نقل سخنی از شیخ عبدالله خفیف شیرازی معروف بشیخ کبیر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
این سخن نقلست از شیخ کبیر
۲
آنکه در آفاق بوده بینظیر
۳
گرچه مولودش بشیراز اوفتاد
۴
همچو او مردی ز مادر هم نزاد
۵
او تصوّف را نکو دانسته بود
۶
او زغیریت تمامی رسته بود
۷
در تصوّف او بسی در سفته بود
۸
سی کتاب اندر تصوّف گفته بود
۹
گفت روز عید سیّد نزد شاه
۱۰
آمد ودید او زماهی تا بماه
۱۱
گفت با شاه ولایت کاین زمان
۱۲
دیدهام اسرارها در خود عیان
۱۳
حال من امروز میدان حال تست
۱۴
سرّ معنی مختفی در قال تست
۱۵
آن دو فرزندش چو دونور الاه
۱۶
آن یکی خورشید و آن دیگر چو ماه
۱۷
خویشتن را هر دو خادم ساختند
۱۸
پیش سید سر به پیش انداختند
۱۹
پس بیامد فاطمه خیرالنسا
۲۰
همچو خورشیدی که باشد در سما
۲۱
پیش سیّد آمد و کردش سلام
۲۲
گفت ای مقصود جان خیرالأنام
۲۳
ای تو مقصود زمین و آسمان
۲۴
در میان جان نهان چون جان جان
۲۵
ای ز عالم جملگی مقصود تو
۲۶
عبد و عابد گشته و معبود تو
۲۷
پس نبی گفتا توئی چون جان من
۲۸
هردو فرزندان تو ایمان من
۲۹
پس علی یار و برادر از یقین
۳۰
زو همه گشته عیان اسرار دین
۳۱
گشته ظاهر زو همه اسرار حقّ
۳۲
دیدهام در وی همه انوار حق
۳۳
او علوم شرع من دانسته است
۳۴
نه چو دیگر مردمان بربسته است
۳۵
هیچ میدانی که اینها کیستند
۳۶
در جهان معرفت چون زیستند
۳۷
دان که این آل عبا هستند پنج
۳۸
پنج اسرار خدا و پنج گنج
۳۹
پنج تن آل عبا اینها بدند
۴۰
در درون یک قبا یکتا بدند
۴۱
گنج اسرار خدا این پنج تن
۴۲
راهدان و رهنما این پنج تن
۴۳
خود همین ها مقصد و مقصود حقّ
۴۴
خود همینها آمده از بود حقّ
۴۵
ناگهان جبریل از حقّ در رسید
۴۶
نزدشان بهر مبارک باد عید
۴۷
گفت این فرصت زحقّ میخواستم
۴۸
تحفهای بهر شما آراستم
۴۹
تحفهای دارم که داده بی سخن
۵۰
پیشتر از آفرینش پیرمن
۵۱
ز آن زمان تا این زمان سال کهن
۵۲
چل هزاری سال رفت از این سخن
۵۳
هر یکی روزی از آن سال عیان
۵۴
هست پانصد سال این دنیا بدان
۵۵
من بر آن بودم بسی ای نیکخو
۵۶
تحفه را آرم برون در پیش تو
۵۷
لیک امر ایزدی این روز بود
۵۸
لازم آمد بر من این فرمان شنود
۵۹
این چنین تحفه یدالله داده است
۶۰
از درخت طوبیم شه داده است
۶۱
بود یک سیبی بسی زیبا و خوب
۶۲
بوی از او دریافته هر دم قلوب
۶۳
این ثمرها جمله از بود وی است
۶۴
این شجرها جمله از جودوی است
۶۵
این جهان از بوی او روشن شده
۶۶
گوئی از فردوس یک روزن شده
۶۷
عالمی از بوی او رنگین شده
۶۸
حوریان از نور او خودبین شده
۶۹
این چنین سیبی که گفتم از وداد
۷۰
زود پیش حضرت سیّد نهاد
۷۱
گفت ای سیّد ز حق این تحفه دان
۷۲
ز آنکه هست اسرار حق دروی نهان
۷۳
پس گرفت از وی نبی آن سیب را
۷۴
بوی کرد و گفت بیچون را ثنا
۷۵
حمد و شکر حضرت حق را بگفت
۷۶
درّ شکر و حمد ایزد را بسفت
۷۷
سرّ تو از تو توان دید ای الاه
۷۸
وی ز تو روشن شده خورشید و ماه
۷۹
ای بصورت سیب و در معنی چو نور
۸۰
