غزل شمارهٔ ۱۹۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟
۲
که بی تو روز و شب ما برابرست امروز
۳
اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری
۴
بپای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز
۵
دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد
۶
کجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز؟
۷
بدفع لشکر غم، صد سپه برانگیزم
۸
ولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز
۹
بگریه گفتمش: ای مه، بعاشقان می ساز
۱۰
بخنده گفت: هلالی، بداغ ما می سوز