غزل شمارهٔ ۹۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهّاد و عُجب و گوشه ی محراب وکار خویش
۲
ما و نیاز قبله ی ابروی یار خویش
۳
ما را نسیم طرّه ی خوبان به یاد داد
۴
هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش
۵
ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست
۶
آری به اختیار کشد بختیار خویش
۷
گفتم که جان نثار تو کردم قبول کن
۸
گفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش
۹
با خاک آستانه چو کردی برابرم
۱۰
سر بر فلک کشیده ام از اعتبار خویش
۱۱
من صید لاغرم به کمند تو پای بند
۱۲
بگشای دست و روی متاب اش شکار خویش
۱۳
ساقی می صبوح به ابن حسام ده
۱۴
بشکن خمار او به می خوشگوار خویش