عطار · مظهرالعجایب

در پند پدر فرزند را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای پسر این پند از من گوش کن
۲
فرد شوپس جام وحدت نوش کن
۳
هرکه پندم را درون جان نهد
۴
پای خود را برتر از کیوان نهد
۵
هرکه پندم را بداند چون حکیم
۶
کار او گردد بعالم مستقیم
۷
اولا حق را بدان چون مصطفی
۸
غیر حق را تو مدان در هیچ جا
۹
غیر حقّ را ازدل خود دور کن
۱۰
باطن از ذکر خدا معمور کن
۱۱
پند دویم خویش را آگاه کن
۱۲
نفس را بشناس و عزم راه کن
۱۳
چونکه بشناسی تو نفس خویش را
۱۴
با خدای خویش گردی آشنا
۱۵
پند سیم در طریقت خود بکوش
۱۶
در حقیقت جام وحدت را بنوش
۱۷
در حقیقت سرّ حقّ را فهم کن
۱۸
دم نگهدار و ازو خود وهم کن
۱۹
سر نگهدار وز معنی دم مزن
۲۰
کاروان عشق را بر هم مزن
۲۱
هرکه او سر معانی را نهفت
۲۲
غیر حقّ را از درون خویش رفت
۲۳
پند چارم هرچه گوئی نیک گوی
۲۴
تا بری از اهل معنی زود گوی
۲۵
گوی معنی مرد نیکو گوی برد
۲۶
زآنکه در ذات خدا او بوی برد
۲۷
هرکه او را گفت نیکو آمده
۲۸
خود زبان او سخنگو آمده
۲۹
پند پنجم در نصیحت کوش و علم
۳۰
تا برندت جانب جنّت بعلم
۳۱
هرکه او علم نصیحت گوش کرد
۳۲
خویشتن را او ز اهل هوش کرد
۳۳
علم باید همچو منصور ای پسر
۳۴
تا بیابی از وجود خود خبر
۳۵
پند سادس آنکه قدر خویش دان
۳۶
تا نیابی اندر این دنیا زیان
۳۷
قدر مردم نیز هم باید شناخت
۳۸
مردمان را بایدازپرسش نواخت
۳۹
قدر درویشان دین واجب شمر
۴۰
تانیفتی همچو بی دین در سقر
۴۱
روز اهل الله این اسرار پرس
۴۲
بعد از آنی کلبهٔ عطّار پرس
۴۳
پند هفتم راز خود با کس مگو
۴۴
تا که سرگشته نگردی همچو گو
۴۵
وآنکه راز خویش را کرد آشکار
۴۶
پا و سر ببرید او را مرد کار
۴۷
چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان
۴۸
می‌کند اسرار معنی را بیان
۴۹
داغها بر جان او از نازشش
۵۰
مرد و زن نالیده‌اند از نالشش
۵۱
من فغان دارم ز داغش در جهان
۵۲
چند گویم من بتو ای بی‌زبان
۵۳
تو چه دانی حال اهل درد را
۵۴
زانکه بی دردی ندیدی مرد را
۵۵
مرد حق آنست کو با درد زاد
۵۶
سوزش اسرار او درمی‌فتاد
۵۷
بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد
۵۸
همچو نی او عالمی پرجوش کرد
۵۹
پند هشتم باش با دانا قرین
۶۰
تا بنام نیک باشی همنشین
۶۱
هرکه با انسان کامل همره است
۶۲
حق تعالی ازوجودش آگه است
۶۳
هرکه با دانا بود دانا شود
۶۴
او بقرب سرّ او ادنی شود
۶۵
هر که با اهل دلی دارد نشست
۶۶
تیر او از چرخ چاهی در گذشت
۶۷
رو تو کنجی گیر با اهل دلی
۶۸
تا نیابی از دو عالم حاصلی
۶۹
رو تو انسان باش و از حیوان گریز
۷۰
