حكایت آدم علیه السلام
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جزو و کل با یکدگر جمع آمدند
۲
پای تا سر دیدهٔ شمع آمدند
۳
از یقین نور تجلّی چون بتافت
۴
خاک مرده روح روحانی بیافت
۵
شد نفخت فیه من روحی، نثار
۶
سرّ جانان گشت بر خاک آشکار
۷
چل صباح آن جهانی بر گذشت
۸
تا وجود آدم از گل زنده گشت
۹
جزو و کل شد چون فرو شد جان بجسم
۱۰
کس نسازد زین عجائب تر طلسم
۱۱
جسم آدم صورت جان گشت کل
۱۲
گشت پیدا راه عزّ و راه ذل
۱۳
عشق و عقل و فهم و ادراک و یقین
۱۴
حزن و شوق و ذوق ازو شد کفر و دین
۱۵
آدم آنگه چشم معنی باز کرد
۱۶
روی جانان دید و آنگه ناز کرد
۱۷
دید آنگه جنّت و حور و قصور
۱۸
گشت از نور تجلّی پر زنور
۱۹
آسمان دید وزمین و چرخ و ماه
۲۰
کرد در اشیا یکایک او نگاه
۲۱
بود تا بابود کلّی سیر کرد
۲۲
آنگهی آهنگ کنج دیر کرد
۲۳
دید خود را روشن و آراسته
۲۴
جمله از نور تجلّی خاسته
۲۵
عطسه آمد ورا، سوی دماغ
۲۶
گفت او الحمدللّه از فراغ
۲۷
در تماشای بهشت او باز ماند
۲۸
حق تعالی از میان جان بخواند
۲۹
گفت ای روشن بتو بود وجود
۳۰
این بگفت و اوفتاد اندر سجود
۳۱
سجده کرد و گفت ای دانای راز
۳۲
کار این بیچاره بر کلّی بساز
۳۳
این چه اسرارست و من خود کیستم
۳۴
اندرین جا گاه بهر چیستم
۳۵
از کدامین ره بدینجا آمدم
۳۶
عاجز و بی دست و بی پا آمدم
۳۷
خالقا بیچارهٔ را هم ترا
۳۸
همچو موری لنگ در راهم ترا
۳۹
عشق آمد پرده از رخ برگرفت
۴۰
آدم بیچاره را در بر گرفت
۴۱
در خطاب آمد که دریاب آدمی
۴۲
تا ابد چشم و چراغ عالمی
۴۳
از دم حق آمدی آدم تویی
۴۴
اصل کرّمنا بنی آدم تویی
۴۵
خویش را بشناس در زیر و زبر
۴۶
سجده کردندت ملایک سر بسر
۴۷
در زمین و آسمان لشکر تراست
۴۸
جسم و جان و جزو کل یکسر تراست
۴۹
قبله گاه آفرینش آمدی
۵۰
پای تا سر عین بینش آمدی
۵۱
باز چون در راه حق بالغ شدی
۵۲
تا ابد از جسم و جان فارغ شدی
۵۳
آنچه دیدی و آنچه بینی آن تویی
۵۴
خویش را بشناس صد چندان تویی
۵۵
اولش اسما همه تعلیم داد
۵۶
آنگه او را سلّموا تسلیم داد
۵۷
گفت آدم ای کریم لایزال
۵۸
حی و قیوم و رحیم و ذوالجلال
۵۹
ای دل آدم بتو گشته سرور
۶۰
غرقه گشته در میان نار و نور
۶۱
من بتو پیدا شدم پیدا بُدی
۶۲
تو بگو تاتو بکه پیدا شدی
۶۳
حق تعالی گفت گستاخی مکن
۶۴
میندانی تا چه میگوئی سخن
۶۵
راز ما هم ما بدانیم از نخست
۶۶
هم بگویم با تو کاین هم حقّ تست
۶۷
تو بمن پیدا شدی و من بتو
۶۸
گشته پیدا صنعهای من بتو
۶۹
لیک مقصود من از تو یک کس است
۷۰
