رسیدن سالك وصول با پرده ششم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عاقبت آن سالک اندر پردهها
۲
بود و میشد از یقین در پردهها
۳
تا ششم پرده رسید آنگاه او
۴
بعد از آن چون شد دگر آگاه او
۵
دید ناگه پرده سبز و لطیف
۶
در پس پرده یکی پیر شریف
۷
ایستاده در بر آن پرده او
۸
دم بدم میکرد در خود پرده او
۹
پرده را در گرد او زین نور بود
۱۰
گرچه آن پرده تمامت نور بود
۱۱
پردهٔ بد سبز اما چون بهار
۱۲
روی های او بمانند نگار
۱۳
نورها از پردهها تابان شده
۱۴
عکس آن بگرفته و تابان شده
۱۵
نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ
۱۶
گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ
۱۷
برکف دستش نهاده مهرهٔ
۱۸
جوهری بی حد عجایب شهرهٔ
۱۹
اندران مهره بسی خط داشته
۲۰
برصفت آن لمعهها بفراشته
۲۱
جوهری بد عکس آنجا خطها
۲۲
گشته پیدا بر مثال استوا
۲۳
گرد آن جوهر فراوان مرغ بود
۲۴
عکس آن بر چشم ره بین مینمود
۲۵
جملگی بر زنده بر روی افق
۲۶
از برون پرده کرده یک تتق
۲۷
یک تتق مانندهٔ خورشید بود
۲۸
روشنی مانندهٔ ناهید بود
۲۹
آنچنان پیر عزیز کامکار
۳۰
جوهر اندر دست گشته نامدار
۳۱
هر زمان آن جوهر پر عکس نور
۳۲
از کف خود افکنیدی دور دور
۳۳
بازگشتی جوهر اندر جای خود
۳۴
پس طلب کردی همی مأوای خود
۳۵
بازجای خود شدی جوهر همی
۳۶
روشنی دادی در آنجا عالمی
۳۷
پردهای بر عکس جوهر تابدار
۳۸
گشته بود از پرتو خود پرنگار
۳۹
روی پیرش بر مثل چون ماه بود
۴۰
در درون پرده در آگاه بود
۴۱
جوهر اندر دست کردی سرنگون
۴۲
آمدی از روی جوهر نقش خون
۴۳
درچکیدی خون ز جوهر ناگهان
۴۴
محو گشتی خون جوهر در زمان
۴۵
جوهر اندر خون برنگ خون شدی
۴۶
عکس او نه خون ولی چون خون شدی
۴۷
مرغکان چون آن بکردندی نگاه
۴۸
آمدندی پیش آن جوهر براه
۴۹
هرتنی زان مرغکان خون داشتند
۵۰
گرچه یکسر دل پر از خون داشتند
۵۱
خون گرفتندی زجوهر در زمان
۵۲
درچکیدی هر زمان خون از دهان
۵۳
پیر ناپیدا شدی در عکس آن
۵۴
راه بین چون دید حیران گشت از آن
۵۵
برفراز پیردید او یک شجر
۵۶
برگشاده بود آنجا بال و پر
۵۷
پهن بودش هر ورق چون آفتاب
۵۸
جملهٔ رنگش چو نور ماهتاب
۵۹
میوه او بود سر آویخته
۶۰
اندر آن اشجارها بگسیخته
۶۱
بود رنگ ساق او مانند خون
۶۲
بال او رفته از آن پرده برون
۶۳
گرچه زان سر دید اوآوازها
۶۴
بانگ میکردند پر از رازها
۶۵
بانگ میکردند بر آواز مرد
۶۶
خود همی بودند اندر راز خود
۶۷
راه بین آواز ایشان میشنود
۶۸
لیک از گفتارشان آگه نبود
۶۹
او نمیدانست تا چه گفتشان
۷۰
بود ایشان را از آن کام و دهان
۷۱
بود صندوقی نهاده پیش پیر
۷۲
پر زجوهر عکس آن چون مه منیر
۷۳
بس منوّر بود همچون آفتاب
۷۴
خوش همی تابید از وی نور و تاب
۷۵
نور آن صندوق اندر پرده را
۷۶
اوفتاده بود روشن کرده را