تا بیابی هول روز رستخیز
۷۱
هر که او در صحبت نیکان نشست
۷۲
علم معنی را درآورد او بشست
۷۳
هر که او شد همنشین اهل راز
۷۴
دایم او باشد بمعنی در نماز
۷۵
آن نماز او بود در شرع راست
۷۶
دیدهٔ توحید خود نور خداست
۷۷
پند تاسع رو ز بد کن احتراز
۷۸
هست این معنی به پیش اهل راز
۷۹
از بدان بگریز و با نیکان نشین
۸۰
تو ایاز خاص باش و شاه بین
۸۱
هر که بد کرد و بدان را بد نگفت
۸۲
گشت شیطان خود باو صد بار جفت
۸۳
گر همی خواهی که رحمت باشدت
۸۴
بر سرت خود تاج عصمت باشدت
۸۵
منع بد کن در جهان و راست باش
۸۶
بندهٔ حق را بحق درخواست باش
۸۷
پند عاشر زود جهد خیر کن
۸۸
بعد از آن در ملک معنی سیر کن
۸۹
هست خیر افزودن عمر عزیز
۹۰
خیر باشد پیش بعضی از تمیز
۹۱
خیر باشد خود ستون دین تو
۹۲
خیر باشد در جهان تلقین تو
۹۳
خیر باشد شاهی دنیا و دین
۹۴
خیر باشد با شریعت همنشین
۹۵
خیر باشد در طریقت راهبر
۹۶
خیر باشد در حقیقت تاج سر
۹۷
خیر باشد همنشین مرد حق
۹۸
خیر برده از سلاطین‌ها سبق
۹۹
یازده پندم مکن از کف رها
۱۰۰
تاخلاصی یابی از نفس و هوا
۱۰۱
یک ببین و یک بگونه بیش و کم
۱۰۲
تا نباشی پیش دانا متهّم
۱۰۳
مغتنم دان خدمت یاران دوست
۱۰۴
این روش از مردم دانا نکوست
۱۰۵
خدمت مهمان تو واجب دان چو من
۱۰۶
خود عزیزش دار چون جان در بدن
۱۰۷
در ده و دو هست پند من همین
۱۰۸
زینهار از دشمنان دوری گزین
۱۰۹
دیو صورت دشمن جاهل بود
۱۱۰
صحبت او مرد را مشکل بود
۱۱۱
سیزده پند من این باشد عیان
۱۱۲
غیر حق چیزی نبینی در جهان
۱۱۳
رو تو حق را از کمال حق شناس
۱۱۴
ز آنکه حق را می نیابی در لباس
۱۱۵
در درون خانهٔ دل کن نظر
۱۱۶
تا ببینی نور او را چون قمر
۱۱۷
جمله عالم نور او بگرفته است
۱۱۸
زاهد خود بین چه غافل رفته است
۱۱۹
چارده پند آنکه چون داری بقا
۱۲۰
تو غنیمت دار عمر خویش را
۱۲۱
عمر خود در کسب معنی صرف کن
۱۲۲
تا بماند در جهان از تو سخن
۱۲۳
گر تو عمر خویش را ضایع کنی
۱۲۴
پس کجا تو خدمت صانع کنی
۱۲۵
چون جوانی ای پسر کاری بکن
۱۲۶
پیر چون گشتی شود سردت سخن
۱۲۷
در جوانی کار این دنیا بساز
۱۲۸
تا برون آیی ز کفر و جهل باز
۱۲۹
هرکه او اندر جوانی کار کرد
۱۳۰
نفس شوم خویش را رهوار کرد
۱۳۱
پانزده پندم بیا بشنو ز من
۱۳۲
اعتماد خود مکن بر مرد و زن
۱۳۳
خود عوام الناس در دین جاهلند
۱۳۴
زآنکه ایشان در طریقت غافلند
۱۳۵
صد زن نیکو بیک ارزن فروش
۱۳۶
کاربند این قول و از من دار گوش
۱۳۷
راز هر کس را که زن دارد نگاه
۱۳۸
کار خود را سازد او بیشک تباه
۱۳۹
گر کنی تو اعتماد در جهان
۱۴۰
هم بخود کن تا نیفتی در زیان
۱۴۱
رو تو سررادر گریبان کش چو من
۱۴۲
