غزل شمارهٔ ۴۱۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای صد هزار چون من خاک در سرایی
۲
کز وی برون خرامد مثل تو دلربایی
۳
خواهم که با تو باشم، اما کجا نشیند
۴
مثل تو پادشاهی با همچو من گدایی؟
۵
با آن لباس نازک دانی که چیست قدت؟
۶
سروی که باشد او را از برگ گل قبایی
۷
شادم بگوشه غم از آه و ناله خود
۸
کین آه و ناله آخر سر میکشد بجایی
۹
گر ز آن بلای جانها بد رفت در حق من
۱۰
یارب، نگاه دارش از هر بد و بلایی
۱۱
ای پادشاه خوبان، بیداد و ظلم تا کی؟
۱۲
اندیشه کن، خدا را، از آه مبتلایی
۱۳
گویند: کای هلالی، در عشق چیست کارت؟
۱۴
هر دم جفا کشیدن از دست بی وفایی