از همه نسل تو ما را او بس است
۷۱
نام او سلطان محمد آمدست
۷۲
طاهر و محمود و احمد آمدست
۷۳
گرنه او بودی نبودی کاینات
۷۴
گر نه او بودی نبودی این صفات
۷۵
گرنه او بودی نبودی ماه و خور
۷۶
گرنه او بودی نبودی بحر و بر
۷۷
گرنه او بودی نبودی آسمان
۷۸
گرنه او بودی نبودی جسم و جان
۷۹
گرنه او بودی نبودی اسم تو
۸۰
کی بدی هرگز نشان جسم تو
۸۱
گرنه او بودی نبودی انبیا
۸۲
گرنه او بودی نبودی اولیا
۸۳
گرنه او بودی نبودی این زمین
۸۴
عرش و کرسی با مکان و با مکین
۸۵
گرنه او بودی نبودی این بهشت
۸۶
نور او خاک وجود تو سرشت
۸۷
گرنه او بودی نبودی این جهان
۸۸
خوب و زشت و آشکارا و نهان
۸۹
گرنه او بودی شفاعت خواه تو
۹۰
کی شدی پیدا در این جا راه تو
۹۱
آفرینش را جز او مقصود نیست
۹۲
پاک دامن تر ازو موجود نیست
۹۳
وصف پیغمبر چو آدم گوش کرد
۹۴
یک زمان از شوق، جان بیهوش کرد
۹۵
گفت میخواهم که بینم روی او
۹۶
تا شوم من گرد خاک کوی او
۹۷
حق تعالی گفت نور او ببین
۹۸
کان نهادم من ترا اندر جبین
۹۹
لیک بنگر این زمان از دست راست
۱۰۰
تا ببینی آنچه مقصود تراست
۱۰۱
چون نظر آدم بدست راست کرد
۱۰۲
آنچه او از حق تعالی خواست کرد
۱۰۳
دید آدم عرش با لوح و قلم
۱۰۴
بعد از آن، آن نور عالم زد علم
۱۰۵
شعلهٔ زد نور پاک مصطفی
۱۰۶
کرد روشن هم زمین و هم سما
۱۰۷
نور عالی هر دو عالم در گرفت
۱۰۸
آدم از آن نور مانده در شگفت
۱۰۹
چشم آدم شورشی آغاز کرد
۱۱۰
بعد از آن بر هم نهاد وباز کرد
۱۱۱
ناخن آدم از آن روشن ببود
۱۱۲
روی آدم همچو آئینه نمود
۱۱۳
بر سر هر ناخنی دیدآدمی
۱۱۴
بود پیدا هر یکی را عالمی
۱۱۵
آدم از آن شوق بیهوش اوفتاد
۱۱۶
در نبود وبود، خاموش اوفتاد
۱۱۷
گفت این فرزند خاص الخاص تست
۱۱۸
ره نمای توبهٔ و اخلاص تست
۱۱۹
آدم آنگه پس دعاآغاز کرد
۱۲۰
هر دو کف بر روی خود او باز کرد
۱۲۱
گفت آدم یا اله العالمین
۱۲۲
راحم و رحمن و خیر النّاصرین
۱۲۳
آدم بیچاره را توفیق بخش
۱۲۴
دیدهٔ جانش ره تحقیق بخش
۱۲۵
رحمتی کن بر تمامت جزو و کل
۱۲۶
آدم مسکین مگردان عین ذل
۱۲۷
در موافق جملهٔ کروّبیان
۱۲۸
جمله آمین گوی بودند آن زمان
۱۲۹
چون دو دست خویش بر روی آورید
۱۳۰
آدم آنگه سوی جنّت بنگرید
۱۳۱
آنچنانش سکر عشق آورده بود
۱۳۲
کز میان پرده فوقش پرده بود
۱۳۳
یک زمان در خواب شد بیهوش او
۱۳۴
بود از آن مستی عجب مدهوش او
۱۳۵
ناگهان در خواب اندر خواب دید
۱۳۶
صورتی چون ماه و خور گشتی پدید
۱۳۷
صورتی کاندر جهان مثلش نبود
۱۳۸
روی خود را سوی آدم مینمود
۱۳۹
صورتی مانندهٔ خورشید و ماه
