غزل شمارهٔ ۱۵۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفت
۲
غرض که مدت عمرم به بینوایی رفت
۳
ز ناز راندی و دانم ولی نیابم باز
۴
که این معامله با طبع روستایی رفت
۵
هزار رخنه به دام و مرا ز ساده دلی
۶
تمام عمر به اندیشه ی رهایی رفت
۷
نیافت عشق درّ شب چراغ در ظلمات
۸
اگر که چه شب به دنبال روشنایی رفت
۹
مقربان همه بیگانه اند از در دوست
۱۰
غرور بود که نامش به آشنایی رفت
۱۱
ز شیخ صومعه جستم نشان عرفی، گفت
۱۲
به آستان برهمن به چهره سایی رفت