غزل شمارهٔ ۱۹۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یار من با دگران یار شد، افسوس افسوس!
۲
رفت و هم صحبت اغیار شد، افسوس افسوس!
۳
سالها عهد وفا بست، ولی آخر کار
۴
عهد بشکست و جفاگار شد، افسوس افسوس!
۵
آنکه چون روز شب عیشم ازو روشن بود
۶
رفت و روزم چو شب تار شد، افسوس افسوس!
۷
آنکه هم راحت جان بود و هم آسایش دل
۸
قصد جان کرد و دلازار شد، افسوس افسوس!
۹
گفتم: ای دل، بکمند سر زلفش نروی
۱۰
عاقبت رفت و گرفتار شد، افسوس افسوس!
۱۱
آن همه گوهر دانش که بچنگ آوردم
۱۲
ناگه از دست بیکبار شد، افسوس افسوس!
۱۳
مدتی داشت هلالی ز بتان عزت وصل
۱۴
عزتی داشت، ولی خوار شد، افسوس افسوس!