ملک‌الشعرای بهار · منظومه‌ها

حکایت پیشوای سمرقند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
در سمرقند پیشوایی بود
۲
خلق را حجت خدایی بود
۳
وندرآن شهر بود سرهنگی
۴
شحنه‌ای‌، ظالمی‌، قوی‌چنگی
۵
به ستم خلق پیشه‌ور افشرد
۶
پیشه‌ور شکوه پیشوا را برد
۷
گفت شیخا برس به احوالم
۸
زبن ستم کاره واستان مالم
۹
پیشوا بس نبود با سرهنگ
۱۰
گفت با دادخواه از دل تنگ
۱۱
صبرکن تا خدا کند کاری
۱۲
مر مرا دردسر مده باری
۱۳
گفت با اشک تفته و دم سرد
۱۴
چون تویی سر، کجا بریم این‌درد
۱۵
سر نه‌تنها به‌تاج‌درخرداست
۱۶
گاهگاهی هم از در درد است
۱۷
هرکرا بر سران سری باید
۱۸
در سرش درد سروری باید
۱۹
مهتری سر بسر خطر باشد
۲۰
غم و تیمار و دردسر باشد
۲۱
شیخ گنجی هزینه کرد بزرگ
۲۲
تا مر آن گله را رهاند زگرک

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.