Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · جوهرالذات

سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سؤالی کرد از من صاحب راز
۲
که دریابد مگر از خود یقین باز
۳
که چون بد تا که خود میدید ابلیس
۴
یقین افتاده بُد در مکر و تلبیس
۵
نمیدانست کو دانای بوداست
۶
که با جمله یقین گفت و شنود است
۷
چرااندیشه کرد از بیوفائی
۸
در این شرک او زید اندر خدائی
۹
چو میدانست ذات و دیده بُد آن
۱۰
حقیقت یافته بُد سرّ جانان
۱۱
چرااندیشه کرد و ناتوان شد
۱۲
در اینجاگاه رسوای جهان شد
۱۳
حقیقت بُد ازآن معنی خبردار
۱۴
چرا شد اندر این معنی گرفتار
۱۵
چرا پی دادم او را من ز توفیق
۱۶
کز این لعنت در اینجا یافت تحقیق
۱۷
ولیکن آنچنان بُد اوّل کار
۱۸
که حق میدید اندر عین دیدار
۱۹
حقیت سالکی بد کار دیده
۲۰
معلّم بود و دید یار دیده
۲۱
چنان در قربت کل آشنا بود
۲۲
که در کون و مکان سرّ خدا بود
۲۳
ولیکن اندر آخر خواست ازنار
۲۴
که من باشم نبودی بود دلدار
۲۵
همه دلدار میبایست دیدن
۲۶
که درلعنت نبایستش دویدن
۲۷
اگر خود محو کردی یار دیدی
۲۸
در آخر عزت بسیار دیدی
۲۹
اگرخود محو کردی در حقیقت
۳۰
خدا دیدی حقیقت بی طبیعت
۳۱
همه دلدار بینی خویشتن نه
۳۲
همه جانان بدیدی جان و تن نه
۳۳
همه دلدار دیدی خویش فانی
۳۴
بیفزودی ورا سرّ معانی
۳۵
همه دلدار دیدی خویش مسکین
۳۶
ورا بودی هزاران عزّو تمکین
۳۷
همه دلدار دیدی آخر اینجا
۳۸
شدی اسرار بر وی ظاه راینجا
۳۹
همه دلدار دیدی در عیان او
۴۰
حقیقت جمله دیدی جان جان او
۴۱
همه دلدار دیدی در دل و جان
۴۲
نبودی آخر کارش از ایسان
۴۳
کنون چون خویش دید و راز بگذاشت
۴۴
از آن انجام با آغاز بگذاشت
۴۵
کنون چون خویش دید و شد بلعنت
۴۶
امیدش هست آخر سوی قربت
۴۷
کنون چون خویش دید از بیوفائی
۴۸
نباشد مر ورا عین خدائی
۴۹
حقیقت این چنین است آخر اینجا
۵۰
که دریابی تو راز ظاهر اینجا
۵۱
که اندیشه کنی کین جمله یار است
۵۲
مر او را صنعهای بیشمار است
۵۳
همه خود اوست گرچه خود تو اوئی
۵۴
ز بود او همی در گفتگوئی
۵۵
ز بود او تو داری قربت اینجا
۵۶
وز او یابی حقیقت عزّت اینجا
۵۷
ز بود او تو داری آنچه داری
۵۸
بقدر خویتشن کن پایداری
۵۹
بقدر خویشتن در خود ببین باز
۶۰
که گردت اندر اینجا صاحب راز
۶۱
بقدر خود ترا بخشید اسرار
۶۲
که تا باشی ز سرّ او خبردار
۶۳
بقدر خود ترا پیدا نموداست
۶۴
ترا در خویشتن یکتا نمود است
۶۵
بقدر خویشتن او را بدانی
۶۶
اگر او را از او در او بدانی
۶۷
تو خود خواهی کجا پیدا نماید
۶۸
ترا او بود خود یکتا نماند
۶۹
تو خود خواهی که باشی هیچ دیگر
۷۰
بخواهی زان شدن دایم سراسر
۷۱
تو خود خواهی که باشد کس نباشد
۷۲
از آنت راه پیش و پسنباشد
۷۳
اگر دلدار خواهی خویش بگذار
۷۴
نظر در عقل پیش اندیش بگمار
