زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۴۳۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز معموری به تنگم، جز دل ویران نمی خواهم
۲
چو سلطان محبت ملک آبادان نمی خواهم
۳
کسی تا کی پریشان_جنبش و سر در هوا باشد
۴
دگر یار جنونم، عقل سرگردان نمی خواهم
۵
نه داغ تازه می خارد نه زخم کهنه می کاود
۶
بده یا رب دلی، کاین صورت بی جان نمی خواهم
۷
به تسکین دل غم دوستم، ناصح چه می گویی
۸
اگر شیون ندانی این زدن دستان نمی خواهم
۹
ز عالی دودمان عشقم، از راحت بود ننگم
۱۰
برهمن زادم و کیش مسلمانان نمی خواهم
۱۱
دم گرم و خراش سینه را من دوست تر دارم
۱۲
بپوشان رخ که من جان کندن آسان نمی خواهم
۱۳
گر آب خضر نوشم بایدم از عشق فرمانی
۱۴
اگر خونم دهی می نوشم و فرمان نمی خواهم
۱۵
میفشان نشتر الماس بر داغ دلم، عرفی
۱۶
تهی دستم به سر جمعیت و سامان نمی خواهم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.