غزل شمارهٔ ۲۰۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روزی که بر لب آید جانم در آرزویش
۲
جان را بدو سپارم، تن را بخاک کویش
۳
چون از وصال آن گل دیدم که: نیست رنگی
۴
آخر بصد ضرورت قانع شدم ببویش
۵
خورشید روی او را نسبت بماه کردم
۶
زین کار نامناسب شرمنده ام ز رویش
۷
مسکین دل از ملامت آواره جهان شد
۸
ای باد، اگر ببینی، از ما سلام گویش
۹
دهقان ز جوی تاکم سیراب ساخت، یارب
۱۰
از آب زندگانی خالی مباد جویش
۱۱
از جستجوی وصلش منعم مکن، هلالی
۱۲
گیرم که هم نیابم، شادم بجستجویش