
اگر شرک آید اینجا سوی دیدار
۲۷۲
بلعنت گردی اینجاگه پدیدار
۲۷۳
اگر شرک آوری ملعون شوی تو
۲۷۴
حقیقت خاکی و در خون شوی تو
۲۷۵
اگر شرک آوری مانند ابلیس
۲۷۶
لعین گردی چنان بی مکر و تلبیس
۲۷۷
اگر شرک آوری در عین دیدار
۲۷۸
بمانی همچون ابلیس لعین خوار
۲۷۹
اگر شرک آوری لعنت بود هان
۲۸۰
وگر تو راستی رحمت بود هان
۲۸۱
بشرک اینجاشوی ابلیس خود را
۲۸۲
ندانی این زمان تلبیس خود را
۲۸۳
بشرک اینجا بمانی خوار هر کس
۲۸۴
ندانی هیچ را از پیش وز پس
۲۸۵
بشرک اینجا بمانی در بُن چاه
۲۸۶
حقیقت دور گردی از بن چاه
۲۸۷
در این اندیشه کن یک دم در این راز
۲۸۸
که این سررشته یابی هم ز خود باز
۲۸۹
در این اندیشه کن مگذر تو از خویش
۲۹۰
که ابلیست تو داری بنگر از پیش
۲۹۱
همه اندیشه کن بگذر تو زینجا
۲۹۲
که باشی دائما بیشک مصفّا
۲۹۳
همه اندیشهٔ نیکو کن و شاد
۲۹۴
همی باش و مرا میکن از این یاد
۲۹۵
همه اندیشه نیکو کن بهر چیز
۲۹۶
که نیکوئی برت آید بدان نیز
۲۹۷
که تو نیکوئی اندر اصل فطرت
۲۹۸
ترا بخشیدهاند اینجای قربت
۲۹۹
تو اصلی داری اما وصل جانت
۳۰۰
بودآنگه که بینی وصل جانت
۳۰۱
ترامانندهٔ ابلیس اعزاز
۳۰۲
نبخشید و نظر در خویش کن باز
۳۰۳
تو هم از ناری و آگاه هستی
۳۰۴
کن اینجایگه آتش پرستی
۳۰۵
تو هم از ناری و وز باد پندار
۳۰۶
فتادستی در آب و خاک ناچار
۳۰۷
اگرچه اصل میدانی که از اوست
۳۰۸
ولیکن کی بود چون جوهر دوست
۳۰۹
طلب کن این زمان و وصل دریاب
۳۱۰
در این معنیّ دیگر اصل دریاب
۳۱۱
نه اصل صورتت اوّل ز نازست
۳۱۲
از آن آتش یقین ناپایدارست
۳۱۳
که خودبین است آتش تا بدانی
۳۱۴
بود اینجای سرکش تا بدانی
۳۱۵
چو اصلت سرکشی دارد در این راز
۳۱۶
شود هر لحظهٔ در وصل خود باز
۳۱۷
چو اصل سرکشی دارد ز اوّل
۳۱۸
از آن باشد دمادم او معطّل
۳۱۹
چو اصل سرکشی دارد شبابست
۳۲۰
از آن کارش همه آخر خرابست
۳۲۱
همی سوزد همیشه در تف خود
۳۲۲
از آن اندیشه کردست ازخوی بد
۳۲۳
از آن سرکش بود از جوهر خویش
۳۲۴
که سربالاست دائم خوردن نیش
۳۲۵
چو خود میبیند و جانان نبیند
۳۲۶
از آن جز خویشتن سوزان نبیند
۳۲۷
همیشه همچو روی دلفروزان
۳۲۸
بود آتش ز دید خویش سوزان
۳۲۹
عجائب سرکش است از دید محبوب
۳۳۰
که خود میداند اینجاگاه مطلوب
۳۳۱
عجب سر میکشد در خویش بینی
۳۳۲
همیشه هست اندر خود گزینی
۳۳۳
چنان پندارد او کو هست کس نیست
۳۳۴
نمیداند که در معنی چوخس نیست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.