غزل شمارهٔ ۲۴۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یار گفت: از ما بکن قطع نظر، گفتم: بچشم!
۲
گفت: قطعا هم مبین سوی دگر، گفتم: بچشم!
۳
گفت: یار از غیر ما پوشان نظر، گفتم: بچشم!
۴
وانگهی دزدیده در ما می نگر، گفتم: بچشم!
۵
گفت: با ما دوستی می کن بدل، گفتم: بجان!
۶
گفت: راه عشق ما می رو بسر، گفتم: بچشم!
۷
گفت: با چشمت بگو تا: در میان مردمان
۸
سوی ما هردم نیندازد نظر، گفتم: بچشم!
۹
گفت: اگر با ما سخن داری، بچشم دل بگو
۱۰
تا نگردد گوش مردم با خبر، گفتم: بچشم!
۱۱
گفت: اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه
۱۲
برفشان آبی بخاک رهگذر، گفتم: بچشم!
۱۳
گفت: اگر خواهد دلت زین لعل میگون خنده ای
۱۴
گریها می کن بصد خون جگر، گفتم: بچشم!
۱۵
گفت: جای من کجا لایق بود؟ گفتم: بدل
۱۶
گفت: میخواهم جزین جای دگر، گفتم: بچشم!
۱۷
گفت: اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
۱۸
تا سحرگاهان ستاره می شمر، گفتم: بچشم!
۱۹
گفت: اگر دارد، هلالی، چشم گریانت غبار
۲۰
کحل بینایی بکش زین خاک در، گفتم: بچشم!