۷۵
بعقل اینجایگه کن کار خود راست
۷۶
یقین میبین همه از یار خود راست
۷۷
همه دلدار خود بین در حقیقت
۷۸
که روشن گردد اینجا دید دیدت
۷۹
همه دلدار خود بین و فنا باش
۸۰
چنین کن دائما دید خداباش
۸۱
اگر یک ذرّه اینجا خویش بینی
۸۲
هزاران فتنه اندر پیش بینی
۸۳
اگر یک ذرّه شرک آری بخود باز
۸۴
نیابی در یقین انجام وآغاز
۸۵
اگر یک ذرّه شرک آری ز معنی
۸۶
درافتی دور از دیدار مولی
۸۷
اگر یک ذرّه شکر آری تو در بر
۸۸
فناگردی نیابی سرّ و رهبر
۸۹
حقیقت این چنین آمد حقیقت
۹۰
حقیقت چیست دیدار شریعت
۹۱
اگرچه شرع دید مصطفایست
۹۲
حقیقت مصطفی دید خدایست
۹۳
ز دید حق اگر خواهی در این راز
۹۴
که یابی کل ز احمد یاب این باز
۹۵
ز احمد فاش شد اسرار عطّار
۹۶
که جان او زمعنی شد خبردار
۹۷
ز دید مصطفی دیدار بنگر
۹۸
درون خویشتن را یار بنگر
۹۹
نه خود بنگر تو از خود بین رخ او
۱۰۰
حقیقت گوش میکن پاسخ او
۱۰۱
نه خود بنگر تو او درخویشتن بین
۱۰۲
نمود بود او در جان و تن بین
۱۰۳
نه خود بنگر چو میدانی که اویست
۱۰۴
چنین بینی همه کارت نکویست
۱۰۵
نه خود بنگر که بود جملگی یار
۱۰۶
ز دید خویشتن کرد او پدیدار
۱۰۷
اگر ابلیس از خود آن بدیدی
۱۰۸
کجا هرگز بدین پایه رسیدی
۱۰۹
اگر ابلیس بودی صاحبِ راز
۱۱۰
کجا او دور گشتی کل ز اعزاز
۱۱۱
اگر ابلیس بودی کار دیده
۱۱۲
نگشتی او از آن حضرت بریده
۱۱۳
اگر ابلیس بودی صاحب سر
۱۱۴
کجا لعنت شدی او را بظاهر
۱۱۵
اگر ابلیس جمله یار دیدی
۱۱۶
کی اینجاگاه او تیمار دیدی
۱۱۷
اگرچهعاشق خود بین بد از اصل
۱۱۸
از آن در لعنت اینجا یافت او وصل
۱۱۹
همه باهم بود گر تاب داری
۱۲۰
ولیکن چشم را در خواب داری
۱۲۱
اگر چشمت شود از خواب بیدار
۱۲۲
شوی از سرّ او اینجا خبردار
۱۲۳
همه با هم بود چه مغز چه پوست
۱۲۴
حقیقت جملگی اندر بر اوست
۱۲۵
همه با هم بود در اصل رحمت
۱۲۶
حقیقت دردآمد عین لعنت
۱۲۷
همه با هم در اینجا بیشکی بین
۱۲۸
چو نیکی و بدی دیده یکی بین
۱۲۹
همه با هم در اینجا دید یار است
۱۳۰
ولی لعنت زما رحمت ز یارست
۱۳۱
به لعنت هر که شد اینجا گرفتار
۱۳۲
بماند همچو ابلیس لعین خوار
۱۳۳
برحمت هرکه اینجا راز بیند
۱۳۴
وصال قرب اینجا باز بیند
۱۳۵
تو از رحمت قدم زن تا توانی
۱۳۶
که رحمت هست بود جاودانی
۱۳۷
اگر ابلیس بودی عین رحمت
۱۳۸
کجا افتادی اندر عین لعنت
۱۳۹
سزای او هم از او دان و بنیوش
۱۴۰
مکن دلدار اینجاگه فراموش
۱۴۱
مگو من تا چو اوهرگز نگردی
۱۴۲
به عین لعنتش عاجز نگردی
۱۴۳
مگو من تا نگردی خوار و رسوا
۱۴۴
برحمت کوش اگر هستی تو بینا
۱۴۵
مگو من تا نگردی دور از یار
۱۴۶
برحمت باش و لعنت را تو بگذار
۱۴۷
هر آنکو گفت من ابلیس باشد
۱۴۸
که من در بیهده تلبیس باشد
۱۴۹
تو او گو کانچه گوئی تا بدانی
۱۵۰
که از وی داری ازوی زندگانی
۱۵۱