پیش خود مگذار هرگز مرد و زن
۱۴۳
شانزده پندم بجو بیرنج و غم
۱۴۴
تو تن خود پاک دار و جامه هم
۱۴۵
در شب تاریک ای یار نکو
۱۴۶
زینهاری تو سخن آهسته گو
۱۴۷
کم خور و کم خفت و کم آزار باش
۱۴۸
در شب تاریک خود بیدار باش
۱۴۹
زر بیاران خور بمسکینان بده
۱۵۰
صرف کن چون جاهلان آنرا منه
۱۵۱
از برای اهل علم و فضل دار
۱۵۲
تا بگیری آخرت را در کنار
۱۵۳
هفدهم پندم بدان ای محتجب
۱۵۴
دایماً از اهل دل جانب طلب
۱۵۵
اهل دل باشند نعمتهای حقّ
۱۵۶
تو ز درس اهل دل میخوان سبق
۱۵۷
تو مده سررشتهٔ ایمان ز دست
۱۵۸
تا نیفتی تو از این بالا به پست
۱۵۹
هجدهم پندم بخلقان نیک باش
۱۶۰
رو بایشان تو بصورت کن معاش
۱۶۱
صورت خوبان بود پیشم نکو
۱۶۲
هر که این مذهب ندارد وای او
۱۶۳
صورت نیکوزکلک و دست کیست
۱۶۴
سورهٔ یوسف نمی‌دانی که چیست
۱۶۵
جان من همراه خوبان می‌رود
۱۶۶
همره خوبست آسان می‌رود
۱۶۷
خوب آن باشدکه با غیرت بود
۱۶۸
بعد از آنش صورت وسیرت بود
۱۶۹
صورت و معنی بود یار وحبیب
۱۷۰
او بود درد نهانی را طبیب
۱۷۱
نوزده پندم بیا در جان نشان
۱۷۲
باب و امّت را تو خدمت کن بجان
۱۷۳
هر که خدمت کرد باب خویش را
۱۷۴
حوریان گشتند با او آشنا
۱۷۵
هرکه امّ خویش را بر سرنشاند
۱۷۶
اسم نیکوئیّ او جاوید ماند
۱۷۷
هرکه باشد با ادب همراه او
۱۷۸
برفراز عرش باشد جاه او
۱۷۹
هر که دارد پرورش از مرد غیب
۱۸۰
او ندارد در نهاد خویش عیب
۱۸۱
هرکه را باشد ادب همراه او
۱۸۲
بر فراز عرش زن خرگاه او
۱۸۳
هرکه او در اصل معنی راه یافت
۱۸۴
همچو سلمان و ابوذر شاه یافت
۱۸۵
هر که او وصلت باهل راز کرد
۱۸۶
حق ز بهرش باب جنّت باز کرد
۱۸۷
هر کرا اقبال و نصرت یار شد
۱۸۸
او زعمر خویش برخوردار شد
۱۸۹
بیستم پندم اینکه دایم بی سخن
۱۹۰
خدمت استاد را شایسته کن
۱۹۱
هرکه او اندر جهان استاد دید
۱۹۲
کار خود را جمله با بنیاد دید
۱۹۳
هر که استادی ندارد مرده است
۱۹۴
او بگور تن چو یخ افسرده است
۱۹۵
هر که او استاد یا پیری نداشت
۱۹۶
او بعالم تخم نیکوئی نکاشت
۱۹۷
هر که خواهد در جهان کردی کند
۱۹۸
در نهانی خدمت مردی کند
۱۹۹
بیست و یک پندم بدان تو ای پدر
۲۰۰
خرج خود را در خور دخلت شمر
۲۰۱
چونکه علمت نیست کمتر گو سخن
۲۰۲
خرج خود در خورد دخل خویش کن
۲۰۳
هرکه دخل از خرج خود کمتر کند
۲۰۴
خادمان خویش را ابتر کند
۲۰۵
هرچه دانا گفت باید خواندنت
۲۰۶
هر چه نادان گفت باید ماندنت
۲۰۷
دانش دانا ز دنیا برتر است
۲۰۸
بلکه از عرش و ملک فاضلتر است
۲۰۹
بیست و دوم پند چون پندت دهم
۲۱۰
از معانی شربت قندت دهم
۲۱۱
هرچه نپسندی بخود ای راز دان
۲۱۲
خود بدیگر مردمان مپسند آن
۲۱۳