کرده اسرار خدا در تو ظهور
۸۱
ای ز تو روشن شده خورشید و ماه
۸۲
خود تو باشی سایه و نور الاه
۸۳
تو مبین صورت بمعنی کن نظر
۸۴
گر نمیخواهی که یابی کان زر
۸۵
تو مبین صورت خدا را بین همه
۸۶
ز آنکه از صورت نیابی دین همه
۸۷
تو مبین صورت که صورت هیچ نیست
۸۸
گر بصورت میروی جز پیچ نیست
۸۹
تو مبین صورت بفرمان راه بین
۹۰
وین دل خود را زجان آگاه بین
۹۱
گر همی خواهی که عطّارت بود
۹۲
و آنگهی با شاه گفتارت بود
۹۳
از دو عالم بگذر و منصور پرس
۹۴
وآنگهی نور ورااز طور پرس
۹۵
طور ما و نور ما حیدر بود
۹۶
ز آنکه دین ما ازو انور بود
۹۷
من نیم دکان و دکّاندار هم
۹۸
همچو خارج با سر و افسار هم
۹۹
پس بدست شاه سیّد سیب داد
۱۰۰
او ببوسید و بچشم خود نهاد
۱۰۱
پس بدست فاطمه آن شاه داد
۱۰۲
فاطمه بوسید و ازوی گشت شاد
۱۰۳
گفت در این سیب باشد سرّ غیب
۱۰۴
این بدنیا خود ندارد هیچ عیب
۱۰۵
پس حسن بگرفت از او آن تحفه را
۱۰۶
گفت دیدم سرّ بس بنهفته را
۱۰۷
هست در وی سرّ اسرار خدا
۱۰۸
ای برادر گیر از من سیب را
۱۰۹
پس حسین آن سیب بستد از امام
۱۱۰
گفت من دیدم در او سرّ کلام
۱۱۱
گفت سیّد ای شما چون جان من
۱۱۲
محکم از حبّ شما ایمان من
۱۱۳
هست ازین حقّ را ظهور مظهری
۱۱۴
مینماید زین هدیّه جوهری
۱۱۵
جوهر شه را از این ظاهر کند
۱۱۶
مظهر شه در جهان حاضر کند
۱۱۷
این تحف را حق فرستاده بمن
۱۱۸
ز آنکه میبینم درو سرّ لدن
۱۱۹
بوده مقصود خدا خود مظهری
۱۲۰
مینماید اندرو خود جوهری
۱۲۱
گر نمیخواهی که مظهر خوان شوی
۱۲۲
ورهمی خواهی که مظهر دان شوی
۱۲۳
رو طلب کن کلبهٔ عطّار را
۱۲۴
تانماید بر تو این اسرار را
۱۲۵
هست اسرار خدا در جان من
۱۲۶
مظهر سرّ خدا ایمان من
۱۲۷
ای تو غافل گشته از اسرار من
۱۲۸
خود گرفته عالمی انوار من
۱۲۹
ای تو غافل گشته از اسرار شاه
۱۳۰
حبّ دنیا بردهات آخر ز راه
۱۳۱
چند گویم مظهر حق را بدان
۱۳۲
ور نمیدانی برو مظهر بخوان
۱۳۳
تا ترامعلوم گردد سرّ دید
۱۳۴
رو بجوهر ذات فکری کن بعید
۱۳۵
تا که گردی مست در اسرار او
۱۳۶
یا چو صنعان رو ببین دیدار او
۱۳۷
گر هزاران سال تو این ره روی
۱۳۸
بی دلیل راهبر گمره شوی
۱۳۹
چون ندانستی که اصل کار چیست
۱۴۰
وین همه در پرده پود و تار چیست
۱۴۱
تو ندانستی که تو خود چیستی
۱۴۲
وندرین دنیا برای کیستی
۱۴۳
هست دنیا خاکدانی بس خراب
۱۴۴
واندرو افتاده خلقی مست خواب
۱۴۵
پس کسی باید که بیدارت کند
۱۴۶
نکتهای از شرع در کارت کند
۱۴۷
آنگهی گوید طریق ما بگیر
۱۴۸
تا نگردی تو در این عالم اسیر
۱۴۹
بعد از آن چشم معانی برگشا
۱۵۰
تا ببینی ذات او را بی لقا
۱۵۱
تو نبینی نور حق بی راهبر
۱۵۲
از وجود خویش کی یابی خبر
۱۵۳
رهبری باید که تو در ره روی
۱۵۴
ور تو بی رهرو روی گمره شوی
۱۵۵
چون درین دنیا بکردی گم تو ره
۱۵۶
همچو قارون زمان رفتی به چه
۱۵۷
چون شوی گمره تو اندر راه حق
۱۵۸
گمرهی باشی به پیش شاه حق
۱۵۹
گر همی خواهی که رهبر گویمت
۱۶۰
و از وجود خویش جوهر گویمت
۱۶۱
رو بخوان خود جوهر و مظهر بدان