تو او گوئی جز او منگر بخود باز
۱۵۲
نکو بنگر تو اندر نیک و بد باز
۱۵۳
هر آنکو صاحب عشق خدایست
۱۵۴
ز مائی و منی اینجا جدایست
۱۵۵
ز مائی و منی ابلیس چونست
۱۵۶
نمیبینی دلش بر موج خونست
۱۵۷
ز مائی و منی افتاد اوّل
۱۵۸
از ان شد آخر کار او معطّل
۱۵۹
ز مائی تو منی افتاد در کار
۱۶۰
برافتادش همی پرده بیکبار
۱۶۱
ز مائی و منی بگذر حقیقت
۱۶۲
منی بگذار و بنگر دید دیدت
۱۶۳
ز مائی و منی بگذر یقین تو
۱۶۴
جمال بی نشان بیخود ببین تو
۱۶۵
ز مائی و منی بگذر در اینجا
۱۶۶
حقیقت کن دلت جوهر در اینجا
۱۶۷
تو اصل از یار داری لیک بی تو
۱۶۸
کنون اینجا مکن در خود منی تو
۱۶۹
اگر چه اصل صورت از منی است
۱۷۰
حقیقت آخر اینجا یک تنی است
۱۷۱
اگرچه سرّ ابلیس است بسیار
۱۷۲
ترا زین نکته من کردم خبردار
۱۷۳
ندانی تا بدانی چون بدانی
۱۷۴
حقیقت بیشکی راز نهانی
۱۷۵
همه در تست تو بی تو شو اینجا
۱۷۶
ز من مَردَم حقیقت بشنو اینجا
۱۷۷
هزار ابلیس پیش تست ذرّه
۱۷۸
مباش اکنون بنفس خویش غرّه
۱۷۹
هزار ابلیس پیش تست خود هیچ
۱۸۰
نهادت اوفتاده پیچ در پیچ
۱۸۱
اگرچه آدمی ابلیس رائی
۱۸۲
از آن پیوسته در تلبیس و رائی
۱۸۳
اگرچه آدمی با تست ابلیس
۱۸۴
بهردم میکنی صد گونه تلبیس
۱۸۵
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
۱۸۶
دل ابلیس را زیر و زبر کن
۱۸۷
هر آن فکری که اندیشی ز اسرار
۱۸۸
در آن اینجایگه از خود خبردار
۱۸۹
ببین کان فکر آخر از کجایست
۱۹۰
یقین اندیشهٔ تو از چه جایست
۱۹۱
ببین کان فکر رحمانیست بنگر
۱۹۲
حقیقت مر از آنِ دوست مگذر
۱۹۳
وگر آن فکر شیطانی است در کار
۱۹۴
از آن بگذر حقیقت تو بیکبار
۱۹۵
حقیقت تا توانی فکر نیکو
۱۹۶
که رحمانی است میدان بیشکی او
۱۹۷
وگر بد باشد از خود دان تو شیطان
۱۹۸
حقیقت گفت حق در عین قرآن
۱۹۹
نه باطل گفت هم حق گفت تحقیق
۲۰۰
ز باطل بگذر از حق یاب توفیق
۲۰۱
چو میدانی که چندین رهبر حق
۲۰۲
ترا گفتند راز دوست مطلق
۲۰۳
تو از گفتار ایشان کار خود کن
۲۰۴
نکوئی کن در اینجاگه نه بد کن
۲۰۵
کنون گر راز دانی این چنین دان
۲۰۶
مر این اسرار هم عین الیقین دان
۲۰۷
بدان گفتم که تا اسرار دانان
۲۰۸
در اینجا باز یابند راز جانان
۲۰۹
هر آنکو صاحب اسرار باشد
۲۱۰
چو مردان دائما بیدار باشد
۲۱۱
موحّد نیک و بد از یار داند
۲۱۲
ولیکن شرع این اسرار داند
۲۱۳
یقین داند که کل از حق بدید است
۲۱۴
ولیکن نیک و بد مطلق پدید است
۲۱۵
تو ای عطّار اینجاراز گفتی
۲۱۶
حقیقت سرّ بیچون بازگفتی
۲۱۷
ترا زیبد که اندر شرع اینجا
۲۱۸
یکی دانی چه اصل و فرع اینا
۲۱۹
ولیکن اصل داری فرع بگذار
۲۲۰
یقین از دست خود مر شرع مگذار
۲۲۱
ز دست خوداگر چه در بلائی
۲۲۲
چه غم داری چو کل عین خدائی
۲۲۳
ز نادانی بدانائی رسیدی
۲۲۴
ز اعمائی به بینائی رسیدی
۲۲۵
ز نادانی در آخر هست ذاتت