۷۷
نور آن بالای اشجار آمده
۷۸
پیر اندر آن بتکرار آمده
۷۹
هر زمانی یکسری ز آنجا بزار
۸۰
اوفتادی پیر را اندر کنار
۸۱
در کنارش چون سر افتاده شدی
۸۲
پیر آن را ناگهان خود بستدی
۸۳
بر سر صندوق کرده باز رو
۸۴
پس نهادی سر در آنجا باز او
۸۵
خوش نظر کردی بسوی آن درخت
۸۶
اندر آن حیران بماندی مرد سخت
۸۷
بار دیگر چون که بگذشتی از آن
۸۸
یکسر دیگر در افتادی از آن
۸۹
پیر بار دیگر آن صندوق را
۹۰
در نهادی و فرو بستی ورا
۹۱
آن سر از صندوق خاموش آمدی
۹۲
چون کسی درخواب بیهوش آمدی
۹۳
تن زدندی آن سران در پیش او
۹۴
بار دیگرشان نبودی گفت و گو
۹۵
مرغکان درگرد سرها بی خلاف
۹۶
میپریدند اندر آنجا بی مصاف
۹۷
روی سرها پیش پیر نامدار
۹۸
بود هر یک بیقرار و زار زار
۹۹
هر زمان آن پیر خوش بگریستی
۱۰۰
اندر آن سرها همی نگریستی
۱۰۱
زار میگفتی که ای دانای حال
۱۰۲
تو همی دانی مرا راز از سئوال
۱۰۳
تو همی دانی و بس من چون کنم
۱۰۴
تا ازین احوال سر بیرون کنم
۱۰۵
سالها شد تا مرا اینجایگاه
۱۰۶
داشتی اندر میان پرده گاه
۱۰۷
من چه دانستم که این پیش آیدم
۱۰۸
این چنین احوال ها پیش آیدم
۱۰۹
سرّ این گرچه نکردم آشکار
۱۱۰
بی قرارم بی قرارم بی قرار
۱۱۱
بی قراری میکنم این جایگاه
۱۱۲
باز ماندم در درون پرده گاه
۱۱۳
بیقراری میکنم اینجا دژم
۱۱۴
بازمانده اندرین راه عدم
۱۱۵
تو مرا اینجایگه آوردهٔ
۱۱۶
چون نمیدانم کدامین پردهٔ
۱۱۷
از برون پردهٔ یا از درون
۱۱۸
هم درون و هم برونی هر دو چون
۱۱۹
چون تویی در اول و آخر همی
۱۲۰
بر دل ریشم بنه یک مرهمی
۱۲۱
سوختم زانگه که دیدم راز تو
۱۲۲
هم نگه دارم نگویم راز تو
۱۲۳
هم مرا اینجایگه بنشاندهٔ
۱۲۴
عاقبت از جایگاهم راندهٔ
۱۲۵
این رموزم آشکارا کردهٔ
۱۲۶
این دلم را پر ز سودا کردهٔ
۱۲۷
این چنین رمزی کرا گویم ز تو
۱۲۸
هم ترا و هم ترا جویم ز تو
۱۲۹
تا کی این سر را ز اسرار آوری
۱۳۰
مر مرا اینجا نه تنها بنگری
۱۳۱
خون دلها اندر اینجا ریختم
۱۳۲
ای بسا سرها که از تن ریختم
۱۳۳
حکم حکم تست تو دانی همه
۱۳۴
می بکن تو آنچه بتوانی همه
۱۳۵
هم امیدی دارم اندر پردهات
۱۳۶
هم مرا اینجا رسانی از رهت
۱۳۷
من چنین ز اندوه دیدت سالها
۱۳۸
این چنین زار ونحیف از حالها
۱۳۹
گفت امید ترا حاصل کنم
۱۴۰
عاقبت آنجایگه واصل کنم
۱۴۱
آنچه گفتی راز من کن آشکار
۱۴۲
تا کنم جان خود اندر ره نثار
۱۴۳
اینک آمد آنچه تو فرمودهٔ
۱۴۴
راست گفتی هرچه تو فرمودهٔ
۱۴۵
پیک راه آمد مرا آگاه کرد
۱۴۶
یک زمانم جان ز تن بیراه کرد
۱۴۷
سوی تو خواهم کنون من آمدن
۱۴۸
بی من آنجا خواهم آنجا من شدن
۱۴۹
من نمانم تو بمان کلّی مرا
۱۵۰
تا کنم تسلیم جان و تن فدا
۱۵۱
این رموز تو یقین گردیده کل
۱۵۲
بازدارم زین همه هستی و ذل
۱۵۳
مر مرا زین پردهها بیرون فکن
۱۵۴
همچو این سرها میان خون فکن
