غزل شمارهٔ ۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا تیز کرده ای به سیاست نگاه را
۲
صد منت است بر دل عاشق گناه را
۳
ای روی غم سیاه که از شرم گریه ام
۴
بر پشت پا دوخته چشم سیاه را
۵
تلخی به عیش او نرساند ملال من
۶
از ماتم گدا چه زیان عید شاه را
۷
هر گه فتاد رهم به صحرای معرفت
۸
با برق در معامله دیدم گیاه را
۹
فردا به خلق تا بنمایم عطای دوست
۱۰
ثابت کنم به خویش، دو عالم گناه را
۱۱
عرفی طمع مدار مدارا ز خوی دوست
۱۲
در دل نگاه دار سرآسیمه آه را