سلام الله یا غالب یا علی بن ابیطالب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون محمد این ندا از حق شنید
۲
گفت هستی نور حق از عین دید
۳
ای تو را حق در کلام خویشتن
۴
خوانده صد جایت بنام خویشتن
۵
ای ز تو ایوان شرع افروخته
۶
جمله بدعتها ز قهرت سوخته
۷
ای ز تو راه طریقت آشکار
۸
وی ز تو نور حقیقت آشکار
۹
راه تو هر کس نرفت ایمان نبرد
۱۰
کور بود و در ره شیطان بمرد
۱۱
ای تو از مهر حقیقت نور نور
۱۲
پیش تو روشن شده احوال صور
۱۳
ای ز تو روشن شده روی زمین
۱۴
رهنمای اولیای راه بین
۱۵
در حقیقت واصل اندر راه حق
۱۶
از تو در عالم نبرده کس سبق
۱۷
هر که او با سرّ تو همراز شد
۱۸
در میان عاشقان ممتاز شد
۱۹
هر که در راهت نباشد سر براه
۲۰
هست ملعون و مقلّد روسیاه
۲۱
هر که او از دین تو برگشته شد
۲۲
در ره معنیّ ما سرگشته شد
۲۳
هر که او از پیرویت عار داشت
۲۴
در گلستان شریعت خار کاشت
۲۵
این معانی را نگویم من چنین
۲۶
گفت احمد آن نبیّ المرسلین
۲۷
یا نبیّ المرسلین عطّار را
۲۸
زنده دل کن وانما اسرار را
۲۹
تا شود او راه بین شرع تو
۳۰
در زمین جان کند او زرع تو
۳۱
هست عطّار از ضعیفی رشتهای
۳۲
در میان خاک و خون آغشتهای
۳۳
هست عطّار اندر این ره خاک راه
۳۴
از تو میجوید ز بیدینان پناه
۳۵
هست عطار این زمان بیخویش و کس
۳۶
خود تو را دارد بهر دو کون و بس
۳۷
یا أمیرالمؤمنین دستم بگیر
۳۸
ز آنکه سلطان جهانی ای امیر
۳۹
یا أمیرالمؤمنین جانم بسوخت
۴۰
در میان کفر و ایمانم بسوخت
۴۱
با چنین جمعی منافق چون کنم
۴۲
غیر مهر تو ز دل بیرون کنم
۴۳
یا امیر این قوم بیره گشتهاند
۴۴
از طریق افتاده در چه گشتهاند
۴۵
یا علی این جمع مردود آمدند
۴۶
بر طریق قوم نمرود آمدند
۴۷
یا امیر این قوم سرگردان شدند
۴۸
همچو قوم لوط بس بیجان شدند
۴۹
یا امیر این قوم که مینگروند
۵۰
از پی مردار چون سگ میروند
۵۱
یا امیر از دست اینان چون کنم
۵۲
خود قبای صبر را بیرون کنم
۵۳
دیگرم صبری نماند از جورشان
۵۴
ظلمها پیدا شده در دورشان
۵۵
قاضی و مفتی و اهل احتساب
۵۶
مکرها ورزند جمله بیحساب
۵۷
زینهار ای راهرو زیشان گریز
۵۸
تا نیابی هول روز رستخیز
۵۹
جمله بگذارند اصل و فرع را
۶۰
حیله پندارند ایشان شرع را
۶۱
یا علی زین خلق یارانت چو من
۶۲
پیش تو ماندند آخر هفده تن
۶۳
دیگر از اصحاب وقوم روزگار
۶۴
از دمشق و کوفه بد پانصد هزار
۶۵
از مقام مکّه تا اقصای روم
۶۶
وز بلاد مصر تا سرحدّ فوم
۶۷
پس خراسانست و ترکستان زمین
۶۸
پس بلاد ترک تا سرحدّ چین
۶۹
ازولایت تا ولایت مردمان
۷۰
بود در شرع محمّد آن زمان
۷۱
جملگی باطور ایشان گشتهاند
۷۲
از امیرمؤمنان برگشتهاند
۷۳
رفتهاند ایشان زشهر دین بدر
۷۴
میر خوددانند گر را با مگر
۷۵
بعد بهمان دین ایشان شد درست
۷۶
با فلان کز نسل بی ایمان برست
۷۷
همچو شمر نابکار و چون یزید
۷۸
آید از حقّ لعن بر وی برمزید
۷۹
پورنادان پورعاصی بیعتی است
۸۰
پس فلان بن فلان لعنتی است
۸۱
جملگی گفتند چون بهمان بُد او
۸۲
در طریق کفر با ایمان بد او
۸۳
خط بهمان دارد اندر دست او
۸۴
گر باو بیعت کنیم آید نکو
۸۵
چون خلیفه بود عثمان در جهان
۸۶
خوانده ذوالنورین خلق او را عیان
