عطار · وصلت نامه

المکاتب و الرموز در رفتن سلطان محمود به سومنات و فتح کردن او

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پادشاهی پاکباز و سر فراز
۲
در حقیقت بد ورا سوز و گداز
۳
نام او محمود بود ای با بصر
۴
از ره دین خدا بد با خبر
۵
دائماً در جنگ کفار لعین
۶
بود آن کیخسرو روی زمین
۷
بود یک بت خانه اندر سومنات
۸
یک بتی بد اندر آنجا نام لات
۹
صدهزاران گبر آن را خواستار
۱۰
می‌پرستیدند آن بت آشکار
۱۱
شاه چون آگاه شد از کارشان
۱۲
از خیال فاسد گمراهشان
۱۳
لشگری را جمع کرد آن شهریار
۱۴
بود آن لشگر شمارش صدهزار
۱۵
بود اندر لشگرش مردان مرد
۱۶
همچو سام و همچو رستم در نبرد
۱۷
شیر مردان خدا در راه دین
۱۸
دائماً در جنگ کفار لعین
۱۹
جمله آن ساز و سلاح آراستند
۲۰
در غزا از جان خود برخواستند
۲۱
شه سپاه خویش را بیرون کشید
۲۲
دامن خیل فلک درخون کشید
۲۳
شه حکیمان و ندیمان را بخواند
۲۴
مشورت کردند ز انجا گه براند
۲۵
شاه و لشگر جمله رفتند آن زمان
۲۶
غلغلی افتاد زیشان در جهان
۲۷
بانگ بردابردبر خواست آن زمان
۲۸
چتر شه را برکشیده در میان
۲۹
چشم عالم آن چنان لشگر ندید
۳۰
در همه عالم چنان زیور ندید
۳۱
بود هفتصد پیل سربر کستوان
۳۲
برگزیده از برای دشمنان
۳۳
این چنین می‌رفت آن شاه جهان
۳۴
تا رسید اندر بلاد مشرکان
۳۵
مشرکان را شد خبر کآمد سپاه
۳۶
شاه محمود است سرورزان سپاه
۳۷
قلعه را کردند درها استوار
۳۸
اندر آن قلعه بد از مردم هزار
۳۹
بر فراز قلعه آندم آمدند
۴۰
دل پر آتش دیده پر نم آمدند
۴۱
چترها را بر کشیدند آن زمان
۴۲
هم از آنجا سنگها کرده روان
۴۳
لشگر محمود بر گرد حصار
۴۴
بود ایستاده مبارز صدهزار
۴۵
مشرکان چون سنگها انداختند
۴۶
لشگر محمود از جا خواستند
۴۷
قلعهٔ بد سخت و پر از کافران
۴۸
عاجز آمد لشگر شاه جهان
۴۹
شش مه آزاد آنجا جنگ بود
۵۰
که ندانستند آن قلعه گشود
۵۱
شاه را می‌شد از آنحالت ملال
۵۲
گفت ای حی قدیم ذوالجلال
۵۳
قادر پروردگار بی‌نظیر
۵۴
کارم افتاده است دست من بگیر
۵۵
سر به سجده داشت آن شه در دعا
۵۶
در تضرع راز گفت آن باصفا
۵۷
دید مردی را به چهره غرق نور
۵۸
گرد بر گردش نهاده خیل خود
۵۹
بود خشتی بر کف آن پیشوا
۶۰
زد به برج قلعه آن دم خشت را
۶۱
قلعه بر هم ریخت آن ساعت چو ریگ
۶۲
گفت ای محمود کارت گشت نیک
۶۳
لشگری چون او عیان دیده به چشم
۶۴
کاندر آمد از هوا خشتی به چشم
۶۵
زد به قلعه قلعه را ویران بکرد
۶۶
کار دشوار آن زمان آسان بکرد
۶۷
غلغلی افتاد آن دم در سپاه
۶۸
شاه از غلغل بجست از جایگاه
۶۹
پس ایاز خاص گفت ای شهریار
۷۰
شاد بنشین این زمان در کار و بار
۷۱
حق تعالی داد نصرت ای قباد
۷۲
از هوا خشتی بیامد همچو باد
۷۳
زد به برج قلعه و قلعه شکست
۷۴
هم کنون می‌باید آن بت را شکست
۷۵
شاه گفتا خشت را آور کنون
۷۶
تا ببینم روی آن خشت فنون
۷۷
رفت و جست آورد پیش شهریار
۷۸
بررخ آن خشت خطی چون نگار
۷۹
بد نوشته نام قطب اولیآء
۸۰
شیخ لقمان معدن صدق و صفا
۸۱
شاه فرمود آن زمان ای رستمان
۸۲
بت بیارید و بسوزید این زمان
۸۳
بت بسوزانید و جان کافران
۸۴