۱۴۰
آدم اندر وی همی کردی نگاه
۱۴۱
چشم عالم همچنان دیگر ندید
۱۴۲
کرد پیدا حق تعالی دید دید
۱۴۳
رغبت او کرد آدم آن زمان
۱۴۴
گشت عاشق بر جمالش آنچنان
۱۴۵
خواست تا او را بگیرد در کنار
۱۴۶
کرد ازوی ناگهان حوّا کنار
۱۴۷
غیرت حق در وجودش کار کرد
۱۴۸
بعد از آن اندیشهٔ بسیار کرد
۱۴۹
خالق آفاق من فوق الحجاب
۱۵۰
بر ید قدرت چنین کرد انقلاب
۱۵۱
آنچه آدم را بخوابش مینمود
۱۵۲
در زمان از صنع او پیدا ببود
۱۵۳
چون چراغی از چراغی برفروخت
۱۵۴
آن چراغ نور آدم بر فروخت
۱۵۵
آدم از آن خواب خوش ناگه بجست
۱۵۶
در دو چشم خویش مالید او دو دست
۱۵۷
دید آن محبوب و آن روح قلوب
۱۵۸
گفت ای رحمن و ستّار العیوب
۱۵۹
این چه سرّست این دگر با من بگوی
۱۶۰
کز کجا پیدا شدست این ماهروی
۱۶۱
حق تعالی گفت این هم جفت تست
۱۶۲
هم سروهم راز تو،هم گفت تست
۱۶۳
از تو و او خلق عالم سر بسر
۱۶۴
میکنم پیدا، بدان ای بی خبر
۱۶۵
از ره شرع رسول هاشمی
۱۶۶
کرد ایشان را بباید همدمی
۱۶۷
گفت ای آدم کنون گندم مخور
۱۶۸
کز بهشت جاودان افتی بدر
۱۶۹
این شجرزنهار تا تو ننگری
۱۷۰
چون به بینی این شجر زو بگذری
۱۷۱
جبرئیلش هر زمان رخ مینمود
۱۷۲
قدر آدم لحظه لحظه میفزود
۱۷۳
زان شجر میداد مر وی را خبر
۱۷۴
زینهار ای آدم این گندم مخور
۱۷۵
آدم از عزّت چنان در عز فتاد
۱۷۶
تاج بر فرق جهاندارش نهاد
۱۷۷
هر زمان در منزلی و گوشهٔ
۱۷۸
پیش او میرست هر جا خوشهٔ
۱۷۹
بود با حوا چنان در عین راز
۱۸۰
گاه در شیب و گهی اندر فراز
۱۸۱
صورت حوا چنانش دوست بود
۱۸۲
پای تا سر مغز بُد نه پوست بود
۱۸۳
مانده حیران در رخ آن دلنواز
۱۸۴
در حقیقت بود اندر عین راز
۱۸۵
لیک ابلیس لعین در جست و جوی
۱۸۶
خوار و ملعون گشته رفته آبروی
۱۸۷
جان او در تفّ نار افتاده بود
۱۸۸
کار او بس خوار و زار افتاده بود
۱۸۹
مکر بر تلبیس میکرد از حسد
۱۹۰
تا کند آدم مثال خویش رد
۱۹۱
سالها در ناله و در درد بود
۱۹۲
در میان زندگان او فرد بود
۱۹۳
بر در جنّت نشست او، سالها
۱۹۴
تا همه معلوم کرد احوالها
۱۹۵
مار با طاوس، دربان بهشت
۱۹۶
رفت و با ایشان گل انسی بکشت
۱۹۷
در دهان مار بنشست آن لعین
۱۹۸
رفت در سوی بهشت او پر ز کین
۱۹۹
تا بر آدم میرسید آن نابکار
۲۰۰
دید آدم را نشسته شاهوار
۲۰۱
بود در پهلوی حوا شادمان
۲۰۲
بد نشسته بر سر تخت روان
۲۰۳
تخت هرجائی روان مانند آب
۲۰۴
انگبین ناب با شیر و شراب
۲۰۵
زیر آن تخت روان هر جای جوی
۲۰۶
بود سرگردان عزازیلش چو گوی
۲۰۷
هر کجا ابلیس میشد از نخست
۲۰۸
یک دوسه خوشه در آنجا میشکفت