۲۲۶
خدابینی تو در عین صفاتت
۲۲۷
ره خود در شریعت باز دیدی
۲۲۸
یقین عین طبیعت بازدیدی
۲۲۹
ره خود یافتی با منزل اینجا
۲۳۰
ترا مقصود آمد حاصل اینجا
۲۳۱
بهر سیری که کردی اندر اینجا
۲۳۲
همه اندر یکی اینجا است پیدا
۲۳۳
بهر سیری که کردی یار دیدی
۲۳۴
در اینجا بیشکی دلدار دیدی
۲۳۵
بهر سیری که کردی سوی اشیا
۲۳۶
ترا اسرار شد در عشق پیدا
۲۳۷
بهر سیری که کردی در زمانه
۲۳۸
ترا آمد وصال جاودانه
۲۳۹
بدیدارت کنون دیدار داری
۲۴۰
درون جزو و کل اسرار یاری
۲۴۱
ندارد هیچ پایانی ره تو
۲۴۲
که آمد در زمانه آگه تو
۲۴۳
ندارد هیچ پایانی نمودت
۲۴۴
حقیقت هست پیدا بود بودت
۲۴۵
نه چندانست معنی تو از یار
۲۴۶
که در یک صفحه آن آید پدیدار
۲۴۷
نه چندانست معنی در تو دیده
۲۴۸
که دریابند اینجا اهل دیده
۲۴۹
معانی برتر از حد اوفتاداست
۲۵۰
در معنی ترا اینجاگشاده است
۲۵۱
دری بر روی تو اینجا گشادند
۲۵۲
جواهر مر ترا اینجا بدادند
۲۵۳
دری بگشاد بر روی تو دلدار
۲۵۴
که اشیا شد حقیقت زان پدیدار
۲۵۵
کنون در وصل جانان کامرانی
۲۵۶
که بگشاده ترا در دُر معانی
۲۵۷
کنون در وصل جانان پای میدار
۲۵۸
اگر جانان کند اینجات بردار
۲۵۹
اگرچه اصل معنی داری از اصل
۲۶۰
حقیقت وصل معنی داری از وصل
۲۶۱
تو داری در برت چون راز جانان
۲۶۲
حقیقت رهبرت امروز جانان
۲۶۳
چو جانانست امروزت دراینجا
۲۶۴
همو بین بخت پیروزت در اینجا
۲۶۵
چو جانانست امروزت نمودار
۲۶۶
حقیقت جمله او بین مگذر از یار
۲۶۷
جواهرنامه جانان باز گفتست
۲۶۸
همو اسرارها در راز گفتست
۲۶۹
جواهرنامه گفتست آخر کار
۲۷۰
نمود خویش میآرد بدیدار
۲۷۱
هر آن چیزی که جز جانان نماید
۲۷۲
حقیقت کفر بی ایمان نماید
۲۷۳
بایمان کوش وانگه گرد کافر
۲۷۴
که این باشد ترا اسرار ظاهر
۲۷۵
ترا در سرّ ایمان روشنائیست
۲۷۶
ز ایمانت همه عین خدائی است
۲۷۷
بایمان باز بین دلدار خود را
۲۷۸
که ایمانت نماید نیک و بد را
۲۷۹
وگرکافر شوی مانند منصور
۲۸۰
حقیقت کفر بنماید همه نور
۲۸۱
هر آن نوری که بی ظلمت نماید
۲۸۲
کجا اینجایگه قربت نماید
۲۸۳
بنور اینجایگه گر باز بینی
۲۸۴
حقیقت سوی ظلمت رازبینی
۲۸۵
درون ظلمت جسمی فتاده
۲۸۶
تو نور قدسی و شعله گشاده
۲۸۷
از این ظلمت چو بیرون آئی اینجا
۲۸۸
حقیقت نور خود بنمائی اینجا
۲۸۹
حقیقت نور در ظلمت توان دید
۲۹۰
ابی صورت نیاری جان جان دید
۲۹۱
ترا در نور این ظلمت فتاد است
۲۹۲
از آنت سیر در قربت فتاد است
۲۹۳
از این ظلمت مرو بیرون حقیقت
۲۹۴
کز اینجا باز یابی دید دیدت
۲۹۵
از این ظلمت توانی راه بُردن
۲۹۶
از آن نور حقیقت ره سپردن
۲۹۷
بشب کن راه تا منزل بیابی
۲۹۸
حقیقت نور خود در دل بیابی
۲۹۹
بشب کن راه اندر منزل یار
۳۰۰
که تا گردی حقیقت واصل یار
۳۰۱
بشب کن راه اندر سوی منزل
۳۰۲
ببین یار و پس آنگه گرد واصل