۱۵۵
پیک آمد اینک آمد در حجاب
۱۵۶
بی خلاف آمد برون او از حساب
۱۵۷
راست کارم من کنون در باختم
۱۵۸
چون بسی بازار نو برساختم
۱۵۹
رازدار تو منم در پرده راز
۱۶۰
پرده را از روی خود برگیر باز
۱۶۱
من ترا خواهم ترا جویم ترا
۱۶۲
سهل گردان هم مرا این ماجرا
۱۶۳
سهل کن کارم بکلّی وارهان
۱۶۴
ای مرا تو نور دیده هم عیان
۱۶۵
جان خود ایثار راه تو کنم
۱۶۶
خویشتن را در پناه تو کنم
۱۶۷
راز منرا خود تومیدانی و بس
۱۶۸
باز بستان این نفس را هم نفس
۱۶۹
وارهان ما را ازین پرده تو کل
۱۷۰
چون گرفتارم میان عزّ و ذل
۱۷۱
جان خود در راه خواهم باختن
۱۷۲
تا برون پرده خواهم تاختن
۱۷۳
پرده از رویم تو بردارو یقین
۱۷۴
روی خود بنما بنزد راه بین
۱۷۵
این زمان جان من حیران ببر
۱۷۶
کار من آسان کن ای میر بشر
۱۷۷
این زمان کل تو گشتم چون کنم
۱۷۸
تا که این پرده ز خود بیرون کنم
۱۷۹
پردهام در ره حجابست و زوال
۱۸۰
زان نمییابم وصال آن جمال
۱۸۱
پرده بر در وارهان ای پرده در
۱۸۲
پرده از کارم برافکن بی خبر
۱۸۳
تا شوم مستغرق عزّ و جلال
۱۸۴
لم یزالی لم یزالی لایزال
۱۸۵
مرد سالک راه بین اندر زمان
۱۸۶
چون بدیده راز او را بر عیان
۱۸۷
در عجب اینجا بماند و لال شد
۱۸۸
همچون آن پیر دگر بی حال شد
۱۸۹
شد زبانش لال از آن گفت سؤال
۱۹۰
در تفکّر مانده بود و در خیال
۱۹۱
او بمانده زار و حیران در جنون
۱۹۲
تا چه آید از پس پرده برون
۱۹۳
بشنو این اسرار دیگر بی خلاف
۱۹۴
محو شو تا وارهی از این گزاف
۱۹۵
هرکه این اسرار دیگر بشنود
۱۹۶
رازدان صانع اکبر شود
۱۹۷
در زمان آن سالک صاحب نظر
۱۹۸
ایستاده کرده بد بر وی نظر
۱۹۹
در نظر آنجا بماند او ای عجب
۲۰۰
تن ضعیف و زار مانده در تعب
۲۰۱
آتشی آمد برون از آن درخت
۲۰۲
شاخ او را پس بسوزانید سخت
۲۰۳
جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت
۲۰۴
بار دیگر آتشی را بر فروخت
۲۰۵
آتشی در کل آن پرده فتاد
۲۰۶
بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد
۲۰۷
راه رو در حیرت آنجا گشت گم
۲۰۸
خویش را در خویشتن میکرد گم
۲۰۹
دهشت آتش چنان شد خوفناک
۲۱۰
تا بنای راه بین گردد هلاک
۲۱۱
گشت گرد آن شجر تا پاک گشت
۲۱۲
همچو خاکستر شد و چون خاک گشت
۲۱۳
سوی آن صندوق آتش در گرفت
۲۱۴
هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت
۲۱۵
آنچنان سرها که در صندوق بود
۲۱۶
آتشی افتاد وبانگی میشنود
۲۱۷
بانگ میکردند از صندوق راز
۲۱۸
مرد ره بین گشت از آن اسرار باز
۲۱۹
هر زمان از دهشت اسرار آن
۲۲۰
میچمید از هر سویی آن رازدان
۲۲۱
آمد از صندوق آوازی دگر
۲۲۲
گفت خوش میباش تو ای بیخبر
۲۲۳
چند باشی نیز سرگردان شده
۲۲۴
اندرین اسرار تو حیران شده
۲۲۵
خوش بایست اینجا و از آتش مترس
۲۲۶
زین چنین رمز و معانی خوش مترس
۲۲۷
چند خواهی بود از آتش رمان
