غزل شمارهٔ ۱۶۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ می خورد
۲
خدمت درد می کند، نعمت داغ می خورد
۳
طوبی و خلد عافیت، می نخرم به مشت خس
۴
زان که تذرو این چمن، طمعهٔ زاغ می خورد
۵
از چمنی نمی برد، نعمت برگزیده را
۶
آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ می خورد
۷
بی ادبی است موسی ام، ره بدهی به طور خود
۸
کو لب شعله می گزد، شمع و چراغ می خورد
۹
این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان
۱۰
بوی گل بهشت ما، مغز دماغ می خورد
۱۱
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد
۱۲
آب حیات از کف، خضر سراغ می خورد