۲۰۹
پیش آدم رفت و گفتا این بخور
۲۱۰
کاین همه از بهر تست ای نامور
۲۱۱
چون شب تاریک لیل عسعسه
۲۱۲
هر زمان میکرد بروی وسوسه
۲۱۳
عاقبت اندر تن او راه یافت
۲۱۴
هر دم از لونی دگر بیرون شتافت
۲۱۵
خواست تا او را برد از ره برون
۲۱۶
فعل مس الجن، باشد در جنون
۲۱۷
آنچه تقدیر خدا بود از ازل
۲۱۸
کارگاهش، حکم رفته بی خلل
۲۱۹
هرچه هست و بود و آید در وجود
۲۲۰
شبنمی دان آن هم از دریای جود
۲۲۱
یفعل اللّه ما یشا حق گفته است
۲۲۲
درّ این اسرار معنی،سفته است
۲۲۳
هر که او اسرار اول باز دید
۲۲۴
خویشتن را برتر از اعزاز دید
۲۲۵
هرچه حق خواهد بباشد در زمان
۲۲۶
بی خبر زین راز آمد جسم و جان
۲۲۷
هرچه حق خواهد بباشد بی شکی
۲۲۸
این کسی داند که او بیند یکی
۲۲۹
هرچه حق خواهد کند در قادری
۲۳۰
این بدان ای بیخبر گر ناظری
۲۳۱
هرچه حق خواهد کند بی گفتگوی
۲۳۲
چند گویی هیچ باشد گفت و گوی
۲۳۳
در ازل او سر یکایک دیده است
۲۳۴
این کسی داند که صاحب دیده است
۲۳۵
در ازل بنوشت هم خود باز خواند
۲۳۶
خود براند از پیش و هم خود باز خواند
۲۳۷
در ازل حکمی که رفته آن بود
۲۳۸
مرگ را آخر درین تاوان بود
۲۳۹
گر شوی در راه او، تسلیم او
۲۴۰
درگذر زین شیوه و این گفتگو
۲۴۱
هر که خواهد برگزیند از میان
۲۴۲
جهد کن تا خود نه بینی در میان
۲۴۳
بر سر هر کس قضائی میرود
۲۴۴
برتن هر کس بلائی میرود
۲۴۵
خون صدّیقان ازین حسرت بریخت
۲۴۶
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
۲۴۷
عشقبازی میکند با خویشتن
۲۴۸
تو ندانی ای که دیدی خویشتن
۲۴۹
نه قلم دارد ازین سر آگهی
۲۵۰
لوح خود را شسته، بر دست تهی
۲۵۱
عرش سرگردان این اسرار شد
۲۵۲
از نمود خویشتن بیزار شد
۲۵۳
در قضای خود رضا ده از یقین
۲۵۴
خویشتن رادر میان یکجو مبین
۲۵۵
از قضای رفته گر واقف شوی
۲۵۶
در زمان و در مکان عارف شوی
۲۵۷
از قضای رفته کس آگاه نیست
۲۵۸
هیچ عاقل واقف این راه نیست
۲۵۹
بر قضای رفته ای دل تن بنه
۲۶۰
پیش حق هر لحظهٔ گردن بنه
۲۶۱
از قضای رفته، بسیاری مگوی
۲۶۲
درد این اسرار را، درمان مجوی
۲۶۳
از قضای رفته، آدم بی خبر
۲۶۴
بود خوش بنشسته بی خوف و خطر
۲۶۵
از قضای رفته، زد سیمرغ لاف
۲۶۶
لاجرم از شرم شد بر کوه قاف
۲۶۷
عاقبت چون حکم ایزد کار کرد
۲۶۸
آدم اندیشه در آن بسیار کرد
۲۶۹
چون قضای رفته بُد گندم بخورد
۲۷۰
ناگهان افتاد در اندوه و درد
۲۷۱
رفت حوا نیز اکلی کرد از آن
۲۷۲
خوشهٔ بستد ز آدم خورد از آن
۲۷۳
حُلّهاشان محو شد اندر وجود
۲۷۴
آنچه اول رفته بود آخر ببود
۲۷۵
خوار و سرگردان شدند و مستمند