هرکه بشنید این ز غم آزاد شد
۲۱۴
خود نبیّ المرسلین زو شاد شد
۲۱۵
من سخن را ازکلام حق کنم
۲۱۶
مهر غیرش را ز دل مطلق کنم
۲۱۷
گفته است حق در کلام خویش این
۲۱۸
رو تو «فی النّار یقولون» را ببین
۲۱۹
یا برو یالیتنا از پیش گیر
۲۲۰
تا نگرداند ترا شیطان اسیر
۲۲۱
چون اطعناالله را دانسته‌ای
۲۲۲
پس چرا در راه او آهسته‌ای
۲۲۳
اصل این آنست نیکوئی کنی
۲۲۴
طاعت حق را بجان خوئی کنی
۲۲۵
هرکه حق را با رسول او شناخت
۲۲۶
غیر را از باطن خود دور ساخت
۲۲۷
تخم نیکی کار تا یابی ثمر
۲۲۸
طاعتت کم بین بلطف حق نگر
۲۲۹
اصل این آنست با خلق خدای
۲۳۰
باطن خود را کنی خوش آشنای
۲۳۱
خلق را از خود میازار و برو
۲۳۲
جان جانان دار و با جان در گرو
۲۳۳
صدهزاران شمع باشد در جهان
۲۳۴
جمله یک باشد بمعنی این بدان
۲۳۵
لیک در معنی بزرگ و خرده هست
۲۳۶
آن یکی خورشید و آن یک ذرّه است
۲۳۷
قطره و دریا همین حکم وی است
۲۳۸
تو همی گوئی که این قطره کی است
۲۳۹
تو نه دریا دیدی و نه قطره را
۲۴۰
بلکه گم کردی تو خود آن ذرّه را
۲۴۱
حال آنکس چون بود بنگر تو هیچ
۲۴۲
هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ
۲۴۳
حیف باشد که کشی شمع خودی
۲۴۴
بر طریق ظلم باشی و بدی
۲۴۵
بیست و سیم پند را از من شناس
۲۴۶
اندر آن معنی بکن حق را سپاس
۲۴۷
چونکه داده حق ترا وقت خوشی
۲۴۸
همدم تو کرده یار بی غشی
۲۴۹
تن درستی و حضور خاطری
۲۵۰
همزبانت نکته دانی حاضری
۲۵۱
گوشه‌ای و گوشه‌ای و گوشه‌ای
۲۵۲
توشه‌ای و توشه‌ای و توشه‌ای
۲۵۳
این چنین دولت غنیمت دار تو
۲۵۴
روز و شب پیوسته حق را شکر گو
۲۵۵
بیست و چارم پند من بشنو بجان
۲۵۶
پس بود پند تو پند دیگران
۲۵۷
پند اگر گوید کسی را واعظی
۲۵۸
آن بر احوال تو باشد حافظی
۲۵۹
حرف راز خویش و کار خود عیان
۲۶۰
بر زنان و بنده و کودک مخوان
۲۶۱
تانگردی خوار و مسکین و حقیر
۲۶۲
بعد از آن جوئی زاحمق دستگیر
۲۶۳
بیست و پنجم پند درویشان خوش است
۲۶۴
خود مقام صلح با خویشان خوش است
۲۶۵
دیگری از جمع بی اصلان وفا
۲۶۶
زینهاری تو مجو در ملک ما
۲۶۷
خود وفا بد اصل را نبود بدان
۲۶۸
هست پیش اهل دل این خود عیان
۲۶۹
شد وفا پیش محقّق ای پسر
۲۷۰
رو وفا از او بجان خود بخر
۲۷۱
یار ما باشد وفا دارم هله
۲۷۲
از وفاداران نباشد خود گله
۲۷۳
هرچه آید بر سرت رو صبر کن
۲۷۴
خود گله نبود ز یار خوش سخن
۲۷۵
خود درخت اصل دارد بارها
۲۷۶
خود بموسی گفته او اسرارها
۲۷۷
کمتر از چوبی نه‌ای ای روح پاک
۲۷۸
من ز دست تو کنم این جامه چاک
۲۷۹
جنگ با ارباب ایمان نیک نیست
۲۸۰
ساختن ایوان و کیوان نیک نیست
۲۸۱
جنگ باید بهر بی دینان دین
۲۸۲
