عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گرفتم آن که در خواب کردم پاسبانش را
۲
ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
۳
صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون
۴
کند آتشفشان چون شمع، استخوانش را
۵
برآمد جان ز تن وان زلف می جوید جوان مرغی
۶
که از دامی شود آزاد و جوید آشیانش را
۷
ز غیرت پیچ و تاب افتاده در رگ های جان من
۸
همانا دست امید کسی دارد عنانش را
۹
ز سنگ آن قدم هرگز به روی آستان ننهد
۱۰
که ناگه شب نهان بوسیده باشم آستانش را
۱۱
دلم گم گشت و غمهای جهان، عرفی، طلب کارش
۱۲
به دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.