شمارهٔ ۴۵۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ترا اگر چه فراغت بود ز یاری من
۲
بریده نیست ز وصلت امیدواری من
۳
از آرزوی تو در خاک و خون همی گردم
۴
بیا و عزت خود باز بین و خواری من
۵
در اشتیاق تو شبها چنان بنالیدم
۶
که خسته شد دل شب از فغان و زاری من
۷
غم تو خوردم و خون شد دلم جزاک الله
۸
که خوش قیام نمودی بغمگساری من
۹
مرا غم تو بباطل همی کشد، چه شود
۱۰
اگر برآری دستی بحق گزاری من
۱۱
ز صبر و عقل درین وقت شکرها دارم
۱۲
که در فراق تو چون می کنند یاری من
۱۳
جماعتی که مرا منع می کنند از تو
۱۴
ببین قساوت ایشان و بردباری من
۱۵
فسرده طبع نداند که از سر سوزست
۱۶
چو شمع در غم عشق تو پایداری من
۱۷
وفا و مهر تو را من بدان جهان ببرم
۱۸
گمان مبر که همین بود دوستداری من
۱۹
مرا از آمد و شد نزد تو چه حاصل بود
۲۰
بجز ملامت خصمان و شرمساری من
۲۱
ز تند باد فراق تو سیف فرغانیست
۲۲
بسان برگ خزان (ای) گل بهاری من
