غزل شمارهٔ ۳۲۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مردم از درد و نگفتی: دردمند ماست این
۲
دردمندان را نمی پرسی، چه استغناست این؟
۳
سایه بالای آن سرو از سر من کم مباد!
۴
زانکه بر من رحمتی از عالم بالاست این
۵
خواستم کان سرو روزی در کنار آید، ولی
۶
با کجی های فلک هرگز نیاید راست این
۷
جای دل در سینه بود و جای تیرت در دلم
۸
آن ز جا رفتست؟ اما هم چنان برجاست این
۹
اشک گلگون مرا بر چهره هر کس دید گفت:
۱۰
کز غم گل چهره ای آشفته و شیداست این
۱۱
گفتمش: فرداست با من وعده وصل تو، گفت:
۱۲
دل بفردای قیامت نه، که آن فرداست این
۱۳
بر سر کویش، هلالی، درد عشق خویش را
۱۴
بیش ازین پنهان مکن، کز چهره ات پیداست این