۸۷
پور بوسفیان پس از وی خوب بود
۸۸
در امیری چون از او منسوب بود
۸۹
این جماعت جملگی از ره شدند
۹۰
سوی او رفتند پس ابله شدند
۹۱
وین زمان هم مردمان آگه شدند
۹۲
بر طریق جدّ خود بیره شدند
۹۳
میروند این جمله تا دار جزا
۹۴
رو بایشان باش گر داری روا
۹۵
خلق عالم ره بکوری رفتهاند
۹۶
راه شرع احمدی بنهفتهاند
۹۷
همچو من در شرع و در دینش بکوش
۹۸
تا بیایی از همه مستی بهوش
۹۹
این همه تصنیف بین از عالمان
۱۰۰
آنچه حق بوده نکردندی عیان
۱۰۱
من عیان و آشکارا گفتهام
۱۰۲
وین همه درها بمظهر سفتهام
۱۰۳
من نمیترسم ز کشتن همچو تو
۱۰۴
ز آنکه اسرارم علی گفتا بگو
۱۰۵
من از او گفتم شه عرفان من
۱۰۶
همچو نوری در میان جان من
۱۰۷
ای بدنیا دشمنت را چند روز
۱۰۸
پرورش دادی بخوردی همچو یوز
۱۰۹
گرچه او بر تو بسی زینت فروخت
۱۱۰
عاقبت دنیا بچشمش میخ دوخت
۱۱۱
ای پسر از قوم خود بیزار شو
۱۱۲
بازگرد از غفلت و بیدار شو
۱۱۳
رو تو گفت مصطفی را گوش کن
۱۱۴
جام از ساقی کوثر نوش کن
۱۱۵
نی محمّد گفت باب علم اوست
۱۱۶
انّما در شأن حیدر خود نکوست
۱۱۷
تو زغفلت گشتهای دنیاپرست
۱۱۸
هر کرا غفلت نباشداو برست
۱۱۹
این کتبها غفلت آرد این بدان
۱۲۰
روز غفلت دور شو مظهر بخوان
۱۲۱
تا تو را روشن شود اسرار دین
۱۲۲
وین نماز و روزهات گردد یقین
۱۲۳
گر تورا عمر دو صد باشد بسال
۱۲۴
وندران عمرت بخوانی قیل و قال
۱۲۵
ور تو در روزه شوی عمری دراز
۱۲۶
ور بشب دایم گذاری تو نماز
۱۲۷
بی ولای او نیابی هیچ نور
۱۲۸
رو سیه باشی تو اندر روز صور
۱۲۹
پیرو شرع محمّد باش چست
۱۳۰
در طریق شاه مردان رو درست
۱۳۱
هست امّیدم بشاه اولیا
۱۳۲
ز آنکه هست او تاجدار انّما
۱۳۳
همچو او آن را که شاهی باشدش
۱۳۴
دردو کون آن را پناهی باشدش
۱۳۵
ای ز دین مصطفی بیرون شده
۱۳۶
همچو حجّاج لعین ملعون شده
۱۳۷
خیز و همچون مؤمنان دیندار شو
۱۳۸
وآنگهی در کلبهٔ عطار شو
۱۳۹
هست عطار اندراین ره سربلند
۱۴۰
ز آنکه هست ابیات شیرینش چو قند
۱۴۱
نی شکر دانی چرا شیرین بود
۱۴۲
ز آنکه مهر شه در او تعیین بود
۱۴۳
کمتر از چوبی نهای در راه عشق
۱۴۴
گوش کن معنیّ آن از شاه عشق
۱۴۵
تا که گردد روشنت اسرار عشق
۱۴۶
بعد از آن گردی تو خود انوار عشق
۱۴۷
این مراتب از تو خود ظاهر شده
۱۴۸
وین معانی از تو خود باهر شده
۱۴۹
لیک باید جسم خود را سوختن
۱۵۰
وآنگهی خرقه زعرفان دوختن
۱۵۱
رو تو درخرقه خدا را کن طلب
۱۵۲
وآنگهی دم درکش و نه لب بلب
۱۵۳
ای تو اندر جسم صورت بین شده
۱۵۴
بعد از آن هم صحبت سرگین شده
۱۵۵
جهد کن خود را بعرفان پاک ساز
۱۵۶
تا شوی در ملک عرفان پاکباز
۱۵۷
رو درون را پاک ساز از کندگی
۱۵۸
تا ترا روشن شود فرخندگی
۱۵۹
کندگی مهر پلیدان با شدت
۱۶۰
پیروی نفس شیطان با شدت
۱۶۱
رو تو از فعل بد شیطان ببر
۱۶۲
ریسمان مهر بد کیشان ببر
۱۶۳
هیچ میدانی که تو خود کیستی
۱۶۴
آمده در دهر بهر چیستی
۱۶۵
ظاهر از آثار ذات حق توئی
۱۶۶
واندرین عالم صفات حق توئی
۱۶۷
هیچ میدانی کزین عالم ترا
۱۶۸
جز جفا و جور نبود خود دوا
۱۶۹
ترک دنیا کن چو حیدر مردوار
۱۷۰
تا شوی واصل بلطف کردگار
۱۷۱
هر که او در آتش محنت بسوخت
۱۷۲
همچو بوذر جامهای از صدق دوخت