جمله را ویران کنید ای پردلان
۸۵
همچنان کردند آن مردان دین
۸۶
آتش اندر بت زدند مردان ز کین
۸۷
نفس را چون بت بسوز ای مرد کار
۸۸
تا ببینی سر حق را آشکار
۸۹
هر دلی کان خانهٔ شیطان بود
۹۰
شهر کفر است آن نه شهر جان بود
۹۱
شهر شیطان را بکن کلی خراب
۹۲
شهر ما جانست و دیگرها خلاب
۹۳
بت شکست آن پیر و شرع نبی
۹۴
لاجرم نامش شده شاه ولی
۹۵
بت توئی هر دم به حبّ آن صور
۹۶
تا بیابی بهره از بحر صور
۹۷
جملهٔ مردان شفیع تو شوند
۹۸
در طریقت هم رفیع تو شوند
۹۹
شد شفیع شاه شیخ نامدار
۱۰۰
عاقبت محمود شد آن شهریار
۱۰۱
شاه چون دید آن کرامات قوی
۱۰۲
رفت زانجا پیش شاه معنوی
۱۰۳
با بزرگان و حریفان و ندیم
۱۰۴
می‌شد اندر راه پیش آن حکیم
۱۰۵
چون زده فرسخ بر شیخ آمدند
۱۰۶
اسبهاشان جملگی مانده شدند
۱۰۷
جهد کردند و بسی سودش نبود
۱۰۸
بودنی چون بود بهبودش نبود
۱۰۹
پس حسن را گفت آن دم شهریار
۱۱۰
رو پیاده پیش شیخ نامدار
۱۱۱
چون رسی آنجا به عزت باش تو
۱۱۲
در ره عزت به حرمت باش تو
۱۱۳
چون حسن در راه شد آن دم روان
۱۱۴
تا رسید آنجا که بد قطب زمان
۱۱۵
چون بدید از دور روی شیخ را
۱۱۶
در تضرع آمد و اندر دعا
۱۱۷
گفت ای شیخ جهان ای راهبر
۱۱۸
آمده محمود پیشت در نگر
۱۱۹
تا به‌بیند روی شیخ نامدار
۱۲۰
از محبان تو است آن شهریار
۱۲۱
اسبهاشان اندر این ره مانده است
۱۲۲
هم زده فرسنگ یک دم رانده است
۱۲۳
شاه را یاری بده ای پاکباز
۱۲۴
تا ببیند نور روی شاه باز
۱۲۵
شیخ گفتش این زمان ای مرد کار
۱۲۶
شاه را با عاشقان حق چه کار
۱۲۷
شاه را با عارفان راه حق
۱۲۸
کی بود وصلت بگو ای مرد حق
۱۲۹
اهل دنیا را کجا باشد خبر
۱۳۰
هم ز حال سالکان باخبر
۱۳۱
عام را با طالبان دل کباب
۱۳۲
کی بود وصلت در این دیر خراب
۱۳۳
آنکه دایم در پی جاهست و برگ
۱۳۴
کی خبر دارد ز حال برگ و مرگ
۱۳۵
آنکه دارد هر زمان با عزّ و ناز
۱۳۶
کی نشان دارد ز سوز و از نیاز
۱۳۷
با کنیزان خُطائی و سرا
۱۳۸
کی رسد در راه مردان خدا
۱۳۹
با غلامان ظریف و ماه روی
۱۴۰
کی بیابد اندر این ره رنگ و بوی
۱۴۱
با کلاه و با قبا و با کمر
۱۴۲
کی شود از حال ما او را خبر
۱۴۳
پادشاهی جهان و تخت زر
۱۴۴
هست ظلمت کی ببیند نور خور
۱۴۵
با سپاه و لشگر و طبل و علم
۱۴۶
کی تواند غوطه خورد اندر عدم
۱۴۷
با حکیمان و ندیمان ظریف
۱۴۸
کی رسد در راه مردان شریف
۱۴۹
با سواران دلیر این جهان
۱۵۰
کی رسد در زمره صاحب دلان
۱۵۱
با سر او باغ و بستان و غلام
۱۵۲
کی رسد در راه این مردان تمام
۱۵۳
با بزرگی جهان و طمطراق
۱۵۴
کی خبر یابد ز درد و از فراق
۱۵۵
در هوای طبع خود وامانده است
۱۵۶
لاجرم از راه معنی مانده است
۱۵۷
آنکه او را باشدش صد رنگ و بو
۱۵۸
اندرین ره کی بود جویان او
۱۵۹
چون بگفت این نکته‌ها شه شد خموش
۱۶۰
خود ز هیبت رفت او آنجا ز هوش
۱۶۱
شیخ چون دیدش که بی‌طاقت شده
۱۶۲
بس ضعیف افتاده و بی‌خود شده
۱۶۳
رحم کرد آن ساعت آن شیخ کبار
۱۶۴
بازش آورد از ضعیفی ونزار
۱۶۵
بار دیگر چون به حال آمد حسن
۱۶۶
گفت ای خاص خدای ذوالمنن
۱۶۷
لطف کن تا شاه آید این زمان
۱۶۸
تا ببیند روی قطب و عارفان
