رسیدن گرشاسب به نزد نریمان و گرفتاری فغفور
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از آن پس نریمان چو شد چیره دست
۲
پس از رزم در بزم و شادی نشست
۳
ببد تا بیآمد جهان پهلوان
۴
گرفتند شادی ز سر هردوان
۵
سخن چند راندند از آن رزمگاه
۶
وزآنجا به جندان گرفتند راه
۷
ده و شهر و دز هر چه دیدند پاک
۸
بکندند و ، با خون سرشتند خاک
۹
تو گفتی زخوبان و از خواسته
۱۰
بهشتیست هر خیمه آراسته
۱۱
همی بُرد هر شیر جنگی شکار
۱۲
گرفته به بر آهوی مشکسار
۱۳
ز بازوش گرد میان کرده بند
۱۴
ز گیسوش در دست مشکین کمند
۱۵
فراوان بتان زینهاری شدند
۱۶
فراوان به دزها حصاری شدند
۱۷
رسیدند زی شهر جندان فراز
۱۸
سپه خیمه زد دشت شیب و فراز
۱۹
به چرخ از همه شهر بر شد خروش
۲۰
ز جوشن وران باره آمد به جوش
۲۱
به یک سو نریمان به کین دست بُرد
۲۲
برآمد دگر سو سپهدار گرد
۲۳
به هر گوشه عرّاده برساختند
۲۴
همی دیگ جوشیده انداختند
۲۵
کز آن دیگ چون آب جستی برون
۲۶
همی سوختی جانور گونه گون
۲۷
دگر بُد روان قلعهای نبرد
۲۸
براو رزم سازنده مردان مرد
۲۹
سر نیزه ها کرده چون چنگ شیر
۳۰
که مردم کشیدندی از باره زیر
۳۱
گرفتند گردان ایران و چین
۳۲
کمان های زنبوری و چرخ کین
۳۳
ز شاهین و طیاره بر هر گروه
۳۴
همی سنگ بارید چون کوه کوه
۳۵
ز پاشیدن آتش از هر کران
۳۶
همی ریخت گفتی ز چرخ اختران
۳۷
رخ مه ز گرد ابر پر چین گرفت
۳۸
سر باره از نیزه پرچین گرفت
۳۹
همه ترگ هاون شد از زخم سنگ
۴۰
سر و مغز چون سرمه از گرز جنگ
۴۱
بُد از تیر و پیکان های درشت
۴۲
هر افکنده ای چون یکی خارپشت
۴۳
جهان پهلوان کوشش اندر گرفت
۴۴
گراینده گرز گران بر گرفت
۴۵
چو بر باره مردم غمی شد ز جنگ
۴۶
جهان پهلوان رفت گرزی به چنگ
۴۷
در از آهن و باره از سنگ بود
۴۸
به کین کرد سوی در آهنگ زود
۴۹
همی زد چنان گرز کز زخم سخت
۵۰
در و قفل و زنجیر شد لخت لخت
۵۱
به شهر اندر افکند تن با سپاه
۵۲
فروزد به باره درفش سیاه
۵۳
به هر گوشه تاراج و پیکار خاست
۵۴
خروشیدن بانگ زنهار خاست
۵۵
همه بوم زن بُد ، همه کوی مرد
۵۶
همه شهر دود و همه چرخ گرد
۵۷
ز خون بسته شد بر کفِ پای گل
۵۸
نه بر پای تن بُد ، نه بر جای دل
۵۹
کجا خانه ای بُد به خوبی بهشت
۶۰
از آتش دمان دوزخی گشت زشت
۶۱
بتان را به خاک اندر افکنده تن
۶۲
به خون غرقه پیش بت اندر شمن
۶۳
به هر کوی جویی چنان خون گذشت
