عطار · اشترنامه

حكایت ابراهیم علیه السلام

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چونکه ابراهیم در آتش فتاد
۲
در میان آتش او بس خوش فتاد
۳
آتش صورت بمعنی گشت باز
۴
آنگهی بررای دیگر کرد ساز
۵
بود صورت آتشی بس سهمناک
۶
شعله او گشت آنجا تفت ناک
۷
چونکه ابراهیم اندر وی فتاد
۸
راز خود بر لمعه آتش گشاد
۹
هرکه او تسلیم شد در آتشش
۱۰
گشت ریحان و گل آنجا آتشش
۱۱
چونکه آتش آتش او را بدید
۱۲
آتش صورت شد او را ناپدید
۱۳
آتش روحانی از عزّت بتافت
۱۴
آتش دیگر ز روحانی بیافت
۱۵
آتش معنی عشق آمد پدید
۱۶
معنی دیگر ز عشق آمد پدید
۱۷
کل آتش چون خلیل کل پدید
۱۸
بعد از آن گلها در آنجا بشکفید
۱۹
آتش آنجا گاه یکسر کشت گل
۲۰
چون نظر کرد و بدید او عکس کل
۲۱
نقش کل هرجا که او حاصل شود
۲۲
گر بود آتش از آن واصل شود
۲۳
گفت حق یا نار کونی شو تو برد
۲۴
آتش آنجا گاه کلّی گشت سرد
۲۵
چون ندا آمد که آتش سرد شو
۲۶
چون شنید آتش که ما را بردشو
۲۷
گشت ریحان و گل آنجا آشکار
۲۸
گشت ابراهیم آتش را نگار
۲۹
هرکه او در آتش مطلق شود
۳۰
در زمان آواز از آنجا بشنود
۳۱
چون به بینی آتش عشقش دمی
۳۲
چون توانی بود آنجا یک دمی
۳۳
چونکه آتش گشت واصل از ندا
۳۴
چون ندا آید تو جانت کن فدا
۳۵
ازندا تو جان خود ایثار کن
۳۶
هر دوعالم را پر از انوار کن
۳۷
آتشی واصل شد از عشق ندا
۳۸
چون نداند کرد آتش جان فدا
۳۹
آتشی چون میشود واصل ازو
۴۰
چون نگردی یک دمی واصل ازو
۴۱
آتش ابراهیم را چون روح گشت
۴۲
تا که ابراهیم از وی برگذشت
۴۳
تن فدا مانند ابراهیم کن
۴۴
جان خود در راه او تسلیم کن
۴۵
تن فدا کن هر زمان در راه حق
۴۶
تا شود این جان توآگاه حق
۴۷
آتش طبعی تو چون گل شود
۴۸
آنگهی ذات تو تو کلّی کلّ شود
۴۹
آتش طبع تو چون ریحان شود
۵۰
جان تو خوش بوی و مشک افشان شود
۵۱
آتش طبعی ز ره بردار تو
۵۲
دیده عشق یقین بگمار تو
۵۳
آتش طبعی بکش ای بی خبر
۵۴
تا از آئینه بیابی تو اثر
۵۵
هست آیینه دل و تو صورتی
۵۶
تو بمثل بلغمی با قوتی
۵۷
زود ناقورت ز صورت دور کن
۵۸
آنگهی آئینه دل نور کن
۵۹
دل ترا آئینه کون و مکان
۶۰
این زمان در صورت حسی نهان
۶۱
زنگ شرک آوردهٔ در وی بسی
۶۲
کی نماید مر ترا زین سر بسی
۶۳
آینه چون زنگ دارد پاک کن
۶۴
بعد از آن آهنگ روح پاک کن
۶۵
تا بدین آئینه تو راهی بری
۶۶
در زمانی هر دو عالم بنگری
۶۷
زود این کل را بکلی برزدای
۶۸
تا شود پیدا دلیل و رهنمای
۶۹
زود این آئینه از پرده برآر
۷۰
تا شود کلّی ترا آن آشکار
۷۱
زود آئینه برون کن از غلاف
۷۲
تا شود پیداترا کل بی خلاف
۷۳
زود آئینه بده بر صیقلی
۷۴
تاکند صافی ترا بر مصقلی
۷۵
زود آئینه برآور پیش خود
