غزل شمارهٔ ۲۱۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عاشقانه به عشق او سرمست
۲
جان و دل داده ایم ما از دست
۳
آنچنان واله ایم و آشفته
۴
که ندانیم نیست را از هست
۵
تا که مائی ازین میان برخاست
۶
عشقش آمد به جای ما بنشست
۷
هرکه او از خودی خود ببرید
۸
همچو ما با خدای خود پیوست
۹
تندرستم به یُمن همت او
۱۰
گرچه عشقش دل مرا بشکست
۱۱
شادی عاشقی که جان درباخت
۱۲
وز غم عقل و این و آن وارست
۱۳
همچو سید ندیده ام دیگر
۱۴
عاشق رند مست باده پرست