۲۲۸
گر بجوشد هم بیابی تو امان
۲۲۹
لیک اسرار دگر در راه هست
۲۳۰
گر نمیدانی زمانی کن نشست
۲۳۱
تا ببینی سرّ اسرار قدم
۲۳۲
هیچکس آگاه نبود لاجرم
۲۳۳
چون تو میبینی زمانی صبر کن
۲۳۴
تا شود پیدا مرین راز کهن
۲۳۵
صبر کن یک دم مترس ای ناتوان
۲۳۶
تا ببینی راز پرده بر عیان
۲۳۷
آنچه تو دیدی رموز دیگرست
۲۳۸
آنچه من دانم که از آن آگهست
۲۳۹
من ترا این جایگاه آوردهام
۲۴۰
لیک این ساعت ترا گم کردهام
۲۴۱
عاقبت هم باز آن جایت برم
۲۴۲
در مقام و جایو ماوایت برم
۲۴۳
تو بدین دهشت کجا بینی مرا
۲۴۴
تو کجا یابی مرا بی جان فدا
۲۴۵
راز منهم من بدانم در نهان
۲۴۶
کی ترا گردد چنین رازی عیان
۲۴۷
گرچه بسیاری کشیدی رنج راه
۲۴۸
صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه
۲۴۹
تاترا رازی دگر حاصل کنم
۲۵۰
مر ترا از یک جهت واصل کنم
۲۵۱
هرکسی را از ره دیگر برم
۲۵۲
گه بپای آرم گهی از سر برم
۲۵۳
آنچه من دانم نداند هر کسی
۲۵۴
تا شود اسرار من برتر بسی
۲۵۵
آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم
۲۵۶
من ترا آوردم و من تو بدم
۲۵۷
صبر کن تا تو بمقصودی رسی
۲۵۸
زانکه اندر پرده مانده درپسی
۲۵۹
عاقبت از پرده بیرونت آورم
۲۶۰
در میان صحن گردونت آورم
۲۶۱
چند و چند آخر بخود میبنگری
۲۶۲
تا تو خود بینی کجا این ره بری
۲۶۳
تاترا اینجا ندیدم مرد کار
۲۶۴
بر تو این سر کی بگشتی آشکار
۲۶۵
تا ترا یک ذرّه خودبینی بود
۲۶۶
آنچه میجوئی کجا حاصل شود
۲۶۷
تا ترا این صورتست اندر برت
۲۶۸
کی توانی یافت سرّ رهبرت
۲۶۹
من ترا گشتم باول خواستار
۲۷۰
عاقبت گردانمت سرّ آشکار
۲۷۱
لیک حال صبر باید اندرین
۲۷۲
راه کن تا خود رسی اندر یقین
۲۷۳
آنچه دیدی بیشکی در راه تو
۲۷۴
کی شوی از رمز من آگاه تو
۲۷۵
آنچه تو دیدی درون پردهها
۲۷۶
من بدم امّا کجا بینی مرا
۲۷۷
آنچه من دیدم ترا از صادقی
۲۷۸
در کمال عشق ما تو لایقی
۲۷۹
من ترا گشتم باول خواستار
۲۸۰
سرّ خود کردم ترا من آشکار
۲۸۱
آخرین هم من ترا واصل کنم
۲۸۲
عاقبت مقصود تو حاصل کنم
۲۸۳
چون تو در پرده فروماندی کنون
۲۸۴
پیش آرم مر ترا یک رهنمون
۲۸۵
تا تماشای صفات ماکنی
۲۸۶
آنگهی آهنگ ذات ما کنی
۲۸۷
چون صفات من ترا معلوم گشت
۲۸۸
هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت
۲۸۹
در صفات من شوی تو بی صفات
۲۹۰
ذات من گردی اگر گردی تو ذات
۲۹۱
عاشق آسا آمدی در سوی من
۲۹۲
هم بدیدی رمزهای کوی من
۲۹۳
آنچه در مفهوم تو آمد یقین
۲۹۴
همچنان راهست توهم راه بین
۲۹۵
آن کمال از این نهانی آمدست
۲۹۶
کان کمال آن جهانی آمدست
۲۹۷
آن کمال دیگرست اندر جهان
۲۹۸
در میان پردهها گشته نهان
۲۹۹
هرچه دیدی پرتویست از آن کمال
۳۰۰
هرچه گویی لامحالست آن محال
۳۰۱
واصلم آنجا ندانم راز خود
۳۰۲
گفتهام با تو بدان ای بی تو خود