۶۴
که از شهر یک میل بیرون گذشت
۶۵
دو هفته چنین بود خون ریختن
۶۶
جهان پُر ز تاراج و آویختن
۶۷
چو چاره نبد شهری و لشکری
۶۸
گرفتند زنهار و خواهشگری
۶۹
از ایشان گنه پهلوان درگذشت
۷۰
سپه را ز تاراج و خون باز داشت
۷۱
نریمان همی رفت تا کاخ شاه
۷۲
ز گردش پیاده سران سپاه
۷۳
همه چاک خفتان زده بر کمر
۷۴
گرفته به کف تیغ و خشت و سپر
۷۵
هزاران پیاده به پیش اندرون
۷۶
کشیده همه خنجر آبگون
۷۷
پسِ پشت از ایران و زابل گروه
۷۸
سواران برگستوان ور چو کوه
۷۹
چو آمد سوی کاخ فغفور چین
۸۰
ابا این بسنده دلیران کین
۸۱
جهان دید پرخیل دلبر فغان
۸۲
همه برده از پرده بر مه فغان
۸۳
دو گلنارشان غرقه در خون شده
۸۴
دو نرگس به مه بر دو جیحون شده
۸۵
ز گل کنده شمشاد پُرتاب را
۸۶
بدو رشته دُر خسته عناب را
۸۷
به بتخانه ای بود فغفور چین
۸۸
نهاده سر از پیش بُت بر زمین
۸۹
همی خواست یاری به زارّی و درد
۹۰
ز ناگه نریمان بدو باز خورد
۹۱
بیازید و بگرفت دستش به شرم
۹۲
بسی گفت شیرین سخن های گرم
۹۳
که تاج شهی خار بنداختی
۹۴
بر از پایگه سر کشی ساختی
۹۵
شه ار چه به پایه ز هر کس فزون
۹۶
نشایدش از اندازه رفتن برون
۹۷
بیاورد بالای تا بر نشست
۹۸
پیاده همی شد رکیبش به دست
۹۹
جهان پهلوان بود بمیان شهر
۱۰۰
به گردش بزرگان لشکر دو بهر
۱۰۱
یکی تخت زیرش ز یاقوت و زر
۱۰۲
به دیبای چین سایبانی ز بر
۱۰۳
چو فغفور را دید شد پیش باز
۱۰۴
نشاند از بَر تخت و بردش نماز
۱۰۵
بسی خواست زو پوزش دلپذیر
۱۰۶
که این بد که پیش آمد از من مگیر
۱۰۷
تو دانی که پیش فریدون شاه
۱۰۸
من از دل یکی بنده ام نیکخواه
۱۰۹
نشاید به جز کام او کردنم
۱۱۰
که فرمانش طوقیست بر گردنم
۱۱۱
کسی را که روزیت بر دست اوست
۱۱۲
توانایی دست او دار دوست
۱۱۳
ترا بود از آغاز پنداشتی
۱۱۴
که پند مرا خوار بگذاشتی
۱۱۵
کنون گر ز من گشت آشفته کار
۱۱۶
هم از من نکو گردد ، انده مدار
۱۱۷
اگر چند از مار گیرند زهر
۱۱۸
هم از وی توان یافت تریاک بهر
۱۱۹
نگهبان گمارید چندی بر اوی
۱۲۰
وزآنجا به تاراج بنهاد روی
۱۲۱
پس پرده در کاخ مشکوی شاه
۱۲۲
نه او شد نه کس را ز بُن داد راه
۱۲۳
ز گنجش هم اندر زمان ده هزار
۱۲۴
شتروار هر چیز برداشت بار
۱۲۵
چه از زر چه از دیبهٔ رنگ رنگ
۱۲۶
چه آرایش بزم و چه ساز جنگ
۱۲۷
بگفتند کاین گنج کمترش بود
۱۲۸
بگو تا نماید دگر گنج زود
۱۲۹
