غزل شمارهٔ ۲۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خواهم که: بزیر قدمت زار بمیرم
۲
هر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم
۳
دانم که: چرا خون مرا زود نریزی
۴
خواهی که بجان کندن بسیار بمیرم
۵
من طاقت نادیدن روی تو ندارم
۶
مپسند که در حسرت دیدار بمیرم
۷
خورشید حیاتم بلب بام رسیدست
۸
آن به که در آن سایه دیوار بمیرم
۹
گفتی که: ز رشک تو هلا کند رقیبان
۱۰
من نیز برآنم که ازین عار بمیرم
۱۱
چون یار بسر وقت من افتاد، هلالی
۱۲
وقتست اگر در قدم یار بمیرم