غزل شمارهٔ ۹۱۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ار شراب نیمشب امروز سرمستیم باز
۲
چشم مستش دیده ایم و توبه بشکستیم باز
۳
عشق کافر کیش او ایمان ما بر باد داد
۴
بر میان زنار کفر زلف او بستیم باز
۵
از سر سجادهٔ ناموس خوش برخواستیم
۶
بر در میخانه سرمستانه بنشستیم باز
۷
دولت وصلت چو دستم داد در گلزار عشق
۸
همچو بلبل میزنم دستان کزان رستیم باز
۹
ساقی سرمست وحدت داد ما را جام می
۱۰
نوش کردیم از خیال عقل وارستیم باز
۱۱
ما خراباتی و رند و عاشق و میخواره ایم
۱۲
باز رستیم از خمار ای یار سرمستیم باز
۱۳
فانئیم و باقئیم و سیدیم و بنده ایم
۱۴
نیست گشتم از خود و از عشق او هستیم باز
