غزل شمارهٔ ۴۱۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چند رسوا شوم از عشق من شیدایی؟
۲
عشق خوبست، ولیکن نه بدین رسوایی
۳
خواستم پیش تو گویم غم تنهایی خویش
۴
آمدی سوی من و رفت غم تنهایی
۵
مست عشقیم، اگر هیچ ندانیم چه غم؟
۶
ذوق نادانی ما به ز غم دانایی
۷
بر زمین جلوه نمودی، فلک از رشک بسوخت
۸
که فلک را ملکی نیست باین زیبایی
۹
سرو و گل نازک و رعناست، ولی نتوان یافت
۱۰
گل باین نازکی و سرو باین رعنایی
۱۱
در چمن پیش تو رشکست ز نرگس ما را
۱۲
گر چه مشهور جهانست بنابینایی
۱۳
رفتی و دیر شد ایام فراقت، چه کنم؟
۱۴
زور باز آی، که مردم ز غم تنهایی
۱۵
چون سگ تست هلالی، دگرش منع مکن
۱۶
که درین راه چرا میروی و می آیی؟