غزل شمارهٔ ۳۹۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
من بنده کمین و تو سلطان کشوری
۲
روزی بچشم لطف برین بنده بنگری
۳
جان و دلست صورت و جسم لطیف تو
۴
روح مجسمی و حیات مصوری
۵
گفتی: هلاک شو، که بسوی تو بنگرم
۶
اینک هلاک میشوم، ای کاش بنگری!
۷
در هر گذر که باشم و بینی مرا ز دور
۸
نزدیک من رسی و نبینی و بگذری
۹
یوسف بحسن از همه خوبان نکوترست
۱۰
اما، عزیز من، تو ازان هم نکوتری
۱۱
ای دل، که پابکوی ملامت نهاده ای
۱۲
باور مکن که: سر بسلامت برون بری
۱۳
داری نظر بحال همه از ره کرم
۱۴
اما نظر بحال هلالی ستمگری