۳۰۳
بشب دانی در آن منزل رسیدن
۳۰۴
جمال یار اینجا باز دیدن
۳۰۵
همه مردان بشب کردند این راه
۳۰۶
رسیدند آنگهی در حضرت شاه
۳۰۷
همه مردان بشب در سیر قربت
۳۰۸
رسیدند از دل و جان سوی عزّت
۳۰۹
همه مردان بشب دیدند دلدار
۳۱۰
حقیقت گر شبی داری تو بیدار
۳۱۱
جمال یار اندر شب ببینی
۳۱۲
چنین میدان اگر صاحب یقینی
۳۱۳
حقیقت ظلمت شب پر ز نور است
۳۱۴
تمامت سالکان را شب حضور است
۳۱۵
حقیقت ظلمت شب آفتاب است
۳۱۶
کسی باید که او بیخورد وخوابست
۳۱۷
مخور بسیار شب بیدار میباش
۳۱۸
که در شب ناگهان بینی تو نقاش
۳۱۹
مخور بسیار شب را زنده میدار
۳۲۰
که اندر شب ببینی روی دلدار
۳۲۱
مخور بسیار شب را روز گردان
۳۲۲
همه ذرّات خود پیروز گردان
۳۲۳
چو شب آمد بدیدار ای برادر
۳۲۴
بخلوتگاه حق بی خواب و بی خور
۳۲۵
نشین در شب بعشق دوست در دوست
۳۲۶
طلب کن در درونت مغز با پوست
۳۲۷
دمی در شب اگر دریابی آن ماه
۳۲۸
ترا خورشید حاصل شد ز درگاه
۳۲۹
اگر مرد رهی در شب ببین باز
۳۳۰
حقیقت در درون انجام و آغاز
۳۳۱
چو جمله خفتهاند در خواب غفلت
۳۳۲
فتاده تو عیان در عین قربت
۳۳۳
همه درخواب و تو بیدار جانان
۳۳۴
حقیقت کل شده اسرار جانان
۳۳۵
چو از شب بگذرد نیمی حقیقت
۳۳۶
طلب کن آن زمان مر دید دیدت
۳۳۷
درونت را نظر کن تا بیابی
۳۳۸
جمال جان و سوی او شتابی
۳۳۹
درونت را نظر کن جان بتحقیق
۳۴۰
پس آنگه جان جان را جوی توفیق
۳۴۱
از او خواهی به جز او منگر اینجا
۳۴۲
که جز جانان همه یا دست میدان
۳۴۳
همه درخواب و تو با یار بیدار
۳۴۴
زهی توفیق باید اینچنین کار
۳۴۵
دمادم سجدهٔ او کن در اینجا
۳۴۶
بشب گردان درون خود مصّفا
۳۴۷
حقیقت سجده کن اندر بر یار
۳۴۸
تراتوفیق باشد اندر این کار
۳۴۹
چو برداری حجاب از روی جانان
۳۵۰
یکی بینی حقیقت سوی جانان
۳۵۱
حقیقت بازبینی در یکی تو
۳۵۲
یقین آیینه باشی بیشکی تو
۳۵۳
یقین آیینه بینی خویشتن را
۳۵۴
حقیقت منگر اندر جان و تن را
۳۵۵
تو آن را بین که اندر تو بدیدست
۳۵۶
ترا اینجایگه گفت وشنید است
۳۵۷
تو آن را بین که در تو رخ نمود است
۳۵۸
ترا اینجایگه پاسخ نموداست
۳۵۹
تو او را بین که کل گویای اویند
۳۶۰
در اینجاگاه کل جویای اویند
۳۶۱
تو او را بین که او در تو همه اوست
۳۶۲
درون جان و دلها دمدمه اوست
۳۶۳
تو او را بین که در آیینه پیداست
۳۶۴
درون جانت هر آیینه پیداست
۳۶۵
تو او را بین که سُلطانست جمله
۳۶۶
حقیقت بود پنهانست جمله
۳۶۷
همه زنده باو او زندهٔ کل
۳۶۸
همه بنده در او او بندهٔ کل
۳۶۹
حقیقت اوست هم شاهست وبنده
۳۷۰
نباید در بر غافل بسنده
۳۷۱
در این معنی هر آنکو مینداند
۳۷۲
وگر داند یقین حیران بماند
۳۷۳
چو اینجا او است زنده تو که باشی
۳۷۴
چو او بنده بود پس تو چه باشی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.