۱۶۹
شیخ را رحم آمد و پا برکشید
۱۷۰
شاه با لشگر ز راه آمد پدید
۱۷۱
پس حسن رفت و بگفت ای شهریار
۱۷۲
هست لقمان قطب عالم هوش دار
۱۷۳
یک زمانی مرده شو در پیش او
۱۷۴
با ادب می‌باش اندر پیش او
۱۷۵
بو که زین بحر خطر بیرون رویم
۱۷۶
یا تمامت غرق بحر خون شویم
۱۷۷
هستئی دارد بغایت سهمناک
۱۷۸
صدهزاران جان شود در دم هلاک
۱۷۹
پیش چشمش هشت جنت مرده است
۱۸۰
هفت دوزخ همچو یخ افسرده است
۱۸۱
این جهان و آنجهان یک قطره‌شان
۱۸۲
پیش چشمش ای شه گردنکشان
۱۸۳
همتی دارد بغایت با کمال
۱۸۴
هست محو اندر جمال ذوالجلال
۱۸۵
من چو دیدم روی آن مرد خدا
۱۸۶
هوش از من رفت و افتادم ز پا
۱۸۷
من نماندم آن زمان و گم شدم
۱۸۸
همچنان یک قطره در قلزم شدم
۱۸۹
بعد از آنم شیخ چون آگاه کرد
۱۹۰
با خودم آورد و ره کوتاه کرد
۱۹۱
پس بفرمود آن زمان شاه جهان
۱۹۲
کل فرود آئید از اسب این زمان
۱۹۳
خیمه و خرگاه را در هم کشید
۱۹۴
قبه و چتر و علم را برکشید
۱۹۵
پس ایاز خاص و سلطان وحسن
۱۹۶
هر سه رفتند پیش شاه انجمن
۱۹۷
چون رسیدند پیش شاه راهبر
۱۹۸
در قدم افتاده گشتند بی‌خبر
۱۹۹
شیخ ایشان را بهوش آورد باز
۲۰۰
دید آندم روی شیخ پاکباز
۲۰۱
پس زبان بگشاد محمود آن زمان
۲۰۲
گفت ای خاص خدا قطب جهان
۲۰۳
خشت از معنی زدی بر سومنات
۲۰۴
قلعه و بتخانه را کردی خراب
۲۰۵
در سرخسی و به معنی در جهان
۲۰۶
هرکجا خواهند بینندت عیان
۲۰۷
بر امیدی آمدم از راه دور
۲۰۸
تا شود ما را ز دیدارت حضور
۲۰۹
رای آن دارم که پیشت بنده‌ام
۲۱۰
روز و شب در خدمتت افکنده‌ام
۲۱۱
بگذریم از پادشاهی جهان
۲۱۲
اختیار ما بخواری جهان
۲۱۳
بر میان بندیم پیش تو کمر
۲۱۴
خدمتی از جان کنم با فرق سر
۲۱۵
خانقاهی سازم اینجا با صفا
۲۱۶
سفرها گردان کنم پیش شما
۲۱۷
گفت لقمانش که ای محمود شاه
۲۱۸
لشگر اسلام را هستی پناه
۲۱۹
حق تعالی شاهیت داد و خبر
۲۲۰
خوار مگذار این سپه را ای پسر
۲۲۱
در ره دین خدا مردانه باش
۲۲۲
طالب درد دل دیوانه باش
۲۲۳
دل بدست آور که دل شد آینه
۲۲۴
تا به‌بینی خویشتن معاینه
۲۲۵
چون کمال خویشتن حاصل کنی
۲۲۶
حاصل خود هم ز دل حاصل کنی
۲۲۷
در وصال خویشتن آ ای قباد
۲۲۸
وارهی از خسروی و از جهاد
۲۲۹
آن زمان خواه شاه باش و خواه فقیر
۲۳۰
از همه عالم تو باشی بی‌نظیر
۲۳۱
بعد از آنش گفت بنشین ای قباد
۲۳۲
رفت شاه و روی بر دستش نهاد
۲۳۳
گفت بنگر تا چه می‌بینی کنون
۲۳۴
چون نظر کرد شاه بر دستش فنون
۲۳۵
دید شه محمود قومی بی‌شمار
۲۳۶
جمله در خدمت ستاده مرد وار
۲۳۷
در میان جمع مردی همچو نور
۲۳۸
جمله را ارشاد کردی از حضور
۲۳۹
شاه آن را دید از خود رفته بود
۲۴۰
باز شیخ او را بخود آورد زود
۲۴۱
گفت ای محمود پنجاه و دوصد
۲۴۲
از وفات ما رود اندر عدد
۲۴۳
این چنین قومی که دیدی در رسند
۲۴۴
راه حق را هم بجان و دل روند
۲۴۵
جمله اندر خدمت مردان بوند
۲۴۶
روز و شب در طاعت یزدان بوند
۲۴۷
شیخ ایشان باشد آن پیر صفا
۲۴۸
حق تعالی داده او را صد عطا
۲۴۹
نام او باشد محمد (ص) ای امیر
۲۵۰
او به معنی و به صورت بی‌نظیر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.