به نیکی ورا گفت دادم نوید
۱۳۰
مبادا کزآن پس شود ناامید
۱۳۱
اگر چند خواری کند روزگار
۱۳۲
شهان و بزرگان نباشند خوار
۱۳۳
ز جندان و از گنج فغفور چین
۱۳۴
ز تاراج آن بوم و بر همچنین
۱۳۵
فراز آورید آنچه بُد در سپاه
۱۳۶
گزین کرد ازو پنج یک بهر شاه
۱۳۷
بفرمود تا نام هر یک بهم
۱۳۸
زدند از پی یادگاری قلم
۱۳۹
شتر سی هزار از درم بار کرد
۱۴۰
دگر نیم ازین بار دینار کرد
۱۴۱
ز زرینه آلت به خروارها
۱۴۲
ز سیمینه ، چندانکه انبارها
۱۴۳
شمرده شد از نافه سیصد هزار
۱۴۴
صد از سلهٔ زعفران شصت بار
۱۴۵
ز دُر چار صد تاج آراسته
۱۴۶
گزیده همه یک یک از خواسته
۱۴۷
ز یاقوت سیصد کمر بیغوی
۱۴۸
ز گوهر چهل گرزن خسروی
۱۴۹
دو صد خوان ز زرّ و ز جزع و جمست
۱۵۰
وز آلتش خروار تیرست و شست
۱۵۱
ز زرّ پیرهن سی و شش بافته
۱۵۲
به هم پود با تار برتافته
۱۵۳
طراز همه دُرّ بر زرّ ناب
۱۵۴
گریبان و یاقوت و درّ خوشاب
۱۵۵
ابا هر یکی افسری شاهوار
۱۵۶
هم از گونه گون طوق با گوشوار
۱۵۷
چهل درج پر درّ و یاره همه
۱۵۸
که بُد نامشان دُّر واره همه
۱۵۹
هزار و چهل بت ز هر پیکری
۱۶۰
به کردار آراسته لشکری
۱۶۱
ز زر بفت صد تخت بر رنگ رنگ
۱۶۲
که بُد کمترین جامه سی من به سنگ
۱۶۳
صد و سی هزار از خز و پرنیان
۱۶۴
دو صد رزمه نو حلهٔ چینیان
۱۶۵
کنیزان دگر سی هزار از چگل
۱۶۶
پری چهره خادم هزار و چهل
۱۶۷
دو ره ده هزار از بتان سرای
۱۶۸
همه با ستور و سلیح و قبای
۱۶۹
صد و سی هزار از ستور یله
۱۷۰
که بر دشت و کُه داشت چوپان گله
۱۷۱
ده و شش هزار اسپ نو کرده زین
۱۷۲
همه زیر بر گستوان های چین
۱۷۳
هزار اسپ دیگر به زرّین ستام
۱۷۴
از ارغوان و از تازی تیزگام
۱۷۵
ز خفتان و از جوش کارزار
۱۷۶
ز درع و کژ آکند نو سی هزار
۱۷۷
صد و بیست گردون همه تیغ و ترگ
۱۷۸
دو چندان سپرهای مدهون کرگ
۱۷۹
ز زر خشت تیرست و سی بار پنج
۱۸۰
که مردی یکی بر گرفتی به رنج
۱۸۱
نود بار صد جفت چینی کمان
۱۸۲
به زر نیزه و تیر بیش از گمان
۱۸۳
هزار و صد و سی جناغ پلنگ
۱۸۴
ز هر گوهر آراسته رنگ رنگ
۱۸۵
پرند آور هندویی شش هزار
۱۸۶
تبرزین و ناخج فزون از شمار
۱۸۷
صد و سی سپر گونه گونه ز زر
۱۸۸
غلافش ز دیبا نگار از گهر
۱۸۹
بی اندازه منجوق و زرّین درفش
۱۹۰
همان چتر ها زرد و سرخ و بنفش
۱۹۱
شراع و ستاره دو صد زرّ بفت
۱۹۲
ز دیبا سراپرده هفتاد و هفت
۱۹۳
دو صد خرگه اندر خور بزم و جام