۷۶
اندرو بنگر زمانی بی خرد
۷۷
در درون پردهٔ ناموس بین
۷۸
خویش را آئینه افسوس بین
۷۹
چون دو آئینه که گردد روبهم
۸۰
روشنی باشد ترا از بیش و کم
۸۱
این رموز از آن بزرگ راه بین
۸۲
یافتم اندر عیان عین الیقین
۸۳
شرح این آیینه بسیاری بگفت
۸۴
درّ این معنی عجایب او بسفت
۸۵
عشق این آیینه را او آب داد
۸۶
بعد از آن ترتیب این آئین نهاد
۸۷
روی جانان اندر و پیدا شده
۸۸
ای بسا کس کاندرین سودا شده
۸۹
عقل هر دم بر خلاف آینه
۹۰
میکند او مکرها هر آینه
۹۱
گر تو این آینه داری صاف را
۹۲
سرّ این آئینه گردد قاف را را
۹۳
گر تو آئینه کنی دو روی را
۹۴
جمله یک باشد ولی دو روی را
۹۵
ثمّ وجه اللّه را از دیده دید
۹۶
نقشها گردد ازو کل ناپدید
۹۷
هست این آئینه آئین دو کون
۹۸
مینماید رازهای لون لون
۹۹
هست این آئینه کل معرفت
۱۰۰
کی کند آئینه را آن جا صفت
۱۰۱
پر صفت کردند این آئینه را
۱۰۲
ره نبردند اندرین آئینه را
۱۰۳
هرکسی عکسی ازین آئینه یافت
۱۰۴
لیک هرگز هیچکس آئینه یافت؟
۱۰۵
جز محمد سرّ این کس را نگشت
۱۰۶
او بدانست این رموز هفت و هشت
۱۰۷
لیک خود را کل کل در کل بیافت
۱۰۸
گرچه در پرده بسی او ذل بیافت
۱۰۹
سعی باید برد اگر میبشنوی
۱۱۰
تو بدین گفتار کلّی بگروی
۱۱۱
چون شود آئینه پیدا پیش تو
۱۱۲
بد مبین و جمله نیک اندیش تو
۱۱۳
چون ببینی روی خود آن جایگاه
۱۱۴
یک زمانی تو نظر کن پیش گاه
۱۱۵
تا ببینی آنچه با خود کردهٔ
۱۱۶
زانکه هم آئینه و هم پردهٔ
۱۱۷
هرچه کردی پیشت آید عاقبت
۱۱۸
ای دریغا راه تو بر عاقبت
۱۱۹
خیز تا رازی مگر بنمایدت
۱۲۰
بی ره صورت رهی بگشایدت
۱۲۱
چند سرگردان این پرده شوی
۱۲۲
چند خود را راه گم کرده شوی
۱۲۳
راه نزدیکست از تو دور شد
۱۲۴
بود نزدیک ارچه از ره دور شد
۱۲۵
نور عقشت گر رهی بنمایدت
۱۲۶
در زمانی راز دل بگشایدت
۱۲۷
نور عشق از عالم جان برترست
۱۲۸
ذاتش از کون و مکان هم برترست
۱۲۹
نور عشق از عالم تحقیق شد
۱۳۰
لیک هر کس را نه این توفیق شد
۱۳۱
گر ترا توفیق در کار افکند
۱۳۲
راه این پرده تمامت بر درد
۱۳۳
گر نباشد عشق تو بی رهبری
۱۳۴
تو همی خواهی که برخود ره بری
۱۳۵
گر نباشد عشق در کون و مکان
۱۳۶
کی شود هرگز ترا عین عیان
۱۳۷
گر نباشد عشق تو خود کی شوی
۱۳۸
اندرین منزل کجا هرگز شوی
۱۳۹
آینه است این عشق و دل شیدا نمود
۱۴۰
هرچه بد در آینه پیدا نمود
۱۴۱
آینه چون در درون پرده است
۱۴۲
نور خود کلّی در آن گم کرده است
۱۴۳
چون برون آید ز پرده آینه
۱۴۴
رخ نماید هرچه هست هر آینه
۱۴۵
چون به بینی کل تو آیینه است
۱۴۶
خویشتن را بین که کل یک آینه است
۱۴۷
چون ترا آئین نباشد زین سخن
۱۴۸
کی توانی یافت این راز کهن
۱۴۹