۲۷۶
ناگهان نزدیکشان آمد گزند
۲۷۷
جبرئیل آمد که حق فرموده است
۲۷۸
کاین همه رنج شما بیهوده است
۲۷۹
از بهشت عدن ما بیرون شوید
۲۸۰
همچنان در نزد خاک و خون شوید
۲۸۱
این همه گفتم شما را پیش ازین
۲۸۲
عاقبت خود کار خود کرد آن لعین
۲۸۳
از بهشت عدنشان بیرون فکند
۲۸۴
بار دیگرشان میان خون فکند
۲۸۵
حق تعالی گفت با آدم براز
۲۸۶
کای خطا کرده، بمانده در نیاز
۲۸۷
این چراکردی؟ که گفتت این بخور؟
۲۸۸
کو فتادی از بهشت ما بدر
۲۸۹
آدم بیچاره زان خاموش شد
۲۹۰
از خجالت یک زمان مدهوش شد
۲۹۱
بار دیگر کرد حق، با او خطاب
۲۹۲
تا چراخاموش کشتی در جواب
۲۹۳
گفت آدم ربّنا بد کردهام
۲۹۴
هرچه کردم با تن خود کردهام
۲۹۵
لیک شیطان لعین از ره ببرد
۲۹۶
بر من مسکین بکرد این دست برد
۲۹۷
ربّنا یا ربّنا یا ربّنا
۲۹۸
ظلم کردم بعد ازینم ره نما
۲۹۹
بعد از آن بادی برآمد پر خطر
۳۰۰
کردشان هر دو جدا از یکدگر
۳۰۱
درنگر ای راه بین تاشان چه بود
۳۰۲
حق تعالی بود با ایشان نمود
۳۰۳
هست این تمثیل جسم و جان تو
۳۰۴
یک دو روزی آمده مهمان تو
۳۰۵
از بهشت عدن بیرون رفتهٔ
۳۰۶
در میان خاک و در خون خفتهٔ
۳۰۷
هست ابلیس لعینت رهنمای
۳۰۸
باز میافتی دمادم از خدای
۳۰۹
چون بلای قرب حق آدم بدید
۳۱۰
خویشتن را در میان دردم بدید
۳۱۱
سرّ گندم بود کورا خوار کرد
۳۱۲
سرّ گندم هفت و پنج و چار کرد
۳۱۳
سرّ گندم در درون نطفه بین
۳۱۴
تا شود جمله گمان تو یقین
۳۱۵
گر نبودی جسم را، جانی بکار
۳۱۶
کی شدی آدم خود آنجا آشکار
۳۱۷
بند راه آدم آمد این شجر
۳۱۸
بر سلوک آن فتادش این خطر
۳۱۹
او بدو گندم، بهشت عدن داد
۳۲۰
این بلا و رنج را بر خود نهاد
۳۲۱
گر بیک جو میتوانی، داد ده
۳۲۲
نفس خود را یک زمانی، داده ده
۳۲۳
برگذر زین خاکدان خلق خوار
۳۲۴
درگذر زین صورت ناپایدار
۳۲۵
ورنه دنیا زود مردارت کند
۳۲۶
گنده تر از خویش صد بارت کند
۳۲۷
هست دنیا بر مثال آتشی
۳۲۸
هر زمان خلقی بسوزاند خوشی
۳۲۹
هست دنیا بر مثال کژدمی
۳۳۰
میزند او نیشها در هر دمی
۳۳۱
هست دنیا چون پلی بگذر ز وی
۳۳۲
ورنه لرزان گرددت هم پا و پی
۳۳۳
هست دنیا آشیان حرص و آز
۳۳۴
مانده از فرعون و از نمرود باز
۳۳۵
هست دنیا گنده پیری گوژ پشت
۳۳۶
صد هزاران شوی هر روزی بکشت
۳۳۷
هست دنیا بی وفا و پر جفا
۳۳۸
تو ازو امید میداری وفا
۳۳۹
هست دنیا جای مرگ و دردو داغ
۳۴۰
گر تو مردی زود گیری زو فراغ
۳۴۱
هست دنیا کشتزار آن جهان
۳۴۲
تو در اینجا نیز تخمی برفشان
۳۴۳
هست دنیا همچو مرداری خسیس
۳۴۴
کم مگردان اندرو جان نفیس