غزل شمارهٔ ۴۳۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر چه با او گویم، از مردم دگرگون بشنوم
۲
باز حرفی گفته ام، امروز، تا چون بشنوم
۳
واعظا درماندهٔ رسوای عشقم، دم مزن
۴
گر توانم نکتهٔ زان لعل می گون بشنوم
۵
تشنهٔ غم بودم اکنون شاد گردم هر کجا
۶
از لب غم دیدگان دشنام پر خون بشنوم
۷
کز شنفتن کرد گفتن گنگ، طرفه زیرکم
۸
ور بگویم خود بر آن باشم که افزون بشنوم
۹
غافلم دارد جنون از حال خود، بگشا نقاب
۱۰
کز زبان حسن لیلی نام مجنون بشنوم