زود در آئین خود در ساز شو
۱۵۰
یک دمی با آینه همراز شو
۱۵۱
صیقل عشق از دلت پاکی کند
۱۵۲
کی ترا آئینه اش خاکی کند
۱۵۳
آینه اول بآتش در کنند
۱۵۴
بعد از آن آن را بخاکستر کنند
۱۵۵
صیقلی چون آینه دارد بدست
۱۵۶
پس کند او رادر آن حالی بدست
۱۵۷
اولش خاکستری ریزد درو
۱۵۸
بعد از آن رویش دراندازد ازو
۱۵۹
چند روز از یکدگر خالی کند
۱۶۰
تا ورا روشن تن و صافی کند
۱۶۱
چون شود صافی و بنماید جمال
۱۶۲
همچنان خاکسترش ریزد ببال
۱۶۳
تاکه او نیکو و صافی تر شود
۱۶۴
روشنی او از آن خوشتر شود
۱۶۵
عکس خود اول ببیند اندرو
۱۶۶
بار دیگر در نهد صیقل درو
۱۶۷
چند بارش هم چنین از روی رنگ
۱۶۸
جمله بردارد از آنجا بی درنگ
۱۶۹
سعی بی حد میبرد آن جایگاه
۱۷۰
تاکه پیدا میشود آن جایگاه
۱۷۱
روی عکس و هرچه پیش آید ورا
۱۷۲
همچنان آن عکس بنماید ورا
۱۷۳
آینه در پرده گر باشد مدام
۱۷۴
کی ترا بنمایدت عکسی تمام
۱۷۵
آینه چون زنگ باشد روی را
۱۷۶
تف زنگ آرد در آنجا موی را
۱۷۷
موی درآئینه تو هرگز مکن
۱۷۸
تانگردد کم ترا سرّ سخن
۱۷۹
این دل تو آینه است اندر نهان
۱۸۰
لیکن اندر آن نهان عین عیان
۱۸۱
هست این آئینه دل با هر کسی
۱۸۲
اوفتاده در ره این گل بسی
۱۸۳
آینه چون در گل و تاریک هست
۱۸۴
لاجرم رخ را نه بینی درنشست
۱۸۵
آینه چون از غلاف آید برون
۱۸۶
در نمودن باشد اوعین فنون
۱۸۷
آینه عشقست اندر دل نهان
۱۸۸
در میان جان جمال حق عیان
۱۸۹
آینه چون این زمان در پرده است
۱۹۰
از تف آن راه جان گم کرده است
۱۹۱
چون در آیی از درون پرده را
۱۹۲
راه یابی بر معانی پرده را
۱۹۳
هست این آیینه بر عکس خیال
۱۹۴
هرچه بینی هست از عین محال
۱۹۵
زنگ شرک از دل بکن خالی همی
۱۹۶
اندرین آئینه بنگر یک دمی
۱۹۷
روی دل صافی بکن تو بی خیال
۱۹۸
معنی جان را ببین تو لامحال
۱۹۹
معنی آئینه را تو باز بین
۲۰۰
در درون دل تو صاحب راز بین
۲۰۱
تن ترا از هر رهی برده خلاف
۲۰۲
هست بگرفته در آئینه غلاف
۲۰۳
پاک کن آئینه را در هر نفس
۲۰۴
پیش او شو تا نمانی باز پس
۲۰۵
هرکه او در راه استادست باز
۲۰۶
همچنان کز راه افتادست باز
۲۰۷
هرکه اندر پرده ره باز ماند
۲۰۸
تاابد او بی دل و بی ساز ماند
۲۰۹
راه بینا این بدان گفتم همی
۲۱۰
تانهی بر این جراحت مرهمی
۲۱۱
گر کسی در راه خواهد رفتن او
۲۱۲
هم سخن در راه خواهد گفتن او
۲۱۳
تاکه آن را نیز نزدیکش شود
۲۱۴
راه بروی زود و آسان بسپرد
۲۱۵
آن سخنها راه باشد راهبر
۲۱۶
چند خواهی گفت اکنون راهبر
۲۱۷
چند گویم راه تو بر پرده است
۲۱۸
سالک دل راه خود گم کرده است
۲۱۹
راه اونزدیک خواهد شد همی
۲۲۰
اندرین ره پیر خواهدشد همی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.