خود مسلمان را نباشد هیچ کین
۲۸۳
جنگ را بگذارو خوش کن آشتی
۲۸۴
نیک بین چون تخم نیکی کاشتی
۲۸۵
اصل ایمان آنکه بی آزار باش
۲۸۶
دایم از آزار جو بیزار باش
۲۸۷
بیست و شش پندم شنو آزاد باش
۲۸۸
در مقام تنگنائی شاد باش
۲۸۹
کدخدا در خانهٔ مردم مرو
۲۹۰
کشتزار خویش را خود کن درو
۲۹۱
هیچکس از خویش و ازبیگانه‌ات
۲۹۲
خود نسازی کدخدای خانه‌ات
۲۹۳
هست اینها بهر فرزند ای پسر
۲۹۴
چونکه پیدا شد غم ایشان بخور
۲۹۵
ورکنی فرزند خود را کدخدا
۲۹۶
در شریعت شو تو او را رهنما
۲۹۷
تا سلوک او همه نیکو بود
۲۹۸
با عیال خویشتن خوشخو بود
۲۹۹
بیست و هفتم پند بشنو بی‌قصور
۳۰۰
بدمکن با کس که تا بینی حضور
۳۰۱
بدمکن زنهار در نزدیک خلق
۳۰۲
تا نیفتد رشتهٔ قهرت بحلق
۳۰۳
کذب را اندر زبان خود میار
۳۰۴
تا نیگرد دیدهٔ صدقت غبار
۳۰۵
غیبت کس را برون کن از دلت
۳۰۶
تا درآید رحمت حق از گلت
۳۰۷
رو تو در راه شریعت فرد شو
۳۰۸
طالب مردان کوی درد شو
۳۰۹
چند باشی همچو زن نادان بیا
۳۱۰
خود زبان بد برون کن همچو ما
۳۱۱
از زبان بی‌زبانان گو سخن
۳۱۲
وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن
۳۱۳
راز را در شرع مبهم گفته‌اند
۳۱۴
دُر باسرار حقیقت سفته‌اند
۳۱۵
ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسی
۳۱۶
باید آن را عارفی نه هر کسی
۳۱۷
خر چه داند قدر زر را ای پسر
۳۱۸
عام داند مهره خر را ای پسر
۳۱۹
بیست و هشتم پند برگویم ترا
۳۲۰
کز پی دنیا مدو تو جابجا
۳۲۱
چند زر پیدا کنی از بهر جاه
۳۲۲
جان و جسمت در طلب گشته تباه
۳۲۳
عاقبت در صد پشیمان آردت
۳۲۴
بلکه خود در پیش شیطان آردت
۳۲۵
گویدت ای وای بر احوال تو
۳۲۶
حال تو از حبّ زر شد نانکو
۳۲۷
من ز فرمانش چو سر بر تافتم
۳۲۸
این همه گنج فراغت یافتم
۳۲۹
کار آن باشدکه برخوانی کلام
۳۳۰
کاندر آن باشد رضای حق تمام
۳۳۱
در عبادت کوش و در کار خدا
۳۳۲
پیشهٔ خودساز شرع مصطفی
۳۳۳
بیست و نه پندم بیا بشنو تمام
۳۳۴
پیش بداصلان مکن هرگز مقام
۳۳۵
خود بایشان ای پسر خویشی مکن
۳۳۶
رخنه در اطوار درویشی مکن
۳۳۷
بیخ دین خشکست خود بد اصل را
۳۳۸
دان که او قابل نباشد وصل را
۳۳۹
هر که دارد اصل او قابل بود
۳۴۰
در مقام نیستی واصل بود
۳۴۱
هرکه او را اصل ایمان همره است
۳۴۲
او زاصل کارخانه آگه است
۳۴۳
تو ز بد اصلان ببُر پیوند را
۳۴۴
دور گردان از بر خود گند را
۳۴۵
پند سی‌ام گوش کن فرزند من
۳۴۶
کرده‌ای از مهر چون پیوند من
۳۴۷
پند دارم من ز گفت اولیا
۳۴۸
با تو گویم تا بگوئیم دعا
۳۴۹
زآنکه پند از جان مشفق دادمت
۳۵۰
سی پیام از علم ناطق دادمت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.