۱۹۴
نمد خز و چوبش همه عود خام
۱۹۵
هم از بیکران خیمهٔ گونه گون
۱۹۶
از اندازه شان فرش و آلت فزون
۱۹۷
دگر خیمهٔ میخ او شش هزار
۱۹۸
سراسر ز دیبای گوهر نگار
۱۹۹
ز زر اندرو صد ستون ستیخ
۲۰۰
از ابریشمش رشته و ز سیم میخ
۲۰۱
ز دیبا یکی فرش زیبای او
۲۰۲
دو پرتاب بالا و پهنای او
۲۰۳
درفشان درفشی دگر از پرند
۲۰۴
ز گوهر چو ز اختر سپهری بلند
۲۰۵
که بر پیل کردندی آن را بپای
۲۰۶
به صد مرد برداشتندی ز جای
۲۰۷
بر او پیکر گرگی افراشته
۲۰۸
به نوک سرو پیل برداشته
۲۰۹
فراوان گهر زآن درفش بنفش
۲۱۰
کشیدند در کاویانی درفش
۲۱۱
سه گردون زرّین شتالنگ بود
۲۱۲
ز هر دارویی هفتصد تنگ بود
۲۱۳
فراوان دد و مرغ و نخچیر و گور
۲۱۴
طرازیده از زرّ و سیم و بلور
۲۱۵
ز عنبر یکی گنبد افراخته
۲۱۶
به یک باره هر سو روان ساخته
۲۱۷
بدودر چو کافور تختی ز عاج
۲۱۸
فرازش فروهشته از مشک تاج
۲۱۹
سرایی به بند و گشای آبنوس
۲۲۰
هم از زر تیرست و هفتاد کوس
۲۲۱
هزار و چهل جفت دندان پیل
۲۲۲
ز پیروزه سی تخت همرنگ نیل
۲۲۳
سروهای کرگ از هزاران فزون
۲۲۴
همه چون خمانیده زآهن ستون
۲۲۵
ختو هشتصد بار کز زهر بوی
۲۲۶
چو آید فتد هر زمان خوی ازوی
۲۲۷
ز کیمخت گردون دو صد بسته تنگ
۲۲۸
همیدون طبر خون و چینی خدنگ
۲۲۹
پر از نقره صندوق تیرست و شست
۲۳۰
ز زرش همه قفل و زنجیر بست
۲۳۱
پر از زر رسته چهل جفت نیز
۲۳۲
چهل بُد طرایف ز هر گونه چیز
۲۳۳
بیا کنده سی درج نو جفت جفت
۲۳۴
ز هر گوهر سفته و نیم سفت
۲۳۵
دوره چارصد تنگ قرطاس چین
۲۳۶
پلنگینه چرم سِفن هم چین
۲۳۷
ز هر موی روباه سیصد هزار
۲۳۸
ز سنجاب و قاقم فزون از شمار
۲۳۹
دوصد باره موی سمندر دگر
۲۴۰
که آتش نباشد براو کارگر
۲۴۱
دمان هفتصد پیل چون کوه نیل
۲۴۲
به زر بسته دندان هر زنده پیل
۲۴۳
دو ره چارصد یوز بد میش گیر
۲۴۴
به تن همچو پاشیده بر قیر شیر
۲۴۵
سیه گوش تیرست هریک به بند
۲۴۶
پلنگان آمخته هشتاد و اند
۲۴۷
فراوان سگ تند نخچیر در
۲۴۸
به جل ها پرند و به زنجیر زر
۲۴۹
دو صد باز و افزون ز سیصد خشین
۲۵۰
صد و شصت طغرل همه به گزین
۲۵۱
ده و شش هزار استر بارکش
۲۵۲
به مهد و نمدزین دو صد بار شش
۲۵۳
دو ره سی هزاران ز تازی هیون
۲۵۴
ز فرش و نمد بارشان گونه گون
۲۵۵
ز گاوان صد و سی هزار از شمار
۲۵۶
ز میشان دوشا هزاران هزار
۲۵۷
چو پنجه هزار دگر برده بود
۲۵۸
که هریک به صد ناز پرورده بود