۱۶۲
تا خلاصی یابی از رفتار جان
۱۶۳
صد هزاران راه سوی حق بود
۱۶۴
لیک یک راهیست کان ملحق بود
۱۶۵
رو نشان راه از جوهر بدان
۱۶۶
گر ندانستی برو مظهر بخوان
۱۶۷
هر که در دین علی نبود درست
۱۶۸
رافضی دانم ورا خود از نخست
۱۶۹
هست معنی شاه و صورت دین تو
۱۷۰
ز آن درین دنیا همه خودبین تو
۱۷۱
تو مبین بت را که بت صورت بود
۱۷۲
و از وجود او بسی نفرت بود
۱۷۳
دور کن از خود تو نفرت ای عزیز
۱۷۴
هست دنیای کدورت ای عزیز
۱۷۵
نفرت دنیا همه مالست و جاه
۱۷۶
بعد از آن کبراست در سرکاه کاه
۱۷۷
کبر را از سر برون کن همچو من
۱۷۸
هم درین دنیا مگیر آخر وطن
۱۷۹
خود چه کردند انبیا در این جهان
۱۸۰
خود چها کردند با ایشان بدان
۱۸۱
خود چه کردند با نبیّ المرسلین
۱۸۲
ز آنکه او گفته ره باطل مبین
۱۸۳
بعد از آن با شاه مردان تیغها
۱۸۴
خود کشیدند آن همه مشتی دغا
۱۸۵
بین چه کردند با دو فرزند رسول
۱۸۶
آن دو معصوم مطّهر با بتول
۱۸۷
بعد از آن با اولیا یک یک تمام
۱۸۸
خود چها کردند این مشتی عوام
۱۸۹
هرکه او خود راست رفت و راست گفت
۱۹۰
در جهان راندند بر او تیغ مفت
۱۹۱
خود چه کردند اولیا در این جهان
۱۹۲
راه بنمودند خلقان را عیان
۱۹۳
خود طمع در ملک ایشان را نبود
۱۹۴
نه زر و نقره چو پرّ کاه بود
۱۹۵
رو تو جام ازمعنی ما نوش کن
۱۹۶
وین سخن از راه معنی گوش کن
۱۹۷
راه راه مصطفی و آل اوست
۱۹۸
وین همه گفت و شنفت از قال اوست
۱۹۹
رو تو راه مصطفا رو همچو من
۲۰۰
تا که صافی گرددت هم جان و تن
۲۰۱
گر تو میخواهی که یابی این مقام
۲۰۲
چند کاری بایدت کردن تمام
۲۰۳
اوّلاً مهر امامان بایدت
۲۰۴
بعد از آن اسرار عرفان بایدت
۲۰۵
بعد ازینها بایدت بیرون شدن
۲۰۶
از میان خلق دنیا همچو من
۲۰۷
دیگر از افراط خوردن ترک کن
۲۰۸
با خلایق نیز کم باید سخن
۲۰۹
دیگر از خفتن بشب بیزار شو
۲۱۰
وآنگهی با یاداو در کارشو
۲۱۱
گر خوری از کسب خود باری بخور
۲۱۲
زینهار از نان مردم تو ببُر
۲۱۳
زینهار از جامهٔ نیکو حذر
۲۱۴
تا نیفتی همچو ایشان در خطر
۲۱۵
بعد از آن کن صحبت نیک اختیار
۲۱۶
تا بیابی درّ و گوهر بیشمار
۲۱۷
دایم از گفتار درویشان بخوان
۲۱۸
تا که حاصل گردد این راز نهان
۲۱۹
رو تو درویشی گزین و راه شرع
۲۲۰
تا بیابی در جهان خود اصل و فرع
۲۲۱
سرّ این تحفه ز من بشنو کنون
۲۲۲
زآنکه هستم راز دار کاف و نون
۲۲۳
پس نبی گفتا که ای فرزند من
۲۲۴
درمیان جان تو پیوند من
۲۲۵
خیز پیش مرتضی نه تحفه را
۲۲۶
تا که ظاهر سازد آن سرّ را بما
۲۲۷
پس حسین آن تحفه پیش شه نهاد
۲۲۸
پیش سیّد آمد و برپا ستاد
۲۲۹
پس ز دست مرتضی آن سیب جست
۲۳۰
بر زمین افتاد دونیم درست
۲۳۱
نیمهٔ آن را حسن برداشت زود
۲۳۲
نیمهٔ دیگر حسین آمد ربود
۲۳۳
در میان هر یکی ز آن نیمهها
۲۳۴
خطّ سبزی بد نوشته بابها
۲۳۵
گفت پیغمبر که ای شیر خدا
۲۳۶
خطّ عبری را بخوان در پیش ما
۲۳۷
پس امیرالمؤمنین آن خط بخواند
۲۳۸
بر زبان سرّ الهی را براند
۲۳۹
بد نوشته این سلام و این دعا
۲۴۰
بر ولیّ الله امام رهنما